وقتي ميترا پيراهن را از دستش گرفت، از اتاق بيرون زد. دوباره روي كاناپه نشست. چهره ي ميترا در آن روز باراني در برابر نظرش بود. زير باراني سيل آسا به دنبال كتابي براي خواندن به جستجوي او به بيمارستان آمده بود! ميترا پيراهن خود را از تن درآورد و به چوب رختي آويخت و پيراهن صورتي رنگ امير را پوشيد و در ميان اتاق ايستاد. امير كاناپه را مرتب كرد و باز نشست. در فكر چيزي بود. صداي فريدون در سرش ميپيچيد: "امير جان، من اين دختر و خونواده شو خوب ميشناسم، من و كيوان با هم هم دانشكده اي بوديم. . . جانم تكليف خودت رو مشخص كن! يا باهاش عروسي كن يا بذار زندگي شو بكنه! فقط اينقدر باهاش سروكله نزن!"
ـ "مگه من چكار كرده م؟"
ـ " ببين من بچه نيستم، اين موها رو هم تو آسياب يا تو زندون سفيد نكردم. يه قسمت از موام تو زندگي سفيد شده، تجربه م كم نيست. ببين جانم تو يا زني رو دوست داري و همينجوري قبولش ميكني و باهاش ازدواج ميكني و يا اين كه دوستش نداري و ميذاري زندگيش رو بكنه فقط اينقدر سر به سرش نذار! اينقدر باهاش سروكله نزن! نكنه فكر ميكني ميترا بچه اس كه هر لحظه بخواي ادبش كني؟ كيوان براش پدري كرده و به پدر احتياج نداره. هر كس ديگه اي بود حرفي نميزدم. ولي از تو با اين تحصيلات و طرز فكر بعيده! تو طوري رفتار ميكني كه انگار يه دختربچه گير آوردي كه بايد مدل مورد علاقه ي رفقا و فاميلات تربيتش كني. چرا فكر ميكني كه اون بايد مطابق ميل تو زندگي بكنه؟"
ميترا با پيراهني مردانه بر تن در ميان تاريكي داخل اتاق ايستاده بود. پيراهن بلند نبود و تا بالاي زانوي او ميرسيد ولي آستين هايش از طول دستان ميترا بلندتر بود. ميترا آستين هاي پيراهن مردانه را تا زد، تا زد و تا زد تا آستين ها به زير آرنجش رسيد. صداي فريدون همچنان در سر امير ميپيچيد: "يه عده به زني برميخورند ولي الگوي پيش ساخته اي از زن ايده آل خودشون دارن. اينا سعي ميكنن اين الگو را به زني كه برابرشون ايستاده تحميل كنن. تو هم داري خواسته هاي خودت رو به اين دختر تحميل ميكني، اگه همينجوري كه هس ازش خوشت ميياد، خب برو جلو! ولي سعي نكن عوضش بكني، چون همينجوري ميترا دختر خوبيه و از طرف ديگه خيلي دوستت داره."
ـ "از كجا ميدوني"؟
ـ "از اون چشما معلومه، بخصوص وقتي به تو نگاه ميكنه." صداي خنده ي فريدون را هنوز به ياد داشت: "هر چي باشد تخصص من در چشم پزشكي يه، مگه نه؟ تو فكر ميكني امروز اين دختر تو اين بارون شديد اومده بود تا از تو كتاب قرض كنه، آدم بايد خيلي ساده باشه تا اينجور به زندگي نگاه كنه!" از يك سو از آن چشمان و از آن سركشي ها پيدا بود كه نميپذيرفت و زير بار نميرفت.
ـ "من حق دارم لباس خودم رو انتخاب كنم، مگه نه؟ آقا جون من تو دوران مدرسه ام ــ كه حالا تموم شده ــ به اندازه ي كافي انيفورم و روپوش ارمك پوشيدم، تموم شد! تو هم بيخود سعي نكن جاي خانم ابوالفضل زاده رو برام بگيري، اون ناظم مدرسه مون بود و هميشه از ما ايراد ميگرفت. " از سوي ديگرنميتوانست با ميترا زندگي كند.
ـ "من نميفهمم چه تفاوتي بين رنگاس؟ به كجاي دنيا برميخوره كه من رنگ سفيد رو بيشتر دوس دارم. من با اين رنگ خودم رو راحت حس ميكنم. آخه همه كه نميتونن پيراهن چيني بپوشن!" ميترا يا همراهش ميآمد و نق ميزد و يا كاملا ساكت ميماند. گاهي هم شورش هايي ميكرد. سرانجام تصميمش را گرفته بود. تصميم گرفته بود ميترا را رها كند تا او زندگيش را بكند. ميترا همچنان كه در ميان اتاق ايستاده بود از روي تخت ملافه سفيدي را بيرون كشيد. ملافه را باز كرد و به دور خود كشيد. صداي فريدون همچنان در سر امير ميپيچيد: "امير جون فكراتو بكن!" به نظر من ميترا دختر خوب و سالمي يه. تو هم جوون و قوي و سالم هستي. باهاش عروسي كن! من مطمئنم كه توله هاي خوشگلي پس ميندازين." صداي خنده فريدون را به خوبي در ياد داشت: "و اونوقت هر دو تا تون جاودانه ميشين." روي كاناپه نشسته بود و فكرهاي پراكنده اي به ذهنش هجوم ميآوردند.
راستي براي يك پزشك عشق چه ميتواند باشد؟
روزي تصادفا در جايي دختركي پريده رنگ را ميبيني كه به سويت مي آيد، فقط براي لحظه اي نگاهش ميكني و بعد باز هم او را ميبيني و كم كم به او فكر ميكني و او فكرت را احاطه ميكند و پس از آن انس و عاطفه و حس هاي گوناگون و عادت و سرانجام او در قلبت خانه ميكند. از غمش اندوهگين ميشوي و از شادي كودكانه اش شاد ميشوي ولي آن كشش و ميل تن به گرماي تني ديگر در شبهاي تنهايي و سرما و يأس هم هست. با اين همه رهايش ميكني چرا كه همان گرما و آرامش و امنيتي كه او ميتواند به تو بدهد را نميتواني پاسخگو باشي، و ديگران هم هستند، و رهايش ميكني و مانند كمانه اي از او دور ميشوي و فاصله ميگيري و هرچه دورتر ميشوي او خود را به تو نزديك تر ميسازد. تا بدان حد كه الان در چند قدمي ات ايستاده است و تو آنقدر از همهمه جهان بيرون خسته و دلمرده اي كه توانايي و خيال برپا خاستن و به كنارش رفتن را نداري و باز مانند كمانه اي در فضاي خالي رهايش ميكني و باز... تا روزي كه براي هميشه ميرود و ديگر هيچوقت پيدايش نميشود و با اين همه همين الان در چند قدمي ات ايستاده است.
سيگارش را در جاسيگاري خاموش كرد و به ساعتش نگاهي انداخت. «يك و نيم!» و چراغ هنوز روشن بود، چراغ را خاموش كرد، در ميان تاريكي پيراهن را از تن خسته اش بيرون كشيد و روي كاناپه دراز كشيد. ميترا همچنان در وسط اتاق ايستاده بود و فكرهاي پراكنده در ذهنش چرخ ميزدند. عشق چه ميتواند باشد؟
روزي در جايي مردي را ميبيني و با نگاه درون نگاهش ميكني، چيزي در وجودت ديگرگون ميشود، به او نزديك ميشوي و پيش از آن كه به خود بيايي فكر و قلبت را احاطه ميكند. فكر اين كه از چه رنگي خوشش ميآيد؟ چه غذايي را دوست دارد؟ چگونه ميشود خوشحالش كرد؟ فكر اين كه مادرش چگونه بوده است؟ و پيش از تو بر او چه گذشته است رهايت نميكند. ميخواهي همه چيزش را بداني و با همه چيزش بياميزي، با خاطره هاي كودكيش، با دنياي اكنونش. ميخواهي با دنياي پنهان روحش در شبهاي تنهايي و سرما و يأس يكي شوي و او در بزرگي جهان رهايت ميكند و رهايش ميكني.
امير روي كاناپه دراز كشيده بود و در فكر بود. رهايش ميكني و ديگر نميبيني اش ولي با ديدن اولين دختري كه موهايش را دمب اسبي كرده است به ياد ميترا ميفتي چون او زماني موهايش را به اين شكل جمع كرده بوده است. با ديدن موهاي بافته زني به ياد ميترا ميفتي كه گاهي موهايش را ميبافت. با ديدن موهاي بلوطي زني به ياد ميترا ميفتي، كه موهاي بلوطي داشت و حتي با ديدن دختربچه شش ساله اي در خيابان با روباني بر سر گيسوانش به ياد ميترا ميفتي، چون روزي او عكس هاي كودكيش را به تو نشان داده بوده است و برايت تعريف كرده است كه در كودكي به گيسوانش روبان آبي كمرنگ ميزده اند. با ديدن بستني توت فرنگي به ياد ميترا ميفتي كه بستني توت فرنگي دوست داشت و بوي توت فرنگي در خاطره ات با بوي ميترا مخلوط ميشود و آن بوي آشنا كه در يك قدمي ات حس كرده بودي در ميان يادهايت خواهد ماند و از اين پس بوي توت فرنگي و وانيل نيز ترا به ياد آن عطر خفيف آشنا مياندازد. با ديدن پيراهن سپيد زني به ياد ميترا ميفتي كه هميشه پيراهن سفيد ميپوشيد. و با ديدن زني در جامه اي سياه باز به ياد ميترا ميفتي كه هميشه و هميشه پيراهن هايي با رنگ هاي روشن و سپيد ميپوشيد. با شنيدن صداي قهقهه زني به ياد ميترا ميفتي كه ميترا هرگز اين گونه نميخنديد و با ديدن كرشمه زني مانند گربه ماده اي در فصل بهار، باز به ياد ميترا ميفتي كه ميترا هرگز اين گونه نبود و جهان شكلي به خود ميگيرد كه هر لحظه وجود ميترا را به تو يادآور ميشود و تو جهان را با ميترا مقايسه ميكني. ولي تو ميترا را رها كرده اي چون در جهان تو نميگنجيده است و ميترا ترا رها كرده است تا جهان ديگري را بجويد.
ميترا در ميان تاريكي در وسط اتاق ايستاده بود و در فكر بود. رهايش ميكني و ديگر نميبيني اش، اما با ديدن پيراهني صورتي رنگ به ياد او ميفتي، با ديدن فنجاني چاي به ياد او ميفتي، هنگام خواندن قطعه شعري در تنهايي به يادش ميفتي، باديدن فيلمي در سينمايي خلوت به يادش ميفتي، و هميشه جايش در زندگي ات خاليست و هميشه در ميان رهگذران خيابان او را ميجويي، شايد كه از سر قضا و قدر گذرش به آن حوالي افتاده باشد و بعد در ميان همه اتومبيل هايي كه به سرعت از خيابان ميگذرند او را ميجويي چون به ياد داري كه دوست ندارد خيابانها را پياده گز كند، و او را نميبيني و نمي يابي. نه از سر قضا و قدر و نه از سر عمد، و جايش در زندگي تو خالي ميماند.
اما حركت دستانش را هنگام حرف زدن به خوبي به ياد داري و حالت سيگار كشيدنش را، و نگاه مات و سكوتش را وقتي كه خسته است و يا نحوه خاموش كردن سيگارش را در زيرسيگاري. او ذهنت را و قلبت را احاطه كرده است ولي پيدايش نيست و جاي حضورش هميشه و همه جا در زندگي تو خاليست. نميتواني و نبايد او را با هيچ قل و زنجيري ببندي چون آزاد است و بايد آزاد بماند. نميتواند ترا ببندد چون آزادي كمترين سهم تو از زندگيست و با اين همه تا ابد رهايش نميكني و او نيز تا ابد رهايت نميكند.
ميترا گمان ميبرد كه امير باز ميگردد و حداقل به او شب بخيري خواهد گفت. ولي او حتي از همان روي كاناپه هم چيزي نگفته بود، وقتي خيلي منتظر ماند و بعد ديد كه امير چراغها را خاموش كرد و سكوت همه جا را فرا گرفت، دانست كه خسته است و ميخواهد بخوابد و حتي شب بخيري هم در كار نيست.
_____________________________
"صبح نهان" رمان جديدي از مهستي شاهرخي است كه به زودي چاپ و منتشر خواهد شد. "صبح نهان" مكانش برزخي است بين ايران و اروپا و زمانش، زماني است بين گذشته و اكنون. "صبح نهان" پر است از عشق و جدايي. تكه اي عاشقانه از اين رمان بلند را ميخوانيم.