تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد
خبر ناگهاني و هولناكي بود: "فردا مراسم يادبودي براي هنرمند نقاش، شهره فيض جو . . ." ناباورانه لحظاتي در كنار راديو مبهوت ماندم. بي اختيار شهره را مجسم ميكردم، خفته در جامه اي از حرير و ابريشم ميان تابوتي با روكش مخمل سياه. سيه فام و دلربا، در قابي از اطلسي ها، تورها و نوارهاي سياه. سياه. چرا كه سياهي، خانه سايه ها و تاريكي ها و مرگ بود. سياهي رنگ كابوس هايمان بود. رنگ ترس هايمان. رنگ مهيب خواب مرگ.
شهره در سال 1334 در تهران به دنيا آمده بود. دختري بلند قد و درشت اندام بود. قبل از من وارد دانشكده هنرهاي زيبا شده بود. از بيست سالگي به بعد هم كم و بيش ساكن پاريس شده بود. در چند‌ سال اخير، از لحاظ هنري، بسياري "توليد" كرده بود و سالهاي پربار و موفقي را ميگذراند. و حالا ناگهان مرده بود.
شهره را در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شناختم. بهار 58 بود. شهره دوست دوستانم بود. شهره را دورا دور توسط دوستان مشترك ميشناختم. چهره اي لطيف و سوزان مثل خاكستر بر گل ذغال، صميمي، پركار، پر از طنزهاي ظريف و هشيارانه، تلخ، چهره اي غريب و ناآشنا. هرگز نفهميدم چرا، ولي در همان سالها پيوند‌ كوتاه مدتي هم داشت. شتابزده و ناگهاني. بعد در همان ابتداي جنگ، به مدرسه هنرهاي زيباي پاريس و خلاصه چيزي كه قبلا شروع كرده بود و به خاطر تب انقلاب آن را ناتمام رها كرده بود، بازگشت. به گمانم سالهايي تلخ و تيره و آشفته را سپري كرد. بسيار سفر كرد. انگار سرگردان در جستجوي سرزمين موعود، ميگشت. بعد‌ از پايان جنگ ايران و عراق هم، براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و چندماهي ماند.
ـ حوص . . . له دااااآري ها ااا! . . . اين . . . ااارو ولش . . . ون ك . . . ن . . .!
از سفر و گشتن خسته شد. ظاهرا، بالاخره در پاريس ماندني شد. كار و توليد. سرانجام، به گمانم، شهره جواب پرسشها و سرگرداني هايش را در "توليداتش" پيدا كرد. شهره با "فرآورده هايش" همه آرزوها، نيازها، همه خاطرات و تمام آنچه را كه ديگر در عالم واقع برايش روز به روز بي معناتر، بي مفهوم تر، و كمرنگ تر ميشدند ــ‌ بهروش بزرگترين هنرمندان هنرهاي معاصر بيان كرد. در پاييز سال 68 (89) در آتليه اي واقع در نزديكي ميدان باستيل پاريس quai de la ropee نمايشگاهي داشت. كارهايش: همه سياه، سياه، رنگ بي رنگي مطلق و خلاء بود. رنگ سقوطي بدون بازگشت در اعماق نيستي. انگار كه مطرود شده از بهشت زادگاه، نوميدانه در سوگي عظيم نشسته بود. سراپا تيره لباس پوشيده بود، شالي نيز بر دوش انداخته بود. ايستاده بود و ميخنديد. باورت نميشد كه اين همه سياهي و تلخي از روح حساس و شكننده او برخاسته باشد و اينكه شهره جهان را بدين گونه مينگرد: اين چنين تلخ، اين چنين سنگين، اين چنين تيره، سياه، به سياهي ذغال. سياه به سياهي روزگاري كه در آن ميزيستيم. سياه، به سياهي هاي توهم هاي ناشناخته، به سياهي جهل و ناآگاهي، سياه، به سياهي دود و غبار كتاب سوزاندن هاي عظيم قسطنطنيه يا برلن. سياه، مثل همه آنچه كه پس از هر حريق، طوفان و يا جنگي به جا ميماند. مگر بالاتر از سياهي رنگي هم بود؟ مگر جهان ناگهان و يكباره اين همه برايمان تيره و تار نشده بود؟
يادم ميآيد دفترچه سياهي را با روبان سياه در ويترين گذاشته بود، كه روي تور نيم سوخته يا سياهي كشيده بود. آن دفترچه خاطرات سياه، بعدها تبديل به مجموعه "كتاب اشعار فارسي" شد كه با نواري پارچه اي آنها را گره ميزد و در ويترين ميگذاشت. آن كتاب بسته نماد چيزي عميق و صميمي بود كه از دست رفته بود و به خاكستر نشسته بود.
مدتي بعد، روزي، شهره را تصادفا در نزديكي خانه ام ديدم. از دو جهت مخالف ميآمديم. بر سر چهارراهي به هم رسيديم. دو سه دقيقه اي با هم حرف زديم تعارفش كردم. گفت: "نه ميخواهم بروم كار كنم . . . نمايشگاه دارم . . . بايد خودم را آماده كنم." كارت افتتاحيه نمايشگاه جديدش را به من داد. پرسيدم: نمايشگاه قبلي چطور بود؟ با همان شيوه متداول حرف زدنش گفت: باااا، شكست مواااجه . . . شد. . . ." و خنديد. شهره شل حرف ميزد. شل و وارفته. و همين شيوه كند صحبت كردن شهره گاهي در وهله اول و در برخوردهاي اوليه بسيار غلط انداز بود و باعث برخي سوءتفاهم ها و شوخي ها ميشد. نمايشگاه آن سال اگرچه، به قول خودش با شكست مواجه شده بود ولي در حقيقت قدمي بود براي موقعيتهاي بعدي. همان نمايشگاه، در آن سالن سرد و درندشت، در نزديكي ميدان باستيل، با خود تجربه هايي به همراه داشت كه شهره سريع آنها را گرفت و گسترش داد و براي نمايشگاه هاي بعدي پرورد. و همچنين به همين روال در جستجوي اعماق سياهي پيش رفت. چرا كه سياهي گرچه رنگ شن و سنگلاخ زمين سترون بود ولي همين سياهي رنگ خاك پر بركت و يا ابر آبستن باران نيز بود. آري سياهي رنگ عمق آبها بود. رنگ اعماق اقيانوس ژرف. سياهي، رنگ ذات جهاني و اصل خلاء بود. سياهي، رنگ بكر و باستاني حاويه (كائوس) بود. سياهي، رنگ شب مرموز با همه اسرار نهفته اش تبديل به رنگي دائمي و هويتي براي "آفرينش ها" و "فرآورده ها" ي شهره شد.
سياهي رنگ اين كارها، مثل سياهي اجسام جانوران و اشخاصي بود كه در رويا و يا كابوسهايمان ميديديم. سياهي، نشاندهنده ارتباط انسان با جهان غرايز بدوي بود. بايد‌ اين سياهي ها روشن ميشد. بايد اين تاريكي ها اهلي ميشد تا انسان بتواند قدرتش را در جريان مسايل متعالي تري به كار بيندازد.
روزي باز هم تصادفي، بسيار هم تصادفي، باز همديگر را ديديم. گيتا، يكي از همكلاسيهاي دوره دبيرستانم چند روزي در پاريس مهمانم بود. آخرين روز اقامتش، در ميدان شاتله، تصادفا به شهره و چند تن ديگر از دوستان نقاش برخورديم و همگي براي شام، به رستوراني در همان نزديكي ها رفتيم. الان كه فكر ميكنم ميبينم شهره و گيتا، اين دختران اورشليم، بيش از من در جستجوي سرزمين موعود‌ گشته بودند. حالا هم هر كدام از ما به گوشه اي از جهان پرتاب شده است: گيتا در لس آنجلس، شهره در قبرستاني در پانتن و من هم در كنار جاده كمربندي پاريس. آن شب شهره با شوخي و طنز داستانهايي برايمان تعريف ميكرد و ما را ميخنداند. سياه نپوشيده بود. بلوز سفيدي به تن داشت. هنوز هم بسياري چيزها برايش مهم بود. منظورم شادي هاي كوچك زندگيست.
پس از آن شب، تا مدتي طولاني، تصادفا به هم برنخورديم. از ديگران حالش را جويا ميشدم. در همين ايام بود كه سفري به ايران داشت. پس از آن سفر گه گاه، همديگر را همچنان تصادفي، در افتتاحيه نمايشگاه دوستان مشترك (نقاشان ايراني ساكن پاريس) ميديديم. گالري ها كوچك بود و تعداد آشنايان زياد. فقط سلام و عليكي ميكرديم و بعد در شلوغي جمع چهره هاي آشنا گم ميشديم.
زمستان سال 1988، يك دفعه باز هم تصادفي همديگر را در كافه ترياي دانشگاه "سن دي" ديديم. دوستي اسپانيايي همراهم بود. يادم ميآيد سه تايي قهوه تلخ و بدمزه و سياهي را در كنار هم نوشيديم. آن روز شهره حقيقت تلخ و آزاردهنده اي را درباره زندگي من ناخواسته برايم بازگو كرد. من سخت درهم شدم. دوستم ساكت مانده بود. شهره به فكر فرو رفت. بعد هر سه در سكوتي سنگين، تلخ و سياه قهوه هايمان را تمام كرديم. آن روز سياهي، رنگ جهل و ناداني بود. رنگ بي خبري و ناهشياري بود. سياه رنگ بدبيني و خيانتها بود. آنجا سياهي تبديل به رنگي شيطاني شده بود. چرا كه سياه رنگ سلطان تاريكي ها، "اهرمن" يا "ابليس" پليد بود. در پايان، ديگر هر سه كاملا سياه شده بوديم. از درون و از بيرون نيز. يا لااقل حالا و در اين لحظه. من آن روز را بدين شكل به خاطر ميآورم.
شهره از همان سال 1988 به بعد خودش را بيش از هميشه، سخت به كار بست. كار و توليد. در دهه نود ميلادي نام شهره فيض جو در جمع هنرمندان تجسمي اروپا نامي شناخته شده بود. در سال 92 تا 95 نمايشگاههاي متعددي در فرانسه، آلمان، انگلستان و هلند برگزار كرده بود. يك بار هم مهمان برنامه حلقه نيمه شب le ceycle de la minuit در شبكه دوم تلويزيون فرانسه بود. من در گوشه و كنار از دوستان هنرمند ايراني و فرانسوي ميشنيدم كه شهره روزهاي پرباري را ميگذراند و در اكثر شهرهاي بزرگ اروپا نمايشگاه برگزار ميكند، كه كارهايش را گالري ها ميخواهند، كه حتي نمايشگاهي در كره داشته است. ولي مدتها بود كه تصادفا! شهره را نديده بودم. تا اينكه روزي يكي از دوستان و همكاران نقاشم "اريك نوزبيكر" برايم تعريف كرد كه به زودي نمايشگاه مشتركي در "گالري ژودوپوم" Nationale de jeu de paume خواهد داشت. نمايشگاهي از آثار چهار هنرمند جوان! اريك اضافه كرد كه يك دختر ايراني هم همراه او در اين نمايشگاه شركت خواهد داشت. پرسيدم: "اسمش چيست؟" و اريك با زحمت بسيار نامش را بر زبان آورد: شرره فض ژو."
يك شب، كمي قبل از افتتاحيه نمايشگاه مشترك در گالري "ژودوپوم" شهره بر حسب تصادف به موزه هنرهاي مدرن آمد. كمي حرف زديم. آن شب شهره سرتاپا سياه پوشيده بود. خسته مينمود. آن روز بود كه احساس كردم ديگر شاديهاي كوچك زندگي برايش چندان مهم نيست. مهم: نمايشگاه است. كار است. آتليه است. توليد ‌است. ديگر به گمانم، سياهي فقط رنگ جهان پرهرج و مرج زيرين نبود. حالا سياه نماد رنگ آزمايش و امتحان شده بود. شهره امتحانش را داده بود و حالا درها به رويش باز ميشد. حالا همان سياهي تركيب همه رنگها بود. همان رنگ سياهي كه به سياه صيقلي گرم و درخشان تبديل ميشد. سياهي غايت همه رنگها ميشد، آنچنان كه در فلسفه عرفان و تفكر مولانا آمده است. رنگ جذبه و خلسه. رنگ سياه و عظيم كعبه.
يك روز يكشنبه باراني به همراه يك دوست نقاش ايراني به گالري "ژودوپوم" رفتم. "توليدات" شهره، انبوه آن همه اجسام و اشيا سياه، در زير آسمان خاكستري و باراني پاريس بر ما سنگيني ميكرد. آثار جنگ، آثاري كه يادآور آشويتز و كوره هاي آدم سوزي نازيها بود و بخشي از "فرآورده هاي شهره فيض جو" بودند، قلبمان را ميفشرد. متاسفانه سياه نور را به خود جذب ميكرد و روشنايي را بازگشتي نبود. سياه تاثير رواني غليظ و سنگيني داشت.
كار شهره پژوهشي در اعماق سياهي و ظلمات بود. به اعماق نيستي و خلاء فرو رفتن و جستجو براي كسب مفهومهاي تازه و يا تلاش براي معنا دادن به جهان نامفهوم. جستجوي گنجي پنهان در ميان ويرانه ها و تباهي ها و حريف هاي تاريخ جهان. شهره در ميان خاطرات چيزي را ميجست يا به عبارت ديگر چيزي را نشان ميداد كه از پس همه ويراني هاي تاريخي به جا ميماند: "خاكستر خاطرات سوخته" درست است كه بالاتر از سياهي رنگي نبود ولي در ميان همان سياهي حقيقتي دردناك و تلخ نهفته بود كه همگي آن را ميشناختيم و باز مييافتيم.
جعبه هاي سياه و نيم سوخته: جعبه هاي چوبي، كارتن هاي نيم سوخته و دود گرفته كه اسم و آدرس هاي مختلف شهره در تهران يا پاريس بر روي آنها نوشته شده بود و عنوان "محصولات شهره فيض جو" را با خود حمل ميكردند. جعبه هايي كه دست كمي از جعبه مرموز و سربسته "پاندورا" نداشتند. جعبه هايي كه شايد تمام مصايب عالم را در درون خود حمل ميكردند. جعبه هايي كه شايد هزاران راز نهفته در دل خود داشتند. جعبه هايي كه عصاره زندگي مادران و مادربزرگان در آنها نهفته بود. با همه چيني ها و شكستني هاي روح زنانه جعبه هايي كه در كودكي و در داستانهاي پريان هميشه بايد در بسته و اسراراميز باقي ميماندند وگرنه جهاني را ميآشفتند. آيا شهره در كنج اين جعبه ها شاخه اميدي را برايمان حفظ كرده بود؟ جعبه هايي كه از خاك سياه سنگين لبريز بودند. آيا همان خاك دامنگير وطن نبود؟ روح سرگردان و هميشه مهاجر شهره خود را‌ در بسته بندي هاي جعبه ها و كارتن ها به خوبي نشان ميداد. انگار هميشه بايد‌ حاضر و آماده باشد تا بار خود را ببندد. كوچ از اين سرزمين به سرزميني ديگر. راستي چند سال ميشد كه كوله بر دوش از اين مكان به آن مكان ميرفتيم و آرام نميگرفتيم. پس چه موقع اين سفر تمام ميشد؟
طومارهاي كاغذ ديواري: شهره لوله هاي كاغذ ديواري را از دو سو با رنگ و روغن نقاشي كرده بود. بعد دوباره آنها را لوله كرده، بسته و احيانا مثل لباسهايي كه تازه از خشك شويي مي آوريم، بر آنها پلاستيك نازكي كشيده بود. آنها با يك برچسب بنفش در گوشه سالن نمايشگاه صف بسته انتظار ميكشيدند. اين توپهاي كاغذي ديوار ستون هاي كار شهره فيض جو بودند. اين بناهاي استوار، ساكت، نجيب. ستونها، يكي از عوامل اساسي هر بنايي بودند. آنها آسمان و زمين را به هم ميدوختند. ستون علامت دانايي بود. مگر نه اين كه ستون شبيه اولين حرف زبان مادري مان بود؟ اين «الف»هاي ايستاده، محدوده و قاب درها و نشان دهنده عبور از جهاني به جهان ديگر بودند.
تومارهاي كاغذ ديواري گاهي شكل ديگري به خود ميگرفتند. گاهي مانند داربست قالي نصب شده بودند و گاهي قواره هاي پارچه در بازار بزازان را تداعي ميكردند. قيمت هر نقاشي را به طنز در كنارشان نوشته بود. و گاهي هم پرده هاي پرده داري، گاهي مثل خيمه هاي قيدار ميشدند و گاهي مثل پرده هاي حضرت سليمان. زماني هم بود كه اين لوله هاي كاغذ را مثل شقه گوشت يا لوله هاي سوسيس و كالباس به شيوه قصابي ها و اغذيه فروشيها از سقف مي آويخت.
نوارهاي ويدئو: كاست هاي ويدئو گنجهاي عظيم و پنهاني«شهره فيض جو» بودند. همان كاست هاي كوچك كه حاصل كار او را در دل خود پنهان داشتند. نمايش ويدئو درون توپ هاي كاغذ ديواري را نشان ميداد. شهره همه چيز را به دقت در حافظه خود ضبط و حفظ كرده بود. حافظه اي كه در لابلاي پرده ها و در دو سوي توپ هاي كاغذ ديواري نقش كرده بود و به ثبت رسانيده بود. بعد آنها را به سبك مصريان باستان همچون پاپيروس و تومارهاي كهن بسته و به كناري گذاشته بود.
آن هم با يك برچسب بنفش ولي ما از طريق نمايش ويدئو درون اين تومارهاي بسته را كه مانند ستون هاي بابل در سكوتي بردبارانه ايستاده بودند ميديديم. آن هم از زواياي مختلف به آرامي و از سر حوصله. چيزي كه باعث ميشد فكرمان مخدوش شود و نتوانيم تصميمي قاطعانه بگيريم و مفهومي دقيق و قاطع فرض كنيم. اما مگر مفاهيم قاطعيتي ابدي دارند؟ از سوي ديگر، مگر نه اين كه ما دور از وطن، با نوار خاطرات گذشته ميزيستيم؟ مگر نه اين كه ما آن خاطرات را با خود مانند گنجي سر به مهر هميشه و همه جا حمل ميكرديم؟
قابهاي خالي: شاسي هاي خالي و به هم بسته شده. مرتب و منظم چيده شده بودند و بي صبرانه در انتظار حمل و نقل به سر ميبردند. گاهي تبديل به چهارچوب پنجره اي كنده شده از ديواري، بدون منظره، گسترده بر روي افقي خالي و عبث ميشدند. اگرچه پنجره نشان گشايش بود و نيز دريچه اي پذيرنده به سوي نور و روشنايي. ولي آن قاب هاي خالي منتظر چه بودند؟ تا كجا بايد ميرفتيم؟ تا كي؟ و به سوي كدامين افق؟
كشوي طرح ها: كشوهايي كه حاوي طرح هاي لوله شده و يا تا شده بود. مگر نه اين كه چند سالي بود كه همه توليدات مان در كشوها خاك ميخورد؟ فقط طرح ميزديم ولي تصوري از زمان و مكان و نحوه ارائه طرح هايمان به بينندگان يا خوانندگانمان نداشتيم. بنابر اين انبوه طرح ها فقط در كشوها ميماند و در آنجا موجوديت و حضور مي يافت. آنها فقط «طرح هايي براي كشو» بودند.
ظروف شيشه اي دربسته: ظروف دربسته و مهر و موم شده طبقه هاي قفسه را پر كرده بود. آن ظروف نشان دهنده فراواني و وفور و بركت مادرانه و زنانه بودند. ظروفي كه پر بودنشان در حقيقت دليلي بر خالي بودن و تهي بودنشان بود. شهره آن معجون ها را مثل كوزه هاي مربا با ترشي در زيرزمين مادر بزرگ چيده بود. جعبه ها و بسته هاي نايلوني را نيز به شيوه بقالي هاي عرب پاريس شكل داده بود و «محصولاتش»، «فرآورده هايي» خشكيده و پلاسيده و پژمرده بودند كه آنها را به شكلي تجملي در قالب مواد غذايي درجه يك و مرغوب با مارك بنفش «فرآورده هاي شهره فيض جو» ارائه ميداد. آن ظروف در بسته، آن كوزه هاي پخمه ما را به ياد بسته بودن و محدود بودن آن موجودات خانگي مي انداخت. زنانگي، آن قلمرو بسته، تاريك و مرموز.
سياه بودند. چرا كه سياهي رنگي بود كه به روشنايي بها و جا ميداد. مثل رنگ پايان شب كه روشن بود. و يا رنگ پايان زمستان. براي شهره مفاهيم هم مانند صورت ها هيچ قاطعيتي نداشتند و عوض ميشدند. لحظه اي چيزي را به تو نشان ميداد و دقيقه اي بعد آن حقيقت را با شوخ طبعي واژگون ميكرد. رهايش نميكرد. به آن مينگريست و با چهره اي متفاوت نشانش ميداد. حقيقت سياه شهره نيز مانند سالومه هفت حجاب داشت. با هاله اي از حرير يا مخمل يا ابريشم سياه.
پوشيده در رمز و راز. پرده ها تا بي نهايت ادامه داشتند. هر پرده چهره اي از وراي حرير سياه دانايي بود. سياه بود، چرا كه با رنج به دست آمده بود. عليرغم غم غربت و سنگيني بار خاطرات، شهره حديث نفس نميكرد. از بازار جهان سخن ميگفت و سياهي روزگار و جستجو و تلاش انسان براي رهايي از دام پوچي. سياهي رنگ، ديگر در كار شهره، رنگ جهل و ناخودآگاه نبود. آغاز پيدايش بود. سياهي رنج دانايي بود و خاكستر بار غمي كه تاريخ هاي مضاعف بر دوش او نهاده بود. تاريخ هاي مضاعف، دردهاي كهن و رنج هاي شوم اقليتي كوچك در جهاني بزرگ كه به بازار ميمانست. تنهايي و سياهي يك فرد مهاجر در اين بازارهاي مشترك عظيم و غول آساي جهاني.
آخرين نمايشگاه او اصلا«بوتيك شهره فيض جو» نام داشت. «بوتيك شهره» در گالري demonde de l’art rive gouche شبيه يك عطاري متروك، يك محل كسب، نمادي از بازار مشترك و سياه جهاني بود. نمايي بود از جامعه مصرف كننده و عصر صنعتي در دنياي پسامدرن. ديگر هيچ چيز به هيچ كس تعلق نداشت. همه هويت ها و ريشه ها از بين رفته بود. در كارخانه هاي اين جهان صنعتي، همه چيز تبديل به كالا شده بود. كالايي با برچسب يك كارخانه! اتيكت تنها چيزي بود كه به شئي هويت ميداد. «محصولات شهره فيض جو».

شهره فيض جو كه بود؟
دختري يهودي از فاميل«كهن» ساكن پاريس. با شناسنامه و نامي ايراني كه تلفظش براي اروپايي ها نامأنوس، غريب و اندكي مشكل بود. امروزه يك اتيكت، يك برچسب هويت انساني را در جامعه صنعتي مدرن معين ميكند. مگر نه اين كه ما، خودمان، به مجرد كوچكترين چيزي، در وهله اول برچسب خودمان را بر روي ديگران ميزنيم؟ مگر نه اين كه همه ماها با نام هايي از اين قبيل، به سادگي، به صورت رقم هايي درآمده ايم و در فيش هاي مختلف بانك هاي اطلاعاتي ثبت شده ايم؟
آن روز يكشنبه باراني، در «گالري ژوپودوم» نتوانستم تك تك كارها را با حوصله و دقت و از سر فرصت ببينم. دوست نقاشم، كه جوان برومندي است، وانمود ميكرد كه از ديدن نمايشگاه شهره سخت آشفته و منقلب شده است. در كافه ترياي گالري نشستيم و همراه تلخي قهوه راجع به «توليدات شهره» حرف زديم. سياه بودند. ولي همانطور كه كاندينسكي در كتاب خود «معنويت در هنر»(كتابي كه شهره اغلب از آن حرف ميزد) نوشته بود:«در عمق اين سياهي، در ميان اين عدم بدون امكان، چيزي طنين مي افكند» سياه بودند. ولي، مگر نه اين كه در سير طولاني تاريخ همه رنگها را از ما گرفته بودند و يا در سياهي غرقمان كرده بودند؟ يا اين كه خود به خود سياه شده بوديم؟
در حقيقت در سير طولاني شب بود كه ميتوانستيم نيمرخي، طرحي از روياهايمان ــ كه آگاهي دهنده نيز بودند ــ ترسيم كنيم. بايد از اين سياهي ها عبور ميكرديم. متاسفانه جز اين چاره اي نبود.
چند روز بعد به آتليه شهره تلفن زدم. افتتاح نمايشگاه را در گالري«ژوپودوم» تبريك گفتم و پوزش از اين كه نتوانسته ام در روز افتتاحيه نمايشگاه شركت داشته باشم. همچنان كه تلفن را جواب ميداد مشغول انجام كار ديگري نيز بود.
(وقت بسيار كم است و عمر بسيار بسيار كوتاه. وقت شهره در 28 بهمن ماه 74 تمام شد. اين بدين معني است كه هرچه كه ميبايد ساخته باشد را حتما قبل از اين تاريخ آماده كرده باشد.) از سر و صدايي كه ميشنيدم پيدا بود كه حالا مشغول مخلوط كردن مواد با يكديگر است. (شهره براي كارهايش از دو نوع ماده استفاده ميكرد. مواد طبيعي(گياهي و حيواني) پوست حيوان، پشم گوسفند، پر، ... و يا شاخه، برگ، پوست گردو، موم. در كنار اين مواد از فلز، ميخ يا كاغذ، ابريشم، پارچه و يا گل و ذغال نيز استفاده ميشود. سپس آنها را در ضديت با مواد مصنوعي مثل مشمع طبي، دستكش لاستيكي يا موي مصنوعي و يا پوست خز مصنوعي قرار ميداد. البته در هر حال در پايان، همه اين مواد را با پودر رنگ و رنگ سياه ميپوشانيد.)
يادم ميآيد آن روز شهره همانطور كه به كارش ادامه ميداد با همان صداي شل و وارفته اظهار كرد كه اصلا وقت ندارد. قرار است به زودي جهت نمايشگاهي به هلند برود. سفرش هفت هشت روزي طول ميكشد. قبل از سفر سخت گرفتار است. بعد از سفر هم مسلما گرفتار خواهد بود. بعد هم سفر ديگري در پيش است...
آن روز فكرش را هم نميكردم كه قريب شصت نقد و معرفي آثارش به مناسبت نمايشگاه هاي مختلفي كه در عرض دو سال اخير برگزار كرده بود در مطبوعات هنري اروپا به چاپ رسيده باشد. فقط در آن لحظه حس كردم كه «شرره فض ژو» روي قله هاي شهرت و موفقيت هاي حرفه اي ايستاده است و با قاطعيتي عظيم، سخت غرق در كار است و ديگر برايش مهم نيست ديگران درباره خودش يا «محصولاتش» چه بگويند. شهره پي برده بود كه مهم چيزي است كه نقش ميبندد، شكل ميگيرد و در جايي ثبت ميشود. گويا ميدانست كه وقت زيادي برايش باقي نمانده است. تصميم گرفته بود كه هرچه زودتر خودش را، خواه در «كشوي طرح ها» و خواه در ميان «تومارهاي كاغذ» و خواه به صورت«نوار ويدئو» به ثبت برساند. اگر در اين لحظه اينها را برايش مينويسم به خاطر حس آن لحظه است.
يكي از آخرين بارها، تابستان 73(94) بود. نمايشگاه عظيمي از آثار جوزف بويز در طبقه پنجم مركز ژرژ پمپيدو ترتيب داده شده بود. باز برحسب تصادف، يك روز عصر، ناگهان شهره را در جلوي در ورودي نمايشگاه ديدم. آن روز سياه نپوشيده بود و خسته يا رنگ پريده به نظر ميرسيد.
گفت:«نمايشگاه را ديده ام و حالا ميروم»
يادم هست كه بنا به درخواست جوزف بويز در نمايشگاه هاي قبلي، گردانندگان اين نمايشگاه به دليل وجود مواد چربي و طبيعي كه در كارها مورد استفاده قرار گرفته بود و همچنين حفظ فضاي سرد سالهاي مرگ بار جنگ جهاني دوم، دماي داخل نمايشگاه را پنج الي هفت درجه بالاي صفر پايين آورده بودند. من از سرما مور مورم شد. از جلوي يكي از كارهاي بويز ميگذشتم. قفسه اي پر از مواد غذايي و آذوقه با برچسب آلمان شرقي سابق. مكثي كردم و دوباره به آن قفسه ها نگاه كردم. به ياد «محصولات شهره فيض جو» افتادم. ميخواستم دوباره قفسه هاي بويز را نگاه كنم ولي نگاهم بي اختيار « شرره فض ژو» را از پشت شيشه ها، تا دم در بدرقه كرد.
البته اين آخرين بار نبود. آخرين بار از اين هم سردتر بود. سردتر از هميشه. اصلا زمستان بود. لباس زمستاني پوشيده بوديم. دم نمايشگاه به هم برخورديم. به زور با هم سلام و عليكي كرديم. بي اختيار«كتاب اشعار فارسي شرره فض ژو» برايم تداعي شد. قبل از اين كه حرفي بزنم، گفت:«نمايشگاه را ديده ام و حالا دارم ميروم»
رفت و ديگر نديدمش. رفت تا اين كه خبر مرگش را از بخش فارسي راديوي بين المللي فرانسه شنيدم. گرچه قبل از آن روزنامه لوموند دوم مارچ خبر كوتاهي درباره اش نوشته بود و من هنوز خبر نداشتم.

***
دو هفته قبل از پايان نمايشگاه «بوتيك شهره» كارتي فرستاده بود حاكي از اينكه از تاريخ 3 تا 17 فوريه اجناس بوتيك را به حراج گذاشته است. «يك حراج قبل از بسته شدن قطعي بوتيك»!
ولي دو روزي بود كه از او هيچ خبري نبود. گربه هايش در داخل آپارتمان گرسنه مانده بودند و مثل بچه هاي بي مادر شيون ميكشيدند. از طرف ديگر، مدير گالري چندين بار جهت «بسته شدن نهايي بوتيك» به منزلش تلفن زده و برايش روي دستگاه پيغام گير پيام گذاشته بود، ولي بي فايده بود. در صبح روز سوم بي خبري، همسايه ها كه از سر و صداي گربه ها سخت مشكوك و نگران شده بودند ماموران آتش نشاني را خبر كرده بودند. ماموران آتش نشاني پس از شكستن در خانه، وارد شده بودند و سرانجام جسد شهره را در داخل آپارتمان يافته بودند در حالي كه سه روزي از مرگش ميگذشت.
ميدانستيم كه شهره به بيماري عدم انعقاد خون دچار است. گزارش كالبدشكافي حاكي از اين بود كه شهره بر اثر خونريزي داخلي در روز هفدهم فوريه(روز بسته شدن قطعي بوتيك) درگذشته است.
_____________________________________________
ــ با استفاده از كاتالوگهاي نمايشگاههاي مختلف شهره فيض جو. بخصوص مقالات«يوسف اسحاق پور»
Jerome SANS, Harold ZEEMANN, Gilbert LASCAULT, Catherine DAVID
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط مهستی شاهرخی | 
ادبیات مهاجرت راهنمای سفر به اروپا نیست
گفت و گوی سپیده جدیری با مهستی شاهرخی


پیش از هر چیز از ماجرای چاپ غیر قانونی کتاب شما در ایران شروع می کنیم. شما برای اعتراض به این اتفاق چه اقداماتی را انجام داده اید؟ البته می دانیم که عدم عضویت ایران در کنوانسیون حقوق مولف اصلی ترین دلیل برای روی دادن اتفاقاتی از این دست است. لطفاً درباره این موضوع توضیح دهید.


پیش از هر چیز باید بگویم که من نویسنده ای هستم ایرانی در نتیجه مطرح کردن عدم قانون کپی رایت در ایران و عدم عضویت ایران در کنوانسیون حقوق مولف برای ما ایرانیان بحثی دیگر است. بیست و یک سال است که در خارج از ایران زندگی می کنم و بیست و یک سال است که بار ایرانی بودن خود را مانند صلیبی سنگین در میان غربیان به دوش کشیده ام و من هم ایرانی هستم و این ترفندها شامل حال من هم نمی شود. من به عنوان یک ایرانی زنده در کشوری که حتا کپی رایت در آنجا رعایت نمی شود باز هم حقوقی دارم که پایمال شده است. لازم به یادآوری است كه طبق ماده 23 قانون حمایت از پدیدآورندگان "هر گونه دخل و تصرف و استفاده ی غیرمجاز ا‌ز آثار ادبی و هنری جرم محسوب میشود." و صاحبان آثار مورد نظر میتوانند‌ سوءاستفاده كنندگان را مورد ‌پیگرد قانونی قرار دهند و دادگاه میتواند برای مجرمان از شش ماه تا سه سال حبس در نظر بگیرد. بایست به اطلاع شما برسانم كه در مورد چاپ كتابهایم با هیچ ناشری قرارداد ندارم و تاكنون هم نه به كسی وكالتی داده ام و نه به كسی نمایندگی اهدا كرده ام و در نتیجه چاپ كتابم در ایران و بدون اطلاع نویسنده اش که من باشم امری كاملاً غیرقانونی است.
مجسم کنید مرا که شب خسته از سر کار به خانه برگشته ام و نشسته ام پای اینترنت و دارم اخبار ایران را می خوانم و بعد می رسم به پنج شنبه بازار کتاب و ناگهان خبر چاپ کتابم را در ایران توسط نشری به نام ورجاوند می خوانم و حیرت می کنم و یک عالمه پیام می فرستم به این سر و آن سر دنیا که علت این خبر چیست و آیا کسی چیزی راجع به چگونگی چاپ کتابم در ایران چیزی می داند یا نه؟ و آیا اصلاً این امر حقیقت دارد یا نه؟ و باز از طریق اینترنت در جستجوی آدرس یا ایمیلی از نشر ورجاوند هستم ولی جستجوگر اطلاعاتی درباره پرویز ورجاوند می دهد که می فهمم اطلاعات از جنس دیگری است و راه به جایی نمی برم و خلاصه دوران حیرانی و بی خبری. من تا موقعی که احسان عابدی از من سئوالی داشت و برایم پیامی غیرمستقیم از طریق شهروند (کانادا) فرستاد ( و آنها هم پیامش را فوری برایم فرستادند) هیچ از چاپ کتابم در ایران مطمئن نبودم. بعد از پیام ایشان بود که در آن به کتابم اشاره ای کرده بود از ایشان پرسیدم که چگونه کتابم در ایران به دستش رسیده است و کدام نسخه را خوانده است و او برایم نوشت که نسخه ی چاپ ورجاوند را، آن وقت بود که تازه از چاپ غیرقانونی کتابم در ایران مطمئن شدم و توسط مجلاتی که با آنها همکاری دارم و اکثرشان هم اینترنتی اند به غیرقانونی بودن چاپ کتابم اعتراض کردم ولی هیچ خبری نشد. هیچ خبری. سکوت محض. گویا ناشران سارق حتا سواد روزنامه خواندن هم ندارند. یک بار هم باز همین آقای عابدی مطلب کوتاهی درباره کتابم در وبلاگش فلش نوشته بود که باز برایش پیامی فرستادم و به او اعتراض کردم و او هم همین اعتراض را ( البته با اجازه گرفتن از من) در وبلاگش گذاشت و باز هم خبری نشد. چند ماه پیش هم طی نامه ای سرگشاده باز به غیرقانونی بودن چاپ کتابم در ایران اعتراض کردم و به دلایل بسیار از محافل ادبی ایران خواستم که این کتاب از فهرست کتابهای کاندید شده خارج شود. نامه ام در چندین سایت پر خواننده منعکس شد. باز هم هیچ. باز هم سکوت. ببینید من آدمی هستم که تاکنون در زندگیش از کسی شکایت نکرده است و کارش به کلانتری و دادگستری نکشیده است. در ضمن من اینجا زندگی مشکلی دارم و گرفتاری های بسیار که میل ندارم الان همه چیزم را برای همه بازگو کنم ولی علیرغم این همه گرفتاری و مشکلات تاکنون با سه وکیل مشورت کرده ام. با دو وکیل فرانسوی و با یک وکیل ایرانی و بالاخره زیر نظر یک وکیل ایرانی نامه ای خطاب به ناشر نوشتم و از او توضیح خواستم که جز پیامی سراپا دروغ با ایمیل تا این لحظه هیچ پاسخ قانع کنده ای دریافت نکرده ام. می دانید حقوق یک نویسنده فقط حقوق مادی نیست بلکه یک اثر حقوق معنوی هم دارد. مثلاً من به هیچ وجه حاضر نبودم تن به سانسور یا حذف و عوض کردن کلماتم بدهم در حالی که ناشر بدون اطلاع من این کار را کرده است. آیا آین اعمال مثل کشیدن چک بی محل به نام دیگری نیست؟ آیا این نوع رفتار نامش کلاهبرداری نیست؟

رمان " شالی به درازای جاده ابریشم " از طرفی با نظرات مثبت منتقدان روبرو شده و جایزه ویژه آنها را دریافت کرده است و از طرفی دیگر خوانندگان با تحریم اعلام شده از سوی شما مواجه می شوند که وجود این کتاب را در ایران به رسمیت نمی شناسید. بالاخره تکلیف خواننده علاقمند به خواندن کتاب شما که ساکن ایران است چیست؟


یادآوری می کنم که به دلایل بسیار، طی نامه ای سرگشاده به محافل ادبی، چندماه پیش کناره گیری خود را جوایز ادبی ایران اعلام کردم و یادآوری می کنم که جمع نویسندگان و منتقدان مطبوعات امسال نیز مانند پارسال هیچ کتابی را به عنوان کتاب سال انتخاب نکرد و جایزه ی ویژه اش را “به پاسداشت از حقوق مؤلف در ایران و در اعتراض به حقوق پایمال شده نویسنده از سوی ناشر”، به من اختصاص داد. با خود عهد کردم که با قبول این جایزه از وضع فلاکت بار و اسارت بار نویسنده ی ایرانی و غیرقانونی بودن کار ناشران ایرانی پرده بردارم و در واقع پذیرفتن این جایزه برایم بهانه ای بود برای رساندن صدایم به گوشهای سنگین قانون.

آیا یک نویسنده یک سال پس از چاپ بدون اجازه ی کتابش باید بیاید به ایران و پرسان پرسان بگردد و حق معنوی و قانونی که جلو جلو پایمال شده است اکنون اندکی از حق مادی خود را از ناشر سارق گدایی کند و صدایش در نیاید و دست آخر با سکوتش به این وقاحت ها و حرامزادگی ها چهره ی قانونی ببخشد؟ آیا این سهم نویسنده ی ایرانی است؟ آیا این درست است؟

در هر حال، بردن این جایزه تغییری در وضع نمی دهد و چاپ کتابم در ایران همچنان یک سرقت ادبی است که هرگز به آن چهره ی قانونی نخواهم بخشید و هرگز و هرگز پای صلح و قرارداد (و احتمالاً قراردادی اسارت بار و ننگین تر از سرقت اولیه) نخواهم رفت.

و اما تکلیف خواننده ی ایرانی چیست؟ پیش از هر چیز مطمئنم که خوانندگان احتمالی داخل کشور بدون خواندن این کتاب هم به زندگی روزمره ی خود ادامه خواهند داد. اغراق نکنیم خواننده ی ایرانی در این بیست و شش سال گذشته به نبودن بسیاری چیزها عادت کرده است و این کتاب را هم می تواند کنار چیزهای دیگری که به آنها دسترسی ندارد بگذارد. برای راضی کردن خوانندگان احتمالی و فوری این کتاب به هیچ وجه حاضر نیستم به دو کار تن بدهم. اولی تن دادن به سانسور کتاب است و دومی همکاری و مشارکت و همدستی و آشتی با ناشری سارق و بی پرنسیپ. به هر حال، چاپ خارج از کشور این کتاب هم مدتهاست که تمام شده است و در صدد هستم با شرایط سالم تر و انسانی تری، کتاب را توسط ناشر دیگری به چاپ برسانم. آیا توانستم پاسخ شما را بدهم؟

آیا تا به حال برای چاپ کتابتان در ایران اقدامی کرده اید؟ در مقطع چند ساله ای آثار بسیاری از نویسندگان مهاجر توسط خود آنها در ایران چاپ شد بدون این که با مشکلاتی نظیر ممیزی مواجه شوند. آیا برای شما مهم نبوده است که کتابتان در داخل ایران نیز بازتاب داشته باشد؟

البته در یک مقطع چند ساله - نگوییم آثار بسیاری بلکه بگوییم - چند اثر از نویسندگان مهاجر در ایران به چاپ رسید و - باز نگوییم بدون این که با مشکلاتی نظیر ممیزی مواجه شوند - چون همان چند نویسنده ای که ذوق زده کارهایشان را در ایران به چاپ رسانیدند متأسفانه در مصاحبه هایشان از دادن جواب طفره می روند و گاه می گویند هنوز کتابشان را ندیده اند و گاه می گویند که از کارشان هیچ حذف نشده در حالی که عملاً می بینیم به تعدادی از داستانهای شخص نویسنده اجازه ی چاپ نداده اند و گاه می بینیم که حتا نام اثری شناخته شده را عوض کرده اند و در واقع نویسنده برای چاپ اثر خود در ایران با ممیزی همدست می شود و در مصاحبه اش اظهار می کند که حتا یک کلمه از کارش حذف نشده است و از این به بعد کلمات را بااحتیاط بیشتری به کار خواهد برد و از به کار بردن کلماتی که ممیزی بر آنان حساسیت دارد خودداری خواهد کرد و با احتیاط کامل برای عبور از سانسور همه چیز را از طریق خلق فضا بیان خواهد کرد. راستش اینهمه خواری و همدستی با ممیزی و دادن اطلاعات دروغ به خواننده را که می خواندم - این را در ایران نشر اکاذیب می نامند، مگر نه؟ - بغضم می گرفت. بدترین نوع سانسور این است که بیایی و بگویی سانسور وجود ندارد و یا اگر وجود دارد برای من نویسنده عیبی ندارد و مرا آزار نمی دهد و از این به بعد با آن خواهم ساخت یعنی دیگر شما را زحمت نمی دهم خودم خودم را سانسور می کنم. برخی از نویسندگان مهاجر به این سانسور تن دادند و حتا برایش تبلیغ هم کردند ولی ما نویسندگان مهاجر بسیاری داریم که هنوز کارهایشان برای خوانندگان داخل کشور ناشناخته است و آنهم دلیلش مواضع سیاسی و یا وابستگی های سیاسی و یا سوابق سیاسی نویسنده اثر است. داستان های من، نه مشکل سیاسی دارد و نه پرنوگرافیک است و نه در به کار بردن کلمات رکیک اغراق کرده ام پس به هیچ کدام از این بهانه ها موردی برای تعویض کلمات و جملاتم نمی بینم و گمان هم نمی کنم که مأموران ممیزی کارشناس ادبی باشند و از ساختار اثر چیزی سرشان بشود ولی نکته ی مهم لااقل برای من اینست که کلماتم همانی باشد که خودم نوشته ام و غلط هایم هم کاملاً حفظ شوند. تمامی این لحن و اشتباهات لپی و زبانی و کلامی، فضای مهاجرتم را ایجاد می کند. فضایی که با رودررویی ذهن و واقعیت ایجاد می شود و دیالکتیک کارم را می سازد. داستانهای من پر است از دو گانگی، من از قاطعیت بیزارم و راه های مختلفی را برای خواننده باز می گذارم تا او را به فکر بیندازم و گاهی با ذهنش بازی کنم و یا گاهی با چشم بندی غافلگیرش کنم، شما اگر بیایید و به نام ویرایش و یا پیرایش دست به کارم بزنید جانش را گرفته اید. اگر با پاک کن بخشی را پاک کنید و بخش مورد پسند خود را نگه بدارید به کارم لطمه زده اید و آن را علیل کرده اید. تمامی داستانهای من بر نیروی درک خواننده متکی شده است، اینجاست که دیگر هیچکس به غیر خودم حق ندارد در مورد کلماتم تصمیم بگیرد.

برای چاپ کتاب در ایران، پیش از این نشر مروارید بسیار مشتاق بود اما شرایط چاپ کتاب بسیار استثمارگرایانه بود و در ضمن جاهایی هم باید عوض می شد که زیر بار هیچکدام نرفتم. الان هم چندان فرقی نکرده است نه زیر بار سانسور بدون اجازه ی کتابم می روم و نه در برابر این سرقت وقیحانه ساکت می مانم. البته برایم مهم است که علیرغم این شکاف عظیمی که زمان بین من مهاجر با هموطنانم ایجاد کرده است کارهایم در ایران خوانده شوند، ولی نه به هر قیمتی. در این چند سال اخیر، این فرصت کم کم به کمک اینترنت ایجاد شد. الان نه همه، ولی بسیاری از مقالاتم روی نت هست و این خودش هم برای من و هم خواننده ی داخل کشور روزنه ایست. بعدها هم به جای این که کتابهایم را به ناشران بیسواد و دزد تقدیم کنم آنها را با کمال میل برای خواننده ی علاقمند می گذارم روی نت.

یعنی در این کشور هفتاد و چند میلیونی حتا یک ناشر درستکار وجود ندارد که بخواهد با شرایطی انسانی با یک نویسنده ی پر فروش و جایزه بگیر قرارداد ببندد؟

شما سال هاست که در فرانسه زندگی می کنید و با این حال از یک دوگانگی فرهنگی صحبت می کنید. آیا این دوگانگی به مرور زمان و گذشت سال های متمادی از حضور یک مهاجر در غربت از میان نمی رود؟

دوگانگی نسل اول مهاجرت هرگز از بین نمی رود، در نسل های بعدی این دوگانگی فرهنگی شکل معقولانه تری به خود می گیرد و این شکاف به هم جوش می خورد ولی در نسل اول مهاجرت هرگز.

پس چه زمانی یک مهاجر با روحیات و خلق و خوی مردم جامعه ای که در آن اقامت دارد انس می گیرد؟

انس گرفتن با خلق و خوی مردم جامعه ای که در آنجا اقامت داریم به مرور پیش می آید و جزوی از روزمره گی زندگی ما می شود. به طور مثال: من به فرانسویان دور و برم انس گرفته ام. به آنها خو گرفته ام و اگر روزی شانس بیاورم و چند روزی تعطیل باشم دلم برایشان تنگ خواهد شد. آنها خانواده ی دوم مرا تشکیل می دهند. ولی از سوی دیگر، از خانواده و آشنایان و زندگی ای که از بدو تولد به آن خو گرفته بودم و جز آنها نمی شناختم و نیمی از مرا تشکیل می داد می گذرم، به شنیدن موسیقی ایرانی یا اشعار شاعران ایرانی هم خو گرفته ام و آنها را هم کم دارم و نمی توانم از زندگیم حذفشان کنم. گه گاه مزه ی غذا و یا بوی ادویه و یا چاشنی ها، برای من خاطراتی را بیدار می کند که برای یک فرانسوی بی معناست. خلاصه کنم: ما مهاجران حداقل دو فرهنگی هستیم و دو فرهنگی هم خواهیم مرد و در مراسم تدفین مان در فرانسه - اگر مراسمی در کار باشد - برایمان حلوا خواهند پخت. ما مهاجران همیشه غریبیم. چه در هجرت و چه در زادگاه. من در تهران غریبم. غریب تر از فرانسه. در سفرهایم به تهران این بیگانگی را بیشتر از هر وقت دیگری احساس می کنم. حس این که در برابر ایرانیان تا چه حد بیگانه ام و تا چه حد با آنها بیگانه شده ام. دورم دور. از طرف دیگر از جامعه ی مهاجران ایرانی هم بریده ام. من در میان مهاجران ایرانی نیز این شکاف را احساس می کنم. در بین آنان نیز تبعیدی هستم. این دوگانگی، ابعاد و ریشه های گوناگونی دارد که آن را در رمان دومم "صبح نهان" به صورت گسترده ای مورد سئوال قرار دادم و سعی کردم هم تشریحش کنم و هم بشکافمش و هم در جستجوی پاسخی برای آن باشم.

"کتایون"، شخصیت اصلی رمان "شالی به درازای جاده ابریشم" هم تا به انتهای اثر درگیر و دار همین دوگانگی است. اصلا به نظر می رسد داستان هایی که به داستان های مهاجرت معروف هستند همگی روی همین مسئله تاکید دارند. درست است؟

من این دوگانگی را به شکل دیگری تحلیل می کنم. این دوگانگی به نظرم بازتابی است از کشمکش های بین سنت و تجدد که این تضاد در غربت به اوج می رسد و آشکارتر می شود و فرد همه ی باورهای خود را مورد سئوال قرار می دهد. نوعی زلزله در درون ذهن. شخصی مانند صادق هدایت در درون جامعه ی خود نیز یک تبعیدی فرهنگی است و بوف کور نمونه ی برجسته ای از این جدالهای زمانی و مکانی و باورها و ذهنیت فرد با ذهنیت زمانه اش است. بسیاری از هنرمندان ایرانی تبعیدیان داخل کشور هستند. شکاف بین جامعه و هنرمند، فرسنگها و دریاهاست. امروز در ایران ، در یک طرف شخصی را به جرم شراب خواری یا زنا شلاق می زنند و در یک طرف دیگر نویسنده ی ایرانی با عبارات شلاق خورده و کلمات سنگسار شده ی خود می خواهد ادبیات پست مدرن بنویسد و خود را پست مدرن می خواند. عظمت شکاف را می بینید؟ کتایون هم یک زن شرقی است در غرب که می خواهد مدرن باشد ولی خواسته ها و رویاها و باورهایش مانع او هستند و مدام او را به عقب می کشند.

به نظر شما این دوگانگی فرهنگی عامل بازدارنده ای برای پیشرفت یک مهاجر ایرانی می شود؟

این دوگانگی برای فرد مهاجر مجموعه ایست از کشمکش تجدد و سنت؛ عوارض این جا به جایی را هم اضافه کنیم و این مشکلات فقط خاص مهاجران ایرانی نیست. ما ایرانیان مهاجر، ما مهاجران سالهای انقلاب و جنگ هستیم. ما مجبور شدیم کشورمان را ترک کنیم. این جبری که در هجرتمان بود به آن فضای تبعید داده است و زیستن در تبعید بسیار دشوار است چون با خود برزخی را به همراه دارد و فرد مهاجر نگاهش دایم به سوی کشور زادگاه و بازگشت است، نمونه ی دردناک این تبعید را در ساعدی می توان یافت که دوران پاریس را به سختی گذارانید و دق مرگ شد. ساعدی حتا زبان فرانسه را نیاموخت با این امید که سفرش کوتاه تر باشد و زودتر برگردد. مهاجر واقعی دیگر پشت سرش را نگاه نمی کند، مهاجر واقعی در خاک جدید فرود می آید و آشیانه اش را برای همیشه می سازد. مهاجر واقعی بین تهران و پاریس پل هوایی نمی زند. نمی خواهم در مورد کسی قضاوت کنم ولی واقعیت اینست که مهاجر واقعی برای همیشه از خاکش و یا زادگاهش می برد و زندگی توینی آغاز می کند. بازگشت به زادگاه، مرگ هجرت مهاجر است. مهاجرت ییلاق و قشلاق به زادگاه را با خود به همراه ندارد. مهاجرت که تعطیلات تابستانی نیست که تمام شود و شخص برگردد به سر و کار و زندگی سابقش.

شاید به همین خاطر باشد که کتایون شخصیتی درون گرا است؛ آن قدر که اصلا ذهن او حوادث کتاب را به وجود می آورد و داستان را پیش می برد.

کتایون زنی است مانند پنه لوپه. ما زنان در تمام طول تاریخ در خانه چشم به راه مردانمان ماندیم و چهارچنگولی به عشق و به همسر و به عشق به فرزند چسبیدیم و پشت دار قالی ها و پرده ها نشستیم و رنجها و دردنامه های خود را به گل و گیاه و نقش بهشت آغشتیم و آن گلستانی که در صحرای دل نداشتیم را با نقش خیال بر روی قالی ها و شال ها و سفره ها و دست دوزی هایمان کاشتیم. اسارت برای زندانی خیال آفرین است. زندانی با خیال خود سفر می کند. خیال نوعی مبارزه و یک شکل دفاعی است که به زن یا زندانی تاریخ نیرو می دهد تا بتواند باز هم به زندگی ادامه بدهد. زن مانند شهرزاد در ذهنش داستان میسراید تا زنده بماند. البته زنده ماندنی که روز به روز است. زندگی زن شرقی، هزار و یک شبی است آمیخته با هول و ترس و بدون هیچ نوع لذتی از خوشبختی.

این خیال آفرینی حتی شخصیت اصلی رمان را وادار به دیالوگ با جنینی می کند که در دل دارد. معمولا در داستان ها و کتاب هایی که خوانده ایم در این شرایط زن به مونولوگ می پردازد. چگونه شد که تصمیم گرفتید میان مادر و جنین یک دیالوگ به وجود بیاورید؟

من تصمیم نگرفتم که کودکم در شکم مادرش به حرف بیاید، اینطوری شد. خودش پیش آمد و این جوری نوشته شد. حتماً افکار و ذهنیات من در این مورد نقش اساسی بازی کرده اند. سالهای پیش البته "نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد را خوانده بودم" و این لابد یک جایی توی ذهنم حک شده بوده است. دیگر اینکه باز سالها پیش توی روزنامه خواندم که کودکی در شکم مادرش حرف می زده است. و باز دیدن فیلمی بر اساس، همین موضوع، از کودک به دنیا نیامده ای که با تماشاچی حرف می زد و دیگران نمی دانستند که این بچه حرف می زند بی تأثیر نبوده است. آن فیلم، فیلم سرگرم کننده ای بود برای همه ی افراد خانواده با شرکت جانی تراولتا. همه ی اینها بود و در ضمن آن کودک خودم هم هستم. من همیشه از این شاکی هستم که چرا برای ساختن و انتخاب لحظه و مکان تولد و در ضمن انتخاب نامم هیچکس نظرم را نپرسیده است. در سالهای اول مهاجرت، بار ایرانی بودن بر دوشهایم سنگینی می کرد. سخت بود، آنقدر سخت که از به دنیا آمدن و در ایران به دنیا آمدن و اسم ایرانی داشتن و بار ایرانی بودن را بر دوش کشیدن و هر لحظه کفاره پس دادن، کلافه بودم و به گمانم این مجموعه باعث نوشتن مونولوگ های جنین و سپس دیالوگهای مادر و جنین شد. از طرف دیگر، من و خانواده ام حس هایی قوی داریم. حس بین من و مادرم بسیار قوی است. یک توع تله پاتی! هر وقت در تهران مادر حالش بد است منهم در پاریس حالم بد می شود. این از پشتوانه ی حسها و پس زمینه ی اطلاعاتی داستان، و چیزهایی از این قبیل، توضیحش مشکل است و دقیق نیست و هیچوقت هم نمی تواند قطعی باشد. شد دیگر. در نهایت داستان خودش خواست اینطوری نوشته شود.

حالا در نقطه مقابل کتایون دوست اسپانیایی زبان او، جان یا خوان را داریم. با این که هر دو آنها مهاجر هستند اما جان در تضاد با کتایون شخصیتی کاملا برون گرا است. این تمایز، به اعتقاد شما تا چه حد با ملیت ها ارتباط دارد؟

ما زنان اسیران خانه نشینان تاریخ شدیم ولی مردان به سیاحت جهان رفتند و کمتر از ما زنان پای بند خانه و زندگی و زن و بچه شدند. مردانی مانند اولیس به کشف جهان بیرون رفتند و چیزهای ناشناخته ی بسیاری را تجربه کردند و ماجراها آفریدند و ما زنان حاشیه نشینان تاریخ شدیم و همه چیز را در صندوقچه ی دل ریختیم مگرنه؟

کتایون و جان هر دو مهاجرند. اما یکی زن است و به زنانگی تاریخی اش چهارچنگولی چسبیده و آن دیگری هم مرد است و به باورهای مردانه اش. جان ریشه هایی از اسپانیا و آمریکای لاتین دارد و مدام در گردش و سیر و سیاحت .او نمونه ای است از یک پدرسالار مدرن. پدر سالار مدرن، مردی است که در رابطه با زن یا همسرش ادعا می کند که یک دوست است ولی او را مانند خوردنی ها شیئ ای برای مصرف شدن می بیند، پدرسالار مدرن دوست دخترش را مانند کنیزی به دوست پسرش تعارف می کند. پدرسالار مدرن به بی مسئوولیتی هایش چهره ای مدرن می بخشد. پدر سالار مدرن آنجا که دوست دخترش به کمک احتیاج دارد، در اولین لحظه می زند به چاک و غیبش می زند. اولیس پس از ده سال سیاحت جهان به خانه و پیش پنه لوپه همسرش و پسرش که حالا مرد جوانی شده است برمی گردد ولی پدرسالار مدرن غیبش می زند و هرگز به سوی زن و بچه اش باز نخواهد گشت. می دانید پدرسالاری و مرد سالاری خاص ایران و خاورمیانه نیست، پدرسالاری سیستمی است به گستردگی جهان.

اما این نوع پدرسالاری معمولا در داستان های نویسندگان و فیلم های فیلمسازان ایرانی اتفاق می افتد به خصوص در مقایسه با آثار جدیدی که امروز در غرب منتشر می شود؟

می دانید پدرسالاری چیزی نیست که یک روزه و یک شبه عوض بشود. پدرسالاری نظامی است فکری که در لایه های زیرین ذهن ما زندگی می کند و در خصوصی ترین لحظات خود را نشان می دهد. زندگی مهاجر هم او را از همه ی باورهای ذهنی اش جدا نمی کند. پدر سالاری و مردسالاری مهاجران در دانمارک و سوئد و آلمان به قدرت خود باقی است. چندین زن ترک و کرد در شهرهای اروپایی توسط پدر و یا برادران خود به قتل رسیده اند. مهاجر در برابر غرب و جامعه ی غربی مانند ماری پوست می اندارد و جلد عوض می کند ولی از درون که عوض نشده است. یک مبارزه ی عظیم فرهنگی برای خودسازی لازم است تا مهاجر از شر باورهای چرکین خود آزاد گردد و یا خود را آزاد کند. وجود این همه آدم دوشخصیتی، در بین مهاجران ایرانی مرا بسیار به فکر فرو برده استت. یک مثال می زنم: همراه خانمی ایرانی بودم. تابستان بود و او یک شلوارک کوتاه به اندازه ی کف دست پوشیده بود با یک بلوز کوتاه بی آستین. من یک پیراهن بلند و گشاد بی آستین پوشیده بودم. به هم که رسیدیم از سر تا پا و سپس از پا تا سر مرا با نفرت براندار کرد، در مدت کوتاهی که به دلیل کاری همدیگر را دیده بودیم به دفعات کنایه زد و بعد متلک های گنده و آخرش پرخاشگری بی مورد و بی دلیل! چرا؟ - نپرس چون نمی دانم. عصر شد و در جایی ایرانیان برنامه ای داشتند و بایست به آنجا می رفتیم. گفت بایست بروم خانه لباس عوض کنم. لباس عوض کرد و به جمع ایرانیان رفتیم. لباسش برای برنامه ی ایرانیان پیراهن چینی آستین بلند بود با شلوار جین و کفش آدیداس! انگار که به جای کنسرت داریم می رویم به تظاهرات جلوی دانشگاه تهران در زمستان ۱۳۵۷. من از این جلد عوض کردنها حالم بد می شود. از این پوست عوض کردن ها. از خانمی مثال زدم تا بگویم که پدرسالاری و مردسالاری و باورهای مردانه را متأسفانه این ما زنانیم که حفظ می کنیم و به فرزندانمان به عنوان ارزشهای اخلاقی منتقل می کنیم. ما بایست آن لایه های زیرین را کشف کنیم و با آن مبارزه کنیم. مبارزه با پدرسالاری و مردسالاری یک مبارزه فرهنگی مداوم است.

ظاهرا لندن شهری است که اتفاقات این رمان در آن رخ می دهد با این وجود تصویری که از این شهر ارائه می شود بسیار مبهم است. چرا؟

حق با شماست. "شالی ..." نمای برونی ندارد چون مسایلش درونی اند و چرا که چیزی در درون فرد مورد پرسش قرار گرفته است. ادبیات مهاجرت راهنمای سفر به اروپا نیست. من هیچ قصد نوشتن سفرنامه نداشتم و نمی خواستم فضای لندن و دورنمای آن را شرح بدهم. لندن شهری است که سالها پیش مرا شیفته ی خود کرد و دلم می خواست که مکانی باشد برای حداقل یکی از داستانهایم. در سالهای پیش از هجرتم داستان بلندی را به دست گرفتم به نام "شیشه بر سنگ" که نوشتنش ناتمام ماند. چون داستان نوشتن و به خصوص رمان نوشتن نیاز به تمرکز و آرامش دارد. در آن موقع بی تجربه بودم و به اندازه ی کافی برای نوشتن وقت نمی گذاشتم و برای نوشته قربانی نمی دادم. می دانید نوشتن هیولا یا اژدهایی ست که مدام قربانی می طلبد. بایست از خیلی چیزها گذشت تا کاری را به پایان رسانید. من برای رمان دومم از خواب و خوراک و سلامتی ام هم گذشتم وگرنه آن هم ناتمام می ماند.

اگر در جستجوی نمای بیرونی هستید بایست به اطلاعتان برسانم که در رمان دومم مکان های داستان دو شهر پاریس و تهران است. دو شهری که بیشتر از هر کجا در آنجا زیسته ام. در "صبح نهان" تصاویری از پاریس و تهران منعکس می شود، ولی از زاویه ی دید میترا. البته این انعکاس تصویر باز به درون برمی گردد و به دوگانگی درون.

به نظر دنیای کتایون، شخصیت اصلی کتاب خیلی محدود و کوچک است. معمولا از چهار دیوار خانه ای که در آن زندگی می کند خیلی فراتر نمی رود. چرا؟

باز کاملاً حق با شماست. در "شالی ..." همه چیز در ابعاد کوچک است. دنیایی کوچک برای فردی کوچک و پسرکی کوچک، پسرکی که ار فرط کوچکی به اندازه ی بند انگشت است. حقیقتش را بخواهید وقتی اینها را می نوشتم آگاهانه نمی نوشتم ولی امروز برایم واقعیت دردناکی وجود دارد که حالا به آن آگاهم و آن کوچکی و ضعف و حقارت خواسته ها و دنیاهای ماست، در برابر وسعت دنیا، ما بسیار کوچکیم. من کوچکم. خانه ام هم کوچک است. درست به اندازه ی خانه ی ننه نقلی است و شاید حتا کوچکتر. من ضعیفم، کافیست سرما بخورم و به سینه پهلو دچار بشوم تا تقریباً از پا در بیایم و کار و زندگیم فلج بشود. مسائل و مشکلات روزمره ی من هم مانند خودم کوچک است. کافیست توی خانه ام دوش حمام و یا خط تلفن و یا چاپگر کامپیوترم (مثل الان) از کار بیفتد، آن وقت انگار من هم از پا درآمده ام و باز کار و زندگیم دچار اختلال شده است پس به همین سادگی همه چیز به تعویق میفتد و همه چیز به هم میریزد. من کوچکم و این واقعیت بزرگ مرا از پا درمی آورد: همین که کوچکم. کاش بزرگ می شدیم. آنقدر بزرگ که فراتر از همه ی مشکلات بایستیم و بتوانیم از خود چشم بپوشیم و به دیگری یا به دیگران بپردازیم. آن وقت لزوماً روابط بشری شکل دیگری پیدا می کرد و این آمدن و رفتن ها تا این حد فرسایشی و بیهوده نبود.

خانم شاهرخی، " شالی به درازای جاده ابریشم " چه سالی نوشته شد؟

شالی به درازای جاده ابریشم در پنج دوره ی مختلف نوشته شد. دوره ی اول را در دوهفته نوشتم و در ماه های اول اقامتم در پاریس. یعنی بیست سال پیش. داستان سیر خطی داشت و خیلی هم عجله داشت زود به دنیا بیاید و مدام می نوشتم و فقط برای خرید غذا از اتاقم خارج می شدم. هیچ وقت نداشتم. می آمدم بیرون و یک کیلو موز و یک نان باگت می خریدم و دوباره برمی گشتم به آشیانه. چرا موز؟ - موز هم مقوی است و هم به پختن احتیاج ندارد و هم پوست کندنش آسان است. این روایت را توی دفترهای ۶۰ برگی نوشتم. چرا ۶۰ برگ؟ - چون ۴۰ برگ نازک است. این نسخه را نوشتم و تا چند سال در گوشه ای ماند. اسم هم نداشت.

چند سال بعد، دوباره آن را به دست گرفتم و با فکر سهراب و مرثیه ای برای سهراب و مدام توی ذهنم مادر شهید و تهمینه بودم. چرا این حس را داشتم؟ به خاطر اینکه تازه جنگ ایران و عراق تمام شده بود و بیهوده بودن نوشدارو برای سهراب. ده روز بعد از پایان جنگ به ایران برگشتم. همان سال به سفر رفتم. شهرهای ویران شده را دیدم و گورستان های نوساز و آبادشده را و آن همه حجله برای آن همه جوان! شادی پایان جنگ و بوی خون جوانانی که در فضا پیچیده بود. چند تن از جوانان فامیلم در جنگ کشته شده بودند و من خبر نداشتم. بار سوگ همه شان را یکباره در آن تابستان داغ تنهایی به دوش کشیدم و صدایم در نیامد. آن همه جوان کشی! در بازگشت به پاریس بود که دوباره نوشته هایم را به دست گرفتم. هنوز آدم هایم اسم نداشتند. نه زن و نه مرد. آنها فقط زن و مردی بودند از دو فرهنگ متفاوت. همین. سال بعدش بود که آدمهایم اسم پیدا کردند ولی اسمشان تکثیر می شد. تقریباً اسکلت اصلی رمان، در دوره سوم تمام شد. این بار زن پنه لوپه بود که به پای اولیس نشسته بود ولی پایانش خیلی تلخ بود. دوره چهارم سال نود و هفت بود و من در آن دوره بالاخره صاحب یک برنامه فارسی برای کامپیوترم شدم و از طرف دیگر یکی از نزدیکترین دوستانم از سرطان مرد و من ماندم و یک خالی عظیم سیاه که بایست پرش می کردم تا ادامه بدهم. نشستم به تایپ همه ی کارهای دست نویسم و صد البته اول کارهای کوتاه تر را تایپ کردم. چند داستان کوتاه تایپ کردم. بعد "شالی..." و هدفم این بود که رمان بلندم (صبح نهان) را به انتها برسانم. ولی پیش از همه "شالی ..." هم کوتاه تر بود و هم انگار دیگر آماده بود. سال نود و هفت رمان را برای چاپ به دست ناشر سپرده بودم ولی آنقدر طولش داد که جانم به لب رسید. در این فاصله، تا سال نود و نه از هر فرصتی برای ویرایش رمان استفاده میکردم چون اولاً مشکل پسندم و دوماً این اولین رمانم بود در نتیجه باز به کمک کامپیوتر به بازنویسی و مونتاژ کار پرداختم و بارها و بارها آن را از سر تا ته و از ته تا سر مرور کردم و هر بار یک لایه یا یک فکر یا یک بازی با خواننده را به آن اضافه کردم. در این دوره بود که پایانش را عوض کردم و در حالتی بین وهم و واقعیت مرد را برگرداندم به خانه و دلجویی از زن.

این رمان چندمین کتاب شما است؟

من در زندگیم همیشه ناچار بوده ام چند کار را همزمان انجام بدهم یعنی هم درس بخوانم و هم کار کنم و هم چرخ خانواده ی کوچکی را بگردانم و گه گاه جور افرادی که وبال جان آدم می شوند و سنگینی بار خودشان را روی شانه های نحیف شما می اندازند را بکشم و در ضمن رمان هم بنویسم. در نوشتن هم همین طوری بوده و معمولاً با یک دست چند هندوانه بلند کرده ام، باری که سنگینی اش دست و شانه ام را از کار انداخته است. داشته ام رمان می نوشته ام ولی همزمانش داشته ام درس هم می خوانده ام و مجبور بوده ام و خود را مجبور کرده ام به پژوهش ادبی بپردازم چون مثلاً پروژه ی دانشگاهی ام بوده بعد در کنارش یک مقاله ظاهر شده و همین طور پراکندگی ی وجود. در نتیجه در زمینه ی پژوهش های ادبی و تئاتری هم کارهای انجام داده ام. مقالات بسیاری هم در زمینه ی تئاتر و ادبیات نوشتم. قبلاً داستان کوتاه می نوشتم. ولی در پانزده سال اخیر بیشتر رمان دغدغه ام بوده است. تاکنون یک رمان و یک مجموعه داستان، "شبان نیکو" را در خارج از کشور به چاپ رسانیده ام و پس از دومین رمانم"صبح نهان" دو کتاب دیگر دارم که بایست برای چاپ آماده کنم. یکی مجموعه داستانی است به نام "دل دانا" و دیگری "کتاب اشیاء بیتا" ولی برای آماده کردن این کارها برای چاپ بیش از هر چیز به وقت احتیاج دارم چون تاکنون خودم کتابهایم را تایپ و صفحه بندی کرده و دست تنها آماده برای چاپ کرده ام. فقط طرح روی جلد "شالی ..." را هم یک دوست نقاش فرانسوی برایم آماده کرد.

اصلا مهستی شاهرخی چگونه داستان نویسی را آغاز کرد؟

مهستی شاهرخی از وقتی یادش می آید شعر و ادبیات را دوست داشته است. او به نقاشی و موسیقی علاقمند بود. به موسیقی و نقاشی تشویقش نکردند چون از درسش عقب می افتاد پس یواشکی هی کتاب داستان خواند و هی گفت دارم درس می خوانم. اولین شعرش را در نه سالگی گفت که به نظم بود و هنوز یک بیتش را به خاطر دارد ولی آن یک بیت از بس لوس بود الان خجالت می کشد تا آن را برای کسی تکرار کند. مهستی شاهرخی در سیزده سالگی اولین داستان زندگیش را نوشت ولی الان یادش نیست چه بر سر آن داستان آمده است. در سال های دبیرستان هم چند داستان نوشته است که هیچکدام به لعنت خدا هم نمی ارزیدند ولی بعضی از آن داستانها توسط دختران دبیرستان خوانده شده است و او هم مدام با پچ پچ مواجه بوده است. آن موقع دانشکده ی ادبیات معاصر وجود نداشت و مهستی شاهرخی چون در دوران دبیرستان – از آن زمان که دبیر عربی اش ساواکی از آب درامده بود دیگر هیچ - دوست نداشت زبان عربی خود را تقویت کند به دانشکده ی ادبیات نرفت. مهستی شاهرخی به دانشکده ی هنرهای زیبای تهران رفت و در رشته تئاتر اسم نوشت تا در آنجا حداقل دیالوگ نویسی را یاد بگیرد با این فکر که توصیفات و تشریحات را هم می شود بالاخره یک کاریش کرد. از آن روز تاکنون سی سالی گذشته است و هنوز هم که هنوز است ما در ایران دانشکده و درسی برای ادبیات معاصر نداریم و هنوز که هنوز است مهستی شاهرخی فکر می کند بایست برای اینها بالاخره یک فکری کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 19:35  توسط مهستی شاهرخی | 

- ببینم تو بهرام رو می شناختی؟ 

- نه فکر نکنم... بهروز؟

- نه بهرام. البته بهرام اسمش نبود چون فامیلش بهرامیان بود همه صداش می زدند: بهرام
- نه... بهروز؟
- نه بهروز نه. بهرام؟ یعنی تو بهرام رو نمی شناختی؟
- نه... فکر نکنم... مگه کی بود؟
- بهرام مجسمه ساز بود
- هاه... ولی نه
- بهرام توی موزه کار می کرد
- ...
- Au Musée de l'Homme
- نع نمی شناسم
- همدانی بود
- ...
- طرفای مونپارناس یه اتاق زیرشیروانی داشت
- ...
- آخه چطور ممکنه... چطور ممکنه تو بهرام رو نشناسی... ایرونی های پاریس همه شون بهرام رو می شناختن. توی همه ی برنامه ها می اومد... توی افتتاحییه ی همه ی نمایشگاه ها بهرام بودش
- نع من نمی شناسمش
- آخه مگه می شه نشناسیش... ببین از بچه های سابق دانشکده ی هنرهای زیبای سابق تهرون بود
- این قدر سابق سابق نگو
- بهرام واقعاً از بچه های سابق سابق بود چون حداقل شصت سالی داشت
- نه من نمی شناسمش
- هم قبل از انقلاب در پاریس بوده و هم بعد از انقلاب...؟
- نه نمی شناسم
- آخه مگه می شه ایرونی بود و ساکن پاریس بود و بهرام رو نشناخت؟
- نمی شناسم... یه ذره از قیافه اش بگو شاید ...
- کوتاه قد بود
- نع!
- سرش طاس بود
- نع!
- این پایین سرش چند تا تار مو باقی مونده بود که اونا را بلند نگه می داشت
- نع!
- قیافه اش شبیه شیر متروگلدین مایر بود البته در دوران کهولت... چهره اش مندرس بود
- نه! مطمئنم نمی شناسمش. حالا مگه چی شده؟
- هیچی! ... هیچی! همین الان بخش فارسی RFI رو گوش می کردم. رادیو گفت: "محمد حسین بهرامیان امروز به زندگی خود خاتمه داد"... حالا واقعاً مطمئنی که نمی شناختیش؟
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 18:17  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
قانون حقوق مولف ایران پاسخگوی نیازهای امروز نیست
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای معاصر
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
پیوندها
صفحه من در سایت ایرانیان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
کتاب "زنان در آینه ی سینمای ایران"
کتاب "شالی به درازای جاده ابریشم"
کتاب "شبان نیکو"
کتاب "آسمان نادور است"، مجموعه مطالبم در مورد ساموئل بکت
ویژه نامه های چشمان بیدار
کتاب "جمهوری سکوت"
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر
چشمان زنان
جمهوری سکوت
روسپی و روسپیگری در شعر زنان
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آموزش زبان فرانسه
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
ویژه صادق چوبک
ویژه غلامحسین ساعدی
بازنگار
چشمانی دیگر
ابزار فارسی
آریا نویس
نشریه فرهنگی مردم لرستان
ویژه نامه های چشمان بیدار
معنای کلمات در فرهنگ معین و دهخدا
اصطلاحات ادبیات فارسی
دیوان شاعران پارسی گوی
زبان و ادبیات فارسی
غلطهای مشهور در زبان فارسی
پیرامون سره نویسی
غلطهای مشهور از دید سعید نفیسی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
تاریخچه خط فارسی
ادبیات ایتالیا
غلط املایی
گاهنامه سیاسی ایران
شاه کلیدهای دیالوگ نویسی
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان
















ALL RIGHTS RESERVED


ˆ

ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter