![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
بعضی ها، صبح با زنگ ساعت از خواب بیدار می شوند، من با کامپیوتر و قهوه. صبح ها نه سحرخیزم و نه کامروا و این ضرب المثل معروف ایرانی را با خود تکرار می کنم: "کار امروز را به فردا نینداز!"
تا از خواب بیدار شدم یک راست می روم به سراغ کامپیوتر و دکمه اش را می زنم و تا کامپیوتر روشن شود قهوه و آب را در قهوه جوش می ریزم و باز تا قهوه درست شود ناشتا می روم و داروهایم را می خورم. پیش از این، وقتی بیدار می شدم، نیم ساعت به مدیتیشن اختصاص داشت، ولی از پارسال، ناچار شدم پس از سالها مدیتیشن را قطع کنم. مدیتیشن صبحانه ای برای مغزم بود و به آن نیرو و تمرکز می داد ولی به دلیل سرگیجه های شدید ناچار شدم این ورزش و تغذیه ذهن را کنار بگذارم. حالا مغزم از دیدن نقاشی و یا با شنیدن موسیقی کلاسیک تغذیه می کند. پریروز نمایشگاه تابلوهای پیر بونار را دیدم. مغزم دلی از عزا درآورد و چشمانم، چشمانم به ضیافت رنگ و زندگی رفت. دیشب تئاتر بودم، روحم از اعماق وجودش به حماقت و بلاهت جانور غریبی به نام انسان خندید. روح نویسنده به غذا و تنفس بسیار محتاج است تا بتواند کار کشنده ای مثل نوشتن را ادامه بدهد. نویسندگی با نویسایی فرق دارد. هر کس که می نویسد نویسنده نیست، این را من نمی گویم یلکه رولان بارت می گوید. عمل نوشتن لایه های گوناگون دارد و هر چه بیشتر به نوشتن بپردازیم بایست به مغز خوراک بیشتری بدهیم. نویسندگی برای من تمام وقت است. با بیداری شروع می شود و با خواب تمام. گاهی هم توی خواب به داستانهایم فکر می کنم و گاهی هم خوابهایم را می نویسم. شروع این است: صبح رادیو را روشن می کنم، پنجره را باز می کنم و بعد پشت کامپیوتر می نشینم و اول نگاهی به پیامهای رسیده و سری به این طرف و آن طرف و دیدن خبرهای مهم و بعد دیگر خواندن و نوشتن؛ خواندن مطالب جالب و نوشتن کارهایی که در دست دارم. صبحانه را که همان قهوه باشد با چند تکه نان خشک و یا تست شده پای کامپیوتر می خورم. در کالبد هر نویسنده ای حداقل دو نفر زندگی می کنند. یکی شخص زنده و موجودیت جسمی نویسنده است و دیگری شخص نویسنده. در من دو مهستی هست. یکی زنی که مشکلات یک زن معمولی مهاجر را دارد و دیگری نویسنده ای که با چنگ و دندان می جنگد. یک نفر سوم هم هست، دختربچه ای که گاهی این وسط ها می پلکد. فعلاً از هجوم شخصیت های مختلفی که می آیند و برای مدتی، توی این یک وجب کالبد خانه می کنند تا نوشته شوند حرفی نمی زنم. مهستی معمولی ناچار است جور زندگی مهستی نویسنده را بکشد و همیشه از کمردرد و بارکشی بنالد. در عوض مهستی نویسنده گاهی بهترین پیشنهاد دنیا را را ممکن است فراموش کند تا داستانش را تمام کند و دختربچه ای هم این وسط هست که دلش برای همبازی و بستنی لک زده است. برای این که همه چیز به خوبی بگذرد، مهستی معمولی، مسئولیت همه چیز را به عهده می گیرد، مهستی نویسنده می نویسد و مهستی بازیگوش پای تلویزیون سرگرم می شود. گاهی هم دیگر معلوم نیست چی به چی است. اوقاتی پیش آمده که مهستی نویسنده با کامیابی فراوان، در پایان مطلبی که به پایان رسانده است به شکل کودکانه ای جشن گرفته و به خود یک بستنی پسته ای جایزه داده است. از قدیم عادت کرده ام که همیشه چند کار را با هم انجام بدهم و این ریتم زندگی ام شده است، درست مثل خود زندگی ام که ناچارم به اندازه ی چند نفر کار کنم. این روزها دارم مقاله ای می نویسم در مورد دن کیشوت و مقاله ی دیگری در مورد چند اجرای تئاتری که در این چند ماه اخیر دیده ام (تیتوس آندرانیکوس - لیرشاه - کاکیگولا - هاملت) و همچنین چند نمایش از مولیر (در مکتب زنان - بیمار خیالی - تارتوف و ...) که می خواهم خیلی سریع به نکات جالب اجرایی و تحلیل های جدیدی از این نمایشنامه ها بپردازم و توی فکرم اسم این مطلب را گذاشته ام: "تراژدی دیکتاتورهای دیوانه و کمدی مارمولک های بیمار". راستش اگر دیکتاتورهای دیوانه و مارمولک های بیمار نمایشات خود را کنار بگذارند می توانم وقت بیشتری داشته باشم و بسیار خوشحال خواهم شد تا به صورت تمام وقت به امر نوشتن بپردازم. نویسندگی چیزی بیش از یک کار تمام وقت است. نویسندگی مثل بچه داری است. ساعت ندارد. وقت زیاد می برد. برای داستان نویسی به تمرکز بیشتری نیازمندم. معمولاً وقتی دارم داستان می نویسم باید مدام کنارش باشم و برای همین ناچارم مرخصی بگیرم و سیم تلفن را هم بکشم بیرون و بنشینم بر سر داستان. جوان تر که بودم بازیگوشی می کردم و برای نوشته ام فداکاری نمی کردم ولی حالا این را می دانم که نوشتن فقط با ایثار به کف می آید. برو برگرد هم ندارد. برای همین است که هر کس و یا هر چیزی که بخواهد نیرویم را بگیرد و مانع نوشتنم بشود را زود از زندگی ام حذف می کنم. این زندگی موهبتی است و فقط برای یک بار است و من می خواهم این باقیمانده زندگی ام را صرف نوشتن کنم. من روزهایی که ننوشته ام را جزو زندگی خود به حساب نمی آورم و از این رو در امر نوشتن خود را بسیار بسیار جوان می دانم. اینها را برای تو می نویسم، برای تو که شاعری، برای تو که نویسنده ای، برای تو که بسیار فعالی، برای تویی که بسیار جوانی. زمان را از کف نده! نمی شود هم رفت توی مطبخ و هفت جور خورش برای مهمانان درست کرد و ساعتها را به تعارف با بازاریان و کاسبان و دلالان گذراند و تمام وقت در فکر پر کردن جیب بود و خوب گشت و خوب خورد و خوب چرخید و خوب خوابید و نویسنده خوبی هم ماند. در عین این که مخالف خوب گشتن و خوب خوردن و استراحت و رفاه و آسایش نیستم این را به خوبی می دانم که نویسندگی چیزی است که از اعماق روح آدمی سرچشمه می گیرد و وقتی به سویت می آید به هیچ وجه نباید جلویش را بگیری. اول بایست به نویسندگی پرداخت و بعد به چیزهای دیگر. داستان مثل موج بلندی است که به سمتت می آید و اگر بخواهی داستان را بنویسی خودت هم بایست با سر دوان دوان به سوی دریا بروی وگرنه موج می گریزد و یا کفی می شود بر روی شن های ساحل و تو می مانی و حسرت نوشتن داستانهای ننوشته. در شرایط عادی، صبح تا ظهرم با خواندن و نوشتن می گذرد. خواندن و نوشتن برای من کار نیست جزوی از زندگی است، چیزی است درست مثل نفس کشیدن. چیزی مثل صبحانه یا ناهار و شام. من از خواندن ناگریزم. من از نوشتن ناگزیرم. کتری قهوه که تمام شد فلاسک چای به میدان می آید. راستی داشت یادم می رفت که بگویم سایت کوچکی که دارم مثل بچه ی شیرخوره است و وقت زیادی از من می گیرد ولی از آن سو از انعکاسش بسیار خوشنودم چون همین نوزاد کوچک در طول مدت کمی توانسته خوانندگان ثابت و علاقمند و متخصصی پیدا کند که در سرتاسر دنیا پراکنده اند. خوانندگان سایتم بیشتر مهاجران هستند. صبح تا ظهر به سایتم و خواندن و نوشتن اختصاص دارد. ظهر که شد باید بروم و حاضر شوم و سریع ناهاری بخورم تا به سر کارم بروم. ناهار را هم پای کامپیوتر می خورم. معمولاً تا نه شب سر کار هستم و حدود ده به خانه برمی گردم. البته اوقاتی هم هست که ممکن است تا یازده شب سر کار بمانم. چکار می کنم؟ - در یک فرهنگسرا کار می کنم، در بخش موزه هنرهای معاصر و مدرن و نمایشگاه های موقتی اش. این یکی از بزرگترین شانس های من در زندگی بود که در اینجا شروع به کار کردم و توانستم از مواهب این محیط عمیقاً فرهنگی و هنری برخوردار شوم. همکارانم را دوست دارم و از این که در میان انسان های خوب و بافرهنگ و هنردوست و صلح جو هستم خوشحالم. وقتی سر کار هستم معمولاً یادداشت برمی دارم و بعد در خانه این یادداشت ها را تنظیم می کنم و شکل می دهم و وارد کامپیوتر می کنم. توی کیفم معمولاً پر است از دفترهای یادداشت مختلف و دفتر یادداشت های روزانه. خواستم برای صرفه جویی از وقت تقلب کنم و از روی دفتر یادداشت هایم یک روز را پاکنویس کنم ولی دیدم لازم نیست چون برنامه ی روزانه ام را از حفظ ام. مواقعی که غرق نوشتن هستم همکارانم - که تا به حال یک خط هم از من نخوانده اند - دوستانه با من کنار می آیند و با من همراهی می کنند. چه جوری؟ مثلاً جایمان را باهم عوض می کنیم تا در جایی باشم که نور لازم برای نوشتن وجود داشته باشد و یا در جایی و روی صندلی و پشت میزی قرار بگیرم که برای نوشتن راحت تر است و همین رعایت و ملاحظه شان قلبم را گرم می کند. معمولاً با خودم کتابی یا نوشته ای همراه دارم که در ساعت استراحت و یا اگر سرم خلوت بود آن را بخوانم. مواقعی هم هست که یک نسخه از کار در دست تهیه ام را، با خود به محل کارم می برم و اگر فرصتی شد تصحیح اش می کنم. یکی از بزرگترین مشکلات من، کارهای زندگی روزمره است که وقت نوشتنم را می گیرد و تاکنون بسیاری از این کارهای روزانه را حذف کرده ام و یا راه حل هایی برای صرفه جویی در وقت پیدا کرده ام تا وقت بیشتری برای زندگی ام یعنی نوشتنم داشته باشم. زندگی من نوشتن است. تقریباً هر روز به این شکل است. آخر هفته ها هم موزه باز است و ما هم طبعاً بایست به سر کار برویم دیگر. شب ساعت نه که کارم تمام می شود به خانه برمی گردم. گاهی به خاطر صرفه جویی در وقت سر راه مقداری خرید می کنم تا فردا صبح مجبور نشوم به خرید آذوقه بروم. اینجا بعضی از سوپرها تا ده شب باز است. سوپری در نزدیکی محل کارم هست که تا نیمه شب باز است و کارم را راحت کرده است. مثل همهء افراد شاغل، کارهای خانه، از نظافت خانه و شستن لباس و اطوکشی و خرید آذوقه و غذا پختن را در روزهای تعطیل انجام می دهم تا روزهایی که به سر کار می روم دغدغهء این چیزها را نداشته باشم. بازگشت به خانه در شب برایم مثل بیدار شدن در صبح است. به محض ورود به خانه، دکمه کامپیوتر را می زنم و تا کامپیوتر روشن شود، چیزهای که خریده ام را در یخچال و گنجه جا می دهم، گرمکن می پوشم، آب را می گذارم جوش بیاید تا جوشانده درست کنم و غذایی می گذارم توی مایکروند تا گرم شود و بعد پشت کامپیوتر می نشینم و یاداشت هایم را وارد می کنم و یا مطالب در دست تهیه را تکمیل می کنم و چیزهایی را تغییر می دهم (چیزهایی که در طول روز به آن فکر کرده ام و توی ذهنم و یا توی یادداشت هایم مدام جا به جا کرده ام را می گویم). گاهی زمستان ها دستکش به دست پای کامپیوتر کار می کنم. شام را کمی دیرتر پای کامپیوتر می خورم. گاهی در فاصله یک لقمه می شود یک خط هم نوشت. گاهی هم می شود در همان فاصله، کلمه ای را جا به جا کرد تا سرانجام آن کلمه جای خودش را پیدا کند. پای کامپیوتر هستم تا دیگر خستگی نگذارد و نتوانم، پس ناچارم بروم و بخوابم. نیمه شب با خود این ضرب المثل چینی را تکرار می کنم: "کاری را که فردا می شود انجام داد، امروز چرا؟" آخر شب، یک چینی کامل ام چشمانم دیگر مثل صبح بیدار نیست و از نشستن جلوی کامپیوتر به یک خط تبدیل شده. در نتیجه شبها چینی می شوم و مثل همهء چینی ها می گیرم و می خوابم. باید حتماً چند ساعتی بخوابم تا فردا نیرو داشته باشم که باز هم کار کنم. خوشبختانه هنوز فردا وجود دارد و فردا تا چند ساعت دیگر خواهد آمد. چیزی به فردا نمانده. خوشبختانه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:20 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|


ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter