![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
به آذین مولفی که از روی ناچاری مترجم شد:
لعنت به من! باز نرسیدم دوخط یا حتا یک خط در موردش بنویسم و باز نویسنده ای مرد و حالا چند هفته پس از مرگش مجبورم مرحوم نامه بنویسم. چقدر از این کار بدم می آید... الان به فعالیتهای سیاسی و ارادتش به حزب توده کاری ندارم و به تضاد و تناقضی که در درون کانون نویسندگان وجود داشت و هنوز ادامه دارد هم نمی پردازم؛ دارم صرفاً از نویسنده حرف می زنم و درباره مرگ مولف می نویسم. از روی زنده اش که دیگر نه، از روی مرده ی نویسنده ای به نام به آذین شرمنده ام. به آذین یک ماه توی بیمارستان بود و همگی می دانستیم که می میرد و من باز نرسیدم حرفی که مدتی است دارد توی فکرم می لولد را روی کاغذ بیاورم و آن در یک خط بنویسم: در ایران نویسنده مجبور می شود مترجم شود و از تولید ادبی خود چشم پوشی کند تا زنده بماند. در ایران، تاکنون هیچ دولتی و هیچ کمیسیونی متشکل از دولت و کارشناس ترجمه به برنامه ریزی دراز مدت و ایجاد یک سیاست فرهنگی برای ترجمه از فارسی به زبان بیگانه و بالعکس نپرداخته است طوری که سیاستی برای ترجمه ایجاد بشود و در کنار ترجمه، از ادبیات معاصر نیز حمایت بشود تا دیگر هیچ نویسنده ای تبدیل نشود به مترجم و هیچ نویسنده ای در حسرت نوشتن نمیرد. نویسنده در حسرت آزادی می میرد: چشم بسته غیب گفته ام اگر بگویم در کشوری مانند ایران نویسنده در ابتدا در حسرت آزادی می میرد؟ «مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن ميدهم، مني كه به بهانهي ترس، از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نميكنم، راي نميدهم، انتخاب نميكنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيدهي خود را و ايمان خود را، حساب دوستيهاي خود را و دشمنيهاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانهي سمجي كه نمايندهي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقهي اهانت را بهدست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايستهي نام انسان نيستم.» این تکه ای از نوشته های محمود اعتمادزاده است در دفاع از آزادی بیان. البته شخصاً ترجیح می دهم به آذین خطابش کنم که این نام انتخابی اوست برای نوشتن، و از نوشتنش حرف بزنم که نوشتن در دیاری که مزد گورکن از آزادی آدمی... حاشیه نمی روم بایست این مطلب را سالها پیش می نوشتم و نمی گذاشتم تا به آذین بمیرد تا این چند خط شتابزده قلمی شود. نویسنده در حسرت نوشتن می میرد: به آذین در گفتگو با بهزاد موسائی در فرهنگ و توسعه (شماره ۵۱ بهمن ۸۰) می گويد: «گرايشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبی آن و ذوقی که همواره بدان داشته ام، از ناچاری بوده است. می بايست برگردان اثری کم و بيش پر حجم را که می توانست مقبول خوانندگان افتد هرچه زودتر به ناشر بدهم و از اين راه زندگی خانواده ام را تأمين کنم». رمان های "ژان کريستف" اثر رومن رولان و "بابا گوريو" و "چرم ساغری" نوشته بالزاک و "دن آرام" اثر شولوخف و "اتللو" اثر شکسپير از جمله ترجمه های اوست. البته در دوران ترجمه نیز باز به آذین کماکان نوشتن را ادامه داد و دو مجموعه داستان "مهره مار"و "افسانه های کهن" و رمان "خاطره ای از آن سوی دیوار"و بالاخره "مهمان این آقایان" که خاطرات زندان اوست را به رشته تحریر در آورد. دو فصل از رمان "خانواده امين زادگان" نيز در سال های ۳۶ و ۳۷ در مجله صدف منتشر شد که ادامه نيافت. خود او در اين باره نوشته است که "... آنچه مرا از پيگيری آزمون دختر رعيت و از ادامه خانواده امين زادگان باز داشت، فشار تنگدستی و لزوم تأمين زندگی خانواده بود. در آن زمان آثار نويسندگان ايرانی کمتر خواننده می يافت و به اندازه بخور و نمير هم در آمدی نداشت. بيکار بودم. ناگزير پيشنهاد ترجمه "بابا گوريو" اثر بالزاک را در برابر هزار تومان پذيرفتم و يک ماهه کار را تحويل دادم. گشايشی بود. سپاس گزارم". نویسنده قربانی ترجمه می شود: به آذین اولین قربانی ترجمه نیست. بسیاری از بزرگترین نویسندگان ایرانی قرن بیستم یا قربانی ترجمه شدند یا بخشی از نیروی نوشتن خود را فدای ترجمه و معرفی آثار ماندگار ادبیات جهان به خوانندگان فارسی زبان کردند. مگر نه این که صادق هدایت مترجم داستان های کوتاه چخوف و کافکا است؟ آیا صادق چوبک به ترجمه نپرداخت؟ احمد شاملو چی؟ سیمین دانشور ترجمه نمی کرد؟ پرویز داریوش با آن همه استعداد آخرش چی شد؟ و جلال آل احمد؟ و...؟ مگر بهترین نویسندگان ایرانی بیشتر نیروی خود را به ترجمه و معرفی آثار نویسندگان غیرایرانی اختصاص ندادند؟ هرگز از یاد نبریم که به آذین مجموعه داستان "پراکنده" و "به سوی مردم" را نوشته بود و رمان "دختر رعیت" را به چاپ رسانیده بود. پس از "نقش پرند" به نوشتن قطعات کوتاه روی آورده بود در حالی که دو فصل از رمان ناتمام "امین زادگان" را در مجله صدف، که خود برای مدتی از گردانندگانش بود به چاپ رسانیده بود که به قول خودش از روی ناچاری به ترجمه روی آورد. زندگی به آذین مجموعه ایست از عشق به نوشتن و عشق به ادبیات جهان و کار برای تأمین زندگی و گردانندگی یک یا چند مجله ادبی و نوشتن نقد ادبی و از همه مهم تر، ترجمه برای تأمین مخارج زندگی که هر کدام از اینها نیروی بسیاری را می طلبد. نویسنده جوان و پرشوری که چهار کتاب نوشته است چون قریحه ادبی فراوانی دارد و انشای دلپذیر و شیوایی، تبدیل می شود به یک مترجم فعال تا بتواند زنده بماند و دلخوش به این است که دارد خدمت فرهنگی می کند و مردم کشورش را با ادبیات و رمان های بزرگ جهان آشنا می کند. در واقع نویسنده و مولفی خود را فدا می کند تا مولفان جهان و نویسندگان دیگر را به خواننده ایرانی بشناساند. مولفی در خود می تپد و مترجمی متولد می شود و رشد می کند و بزرگ می شود در صحنه ی ادبیات معاصر ایران. در باب مقام رفیع مترجم در ایران: در ایران اهمیت ترجمه و جایگاه مترجم تا جایی است که ما به واسطه ی مترجمان با نویسندگان غیر ایرانی آشنا می شویم و ارج و احترامی را که بایست نثار شکسپیر و رومن رولان و برتولت برشت و چخوف و بالزاک و جویس و پروست کنیم نثار مترجمش می کنیم. جایگاه رفیع مترجم در ایران تا به حدی است که مترجم، کارشناس و منتقد و بالاخره داور ادبیات داستانی می شود. این چیزی است که در غرب بندرت اتفاق می افتد. در غرب نویسنده سر جای خودش است و مترجم سر جای خودش و هیچکس حضور یکی را با دیگری پر نمی کند و هیچکس از یک نویسنده تازه کار و یا حرفه ای نمی خواهد که نوشتن خود را رها کند و یا زیاد جدی نگیرد و بیشتر به امر ترجمه بپردازد. تعداد دفعاتی را که به ایران سفر کرده ام و از من التماس دعا داشته اند که در موارد مختلف چیزی را برایشان ترجمه کنم را به هیچ وجه از یاد نمی برم و حالا بیا و به این دلالان ادبی بگو که من مترجم نیستم و ترجمه کردن را دوست ندارم و دلم می خواهد فقط بنویسم و دلم می خواهد داستانهای بد خودم را بنویسم تا این که از داستانهای خوب نویسندگان بزرگ، ترجمه ای متوسط و بد ارائه بدهم. زندگی یک بار بیش نیست و من این "یک بار" را می خواهم بنویسم و به قول چخوف هر نویسنده ای هر قدر هم که بد باشد بالاخره نویسنده است. ولی کو گوش شنوا؟ مترجم شدن یا نویسندگی؟: پرداختن به امر ترجمه برای یک نویسنده امری فرعی و از سر ناتوانی در امر نوشتن است. یادم هست تابستان ۱۳۷۱ در تهران بودم و دیداری با احمد شاملو داشتم. هنوز پایش را قطع نکرده بودند. رفته بودم تا از او بخواهم خاطراتش را از ساعدی برایم نقل کند و چون همدیگر را نمی شناختیم و آن دیدار هم دیدار اول و آخرمان بود به قصد حال و احوال از او پرسیدم آن روزها چه می کند. احمد شاملو در پاسخ گفت که مشغول ترجمه است. سکوت کردم. از پیش می دانستم که مشغول آماده کردن دن آرام است. (حالا هیچ نمی خواهم وارد این بحث بشوم که دن آرام به آذین بهتر است یا دن آرام احمد شاملو و اصلاً چرا احمد شاملو کاری را که از قبل ترجمه شده دارد دوباره ترجمه کرده است و آیا تنهایی اینکار را کرده یا از کسی کمک گرفته. نه! هدفم اینها نیست. هدفم اشاره به شاعر نامداری است که از غم نان تبدیل به مترجم می شود.) احمد شاملو از من پرسید: نمی پرسی چرا دارم ترجمه می کنم؟ پرسیدم: چرا ترجمه می کنید؟ گفت: سر آغاز شعر است. شاعر می خواهد شعر بگوید و نمی تواند پس می گوید نثر می نویسم و رمان بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار داستانی بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار نقد و پژوهش کنم. آری، حالا که نمی توانم بنویسم کار دیگران نقد می کنم ولی باز هم نمی تواند و باز می خواهد پژوهش کند و نمی تواند پس با خود می گوید حالا که از گونه های مختلف نوشتن عاجزم پس بگذار ترجمه کنم و کار دیگران را بشناسانم.... شاملو اضافه کرد: من الان در مرحله ی ترجمه هستم. (این جملات را به کمک حافظه نوشته ام و کلمات دقیقاً کلمات احمد شاملو نیست ولی محتوای و جوهر کلامش همانست که نوشته ام) در ایران بازار کتاب و تاجران کتاب یا به قول شاملو "خنیاگران" کتاب، نویسنده ی ایرانی را به سوی ترجمه سوق می دهد. طبیعی است که ناشر ایرانی پشیزی به آقای شکسپیر و چخوف و شولوخف و رومن رولان و ساموئل بکت نخواهد داد بلکه فقط بخور و نمیری به مترجم خواهد پرداخت و شاهکاری از ادبیات جهان را مانند میوه، به صورت کیلویی در بازار میوه فروشان خواهد فروخت. برای همین است که سیاست نشر داخلی هرگز نمی تواند با قوانینی که به مولف ارج و اعتبار و اختیار می بخشد موافق باشد . در این سیستم هر شاعر بزرگی به مترجمی متوسط تبدیل می شود. نیاز به یک سیاست ادبی: ما در یک دنیای پولیتیزه یا بسیار سیاسی شده زندگی می کنیم. تلاش های فردی متأسفانه چندان به حساب نمی آید و در این زمینه دو چیز نقش اساسی دارد : شانس و سیاست منطقه ای. این به این معناست که مثلاً کسانی مانند عباس کیارستمی در سینما و یا مرجان ساتراپی در زمینه ی داستانهای مصور بسیار موفق بودند. ولی پس از آن سیاست فرهنگی دولت هاست که نقش بازی می کند. تا پیش از یازده سپتامبر نویسندگان افغانی خیلی هم برای فرانسویان شناخته شده نبودند ولی از فردای یازده سپتامبر و بحرانی که در افغانستان به وجود آمد کتابهای نویسندگان افغانی ساکن اروپا به فرانسه ترجمه شد و فرانسوی ها چون پیش بینی می کردند که ممکن است همین فراز و نشیب های سیاسی به زودی دامن ایران را بگیرد و ایران مرکز توجه و کانون نگاه ها قرار بگیرد به ترجمه آثار ایرانی علاقمند شدند. مجموعه داستانی از محمود دولت آبادی بیش از چند سال بود که در انتشارات گالیمار از این کشو به آن کشو می شد، صرفاً به دلیل فضایی روستایی که از ایران ارائه می داد، تصویری که بی شباهت به افغانستان نبود (من منکر ارزش ادبی آثار آقای دولت آبادی نیستم. چون با آن ترجمه نه به ارزش ادبی داستانها اضافه شد و نه چیزی از اصل آن کم شد و اصلاً ارزش ادبی یک اثر چیزی است جدا از سیاست های چاپ و نشر) آن مجموعه داستان بالاخره چاپ شد و به بازار آمد. یعنی در واقع سیاست فرهنگی دولت فرانسه در فروش کتاب و سیاست ترجمه در این زمینه و بیش از هر چیز، سیاست غرب در برابر کشورهای خاورمیانه، نقش اساسی را بازی کرد. در همان زمان همراه با بسته شدن قراردادهایی بین ایران و فرانسه در دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی، سمینارهایی درباره ادبیات امروز ایران و ادبیات تبعید ایران در پاریس برگزار شد و چند کتابی هم ترجمه شد ولی اینها با جاافتادن نوعی خاص از ادبیات معاصر ایران در دل مردم فرانسه فرق دارد. ترجمه های غلط و داستان سازی به شیوه غربی: یکی از نکاتی که مرا بسیار آزار می دهد برداشتهای غلط برخی از ما از ادبیات غرب و از روی ترجمه های دست و پا شکسته است و به دنبال آن فرم گرایی بیمورد در داستان نویسی مدرن ایران به شیوه ی کپی کاری از روی آثار هنوز ترجمه نشده و ناشناخته در ایران. خوب ادبیاتی این چنین ظاهری و سطحی، به کجا خواهد انجامید؟ در ایران بیشتر نویسندگان از جویس حرف می زنند بدون این که جویس خوانده باشند. با این نوع تفکر است که نویسنده ی ایرانی به غرب می آید و بر اساس تصور خود از ادبیات غرب، چرا که آن را نخوانده یا اگر خوانده ترجمه هایست دست و پا شکسته توسط مترجمانی که به حزب توده ارادتی بی پایان داشتند و تازه همه ی اینها از صافی ممیزی شاهنشاهی و بعدی ها هم گذشته بوده است، می خواهد ادبیات نوین خود را (چه در ایران و چه در هجرت) بنویسد و ... در نتیجه آثاری سطحی و بی ریشه و ناخوشایند به بار می آید که به محض ترجمه شدن به زبان بیگانه آن جذابیت کاذب خود را از دست می دهد. بسیاری از این آثار، در دراز مدت، فقط به عنوان پدیده هایی از تأثیرات ادبیات امروز غرب بر ادبیات معاصر شرق، قابل بررسی خواهد بود. نیاز فوری به یک سیاست فرهنگی در مورد ترجمه و ادبیات معاصر: یکی از مسایلی که به ادبیات معاصر ایران لطمهء اساسی زده است، مشکل ترجمه است. برخی از بهترین نویسندگان ایرانی قربانی ترجمه شدند و به جای نوشتن آثار خود به ترجمهء آثار نویسندگان غربی پرداختند. رسمی نشناختن ادبیات معاصر از سوی دولت و بی مهری به ادبیات معاصر ایران نقش اساسی در رکود ادبیات معاصر ایران در عرصهء جهانی داشته است. ماندن در انزوا و رد قانون کپی رایت و سیل ترجمه های نه چندان روان آثار غربی به ایران و استفادهء غیراخلاقی و رایگان یا بهتر بگویم دزدانه از این آثار، ذهن خواننده را تنبل و غیرفعال می کند. در بیشتر کشورهای جهان معمولاً افراد به غیر از زبان مادری در دبیرستان و دانشگاه زبان های بین المللی را یاد می گیرند و در نتیجه تا به این حد وابسته به ترجمه نیستند. ما به یک سیاست ترجمه نیازمندیم. این وظیفه ی دولت است که راه را هموار کند تا گزیده ای از آثار نویسندگان ایرانی به زبان های بین المللی ترجمه شود و ادبیات معاصر ایران به دنیا شناسانده شود. وظیفه دولت تنها نظارت و سانسور موارد اخلاقی و شرعی آثار نویسندگان نیست بلکه دولت باید بر هجوم این همه ترجمه ی پرت و پلا از آثار غربی نیز نظارت داشته باشد و جهت پاسداری و امانت داری از فرهنگ جهانی حرکت کند. از طرف دیگر برای نویسندگان مهاجر نیز، بایستی سیاستی برای ترجمه داشت و برای داشتن مخاطب بیشتر به زبانی بین المللی نوشت و یا ترجمه کرد تا اثر توسط طیف وسیعی خوانده شود. دورنمای ادبیات ایران و یا ادبیات مهاجرت ایرانیان در «خوانده شدن» است و در گسترش دادن طیف خوانندگان خود، و این امر فقط با ترجمه میسر خواهد شد. متأسفانه محافل همه ی کانالهای ارتباطی و بین المللی را قبضه کرده اند و در حال حاضر در میان ایرانیان دموکراسی ادبی وجود ندارد ولی اگر آثار ایرانی به زبانهای دیگر ترجمه شود و خوانده شود خواه ناخواه هر اثری برای خود خوانندگانی خواهد داشت و هر چه تعداد خواننده بالاتر باشد و هر چه بیشتر خوانده شویم بیشتر می توانیم به آینده امیدوار باشیم. نیاز به یک کمیسیون نظارت بر ترجمه: به خوبی می دانیم که تنها دانستن زبان برای مترجم شدن کافی نیست. مترجمی برای خود حرفه ای است که بایست شیوه ها و روش های مختلف ترجمه را یاد گرفت و جوهر اثر را شناخت تا به ترجمه اثری دست زد. یکی از فرانسویان آشنا به زبان فارسی سالهاست که مشغول ترجمه است در حالی که ده در صد از داستانهایی که خیال می کند ترجمه کرده است را هم نفهمیده!!! و از آن سو کم نیستند دوستان ایرانی که پس از گذراندن یکی دو ترم زبان انگلیسی و یا فرانسه و یا آلمانی، دست به ترجمه آثار بزرگان می زنند بدون آنکه از ادبیات و شعر شناختی داشته باشند!!! شاید اگر روزی شورا یا کمیسیونی نظارت بر ترجمه کتاب در ایران را به عهده بگیرد... آن روزی را می گویم که در این شورا افرادی که حتا "هاو دو یو دو؟" را بلد نیستند به عنوان هیئت مدیره بر صدر ننشینند... همان روزی که مترجم (به معنای حرفه ای و فارغ التحصیل مدرسه عالی ترجمه و مدارسی از این قبیل) به امر ترجمه مشغول شود، آن روز دیگر شاهد اشتباهات فاحش ادبی در ترجمه ی کار بزرگان ادبیات جهان نخواهیم بود. به امید روزی که دیگر کسی پس از گذراندن دو سه ترم کلاس زبان فرانسه به ترجمه نپردازد و نپندارد که می تواند به ترجمه اشعار "پره ور" یا "رمبو" یا "مالارمه" بنشیند و به امید روزی که ادبیات و نویسندگی در ایران از سوی مسئولان کمی جدی گرفته شود و بالاخره به امید روزی که مولف بتواند در ایران زنده بماند تا حکایت دوران خویش را بنویسد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:18 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
چهارده تیرماه ۱۲۹۵(۵ جولای ۱۹۱۷). بوشهر - تولد: صادق چوبک. فرزند آقا اسماعیل (بازرگان) و رقیه سلطان
کودکی من، جوانی من، و زمدگی من، زیر بالشم با من خفته و هر گه که بخواهم نگین زهرآگین آن را برمی مکم (آه نسان) ۱۳۰۱/۱۳۰۳. تحصیل دوره ابتدایی تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (با مدیریت میرزا احمدخان دریابیگی) زندگی من گذشتهءمن بیمار و گندگرفته نخل های گر گرفته، ریشه به دریا دریده کوهی الف دو زیر "اٌن" و دو زیر "آٌن" و دو پیش "اٌن" (آه انسان) "شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده، شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می کردند... نگاه ها بی نور بود بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمیزاد..." (بعدازظهر آخر پاییز) ۱۳۰۲. زمستان - ابتلا به بیماری مالاریا و سفر به شیراز برای معالجه "نشسته بودیم سر سفره و ننم می خواس روزه ش رو واز کنه. یه زن عمو داشتم که اسمش رباب بود و خیلی با ننه م بد بود؛ برای این که او بچش نمی شد و ریختش مثه دیب منگلوسی بود. اومد تو ارسی ما وایساد کنار سفره؛ هنوز توپ افطار در نرفته بود. گفت:"باید بچه هات رو ورداری از این خونه بری. شوورت رفته شیراز زن گرفته و تو رو طلاق داده." ننم مثه این که برق گرفته باشدش، چشماش رو کاسه ی فرنی خشک شد. یه ساعت بعد عموم اومد تو اتاق ما. ننم سرش دستمال بسته بود و رو پلک چشم چپش یه تکه کاه با تف چسبونده بود برای این که پلک چشمش از زور گریه می پرید." (سنگ صبور. ص ۲۰۲) پدر که در کنار همسر دومش در شیراز زندگی می کند برای سرگرمی او میمونی به نام مخمل می خرد. پدر شب ها برایشان یکی بود یکی نبود جمالزاده و هزار و یک شب را می خواند و صادق چوبک در همان ایام بخش هایی از "سه مکتوب" میرزاآقاخان کرمانی را از زبان پدر می شنود. ۱۳۰۳. تابستان - نقل مکان به شیراز علاقه به عکاسی. مطالعه: دیوان سعدی و حافظ و شمس. قاآنی. منطق الطیر. فارس نامه ناصری. تاریخ سرجان ملکم خان (میرزا ملکم خان) و بخصوص: نقطه الکاف اثر میرزا جانی کاشی و بیست مقاله ی قزوینی و قصیده بلند امیر معزی "ای ساربان منزل مکن در دیار یار من". تحصیل در دبستان های: شفاعیه و باقریه و سلطانیه تا نیمه کلاس ششم. آموزش زبان انگلیسی در کلاس فاضل زاده بدیع و زبان عربی به کمک معلم سر خانه (ملا عباس) در منزل و مطالعه جامع المقدمات به عنوان کتاب درسی ۱۳۱۰. چاپ اولین نوشته های صادق چوبک در روزنامه محلی بیان حقیقت در این سالها چوبک جز چند مقاله برای این روزنامه هنوز داستان ننوشته است ۱۳۱۳/ ۱۳۱۲ - تحصیل در کالج آمریکایی در تهران و قبول شدن در کلاس هشتم کالج هم زمان با تحصیل در دبیرستان حیات در شیراز "سال ۱۳۱۳ من از مدرسه آمریکایی تهران به شیراز برگشتم که تصدیق سیکل اول را از یک مدرسه دولتی بگیرم. در این زمان که سخت مشتاق فلسفه و حکمت اسلامی بودم در مسجد نو شیراز نو در محضر محمد علی حکیم حاضر می شدم. این میرزا بعدها به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار و دانشگاه معقول و منقول از اجله ی مدرسین حکمت الهی شد. در محضر او بود که من با یک سید شیرازی الاصل هندی شده آشنا شدم. مردی بود با لباس سفید کتان پاکیزه که می گفت از هندوستان آمده و طالب کسب معنوی ست. چون انگلیسی او خیلی خوب بود با من شاگرد مدرسه آمریکایی بودم. خیلی زود اخت شد و ساعت ها با هم حرف می زدیم و وقت می گذراندیم. روزی که او را به جرم قتل گرفتند، برای من روز عجیبی بود. زیرا با محاسبه ی روزهایی که او مرتکب قتل زنان شده بود، می دیدیم که او یا این قتل ها را انجام می داده و به مدرسه می آمده و یا بلافاصله بعد از درس به سراغ قربانی خود رفته بوده است." "گفتم:"سید! اگه این جا از این حرفا بزنی چوب تو آستینت می کنن..." بعد فکر کردم نکنه خود یارو جاسوس نظمیه باشه. تو پشتم لرزید و از ترس گفتم:"میدونی سید چیه؟ این جا هندسون نیست، این جا ایرونه. خدا رو شکر که همه چی داریم. ما لازم نداریم که یه بوگندویی مثل تو از هندسون بیاد واسمون کمیته آدمکشی راه بنداره..." (سنگ صبور. ص ۴۷) نوشتن گزارشی درباره سیف القلم، جانی معروف و قاتل زنان روسپی شیراز و چاپ آن (به همراه مقدمه ای دربارهع توانایی های نویسندگی صادق چوبک جوان به کوشش حسین شجره سردبیر روزنامه (و هم چنین معلم چوبک در کالج آمریکایی) در چند شماره روزنامه ایران (صاحب امتیاز: زین العابدین رهنما) "تازه مگه میذارن؟ من باید از هفت بند دیو زشت بادیه نشین بگذرم و لگد مالش کنم. باید بادیه رو آتش بزنم و دمل های پر از چرک و خون و لونه های مار و عقرب رو از بین ببرم. باید بادیه رو با آتش پاک کنم و جاش گندم بکارم." (سنگ صبور، ۴۷) ۱۳۱۳ تحصیل در کلاس سوم دبیرستان حیات در شیراز "جنایت و مکافات مرا دیوانه کرد. دنیای جنایت و مکافات دنیای تازه ای بود که گاه آدم از به یاد آوردنش به خود می لرزید." در این دوران چوبک داستان های بسیاری از از نویسندگان غیر ایرانی می خواند: چخوف. موپاسان. اوهنری. مارک تواین. توماس مان... چوبک سلما لاگرلوف را دوست دارد و عاشق فالکنر است. :"نویسنده باید بخواند. زیاد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، به یاد آوردن و منظم ساختن آنها آماده کند." ۱۳۱۳ خرداد - گواهی دولتی سیکل اول متوسطه در شیراز ۱۳۱۴ - بازگشت به تهران و کالج آمریکایی ها آشنایی با قدسی خانم (که همزمان به کالج دخترانه آمریکایی ها می رفت) آشنایی با مسعود فرزاد. آشنایی با پرویز خانلری از طریق مسعود فرزاد ۱۳۱۵. زمستان - آشنایی با صادق هدایت (که تازه از سفر هندوستان برگشته) توسط مسعود فرزاد "هدایت به نظر من یک انسان کامل بود در همه چیز، در انسان دوستی، در جوانمردی، در وطن دوستی وبی طرفی، انسانی بی نظیر بود. اما... اگر منظورتان درباره ی آثار اوست باید اعتراف کنم که هدایت در نویسندگی بزرگ تر از آن است که بتوان آثار او را نقد کرد." ۱۳۱۶ خرداد - دریافت دیپلم دولتی در زشته ادبی همزمان با فارغ التحصیل شدن از کالج آمریکایی ها مرداد - ازدواج با قدسی خانم(متولد ۱۲۹۶) ۱۳۱۶ مهرماه - استخدام در وزارت فرهنگ و هنر و آغاز کار تدریس در دبیرستان شرافت خرمشهر ۱۳۱۷ نوروز - سفر پرویز ناتل خانلری در همراهی با علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ وقت به خوزستان و اقامت چند روزه خانلری در منزل جدید چوبک در خرمشهر در آغاز دوستی عمیقی بین آن دو ۱۳۱۷ خرداد - بازگشت به تهران ۱۳۱۷ - خدمت نظام در دانشکده افسری جوخه ها، دسته ها، گروه ها، گردان ها، هنگ ها، لشگرها، سپاه ها، در میان خاک و خل بی خانمان! و در هم جوشان (آه انسان) ۱۳۱۸/۱۳۱۹ - سال دوم سربازی در رکن سوم ستاد ارتش (به خاطر نسلط اش بر زبان انگلیسی به عنوان مترجم) همانان که در بنای اهرام باغ آویزان آپادانا و بنگلوهای آفریقایی نقش بر گرده می کشیدند اکنون دنبال پازوکاها و خمپاره اندارها و ۷۵ ها و ۱۰۵ ها عرق ریزان با چشمان خون چکان (آه انسان) ۱۳۱۹ پاییز - پایان دوره سربازی. استخدام قراردادی با سمت تحویل دار در اداره کل ساختمان وزارت مالیه (دارایی) ۱۳۲۰ فروردین - سفر چوبک و هدایت به مازندران (ساری و آمل) ۱۳۲۰ پاییز - انتقال به بخش زبان خارجی وزارتخانه و کار ترجمه به عنوان کارمند قراردادی ۱۳۲۴ - منتظر خدمت شدن با حفظ حقوق از وزارت مالیه. تنظیم و چاپ: خیمه شب بازی "بزرگ علوی پس از خواندن داستانهایم مرا تشویق به چاپ آنها کرد و گفت یا به ایرج اسکندری نشان بده و یا به خامه ای." چاپ اولین داستان چوبک "نفتی" در هفته نامه مردم برای روشنفکران (نشریه ی هنری به ظاهر آزادی که در کنار نشریات ارگان حزب توده انتشار می یافت و انورخامه ای و احسان طبری از اعضای اصلی هیئت تحریریه آن بودند.) منتظر خدمت شدن به او فرصتی می دهد تا یادداشت هایش را تنظیم کند و اولین مجموعه داستان خود را منتشر کند. شب ها ساعتها، با مدادهای تراشیده روی صفحه ای می نوشته و پاک می کرده و دوباره می نوشته تا صورت مطلوب خود را پیدا کند. "نویسنده مثل یک بنا باید به کمک مداد و تردیدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند. تا پی دیوار اثر کج گذاشته نشود و ناگریز دیوار تا ثریا کج نرود." در این دوران چوبک برای تأمین مخارج زندگی به تدریس زبان انگلیسی در اماکن مختلف می پردارد. تدریس زبان انگلیسی در کالج البرز و مدرسه دارالفنون. شبها) انجمن فرهنگی ایران و بریتانیا (دوره عالی) و باشگاه افسران برای (افسران ارشد) (۱۱-۱۲ شب). منشیگری موقت در تجارتخانه صادق ایپکچی در سه دالان ملک در بازار. چاپ یکی دو داستان دیگر در هفته نامه مردم برای روشنفکران. برای چاپ کتاب خیمه شب بازی، احمد مهران پسر حاج معتضدالدوله رفاهی مالک عمده ی کوچه های مهران و رفاهی در لاله زار، هزار تومان به چوبک قرض داد و قرار شد که این قرض را خرد حرد از او پس بگیرد. و به این طریق خیمه شب باری در هزار نسخه و با خرج هزار تومان چاپ شد. " و بعد سجده دوم می نشینند و تشهد می خوانند. تشهد این است که آدم ایمان و یگانگیشو بخدا و رسول خدا تجدید کنه. تشهد این است: اشهد ان لا الا الا الله وحده لا شریک له... بعدم اومدیم خونه رفتیم قلعه بگیری بازی کردیم… "... شب ماه بود... تابسون چه خوبه... گور پدر مدرسه هم کردن چقدر پای کوره ها لیس پس لیس بازی کردیم... قاب بازی کردیم "و اشهدان محمداً عبده و رسوله"... و اونروز چقدر علی یه چش سپلشک آورد. همش یه خر و دو پوک آورد. همش یه خر و دو جیک آورد. چقدر مش رسول سربه سرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم. "الهم صل علی محمد و آل محمد"... (بعدازظهر آخر پاییز) "کتاب در همان چاپخانه ای چاپ می شد که مجله صبا در آن به چاپ می رسید. روزهای سه شنبه، روز آخر صفحه بندی مجله بود و کارگرها باید مجله را می چیدند." "یک زن جوان خوش هیکل، شهوت انگیز و اشراف منش، از آنهایی که برای امثال مراد در تمام عمر ممکن نیست حتا در دکان لباس شویی به پارچه لباسش دست بزنید، تند از پهلویش رد شد و بوی عطر مرفینی ملایمی به دنبال خودش پخش کرد. آناً یکی از احتیاجات مراد، مثل برق اعصابش را تکان داد، و این بوی را، تا آنجا که ریه اش جا داشت بالا کشید." (گلهای گوشتی) چوبک تصادفاً هر سه شنبه تکه ای از کتاب را به چاپخانه می فرستاد. "... مرد گردن کلفت سبیل از بناگوش دررفته تا او را دیده بود، بی معطلی قرص و قایم گرفته بود تو بغلش و حاجیه خانم هم به زور قربان صدقه روبنده را از روی او برداشته بود. آنوقت بغلش خوابیده بود... و آنوقت که کارشان تمام شده بود، آن تاجر یک پنجهزاری زرد مظفرالدین شاهی گذاشته بود کف دستش و روانه اش کرده بود..." (پیراهن زرشکی) "کارگرها چیدن صبا را کنار می گذاشتند و قصه ها را که برایشان جالب بود دست می گرفتند. "... فرورفتگی های بدنش (بدن جسد بر روی سنگ مرده شورخانه) زیبا و پر کشش بود کپلش با حرکت زمخت کیسه زنده می شد... لبهایش پیش آمده و نیمه باز بودند... برهنگیش حالت زنی را داشت که پس از یک لذت جنسی در بعدازظهر تابستانی در مکانی امن و دور از نظر، به خواب شیرین پر فسونی فرو رفته باشد." (پیراهن زرشکی) بالاخره ابوالقاسم پاینده چوبک را راضی می کند که روز ارسال قصه هایش را به چاپخانه عوض کند. "همان کارگران چاپخانه اولین خوانندگان کتاب بودند... آنها چندین نسخه کتاب را مجانی بردند و خواندند و خوردند." "مراد در نشئه این افیون زبون کننده زندگی {عطر تن زن عابر} فرو رفت و از دسترسی به آن دلش مالش رفت. پیش خود فکر کرد"خوب تیکیه ها... اینا رو کیا میگان؟ من نمی دونم چیشون از ما بهتره. اگه اون خداییکه میگن این تقسیما رو اون کرده بدسم میافتاد می فهمیدم چکارش کنم. مثه اینکه ما اهل این دنیا نیسیم." (گلهای گوشتی) "حقیقتش را بخواهید کارگران ساده چاپخانه ی مهران بزرگترین مشوقان من در کار نویسندگی بودند." چاپ خیمه شب بازی (مجموعه یازده داستان: نفتی. گلهای گوشتی. عدل. زیر چراغ قرمز آخر شب. مردی در قفس. پیراهن زرشکی. مسیو الیاس. اسانه ادب {تقدیم شده به صادق هدایت}. بعدازظهر آخر پاییز {تقدیم شده به مسعود فرزاد}. یحیی) علیرغم محبوبیت بسیاری که این کتاب در مدت کوتاهی به خاطر داستان "اسانه ادب" این مجموعه تا ده سال بعد اجازه تجدید چاپ نداشت. نجف دریابندری: "من گمان می کنم نخستین بار صدای مردم چنان که هست در مجموعه ی داستان های کوتاه صادق چوبک به نام خیمه شب بازی به گوش رسید. در این داستان ها برای نخستین بار آرمهایی از قبیل نفت فروش و کلفت و مرده شور و لات آس و پاس و فاحشه و پسربچه ی شاگرد مدرسه و کارمند عالیه به زبان خودشان حرف می زنند و نویسنده با دقت و مهارت غریبی عین صدای آنها را ضبط می کند." رضا براهنی: "تخیل چوبک دوزخی است، به دلیل این که محیطی که او در آن زندگی می کند دوزخی است که آتش طمع و فقر و وخشت و گرسنگی و شهوت دمار از روزگار انسان در می آورد. دوزخ، زبانی می طلبد و امکان نداشت دوزخ با زبانی که معمول بهشت منزه طلبان حقیر است، نشان داده شود." محمدعلی سپانلو: "در خیمه شب بازی چوبک قوی ترین نقاشی ها را از دقایق و جزئیات موضوع عرضه کرده است. او واقعیت ها را، جدا از آرمانهای اصلاحی، زیر ذره بین حساس نهاد و ده ها مرتبه درشت تر نمود. پس اگر بپرسیم چرا محیط فساد و تعفن و پلشتی، حاکم بر این قصه هاست؟ جواب اینست" محیط اجتماعی اثر را بنگر. این اهتمام چوبک ساخت ویژه ای به کارهایش داد. ساختی عکاس وار، بیرحم، بی توضیح. شبکه ای خشن که در آن شئامت نهان از طریق بزرگ نمایی {آگراندیسمان} عیان صورت می بندد. " "مراد... زیر لب گفت: "مادرجنده! اگه مام تو این ملک شانس داشتیم که روزگارمون از این بهترا بودش" همان طور که رویش به طرف جوی آب بود و به جعبه سیگار شناور نگاه می کرد، سرش به تنه ی درخت چناری خورد. "خواهر تو گاییدم." (گلهای گوشتی) جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " این هم خود فکری است و شاید نکاتی در آن باشد که بر نکته سنجان پوشیده نخواهد بود و شاید واقعاً در میان مردم رود و در محیطی که به اسم عفت و عصمت یوغ ستمگری بر روح و عواطف دختران و پسران ما زده اند، بی اثر نماند. خدا می داند." دکتر پرویز ناتل خانلری: "در بعضی از داستان های این کتاب مانند (چراغ قرمز) و (گلهای گوشتی) و (پیراهن زرشکی) توجه دقیق به منظره خارجی و رفتار و حرکات اشخاص که نتیجه و نماینده حالت روحی خاص آنهاست، نویسنده و هنرمند را در کار خود استادی زبردست معرفی می کند. بعضی از قطعات این کتاب حاوی هیچ گونه حادثه یا داستان جالب و و غیرعادی نیست و بلکه فقط یک گوشه ای از زندگی طبقه و دسته ای را بی اظهارنظر و استتنتاج از آن نمایش می دهد. اما در همین قسمت ها زبردستی نویسنده آن منظره عادی و ساده را که در همه روز با نظایر آن روبرو می شوند چنان زنده و برجسته نشان می دهد که خواننده را مجذوب می سازد. نمونه قطعات: نفتی. عدل. آخر شب. یحیی. و بعدازظهر آخر پاییز است. شیده خاص و ابتکار نویسنده در آن قطعات ظاهر می شود." دکتر رضا براهنی: " با انعکاس یافتن زبان و زندگی مردم در قصه، مردم هر چه بیشتر به سوی قصه روی خواهند آورد. همانطوریکه در مورد سه نویسندهء برجستهء روزگار ما، هدایت و چوبک و آل احمد این کار را کرده اند." ۱۳۲۴ زمستان - چاپ داستان "فردا" از صادق هدایت در پیام نوین "هدایت در یک روز زمستانی ۱۳۲۴ در کافهء فردوسی به من گفت: "چوبک به جنگت رفته ام." نفهمیدم مقصودش چیست. شب که داشتیم می رفتیم کافهء ماسکوت عرق بخوریم، باز گفت: "پیام نوین را بگیر. ببین چطور به جنگ "بعدازظهر آخر پاییز" ت رفته ام. مجله را گرفتم، دیدم هدایت داستان "فردا" را بر اساس گرتهء تکنیکی "بعدازظهر آخز پاییز" نوشته است. داستان "بعدازظهر آخر پاییز" قدم اولی از نوع داستانهای واقعی بود که راوی از درون خود حکایات و حوادث بیرون میدید و نقل می کرد. هدایت در "فردا" کارگر چاپخانه را به همین صورت درآورده بود... داستان "فردا" داستان ضعیفی از هدایت است." ۱۳۲۶ - کار به عنوان مترجم در اداره روابط عمومی سفارت انگلیس به دعوت اٍلٍول ساتن (شرق شناس انگلیسی). نوشتن داستانهای کوتاه انورخامه ای: "سال ۱۳۲۷ با زنده یاد خلیل ملکی و انشعابیون دیگر، ماهنامهء اندیشهء نو را منتشر می کردیم که باز کار انتخاب و ویرایش مقالات آن بر عهدهء من بود. به چوبک مراجعه کردم و داستانی از او خواستم. داستان "قفس" را در دو صفخه ماشین کرده بود از کیفش درآورد و به من داد. اگر آن را خوانده باشید (در مجموعهء انتری که لوطیش مرده بود چاپ شده است) می دانید که گذشته از تصویرگری بسیار ماهرانه، دارای محتوای عمیق فلسفی است. ماجراهای هستی و نیستی انسان در میان است. منتهی در اینجا نیز واقع نگری چوبک، مانند بسیاری از داستانهای دیگرش، رنگ بدبینی دارد، رنگی که غیر از آن نمی توانست داشته باشد. از این دو هنگامی که آن را برای چاپ به هیئت تحریریه ماهنامه دادم، اکثریت آنها با انتشار آن مخالفت کردند. و دلیل دیگری جز این که بدبینانه است و ایدئولژی سوسیالیسم با بدبینی سازگار نیست نداشتند! به هر حال چاپ نشد و نسخهء ماشین شده آن نیز در میان اوراق دیگر ماند و از میان رفت. "{مرغ ها} جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بابستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تک می زدند و کاکل هم را می کندند. جا نبود. همه تو سری می خوردند. جای همه شان تنگ بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم براه بودند. همه مانند هم بودند، و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود." (قفس) ۱۳۲۸ - چاپ انتری که لوطیش مرده بود ۰مجموعه سه داستان: "چرا دریا طوفانی شده بود". "قفس". "انتری که لوطیش مرده بود" و نمایشنامه "توپ لاستیکی") "باز هم از همان راهی که آمده بود، از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود، برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود، او را شناخته بود می کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمن خودش که هنوز پس از مرگ نیز زنجیر او را به سوی خود می کشید. زنجیرش را به دنبالش می کشانید و می رفت. ولی این زنجیر بود که او را می کشانید." (انتری که لوطیش مرده بود) ۱۳۲۸ - کار ترجمه در شرکت نفت ایران و انگلیس (که در دوره مصدق تبدیل به شرکت ملی نفت ایران شد)، زندگی در طبقه چهارم آپارتمانی مشرف به خانه دکتر مصدق، ترجمهء یکی از قصه هایش به انگلیسی "نه. هیچ چیز بدی نگفتم. همش از ترقیات روز افزون کشور گفتم. یعنی چیز بدی وجود نداره که ازش حرف بزنم. مثلاً تو خیال می کنی امروز روی تمام کره زمین بگردی مملکتی به خوبی و فراوانی نعمت و نظم و امنیت ایرون پیدا میشه؟ به کوری چشم دشمن همه آن ها را تحت سرپرستی قائد اعظم الاشأن داریم." (توپ لاستیکی) ۱۳۲۸/۱۳۲۹ نامهء تحسین آمیز بلندبلایی از دکتر خانلری برای چوبک دربارهء کتاب انتری که لوطیش مرده بود از پاریس به تهران "شتابزده پا شد فرار کند. خواست از مرده لوطیش فرار کند. اما کشش و سنگینی زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سر جایش میخکوب کرد. گویی میخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. (انتری که لوطیش مرده بود) ۱۳۲۹ همکاری با مجلات مختلف ادبی (به خصوص سخن دوره اول) محمود عنایت: "یک بار آل احمد کار عجیبی کرد. مقاله ای چاپ کرد که عنوانش را از چوبک وام گرفته بود: "انتری که لوطیش مرده بود" و این قصه را تطبیق داد با وضع انگلوفیل هایی که با رفتن انگلیسی ها یتیم شده اند در حالی که این شباهت فقط در ظاهر امر بود و قصه چوبک مفهوم عمیق تری از این حرف ها دارد. دوران خروش و خشم و هیاهو بود و کار چوبک بی آن که شاید خودش بخواهد وارد جار و جنجال سیاسی شد." "از جایش بلند شد و رفت پیش لوطیش و خیلی نزدیک باو نشست: صورت لوطیش باو هیچ نمیگفت برو. نمیگفت بنشین. نمیگفت چپق چاق کن. نمیگفت لنگ رو سرت بپیچ. نمیگفت شمع شو. نمیگفت جای دوست و دشمن کجاست. نمیگفت چشمهاتو ببند. نمیگفت "بارک الله شمشیری، درس بگیر شمشیری" نمیگفت. نمیگفت "سوار سوار اومده" نمیگفت "آی حلوا حلوا حلوا داغ و شیرینه حلوا"، به او هیچ نمیگفت. هز چه تو چهره او دقیق میشد چیزی ازش دستگیرش نمیشد..." (انتری که لوطیش مرده بود) رضا براهنی: "چوبک گفتار را به صورت گفتار و زمان وصل را به صورت کتابی می آورد و معلوم است که این نوع طرز بیان را در نتیجه تمرین و ممارست و دقت در صحبت مردمی که عامیانه حرف می زنند یاد گرفته است و میداند که مردم عادی در کجاها حروف ، صداها، کلمات را ادغام میکنند و در کجاها کش می دهند و در کجاها ضرب المثل ها را به کار می برند و کجاها نتیجه مطلوب می گیرند. چوبک نه فقط از طریق شخصیت هایی که خلق کرده خود را نویسندهء مردم بدبخت نشان میدهد، بلکه با تقلید از زبان مردم بر خلق هنرمندانه آن زبان در قصه ها و اندیشه متعلق به آن طبقه میماند." ۱۳۳۲ پاییز - نقل مکان به ساختمانی ناتمام از زمینهای وقفی حاجی مخبرالسلطنه هدایت در دروس بختکی که در این کابوس مرگبار بر ما افتاده سنگین است. متعفن و چرکین است. کشنده است باید کاری کرد کارستان (آه انسان) ۱۳۳۴ چاپ دوم خیمه شب بازی (با حذف داستان "اسائه ادب" و اضافه کردن داستان "آه انسان") و ترجمه پینوکیو به نام "آدمک چوبی" اثر کارلو کولودی "من فکر کرده ام بچه های این مملکت که آینده سازان ما هستند، فاقد کتاب خوب و آموزنده می باشند. در کشورهای دیگر بیشترین رقم را برای چاپ کتاب های کودکان در نظر می گیرند. متأسفانه در کشور ما کسی به فکر فرزندان ما و آینده آنها نیست. به همین خاطر با بررسی آثار بسیاری از نویسندگان خارجی، کار برجستهء "کارلو کولودی" را بیشتر پسندیده ام و آن را برای بچه های ایرانی ترجمه کرده ام." گریهء زیر دندان جویدهء شما را می شنوم چرا نمی گویم؟ چرا نمی نویسم؟ نمی توانم؟ هوشم، حواسم، روحم، مرده؟ نه! (آه انسان) ۱۳۳۴ تابستان - سفر چند ماهه ای به آمریکا برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد، سفر به بوستون و نیویورک و واشنگتن. پیشنهاد مدیریت بخش فارسی "صدای آمریکا" که نپذیرفت. سفر به مسکو و سمرقند و بخارا و تاجیکستان به دعوت کانون نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی ۱۳۳۶ ترجمه و چاپ انتری که لوطیش مرده بود توسط پیتر اوری در "دنیای جدید نویسندگی" ۱۳۳۸ ترجمه شعر "غراب" اثر ادگار آلن پو در: کاوش (مجله انتشارات شرکت نفت) ۱۳۴۱ اقدام به تهیه فیلم "دریا" بر مینای داستان (چرا دریا طوفانی شده بود) "نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترس نداره. همیشه دریا اینجوری نیس. گاهی وختی که قرآن یا بچیه حرومزده توش میندازن دیونه میشه." (چرا دریا طوفانی شده بود) "دریا" اولین فیلم بلند ابراهیم گلستان است که به تحقق نپیوست. بازیگران: فروغ فرخ زاد (نقش اول)، تاجی احمدی، پرویز بهرام، زکریا هاشمی، اکبر مشکین و رامین فرزاد (دو سکانس باقیمانده از این فیلم نشاندهنده این است که گویا تست های مقدماتی فیلم انجام شده ولی از اجرای طرح منصرف شده اند.) "موجهای سنگین قیرآلود به بدنهء ساحل میخورد و برمیگشت تو دریا و پف نم های آن توی ساحل می پاشید و صدای خراب شدن موج ها منگ کننده بود و آسمان و دریا مست کرده بودند و دل هوا بهم می خورد و دل دریا آشوب میکرد و آسمان داشت بالا می آورد و صدای رعد مثل چک تو گوش آدم میخورد و از چشم آدم ستاره می پرید و موجها رو سر هم هوار می شدند." (چرا دریا طوفانی شده بود) شیشهء فانوس خورشید زنگار گرفته روغن پیه سوز ماه ته کشیده خم نیلی آسمان چرک ناک شده اما این جاودانه نیست (آه انسان) ۱۳۴۲ مرداد - چاپ تنگسیر (این رمان به قدسی خانم تقدیم شده است) "هیچ چیز نیس که بقد شرف و حیثیت آدم برابر باشد... حتی زن و بچهء آدم، درسه که چشمشون به دس ماس و ما باید بفکرشون باشیم و زیر پر و بال خودمون بزرگشون کنیم. اما نه با پررویی. این خوبه که فردا که بچه هامون بزرگ شدن مردم بشون بگن،باباتون نامرد بود!" (تنگسیر، ۹۰/۹۱) رضا براهنی: "{چوبک برای غنای زبان خویش} بیشتر از تخیل خود و برای منابع بعد، از حافظهء کلامی خود استفاده میکند. کلمات احساساتی پوک و بی هدف را به کار نمی گیرد. کلمه مثل برچسبی است روی مفهوم و جهت و انرژی و تحرک آن را نشان میدهد." احسان طبری در نامه ای به فهیمه راستگار: "تنگسیر نخستین رمان ایرانی است که نه فقط فانتزی نویسندگی در آن، آن هم به حد جدی وجود دارد، بلکه دارای تکنیک صحیح و مدرن نویسندگی است. بر خلاف شوهر آهو خانم که باید اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم - و اثری است که مسلماً نویسندهء با استعدادی آن را نوشته تنگسیر به علت تکنیک و مبتکرانه بودن زبان، کنکریت بودن محاوره ها، احساس ها، و واکنشهای انسانی چهره ها و غیره برای من نیروی جاذبهء واقعی داشت. روشن است که چوبک نویسندهء پخته ایست و یکی از یهترین پروردگان مکتب هدایت (ولی بدون شک با مختصات و ویژگی های original خود.) تنگسیر در ادبیات معاصر ما منزلگاهی است (چند کلمه خوانده نمی شود) خود این رشد نویسندگی است. این یک موفقیت شایان آفرین نویسنده، و ارزش نسبی آن در ادبیات ایران (نه ارزش مطلق آن در ادبیات جهان) بالاست. روح اجتماعی تنگسیر: طغیان مرد غول پیکری مانند محمد بر ضد پلیدی، مثبت است. رمان درخور آن است که درباره اش یک اتود وسیع نوشته شود. جوهر رمان در زبان nuances و کنکرت آنست که شاید، گاه به سوی آنومالی می رود ولی خیلی بندرت ولی همیشه به حد شگرفی بلیغ، کوتاه، تصویرانگیز و کوبنده است و مانند مشتی ریگ خشک و براق، با جسمیت و حجم روشن و معین روی هم صدا میکند." "{محمد خطاب به گاوی که بر آن مهار میزند} اگر تو هم جای من بودی ناچار بودی همین کارو کنی. اگه ولت کرده بودم میترکیدی. اما بدیش اینه که تو نمی دونی آدمیزاد چقدر بدجنسه. اگه تو از آدمیزاد بدجنس تر بودی این تو بودی که می باس به دماغ آدمیزاد مهار بزنی." (تنگسیر) "برای این که تنگسیر را بهتر بفهمی باید بدانی آنچه در آنجا به عنوان داستان میخوانی واقعیت بیرحم و عریانی است که من خود شاهد آن بوده ام." "ما تنگسیرا مردم بدبختی هستیم." (تنگسیر: ۱۱۲) "برای درک این واقعیت باید به شن زارهای جنوب، به دریا، به مردمی که هسته خرما میخورند متعلق باشی." آمد از در خانهء ما گذشت و من نخستین بار برای زمان کوتاهی او را دیدم. آدم گنده ای بود با چهرهء تافته و چشمان خونبار. آرام و بی تشویش راه میرفت. من داشتم تو کوچه خودمان با چند بچهء دیگر "تنگسیه" بازی میکریم. تو سوک دیوار آب ریخته بودیم و گل سفتی درست کرده بودیم و در آن چوبهای کوتاهی که "تنگسیه" نام داشت فرو می کردیم. وقتی که محمد از پیش ما گذشت تنها بود و هیچکس پشت سرش نبود و من نمی دانم چطور شد که ناگهان چشمانم تو چشمان او افتاد. و من در آن دم نمی دانستم که کیست و چکار کرده. خیلی بچه بودم شاید شش سالم بود آنوقت ها تو بوشهر زیاد تنگسیر آمدورفت می کرد و ما آنها را از زلفان بلند و اندام یغور و کلاه نمدیشان میشناختیمشان و به آنها "صحرایی" می گفتیم و از فروشندگان دوره گرد آنها کنار و گز و منگک می خریدیم. مهربان و پر حوصله بودند. زمان کوتاهی در کوچهء ما بود و بعد رفت ته کوچه و آنجا ناپدید شد." (تنگسیر، ۱۴۸) رضا براهنی: "حسن بزرگ تنگسیر در این است که نثر از ابتدا تا پایان کاملاً یکدست است. زیباترین نمونهء نثر توصیفی چوبک را باید در تنگسیر جست. حتی نثر سنگ صبور، تا این حد یکدست و قرص و زیبا و درخشان نیست." ۱۳۴۲ مرداد - چاپ روز اول قبر (مجموعه ده داستان کوتاه: گورکن ها. چشم شیشه ای . دسته گل. یک چتر خاکستری. پاچه خیزک. روز اول قبر. همراه. عروسک فروشی. یک شب بیخوابی. همراه "شیوهءدیگر" و نمایشنامه هفتخط)، این کتاب به روزبه چوبک، پسرش تقدیم شده است. ۱۳۴۲ اسفند - چاپ چراغ آخر (مجموعه هشت داستان کوتاه: چراغ آخر. دزد قالپاق. کفترباز. عمرکشون. بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود. اسب چوبی. آتما، سگ من بود. ره آورد (شعر بی وزن). پریزاد. دوست) مسعود فرزاد در نامه ای خطاب به صادق چوبک: " "ره آورد" را خواندم. قطعه ای درخور ادگار آلن پو یافتمش." شیشهء فانوس خورشید صیقل گیرد روغن پیه سوز ماه افزون گردد و چرکی رخسارهء نیلی سپهر زدوده شود (آه انسان) ۱۳۴۵ چاپ سنگ صبور (این رمان به زادگاهش بوشهر تقدیم شده است.) "من حرفای که بتو می زنم به هیچکه نمی تونم بزنم. تو آخه... سنگ صبور منی، هر چی دارم به تو می گم. آخرش یا تو باید بترکی یا من. اما اگه گوهر پیداش بشه منو تو بغل بگیره. اونوخت دیگه باید تو بترکی. من گوهرو دوسش می دارم." (سنگ صبور: ۲۰۷-۲۰۸) رضا براهنی: "تکنیک تمام قصه های چوبک، به استثناء ("بعدازظهر آخر پاییز" پیش از رسیدن به سنگ صبور) قراردادی است... چوبک هرگز رئالیسم را کنار نمیگذارد، ولی در آن دو قصه میکوشد به واقعیت از یک زاویه دیگر بنگرد و شاید میکوشد به واقعیت یک بعد دیگر نیز بدهد و تجربه ها را طوری به روی یکدیگر سوار کند که هرمی از تجربه ها برای شخصیت ایجاد شود، و این تقریباً همان کاری است که پیش از چوبک (هنری جیمز) کرده است..." "سنگ صبور قرار بود داستان دوازدهم کتاب خیمه شب بازی باشد. طرح این داستان را من در سال ۱۳۲۰ ریختم. اول اسم آن را گذاشته بودم "لعان" یعنی فرزندی که پدر در حلال زادگی او شک می کنند و در حقیقت با نفی و انکار ابوت خود، فرزندی را که به او منسوب است طبق قوانین اسلامی از آن خود نمی داند. اصل داستان حکایت زنی ست که بر سر چهار زن دیگر وارد خانه ای می شود و مرد خانه که در حسرت فرزند میسوزد از او صاحب اولاد ذکوری میشود. اما یک اتفاق به همراه توطئه چهار هوو سبب میشود که این بچه "لعان" بشود. اتفاق همان است که در سنگ صبور آمده. یعنی بچه در شلوغی "حرم شاه چراغ" به علت خوردن آرنج زائری به دماغش خون دماغ میگردد و بر اساس یک خرافه که میگوید اگر حرامزاده ای وارد حرم شاه چراغ بشود، خون دماغ خواهد شد، انگ حرامزادگی بر پیشانی طفل میخورد. این داستان که قرار بود داستان دوازدهم خیمه شب بازی باشد، یازده بار نوشته شد، ماشین شد، آماده شد که به مطبعه برود، ولی چون راضی نبودم، دوباره از سر نوشتم و بالاخره صورت دوازدهم آن به چاپ رسید." انورخامه ای: "بحث دربارهء سنگ صبور نیاز به کتابی جداگانه دارد چون یک رمان به تمام معناست، آن هم رمانی عمیق و بسیار باارزش. تعدد تم ها و تعدد شخصیت ها و قهرمان ها، صحنه های بسیار حساس و تصویرگری ماهرانه چوبک از آن ها، و مهم تر از همه توصیف حالت روانی هر کدام و جنگ درونی با خویشتن خویش، این کتاب را یکی از بهترین رمان های زمان ما ساخته است. رمانی که با داستان های برجسته ترین نویسندگان جهان برابری میتواند کرد." "ننم رف رف تا تاریک شد. یه هو دیبو از پشت درختا در اومد و قاپش زد و بردش تو کته زغالی. ننم دیگه نمیادش. در اتاق ننم بسه. ننم با دیبو رف تو اطاق خودمان. بعد آقا دیبو تنوره کشید رف هوا. ننم رف تو کته ی زغالی سر دیبو بجوره؛ رشک و شپشاش بگیره. دیبو افتاد رو ننم. اووخ ننم دردش اومد گفت:"آخ مردم." کچل اومدتش ببره، مرده شور مکش و ببره. یک، دو، سه، چهار. چقده ماهی تو حوض هس. مثه النگوای دس ننم تو آفتاب برق میزنن. مثه خون سر مرغ. همیه این ماهیا مال خودمه. احمد آقا گفت" "همش مال خودت باشه." میگیرم میبرم شب تو بغل خودم میخوابونمشون. حالا که ننم نیس. تو بغل ماهیا میخوابم." (سنگ صبور، "کاکل زری"، ۳۶) جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " سنگ صبور داستان چند تن مرد و زن و کودک بینوای خودمانی است که مظهر جماعت کثیری و بلکه اکثریت هموطنان ما هستند. در جهل و بی خبری و خرافات و گرسنگی و کثافت و دروغ و فریب غوطه ورند و معهذا چندان گله و شکوه ای از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و تریاق توکل و رضا دل خود خوش میدارند. بی نهایت استادانه از عهدهء کار برآمده اید و همچنان که گویا سابقاً معروض داشته ام آنچه را گوش می شنود و آنچه را به چشم می بیند - (و گاهی آنچه را خاطر احساس میکند) همه را مانند دستگاه عکاسی و جعبهء صوت صدا با قدرت و بصیرت کامل منعکس ساخته اید... املاء عوامانه علت دیگری هم ممکن است داشته باشد که هموطنان ما را از باسواد شدن و با فارسی صحیح و فصیح و درست آشنا شدن تا اندازه ای باز بدارد. ولی این ها را شاید بتوان امر ذوقی دانست و شاید مباحثه در آن زیاد مفید واقع نگردد و موضوعی نداشته باشد. لکم دینکم ولی دینی. ساختمان کتاب هم که فرانسوی ها آن را structure میخوانند تازگی دارد و میتوان احتمال داد که از سبک و شیوهء رمان نویسی جدید الهام گرفته باشید... چرا نباید زود معلوم شود که متکلم کیست. چرا خط گاهی درشت تر و گاهی بلافاصله ریزتر میشود. چرا دیروز و امروز و فردا درهم آمیخته است. البته به این سئوال ها و ایرادها میتوان بسیار جواب داد و لابد خودتان بهتر از هر کسی میتوانید جواب بدهید. آن چه مربوط به شخص من است ... با اینکه میدانم و اعتقاد دارم که دنیا باید به جلو برود و ترقی کند... فن رمان نویسی تازه در مملکت ما رواجی گرفته است و شاید در تمام این نیم قرن اخیر بیشتر از ۵۰ (پنجاه) الی صد رمان نوشته نشده باشد. در این صورت باید قدری حوصله به خرج داد و سنگ صبور را در بغل گذاشت تا مردم خواننده قدری با طرز معمولی رمان آشنا یشوند آن وقت باز یک قدم تازه برداشت. در هر صورت چوبک عزیز ما سالک راه دیگری است و وجودش دستخوش جوش و خروش های دیگری است و این حرف ها برای او معنی ندارد و ما هم با نهایت خلوص و حسن نیت و صفا می گوییم "خدا به او قوت بدهد"" محمود عنایت: "تا وقتی سنگ صبور را نخوانده بودم نمی دانستم فقر هم می تواند مثل ثروت، شکوه و جلال داشته باشد. این اثر به سنفونی غریبی می ماند که از تک صداهای رنج آلود و دردآلود بوجود آمده و در گرماگرم همهمه و طنطنه ای که سطور خاموش کتاب از آمیزه استیصال و درماندگی مشتی انسان در گوش تو ایجاد میکند ناگهان متوجه می شوی که شوکت فقر کم از کوکبهء ثروت نیست." جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: "چوبک از پیش کسوتان ما در میدان ادب و داستان سرایی است و خودش رتبهء استادی یافته است و اگر چون من آدم عقب مانده ای بخواهم او را راهنمایی کنم مضحک خواهد بود. ممنونم که مرا فراموش نفرموده اید و جسارت ورزیده میگویم در چاپ دوم سنگ صبور داستانهای "انوشیروان و بوذرجمهر" و "یعقوب لیث و ازهرخر" و "زروان و اهریمن" را از داستان جهان سلطان و کاکل زری و شیخ محمد و احمدآقا و بلقیس و گوهر که بدون مبالغه بسیار عالی و ممتاز است جدا بکنید. زیاد با هم جور نمی آیند. میدانم که تازگی دارد ولی زیاد در پی تازگی هم نباشید. مراعات حال و ذوق خواننده را بکنید. ما برای مردم چیز می نویسیم نه برای خودمان. آن هایی که خیلی بزرگ بودند و واقعاً بزرگ بودند مثل بودا و سقراط و عیسی چیزی ننوشتند." "سنگ صبور بر خلاف نوشته های دیگر چون شعر دارای کلید مفتاح است. باید سمبل ها را شناخت. باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا همه چیز را در نظر گرفت.در هر خط صفحهء آن گرهی خفته است. کلید مفتاح در خم این سمبل ها، این گره هاست. پس از این چنین شناختی آنوقت رمز ناآشنای آن، آشنا خواهد شد. تازه آنوقت است که خواهی فهمید سنگ صبور یعنی چه... اگر من به کتابی ببالم به سنگ صبور است." انورخامه ای: "با این همه به نظر من سنگ صبور به صورتی که منتشر شده یک نقص عمده دارد که از ارزش بزرگ آن میکاهد و این بی تناسبی نمایشنامه آخر کتاب با تمام شدن داستان است. این نمایشنامه هم از حیث شکل و هم از جهت محتوی با اصل داستان تفاوت فاحش دارد. مثل اینکه آن را با یک سنجاق، آن هم سنجاق قفلی به بقیه داستان وصل کرده باشند..." "این ایرادها را کسانی میگیرند که روح سنگ صبور را نشناخته اند، مخصوصاً نمایشنامهء آخر کتاب، حکایت درخت دانش است که در باغ سنگ صبور روییده..." ۱۳۴۶ چاپ مصاحبه ای از صدرالدین الهی با دکتر پرویز خانلری (درباره چوبک) ۱۳۴۸ چاپ درازنای شب پرگو از نصرت رحمانی (درباره چوبک) در روزنامه آیندگان نصرت رحمانی: "خانه چوبک یکپارچه از چوب ساخته شده است. همه چیز شکلی روستایی دارد، و بس زیباست، مخصوصاً کتایخانه اش، حسن قائمیان نویسنده و دوست قدیمی هدایت و چوبک برایم گفته بود که چوبک این خانه را سالها پیش در جوانی خودش طرح ریزی کرد و همه چیز آن را به سلیقه خود ساخته و پرداخته است.... از میان خیابان کوتاهی که در دو طرفش دو سرو یله داده بود... از کنار سروها... گذشتم و وارد ساختمان شدم. صادق را در کتابخانه اش یافتم. کتابخانه صادق تنها پناهگاهی ست که صادق را هنگامی که به کلی از یافتنش مأیوس شدی در آنجا پیدا خواهی کرد {سالن پذیرایی} جالب توجه بود. اجاقی چون آتشگاه در کنار آن شعله سر می کشید. وجود خانم آرامش و صمیمیتی به محیط داده بود. اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد عکس جالبی از صادق هدایت بود که سالها پیش با پسر کوچک چوبک گرفته بود. کتابخانه بسیار مرتب، تابلوهای جالب، اما سخت خودمانی، دل پسند..." "ازش {از صرت رحمانی} خوشم آمد که نشستم حرف هایم را با وی در میان نهادم. اما قرار نبود اینها چاپ شود. من اهل مصاحبه نیستم... شعرهای رحمانی را خوانده بودم. پسندبده بودم. به این جهت به خلوت خود راهش دادم ولی چرا این کار را کرد؟ چرا؟" ۱۳۴۹ تدریس در دانشگاه یوتا به عنوان استاد مهمان (سال تحصیلی ۱۹۷۱/۱۹۷۰) ۱۳۵۱ شرکت در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در آلماآتا در قزاقستان شوروی. چاپ برگزیده آثار چوبک به زبان روسی توسط خانم زویا عثمانووا و آقای جهانگیر دری زیر نظر پروفسور کمیساروف. چاپ ویژه صادق چوبک در روزنامه اطلاعات ۱۳۵۳ نمایش عمومی فیلم تنگسیر (بر اساس رمان چوبک) به کارگردانی امیر نادری در سینماها. ترجمه انگلیسی داستان "مسیو الیاس" توسط پروفسور ویلیام هانوی (استاد زبان فارسی دانشگاه پنسیلوانیا) ۱۳۵۳ بازنشستگی چوبک و سفر او به انگلستان و آمریکا. فوت پدرش در سن هفتاد و نه سالگی در لندن ۱۳۵۵ ترجمه انگلیسی داستانهای "نفتی" و "آه انسان" در مجله ادبیات شرق و غرب ۱۳۵۸ ترجمه انگلسی سنگ صبور توسط محمدرضا قانون پرور (چاپ ۱۹۸۹، انتشارات مزدا، کالیفرنیا) ۱۳۵۹ ترجمه انگلیسی روز اول قبر توسط مینو ساوت گیت ۱۳۶۱ ترجمه انگلیسی برگزیده ای از آثار چوبک با مقدمه ای از باگلی "نه من هنوز باور نمی کنم که نمی بینم. هر روز صبح که از خواب بلند می شوم، فکر می کنم که بیناییم را بازیافته ام." ۱۳۶۹، ۱۹ فروردین (۸ آوریل) - بزرگداشت چوبک توسط بنیاد و مرکز مطالعاتی دانشگاه برکلی، کالیفرنیا در این دوران چون فقط یک هشتم نیروی بینایی برایش باقی مانده است دیگر نمی بیند. پس دیگر نمی تواند بخواند. از این رو همسرش به جای او می خواند و می نویسد و گاهی هم چوبک از کتابخانه کنگره نوارهای ویژه نابینایان را برای شنیدن به امانت میگیرد و گوش میدهد. "اگر در کتابخانه نوار ترجمهء انگلیسی Antimémoires یا La Condition Humaine مالرو را داشته باشند خوبست." محمود عنایت" "اکنون وقتی کتاب های چوبک را ورق می زنی می بینی جای نوشته های چوبک طنینی از ... فریادهاست و او از گواهان عادلی است که بر معرکه زمان خود شهادتنامه نوشته اند." ۱۳۷۰ چاپ ترجمه مهپاره (ترجمه از سانسکریت به انگلیسی توسط "ف. و. بین" و از انگلیسی به فارسی توسط صادق چوبک)، انتشارات نیلوفر، تهران. مهپاره شانزدهمین بخش از نسخهء کهن متن مفصل سانسکریتی است که به نام "جوهر اقیانوس زمان" معروف است. مهپاره با اینکه حکایت عشق است ولی لبریز از اندرزهای والای انسانی و حکمت و فلسفه است. کاوه گوهرین: "متن {مهپاره} را زنده یاد استاد مسعود فرزاد در اواخر پاییز ۱۳۲۵ میخواند و آن را به زیبایی غزلی از حافظ می یابد و چون برای ترجمه آن فراغتی پیدا نمی کند، آن را جهت ترجمه به صادق چوبک می دهد. دریغا که روزگار کج مدار چنان بازی می کند که قصه نویس ایران فراغتی نمی یابد که ترجمهء کامل این اثر سترگ را در همان زمان به انجام رساند." ۱۳۷۱ جلسه ای درباره داستان نویسی چوبک در کنفرانس مطالعات خاورمیانه در شهر پورتلند "به ظاهرکارهای من نگاه نکنید. این کارها را باید با حوصله و با توجه به زمانی که نوشته شده خواند." صدرالدین الهی: "گاه ساعتها با دفترهای جالبی که از روزگار گذشته دارد خلوت می کند. گاه تکه ای از آن را برای محرمی فرو می خواند. چوبک شاید اولین و تنها نویسندهء ایرانی ست که روزنامهء خاطرات نوشته به طریق دقیق روزانه. تنی چند از ما این دفترها را دیده ایم. وقتی اوقاتش تلخ است می گوید" :می خواهم آتششان بزنم" وقتی ملامتش می کنی، می گوید: "برای کی چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار تهران می نوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقی برایم درست بودند توی حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه شب از ترس این که اگر بیایند و اینها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند خوابم نمی برد. به هزار حقه آنها را آورده ایم این جا و حالا وقتی به آنها برمی گردم، به ایران برمی گردم، دلم تنگ می شود و حالم بد." پیرمرد دلش برای خانه، دروس، حیاط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعت های سختی را در خیال خانه می گذراند. چونان همهء ما." "... این همه دفتر و کاغذ سفید، حالم را بد می کند. از این که نمی توانم سیاهشان کنم. فکرها و قصه هایی در سرم میجوشد، خیلی قشنگ و وقتی نمی توانم بنویسم، از این ناتوانی عصبانی می شوم..." ۱۳۷۲ انتشار مجله ایرانشناسی (بنیاد کیان) شماره ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی صدرالدین الهی: "{چوبک} از چند حکایت که در ذهنش جولان دارد حرف میزند و این با تقریر، کار تحریر را نمی توان انجام داد. در فکر است که دربارهء دامهایی که در زندگی پیش پای او گسترده شده چیزی بگوید. بر سبیل خاطره میگوید: "میخواهم اسم این کار را بگذارم "دام ها و دانه ها". این کار را شاید بشود روی نوار گفت و بعد پیاده کرد."" ۱۳۷۴ چاپ دفتر هنر ویژه صادق چوبک (نیوجرسی) چاپ شش صفحه از دفتر خاطرات صادق چوبک با عنوان "دیروز" در همین دفتر و قطعه شعر داستان گونه "مبادا" در همین دفتر ۱۳۷۵ مهرماه چاپ هشت صفحه از دفتر خاطرات چوبک با عنوان "سفر مازندران و چند یاد دیگر" در دفتر هنر ویژه صادق هدایت، نیوجرسی، سال سوم، شماره ۶ قدسی چوبک: "یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هر چه که قبلاً نوشته بود را سوزاند. من نمی توانستم مانع او شوم و جلو او را بگیرم. می گفت تمام شد هر چه بود تمام شد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اوقیانوس بدهیم،... حس می کرد دیگر رفتنی است... می گفت سعی نکنید مرا با دوا درمان نگه دارید. باید بروم... به خواهرش می گفت بیا به دیدن ما، ما دیگر وقت نداریم همدیگر را ببینیم..." قدسی چوبک: "... حالش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشید که از شما پرستاری کنند. صادق از خانه سالمندان بدش می آمد. این اواخر وضع بدی داشتیم... در بیمارستان نه حرفی می زد و نه چیزی می گفت. گوشش هم دیگر نمی شنید. بیماری، فشار خون، قند، کلیه اش هم ضعیف بود. ریه های صادق... سه چهار ماه بود حس کرده بود. گاه چرت می زد. وقتی شب ها بسیار دیروقت، ساعت یازده دوازده می خوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند می شد و دیگر نمی توانست بخوابد خیلی کم حرف شده بود. فقط نگاه می کرد." جمعه سوم ژوییه ۱۹۹۸/ ۱۳ تیرماه ۱۳۷۷، ساعت پنج و پنج دقیقه فوت صادق چوبک نه، نه من نمرده ام و هیچکس نمرده آدمی مرگ را کشته جسد صادق چوبک به درخواست خودش سوزانده شد _________________________ منابع: الف: آثار صادق چوبک و گفتگوهای او با دیگران ب: نقل قولهایی از دیگران راجع به صادق چوبک در" ۱/ براهنی، رضا، قصه نویسی، چاپ سوم، تهران: نشر نو، ۱۳۶۲ ۲/ ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی در مجله ایرانشناسی، شماره ۲، آمریکا: مریلند (بنیاد کیان)، ۱۳۷۲ ۳/ ویژه صادق چوبک، دفتر هنر، سال دوم، شماره ۳، آمریکا: نیوجرسی، ۱۳۷۴ ۴/ قدسي چوبک در گفتگو با مرتضا ميرآفتابي، مجله سيمرغ، 73 و گردون در تبعيد، کلن، ۵۹، ۱۹۹۹/۱۳۷۶ _____________________________ صورت کوتاهی از این مقاله در آرش ۶۸، پاریس مرداد/ شهریور ۱۳۷۷ چاپ شده است. بازچاپ این مقاله بدون موافقت کتبی نویسنده غیرمجاز شناخته می شود. http://chachmanbidar.blogspot.com/ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:10 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|


ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter