تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد
ده ساله بودم كه "فروغ" مرد. آن روز عصر زمستاني، دايي محمود‌ آشفته و پريشان خبر مرگ "فروغ" را با خود به خانه ما آورد. هميشه او بود كه عصرها خبرهاي تكان دهنده را با خود به خانه ي ما ميآورد. آن روز هم. دو سال پيش با چشمهاي خودش ترور "حسن علي منصور" را در خيابان ديده بود و آن روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج: "حوالي ساعت چهار و نيم . . . تصادف كرده . . . خودش پشت رل بوده . . ." مادرم كه همه ي عصمت و عفت جهان است با چشمان درشت هميشه هراسانش پرسيد: "كي؟" و پدرم كه نام شاعره اي را براي من انتخاب كرده است جواب داد: "خانم فرخ زاد . . . حيف! . . . جوان بود! . . . بچه ي اميريه بود! . . ." فروغ" با همه ي جواني اش ميتوانست مادرم باشد. يادم هست كه كمي بعد، با پول توجيبي ام كتاب كوچكي در قطع جيبي خريدم: "برگزيده اشعار فروغ فرخزاد". بچه مدرسه اي بودم و كتاب را مثل كتاب هاي درسي با كاغذ رنگي و نايلون جلد كرده بودم. شعرها كلماتي ساده داشتند. خواندن لغت هاي كتاب آسان بود. مثل ديوان مولوي يا شاهنامه سنگين هم نبود تا مچ دستم را به درد بياورد. كوچك و سبك بود. آن روزها از تمام افسانه هاي جهان پر بودم و فقط به شعر "رويا" خودم نزديك ميديدم چون خيال پردازي دخترانه و كودكانه اي بيش نبود. "رويا" را كم كم حفظ كرده بودم. "بي گمان روزي ز راهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور" شاهزاده ي مغرور هيچوقت نيامد! يا لااقل تا امروز كه پيدايش نشده است! بعد "علي كوچيكه" كه خودم بودم و ترس هايم از تاريكي و حوض آب و عمق هر چيز تاريك و ناشناخته. آسمان دشت ستاره اي بود كه در پشت بام خانه آويزان بود و "خدا" نيمه شب ها در آنجا قدم ميزد و دنياي آش رشته و غيبت كردن خاله خانباجي هاي روزهاي تعطيل كه من مثل "توم ساير" و "هاكلبري فين" هميشه از همه ي آنها ميگريختم، پناهگاهم غاري كوچك در پشت رختخواب ها در ميان راه پله بود. كلاس هفتم، پنهاني، باز با همان پول توجيبي كه هيچوقت كفافم را نميداد چون مرتب و به موقع زياد نميشد، تمام كتابهاي "فروغ" را خريده بودم. شعر "عاشقانه" را بدون غلط از بر بودم. عادت پدري بود. شعرهايي كه دوست داشتيم را آنقدر ميخوانديم تا اينكه كاملا حفظمان ميشد. همان وقت ها، بلوغ به كندي و به تلخي در وجودم شكل ميگرفت و ميديدم كه ديگر قسمتهاي بدنم را كه جزيي از خودم هستند باز نميشناسم. بيرحمانه و ظالمانه ميروييدند و روح كودكانه ام طاقت بار اين دگرگوني عظيم جسمم را نداشت. آن وقت ها از چيزي كه هنوز هم دقيقا نميدانم چيست گونه هايم بي اختيار گل ميانداخت و از همه ميگريختم. غار كوچكم در پشت رختخواب ها لو رفته بود و من به بيغوله هاي شخصي ذهن فرار ميكردم. چرا كه مادرم كه تمامي مهر و محبت عالم است نياموخته بود كه بي پروا بيانديشد و بي پروا فكر كند و زنانگي خودش را با كلمات بيان كند تا برايم از اين قلمرو ناشناخته سخن بگويد. پس خيلي چيزها را نميبايست ميگفت. همان زمان ها، به "فروغ" پناه ميآوردم تا از تجربه هاي دردناك و يا خونين بلوغ برايم بگويد كه به "رشد دردناك سپيدارهاي باغ ميمانست كه از فصل هاي خشك گذر ميكردند." آن وقت "فروغ" مادرم ميشد. خواهر بزرگم ميشد و بي پرده و صميمانه از اين سرزمين ناشناخته و ممنوع، از كشف و لمس جسم و از خودش ميگفت كه مثل همه مان بود. بعدها، وقتي كه بدون پيراهن بلند سپيد، با همه ي تورهاي درازي كه به دنبال خود ميكشند، بدون مهريه، بدون حلقه در سكوتي مسخره و بهت آلود به آن ازدواج تحميلي و فرسايشي با خانواده ي «قد كوتاهان» تن دادم؛ به «فروغ» فكر ميكردم كه در زير آسماني كه پر از طنين كاشي آبي بود، ناگهان در آئينه نگريسته بود و «عروس خوشه هاي اقاقي» شده بود. ولي در آن روز، من حتي آئينه اي هم نداشتم تا به تصوير غم انگيز خودم خيره شوم. گذاشتم روزها، ماه ها، و حتي سالهايي از زندگيم مسموم شود. تا روزي كه بالاخره جرأتش را يافتم تا اين «پيوند سست دو نام... در اوراق كهنه يك دفتر» را تصحيح و پاك كنم. و عشق؟ ــ عشق كه هميشه غايب بود. يا بيشتر به «خورشيد يخ بسته» ميمانست تا «بوته ي گر گرفته خورشيد». گفتم كه، غايب بود. هميشه غايب، غايب. گاهي با خود شعر «فروغ» را زمزمه ميكردم: "مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار؟ مرا به حركت كرم در خلاء گوشتي چكار؟ مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است. تبار خوني گل ها، ميدانيد؟" خيلي طول كشيد تا توانستم نيرو بگيرم تا از نو روي پاهاي ناتوانم بايستم و توان دوباره به زندگي ادامه دادن را پيدا كنم. چند وقت پيش، هنگامي كه خبر كشته شدن دوست ديرينه ام، «مري دارش» را در يك تصادف اتومبيل، در جاده شيراز به من دادند، باز بي اختيار به ياد «فروغ» افتادم. چون كه دوستم، مري» كه دختر سرهنگي ارتشي بود، در بيست سالگي با يك هواپيماي ارتشي تنهايي به فرانسه آمد، مري سعي كرده بود تا همان تجربه ي پيشين «فروغ» را در خود تكرار كند. حالا، تصوير صفحه حوادث روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج، تصوير اتومبيلي با درهاي باز، با رنگ سبز انگوري چشمان «مري»، ديگر در ذهنم درهم و مخلوط شده است. امروز نزديك چهل سال از مرگ «فروغ» ميگذرد. روزي نيست كه به زندگيش يا شعرش فكر نكرده باشم. هم چنان كه شبي نيست كه بدون غزلي از «حافظ» به خواب رفته باشم. حس ميكنم كه «فروغ» در وجود ما و با ما به حيات خودش ادامه ميدهد. و ما او را تكراركنان با خود حمل ميكنيم. زني كه تقديرش اين بود كه خياطي و خانه داري را خوب بداند، در شانزده سالگي ازدواج بكند، در هيجده سالگي بچه دار بشود و خوشبختي اش در گرو يك آبستني مداوم باشد. «فروغ» با فكري گسترده به تقدير شوم زنان هم نسل خويش پشت پا زد. او تصميم گرفت كه به زندگي خود معنايي تازه ببخشد. «فروغ» خواست مستقل باشد و مستقل شد. فروغ زني است كه توانست همه ي مردان غريبه و آشنا را دور خودش جمع كند و بالاخره وادارشان كند كه در برابرش سر تعظيم و تحسين فرود بياورند، حتي اگر حالا در گور خفته باشد. فروغ، همان زني كه به گنجشك ها و آفتاب سلام ميگفت و دستهايش را در باغچه ميكاشت تا سبز شوند. فروغ، زني آغشته به بوي شب. فروغ، تك و تنها در ميان ويرانه هاي باغ هاي تخيل. فروغ، زني كه روي پاهاي خودش ايستاده بود. «فروغ» زني از تبار خوني گلها! «فروغ» زني در سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:41  توسط مهستی شاهرخی | 
مرجان ساتراپي 22 نوامبر سال 1969 در رشت به دنيا آمده است. دختر يكي يكدانه ي خانواده اي روشنفكر و ماركسيست است و كودكي و نوجواني خود را در تهران گذرانيده است. تا زمان انقلاب، در مدرسه ي فرانسه زبان و مختلط ژاندارك و رازي درس خوانده است. نه ساله بوده كه انقلاب شده است. سالهايي از جنگ ايران و عراق را در تهران به سر برده و سپس اواخر سال 1984 به وين رفته و در دبيرستان فرانسه زبان شهر وين تحصيل كرده است. مرجان دوران بلوغ خويش را در اتريش سپري كرده است و سپس در هيجده سالگي به ايران بازگشته است. از سال 1989 تا 1993 در دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه آزاد در رشته ي ارتباط تصويري درس خوانده است و از سال 1990 تا 1994، به نوبت و يا هم زمان، به عنوان تصويرگر مجله ها و يا تدريس زبان فرانسه و زبان انگليسي و نقاشي و يا به عنوان گرافيست و . . . مشغول به كار بوده است. مرجان ساتراپي در سال 1994 راهي فرانسه شد و تا سال 1997 در استرازبورگ (فرانسه) در رشته ي تصويرگري آموزش ديد. او از سال 1997 در پاريس زندگي ميكند و حرفه اش نقاشي و تاليف كتابهاي كودكان است و با مجلات و روزنامه هاي متعددي همكاري دارد. مرجان ساتراپي، اولين مولف كتابهاي مصور ايراني است. پيش از اين، مرجان دو كتاب كودكان "هيولاها ماه را دوست ندارند" و "اژدر" را در فرانسه به چاپ رسانيده بود كه طراحي مجموعه كتاب "پرسپوليس" را به تشويق "داويد ب" شروع كرد و چاپ و انتشار "پرسپوليس" بود كه براي مرجان ساتراپي محبوبيتي كم نظير به همراه آورد. "پرسپوليس" جايزه هاي متعددي را در جشنواره هاي معتبر كتاب كودك و كتاب مصور و طراحي كتاب فرانسه و بلژيك و اسپانيا از آن خود كرد. "پرسپوليس" كه تاكنون چهار جلدش چاپ و منتشر شده است، تا به حال به چند زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.
"پرسپوليس" ، داستان زندگي خود مرجان در سالهاي انقلاب است. اين اتوبيوگرافي مصور، در كنار روايت زندگي دختر بچه اي خردسال، از نگاه مرجان ــ كه كودكي است ــ پايان دوره ي شاه و پيروزي انقلاب اسلامي و جنگ ايران و عراق را شرح ميدهد. از نگاه مرجان، دختركي نه ساله، بزرگ شده در خانواده اي مدرن با انديشه اي ماركسيستي، كتاب مصور "پرسپوليس" به سادگي و شيريني تاريخ معاصر ايران را تصوير ميكند. "پرسپوليس" در عين سادگي، كتابي عميقا سياسي است و نشان دهنده ي اعدام ها و شكنجه ها و بمب باران ها. عليرغم حقايق تكان دهنده اي كه كتاب "پرسپوليس" برايمان تصوير ميكند، داستان "پرسپوليس" به هيچ وجه، تلخ و ناراحت كننده نيست. ما با طنز و به سادگي با لباني پر از خنده و گاهي با چشماني پر از اشك، از طريق داستان زندگي مرجان، زندگي دروني و زندگي اجتماعي ايران امروزي را زير فشار و سلطه ي حكومت هاي خودكامه و سلطه گر مشاهده ميكنيم. "پرسپوليس" در عين مصور بودن، فصل بندي شده هم هست. "پرسپوليس 1" كه در هشت فصل تدوين شده است و "روسري"‌نام اولين فصل آن است . . . داستان مرجان كوچك است در دبستان و پايان سلطنت پهلوي و پيروزي انقلابي كه بعدا فقط اسلامي شد. كتاب اول با ملاقات مرجان كوچك با عمو "انوش" و سپس اعدام "عمو انوش" به پايان ميرسد."پرسپوليس 2" ــ اين كتاب كه در ده فصل تدوين شده است، داستان زندگي مرجان در سالهاي جنگ و مرگ و يا دربه دري آشنايان مختلف را در برميگيرد. كتاب دوم با خروج مرجان از ايران به قصد اتريش به پايان ميرسد.«پرسپوليس 3" ــ داستان زندگي مرجان در دوران بلوغ در وين است و ماجراهاي يك دختر مهاجر يا يك تبعيدي نوجوان و اولين تجربيات عشق و بلوغ او در كنار مشكلات زندگي مهاجري جوان را نشان ميدهد. در كتاب سوم، مرجان پس از يك شكست عشقي و گذراندن دوراني سخت در تنهايي و بيماري و سرگرداني دوباره به ايران برميگردد.«پرسپوليس 4» ـ ادامه ماجراهاي مرجان در بازگشتش از وين به تهران است و دوران دانشجويي او در دانشگاه آزاد و تجربيات يك دانشجوي هنر در زير پوشش جمهوري اسلامي. در «پرسپوليس 4» فضاي تنگ سنتي بيروني و عدم امكان معاشرت براي جوانان و نبودن تفريحات سالم و نبود حداقل آزادي براي جوانان به خوبي تصوير ميشود. در «پرسپوليس 4»، مرجان با رضا ــ جواني هم نسل خودش ــ در شرايطي محدود و شتابزده ازدواج ميكند. تب تندي كه زود عرق ميكند و ازدواجي كه سرانجام به جدايي مي انجامد. «پرسپوليس 4»، داستان نسلي است كه مدرن است و ميخواهد مدرن باشد ولي ناچار است كه شرايط سنتي روابط در جامعه اي سنتي را رعايت كند و اين دوگانگي زندگي و دوچهرگي فرهنگي در «پرسپوليس 4» به خوبي نشان داده شده است.
«گلدوزي» يا «مليله دوزي» نام آخرين كتاب مرجان ساتراپي است. «گلدوزي» يك كتاب مصور زنانه است. در يك مهماني ناهار در تهران، زنها به اتاقي ميروند و مردان به اتاق ديگر. در هنگام صرف چاي بعد از ناهار زنان است كه زنان ايراني، سه زن از سه نسل مختلف يكي پس از ديگري داستان عشق و ازدواج خود و يا زني ديگر را براي جمعي زنانه تعريف ميكنند. از طريق اين داستان هاست كه ما به دنياي خصوصي و عشقي و جنسي زنان بسياري راه پيدا ميكنيم. «گلدوزي» به نوعي «تك گويي هاي واژن» زنِ ايراني است. باغ پنهاني جسم و روح زن ايراني در اين كتاب بر روي ما گشوده ميشود. از طريق داستان اين زنان، مسئله بكارت و مسئله ازدواج هاي اجباري و سردمزاجي زنان يا بهتر بگوييم بي اهميتي به ارضاء شدن زن در يك رابطه جنسي و عدم آشنايي افراد چه زن و چه مرد از مسائل جنسي و مشكلات طلاق براي زن شرقي و ايراني، همه و همه مطرح ميشود. مرجان ساتراپي به شيوه هميشگي خود، با خشم و پوزخند و طنز و در عين حال با شجاعت بسيار، از مكر و تدبيرهاي زنان در شب زفاف پرده بر ميدارد و بسياري از رازهاي زنانه را برملا ميكند.انتخاب طنزآميز و دو پهلوي نام «گلدوزي» يا «مليله دوزي» نيز انتخابي بسيار هشيارانه است چرا كه ميدانيم گلدوزي نام عمل جراحي پلاستيك براي دوختن پرده بكارت و از نو باكره شدن براي شوهران بكرپسند است. خواندن
گلدوزي را به همه زنان ايراني توصيه ميكنم
Les Bandes dessinnées de Marjane Satrapi
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 1, L`association, 2000
Satrapi, Marjane, Sagesses et malices de la Perse, Albin Michel, 2001(avec Lila Ibrahim-Ouali & Bahman Namavar-Motlag)
Satrapi, Marjane, Les monstres n`aiment pas la lune, Nathan, 2001
Satrapi, Marjane, Ulysse au pays des fous, Nathan, 2001(avec Jean-Pierre Duffour)
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 2, L` association, 2001
Satrapi, Marjane, Ajdar, Nathan, 20002
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 3, L` association, 2002Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 4, L` association, 2003
Satrapi, Marjane , Broderies, L`association, 2002
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 4, L` association, 2003
Satrapi, Marjane, Le soupir, Bréal Jeunesse, 2004
Satrapi, Marjane, Poulet aux prunes, L` association, 2004
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:43  توسط مهستی شاهرخی | 
هنوز عکس خندانش بر روي صفحات اينترنت است، الان زنده‌تر از هميشه روبروي‌مان حاضر است ولي حضور مادي‌اش را سه‌شنبه در تهران خاک مي‌کنند. مگر نه اينکه بازگشت جسم خاکي به سوي خاک است؟ ــ ولي روحش در کتابهايش همان طور که بود ــ براي هميشه مانند سياوشي زنده و جوان مي‌ماند، مگر نه؟ همين چند روز پيش داشتم به آقاي مسکوب فکر مي‌کردم و اينکه دو سالي مي‌شود که آقاي مسکوب را نديده‌ام و آقاي مسکوب دست کم هشتاد سالي دارد و هم سن پدرم است و اينکه عيد نمي‌گيري نگير ولي نمي‌مردي اگر روز عيد زنگي مي‌زدي و در اين غربت غريب به او تبريکي مي‌گفتي. راستي روز عيد را چه کردم؟ و تازه يادم افتاد که روز عيد را سر کار بودم مثل روز چهارشنبه‌سوري و روز سيزده به در و ... بخصوص روز عيد را، تمام طول روز را تا شب در سوگ آشنايي نزديک گريسته بودم. آخرين باري که آقاي مسکوب را از دور ديدم در يک نشست ادبي درباره‌ي تبعيد بود که از سوي فرانسويان در مرکز فرهنگي ژرژ پمپيدو برگزار شده بود. آقاي مسکوب با فروتني تمام مانند يک شاگرد دبستاني در صف تماشاگران نشسته بود و نويسنده‌اي تک اثره به عنوان نويسنده تبعيدي آن بالا نشسته بود و داد سخن داده بود و من آن ته ته‌هاي ذهنم به "ش. البرزي" و "مسافر نامه"1‌اش فکر مي‌کردم که اگر "مسافر نامه" برجسته‌ترين اثر مهاجرت نباشد، يکي از برجسته‌ترين آثار معاصر مهاجرت و تبعيد ايرانيان است و چرا هيچکس تاکنون از "ش. البرزي" دعوت نکرده است تا بيايد و از ادبيات تبعيد برايمان بگويد و ش. البرزي سن و سالي دارد و وقت زيادي ندارد و گاهي مرگ در يک قدمي است. شاهرخ مسکوب چند رديف جلوتر نشسته بود و با حسن نيت و در کمال فروتني گوش مي‌داد. حتما در طول زندگيش از وادي‌هاي بسياري گذشته بود تا بتواند به اين درجه از صبر و تواضع و بي نيازي برسد و در دولت فقر خويش تا به اين حد توانگر باشد. حتما همه‌ي هوس‌ها و اميال نفساني را در وجود خود کشته بود که به اين درجه از بي‌اعتنايي رسيده بود. "بمير پيش از آنکه مرده شوي." آنقدر فروتن بود که بزرگداشتي که بايست در دوران حيات شاهرخ مسکوب از او به عمل مي‌آمد به بعد از مرگش موکول شد. چون معمولا برگزارکنندگان سمينارها برنامه ريزي‌هايشان بر اساس آشنايي‌ها و دوستي‌هاست و يا بر اساس سياست روز و به ندرت جايي را براي افراد وارسته و فرهيخته‌اي مانند شاهرخ مسکوب باقي مي‌گذارند و يا حتا اصلا جايي در نظر مي‌گيرند و صندلي آقاي مسکوب را به همنوايي‌هاي دور و نزديک خود اختصاص مي‌دهند، و چه حيف! حيف! آن روز مدتها بود که آقاي مسکوب را نديده بودم، تعداد ايرانيان داخل سالن زياد نبود ناگهان چشمم به جيرجيرکي افتاد که در رديف آقاي مسکوب نشسته بود و از کراهت مواجهه با جيرجيرک و يادآوري آن صداي هيستريک "جويس! جويس!" چندشم شد و از خير جلو رفتن و گفتن: "سلام آقاي مسکوب!" گذشتم. حيف! حيف! حالا مجبورم پس از مرگش حسرتم را روي صفحات کاغذ بريزم. آقاي مسکوب براي من هميشه هم خيلي دور بوده است و هم خيلي نزديک. علت دوري اين است که در زندگيم زياد با آقاي مسکوب حرف نزده‌ام و نشست و برخاست نداشته‌ام و نزديک است چون آنقدر از او خوانده‌ام و آنقدر در من نشسته که جايي آن ته‌ته‌هاي وجودم شاهرخ مسکوب هميشه جوان و زنده همچون سياوشي بر سر تشتي از خون حاضر نشسته است. سياوش و سوگش را به لطف قلم و انديشه‌ي شاهرخ مسکوب در ميان برگهاي کتاب يافته بودم و آن قلم چنان عميق و موشکاف بود که از آن پس نرگس و لاله، ديگر برايم گلهايي بهاري با گلبرگهايي لطيف و نحيف و پرپر شدني نبود. لاله، به کمک قلم مسکوب در جواني برايم رنگ خون سياوش گرفت و از آن زمان به سوگش نشستم. سالهاست که در سوگ جواني سوخته و پرپر شده‌ي همه‌مان در پيشگاه پدران و پدرسالاري ماندگار در ايران، به عزا نشسته‌ام. پس از خواندن "مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار"، اسفنديار ديگر پهلواني تهمتن نيست، آشيلي است با نقطه‌ي ضعفي در قوزک يا پاشنه‌ي پا و يا در ديدگانش. به کمک قلم انديشمند مسکوب بود که پيش از اينکه به دانشگاه تهران پاي بگذارم دريافتم که ادبيات و اسطوره و شعر و موسيقي را از هم جدايي نيست و نمي‌شود آنها را از هم تفکيک کرد. همين مفهوم و همين درک از اسطوره و شعر را در سالهاي مهاجرتم از جورج اشتاينر در پاريس شنيدم، و الان هم كه استنباط خود را از عصاره‌ي نظريه‌هاي آنها بر روي کاغذ مي‌آورم، کلمات دقيق هيچکدامشان را يادم نيست. آيا اسطوره و ادبيات به شيوه‌اي نمادين سرگذشت روح آدمي را در طول تاريخ بيان ميکند؟ تکرار همان نغمه‌ي هميشگي.... نيست؟ به هر حال انديشه‌ي شاهرخ مسکوب از پيشرفته‌ترين انديشه‌هاي روز بهره‌مند بود، او با زمان و گاهي جلوتر از زمان خود مي‌انديشيد. داشتم از دوراني برايتان مي‌گفتم که هنوز پاي به دانشگاه نگذاشته بودم ولي شيفته‌ي تراژدي‌هاي يونان باستان بودم. "اوديپ شهريار" و "اوديپ در کلنوس" و "آنتيگونه" را در کتاب "افسانه‌هاي تباي" ــ که با ترجمه‌ي شاهرخ مسکوب به شعر مي‌مانست ــ خواندم. همان لذت تراژيک! همان درد کهن! روان و عميق و باستاني! اوديپ بر اساس سرنوشتي که برايش مقدر شده بود ندانسته پدرش را مي‌کشت و با مادرش همبستر مي‌شد و بچه‌ها... دخترانش خواهرانش هم بودند و پسرانش برادرانش نيز بودند. اين تقدير اوديپ بود و گويا بشر را از تقدير و نفرين خدايان گريزي نيست. با نيروي آگاهي است که ناگهان به حقيقتي تلخ و دردناک پي مي‌بري و پيش از آن که خود را بکشي از شرم ديدگانت را کور ميکني تا ديگر روزگار ننگين خود را به چشم نبيني. "روشنايي حقيقت کور کننده است" و آنتيگون که به لجبازي و يکدندگي در برابر قدرت سر فرو نمي‌آورد و بيهوده به کام مرگ مي‌رفت! بارها خود را در رنج گناه ندانسته‌ي اوديپ و در کوري دردناک اوديپ و در شورش آنتيگونه باز يافتم و بارها و بارها آن سه تراژدي را خواندم. شاهرخ مسکوب بي‌آنکه بشناسمش باعث شده بود تراژدي را کشف کنم و سوفکل و آشيل را بشناسم و شعر و حماسه و تراژدي بخوانم.در آن دوران، به خاطر تراژدي‌هاي سوفکل شيفته‌ي يونان باستان بودم. فرو رفتن در تاريخ يونان باستان و جستجوي عصر طلايي! غرق شدن در تاريخ تمدن قطور و چند جلدي ويل دورانت! تا مدتها در يونان باستان زندگي مي‌کردم. بعدها نويسندگان ديگري پيدا شدند و به زور مرا از يونان باستان بيرون کشيدند ولي تکه‌هايي از جواني‌ام در عصر طلايي يونان سکنا گرفت و هنوز هم بخش‌هايي از وجودم به تراژدي‌هايي از يونان باستان آغشته است. قرنها پيش، نه! ده سال پيش وقتي به اپيدوروس رفتم و کاخ آگاممنون ــ که مانند ايوان مدائن ويرانه‌ايست باشکوه ــ را ديدم باز به "آن حقيقت تلخ کور کننده" که از ابتداي هستي وجود داشته است پي بردم و در برابرش به زانو درآمدم. همه‌اش راست بود: اسطوره و ادبيات و شعر و موسيقي تنها حقيقتي است که هميشه به جا مي‌ماند. و همه‌اش راست است و تنها حقيقت است. سر نخ همه‌ي اينها در دست شاهرخ مسکوب بود. بايد يک جايي بنويسم که شالوده و بنياد فکري نسل مرا مردي مانند شاهرخ مسکوب ريخته است و بايست حتما در جايي بنويسم که شاهرخ مسکوب براي من يک مرد نيست بلکه يک ارزش فرهنگي است که نبايد در سکوت دفن شود. شاهرخ مسکوب انساني وارسته و شريف بود و هميشه هم وارسته و شريف ماند. بايست بنويسم که خيلي پيش از اينکه من وارد دانشگاه بشوم و خيلي پيش از اينکه براي مدت کوتاهي شاهرخ مسکوب استادم بشود، از خيلي پيش‌ترها، از آن زمان که هنوز نديده بودمش استادم بوده است. تراژدي را از شاهرخ مسکوب دارم، فردوسي و رستم و سهراب و اسفنديار و سياوشم را از شاهرخ مسکوب دارم. سهرابي که ديگر اوديپ نبود که ناآگاهانه و از سر تقدير پدرش را به قتل برساند و با مادرش همبستر شود و بعد روشنايي کور کننده‌ي آگاهي باشد و رنج گناه. نه! رستم من اکنون بر اثر بازي تقدير، پشت جوان دلاورش را به خاک مي‌کشد و با شمشير زهر آلود مجروحش ميکند و نوشدارويي که در ايران هيچوقت به موقع نمي‌رسد و .... رستم‌هايي که هميشه تهمينه‌ها را داغدار فرزند برومند خويش مي‌کنند تا خود پايدار و برقرار بمانند. پايداري نظام پدرسالاري ديرينه‌ي شرقي! اکنون در ابتداي هزاره سوم پس از ميلاد مسيح و قرن بيست و يکم ميلادي و در غرب زندگي مي‌کنيم اما من کمي در زمان به عقب برميگردم. به سال 1354 هجري شمسي در تهران. هنوز که هنوز است رشته‌اي به نام ادبيات معاصر در ايران وجود ندارد و اکثر علاقمندان به نويسندگي به رشته‌ي تئاتر و نمايشنامه نويسي روي مي‌آورند. منهم مثل بقيه. در سال 1354، در زمان ورودم به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، بهرام بيضايي مدير بخش تئاتر بود. بهرام بيضايي از بذل و بخشش مدارک دانشگاهي اباء داشت و از پرورش هنرمنداني نادان با انديشه‌هايي بي‌رنگ نيز خودداري ميکرد و براي همين دگرگوني زيادي در بخش تئاتر به وجود آورد و درس‌هاي پايه‌اي بسياري را به برنامه‌ي درسي دانشجويان تئاتر افزود و به غير از استادان تئاتر، چند چهره‌ي شناخته شده را نيز براي تدريس به دانشکده دعوت کرد. آقاي شميم بهار و خانم گلي ترقي و آقاي شاهرخ مسکوب و آقاي جمشيد ميرفندرسکي را. هوشنگ گلشيري هم آمد و در بين جوانان مريدان بسياري داشت. يکي دو سال بعد بود که داريوش آشوري به جاي غفار حسيني به دانشکده‌ي ما آمد. اين افراد هر کدام به دنياي خاصي تعلق داشتند و با آمدنشان به دانشکده‌ي هنرهاي زيبا، فضاي خاص خويش را نيز به همراه آوردند و به شيوه‌ي خود دانسته‌ها و يا باورهاي خود را به دانشجويان تئاتر منتقل کردند. فکرش را که ميکنم مي‌بينم تجربه‌ي دانشکده تئاتر بيشترين کمک را به من کرده است. در دانشکده‌ي هنرهاي زيبا، گفتگو نويسي و شکافتن و گشودن متن و فنون ايجاد فضاي دراماتيک و شگردهاي خلق دلهره و همچنين داستان نويسي مدرن را ياد گرفتم. من به يادگيري و آموزش دانشگاهي گرايش بسيار دارم. پرورش ذهن جستجوگر و آيين پژوهش را، پرسش کردن را و "چرا؟ چرا؟" کردن را از بهرام بيضايي آموخته‌ام و شخصا شالوده‌ي دانش خود را در زمينه‌ي ساختار متن و شگردهاي ادبيات مدرن، مديون آموزش‌هاي مفيد و سخاوتمندانه‌ي آقاي شميم بهار مي‌دانم. انديشيدن و تامل کردن و شعر کلام را هم شاهرخ مسکوب با نوشته‌هاي خود برايمان به ارمغان آورد. باور نمي‌کنيد اگر بگويم که در سالهاي مهاجرتم "مسافرنامه" ش. البرزي "شاهرخ مسکوب" را بيش از چهل بار خوانده‌ام و هر بار تحسين و هر بار تعظيم به نثر کتاب! همين جا يا در جايي بايست توضيح بدهم که من در برابر اين استادان هميشه يک دانشجوي دانشگاه بودم و هرگز مريد کسي نبوده‌ام و يا هرگز جزو گروهي. به دلايل شخصي هم هرگز در جمع‌هاي بيرون دانشکده شرکت نکرده‌ام. چند سال پيش، دوست عزيز و خوش نيتي در سوگنامه‌اي که براي يکي از استادان آن دوران نوشته بود يادآور شده بود که من و چند تن ديگر بعد از کلاسهاي يکي از اين اساتيد بوده است که به ادبيات و قصه‌نويسي علاقه‌مند شديم و نوشتن را جدي‌تر گرفتيم و خلاصه اينکه از صدقه‌ي سر کلاسهاي اين جناب نويسنده، ما هم نويسنده شديم. اين نوع تحليل‌ها، بي‌حرمتي به ماست. من حرف شاهرخ مسکوب را باور دارم وقتي که در گفتگويي با کتايون روحي از نقطه‌ي شروع عمل نوشتن مي‌گويد و از اينکه جريان خود به خودي از سوي ناخودآگاه شروع شده و چيزي براي نوشتن به سراغ او آمده و اين نوشته است که او را به روي کاغذ راه مي‌برد. "شروع شده ولي هر آن شروع مي‌شه ــ نه ــ براي بعضي‌ها اينطوريه ولي براي من اين برعکسه ــ نه ــ دايم لحظه به لحظه بايد شروع کنم ــ يعني به آساني نمي‌آيد ــ روان نيست ــ خيلي سعي ميکنم زبانم روان باشه اما اين با کوشش به دست مي‌آيد."2 و باز در جاي ديگري در همان گفتگو درباره‌ي نوشتن با همان خلوصي که کسي مانند شاهرخ مسکوب مي‌تواند داشته باشد مي‌گويد: "...خيلي از چيزهايي که مي‌نويسم همچين ايده روشني براش ندارم و خيلي وقتها نوشتن براي اين است که شايد براي خودم روشن بشه آنچه محوه در ذهنم. براي اينکه نوشتن براي من مثل راه رفتنه در يک مهي، در يک سرزميني که راه خيلي مشخصي نداره ولي منظره‌ي خيلي زيبايي در جلو هست..." براي من هم دنياي تئاتر، مانند عشقي است که هميشه با من و در من خواهد ماند و دنياي ادبيات، دنيايي است که از من جدا نيست، بخشي از من است و در درون من زندگي ميکند و من نيز جزيي از اويم، هوايي است که در درون آن نفس مي کشم و تا زماني که در اين فضا نفس بکشم زنده خواهم ماند. کسي مرا نويسنده نکرده است به قول شاهرخ مسکوب:"يک چيزي هست که "او مرا مي‌نويساند" ــ اين را جاي ديگر هم گفتم ــ بله ــ آدم وقتي شروع ميکنه ــ البته شروع هميشه مشکل‌ترين کاره ولي وقتي شروع شد به يک معنا ديگه اختيار دست خود آدم نيست ــ "اين اوست که مرا مي‌نويساند" "3 پاييز سال 1356 بود که شاهرخ مسکوب براي چند جلسه يا چند ماه استادمان شد. نام واحد: "آشنایی با اساطير ايران" و خواندن کتاب "اساطير ايران" از مهرداد بهار و باقي.... باقي خيلي گنگ است. باقي نقشه‌ايست با خطوطي درهم با گچ ‌بر روي تخته‌ي سياهي که سياه نبود و سبز تيره بود و نقشه از ايران باستان بود و هيچ به گربه‌ي براق ايران شبيه نبود و بيشتر به سر شيري يا جانور پشمالويي مي‌ماند. يادم هست که شاهرخ مسکوب بسيار خوشرو و خندان بود و يادم هست که مثل بسياري از استادان ناچار بود که در زمان عقب عقب برود و اول تعريفي از ايران و فرهنگ ايراني بدهد ولي براي گفتن همين ناچار بود مرزها را مشخص کند و از جغرافياي ايران حرف بزند ولي پيش از آن بايست از مهاجرت اقوام هند و آريايي مي‌گفت و عبور اين اقوام از اين سرزمين‌ها و مسير مهاجرتشان و اينکه چرا در اين منطقه همه چيز به هم شبيه است، چون ما همه در گذشته‌اي دور از يک قوم و يک سرزمين بوده‌ايم و ما همه در جايي ديگر بوده‌ايم. تعداد جلساتي که با شاهرخ مسکوب داشتيم را يادم نيست ولي يادم هست که طنزي زيبا و ظريف داشت و کلاس در فضاي راحت و خنداني مي‌گذشت و بيشتر به پرسش و پاسخ مي‌گذشت و در ميان اين پرسش و پاسخ‌ها بود که ما از تونل زمان مي‌گذشتيم و به سوي اواسط هزاره‌ي دوم پيش از ميلاد شيرجه مي‌رفتيم و طوايفي از نژاد هند و اروپايي با حرکت دست شاهرخ مسکوب مدام از بالاي تابلو و شمال به وسط و آن سوي تابلو يا فلات ايران وارد مي‌شدند و همانجا جا خوش مي‌کردند و براي چند هزار سال ماندگار ميشدند.در پاييز 1356 دانشگاه تهران وارد اعتصاب شد و دانشکده‌ي هنرهاي زيبا ــ که معمولا از آخرين دانشکده‌هايي بود که به اعتصابيان مي‌پيوست ــ هم به اعتصاب گسترده‌اي که جريان داشت پيوست و در نتيجه کلاس‌هاي ما تعطيل شد و مهاجرت اقوام هند و اروپايي که از کوههاي قفقاز تا خليج فارس پيش رفته بود بر روي تابلو متوقف ماند. در همان دوران آقاي مسکوب براي تدريس به انگلستان دعوت شد و رفت و اين اولين درس ما از مهاجرت بود. از آن سو، مهاجرت اقوام هند و اروپايي که به خوبي و روشني بر روي تابلوي کلاس آغاز شده بود نيمه کاره و سامان نيافته باقي ماند و از آن پس هجرت نياکان باستاني در ذهنم به فرو رفتن غريبه‌ها در مه شبيه شد. قرنها بعد از مهاجرت اقوام هند و اروپايي، هنگامي که آقاي مسکوب را در پاريس ديدم ديگر نه من دانشجويش بودم و نه او استادم بود. حالا هر دويمان در کنار يکديگر در مدرسه عالي مهاجرت بوديم و در آنجا دوره‌اي طويل‌المدت مي‌ديديم. "ز گهواره تا گور دانش بجوي"! نقاط مشترک ما: هر دو مهاجر بوديم و هر دو پاسپورت ايراني داشتيم و هر دو گه گاه به ايران سفر مي‌کرديم و هر دو به جامعه‌ي بي طبقه توحيدي که نه، بلکه به جامعه‌ي مهاجران و بخصوص جامعه‌ي مهاجران ايراني ساکن فرانسه تعلق داشتيم. هر دويمان، دو نفر از دو نسل متفاوت به خودکفايي و استقلال بي نظيري دست يافته بوديم که فقط با چشم خرد مي‌توان آن را دريافت. البته اينها نقطه‌ي عطف ما بود نقاط تفاوت هم که آشکار است، شاهرخ مسکوب اگر چه ديگر مويي بر سرش باقي نمانده بود ولي به تعداد موهاي سر من کتاب و پژوهش نوشته بود و همچنان مي‌نوشت. ايران برايش مادري بود که با او قهر کرده بود ولي درهر حال مادرش را زياد دوست داشت. "من هميشه در جايي هستم که اونجا نيستم"4 شاهرخ مسکوب زياد به ناکجاي آباد خود و به مام وطن فکر ميکرد. "ناکجاي من، منتقل شده به اونجايي که نيستم."5 رابطه‌اش با وطن يک رابطه‌ي عميق عاشقانه بود. "...عشق؟ عشق! خب، کسي که هرگز عاشق نشده باشه بعيد ميدونم بتونه به "کوي دوست" يا به اون " ناکجا آباد" برسه، ــ يا اصلا در طلب باشه..."6 شاهرخ مسکوب در مهاجرت نگاه عميق و زيبايش را به ادبيات و اساطير حفظ کرده بود و اين نگاه، جزيي از وجود او بود. او با همين نگاه مرثيه‌هايي براي ياران از دست رفته‌اش نوشت و بي‌هيچ ترديدي به سادگي مي‌توان گفت زيباترين و شاعرانه‌ترين سوگنامه‌هاي قرن بيستم ايران را شاهرخ مسکوب نوشته است. مسافرنامه1362 ــ "مسافر نامه" يک کتاب خاکستري سياه چهل صفحه اي است. "مسافرنامه" بي‌نظير است. "مسافر نامه" را با نام مستعار "ش. البرزي" منتشر کرد. (ش. که شاهرخ بود و البرزي هم نام خانوادگي مردي بود که نسبتش به کوه البرز مي‌رسيد و مانند کوه استوار بود و راستي چه کسي جز او مي ‌توانست "ش. البرزي" يا "م. کوهيار" 7 باشد؟) بعدها خيلي‌ها از "مسافر نامه" تقليد کردند و تکنيک "سرقات" را در مورد اين کتاب به کار بردند و بخش‌هايي از آن را پاکنويس کردند و بدون هيچ تواضعي با نام خود به چاپ رساندند و در عين حال با پررويي کامل از بيخ و به کل منکر ادبيات مهاجرت شدند. ولي ويژگي شاهرخ مسکوب در نوشته‌هايش، نگاه عميق و نثري اصيل و زيبا است که به هيچ کس مگر خودش شبيه نيست. نثر شاهرخ مسکوب به شفافي و زلالي و رواني خود اوست. نثر شاهرخ مسکوب مانند الماسي در ذغالداني مي‌درخشد و انديشه و نثر را در آثار مسکوب نمي‌توان از هم تفکيک کرد همه در هم آميخته است، در نتيجه کسي که به تقليد از او صحنه‌اي از فرودگاه و بازرسي راوي را توسط ماموران فرودگاه نشان ميدهد انديشه‌ي او را جا انداخته است و فقط لاشه‌اي از حکايت او را به امانت برده است. شاهرخ مسکوب انديشمند بزرگي بود و قلمي بسيار توانا داشت که با همان قلم انديشه، بي‌تکلف و بي‌چشمداشت مدام مي‌نوشت. گفتگو در باغ 1370 ــ بحث گسترده‌ايست از سوي شاهرخ انديشمند با فرهاد نقاش که بايست کتاب را مانند شعري بلند بارها و بارها خواند و حظ کرد. با خواندن "گفتگو در باغ" باغ جانت در اين برهوت جوانه مي‌زند و سبز مي‌شود. جايي توي روحت بهاران مي‌شود. چند سالي بود که دستش درد ميکرد و نمي‌توانست بنويسد، با اين همه فراوان مي‌نوشت تا همه چيز را ثبت کند، از داستان گرفته، تا سوگنامه و مقاله و پژوهش و يا خاطرات روزانه همه را مي‌نوشت و به صفحات کاغذ مي‌سپرد. دو جلد کتاب خاطرات "روزها در راه" روزگار بزرگمردي مانند اوست که به درخت تنومندي مي‌مانست که در ژرفاي خاک فرهنگ ايران ريشه دوانده باشد، مردي که مانند کوهي استوار از جريان باد و زمان نهراسيد. مگر درخت نماد زندگي نبود؟ و مگر کوه نمادي از عروج انسان و به عرش رسيدن نبود؟ شاهرخ مسکوب طبيعت را بسيار دوست داشت و کوه و درخت نمادهايي است که شاهرخ مسکوب در نوشته‌هايش بسيار به کار برده است. "من در يادداشت‌هايم، آرزوي يک زبوني رو مي‌کنم که وقتي از کوه صحبت ميکنه به سختي کوه باشه و متقابلا وقتي که از جان يا از روح و يا از هر چيزي که صحبت ميکنم از سبکي به دست نتواند بيايد ــ بله ــ در مولانا و توي ترجمه‌ي بد تورات اين هست و آدم مي‌بينه که اين پيدا شده ــ مولانا با اون چيزي که مي‌خواد بگه، با اون چيز يگانه‌ست..."8 ترجمه‌ي "غزل غزلهاي سليمان" شاهرخ مسکوب مدتها همدم شبانه‌ام بوده است و "گفتگو در باغ" و نگاهش به باغهاي بهشت که حسرت ما مردمان بيابان نشين و مردمان کوير و خشکسالي است براي من همچون وجود چشمه‌اي‌ست در کوير و برهوت دل ما. خيال خلاق شاهرخ مسکوب مدام در حال زايش بود و عليرغم از کار افتادن دستها و انگشتان، انديشه‌اش نه زنگ مي‌زد و نه ترک برمي‌داشت و نه از کار مي‌افتاد. "گفتگو در باغ"، ميوه‌ي ذهن خلاق شاهرخ مسکوب پرسش‌ها در ذهنم آفريد. "گفتگو در باغ" به بسياري از پرسش‌هاي ذهنم پاسخ داد."چرا مي‌نويسم؟ ــ تا جاي خالي‌هاي زندگي را پر کنم.چرا از عشق مي‌نويسم؟ چرا که بي‌عشق زيسته‌ام، پس با نوشتن و با عشق باغي مي‌کارم در صحراي دلم. چرا نوشته‌ام آزادي را فرياد مي‌زند؟ ــ چون در خفقان رشد کرده‌ام، در خفقان زيسته‌ام، کودک سالهاي تو سري و حکومت نظامي و استبداد بوده‌ام من! و آزادي نفسي است براي پر کردن ريه‌هايم. چرا مدام از بي‌عدالتي حرف مي‌زنم؟ ــ چون دنياي بدون عدالت دنياي زشت و کريهي است. چرا مي‌خواهم زيبا بنويسم؟ چرا از زيبايي حرف مي‌زنم؟ چرا در جستجوي زيبايي هستم؟ ــ چون در لجنزار و گنداب زندگي مي‌کنيم، همه چيز کريه و زشت است، پس زيبا مي نويسم تا اين زندگي پيس و نکبت را براي خود و ديگري تحمل پذير کرده باشم. چرا به اخلاق معتقدم؟ ــ چون بدون اخلاق و عشق و خرد، زندگي تبديل به لجنزاري خواهد شد. اخلاق و عشق و خرد زندگي را زيبا ميکند. آيا اينگونه زيستن (با اخلاق و خرد و عشق و زيبايي و مدام در جستجوي عدالت و آزادي بودن) در اين جهان منشي قهرماني و حماسي نيست؟ ــ البته که تراژيک است! مجسم کنيد: تک و تنها در برابر جهان! ما داريم در يک تراژدي بزرگ زندگي ميکنيم چون زندگي کردن با اين همه تضاد، فاجعه و مصيبتي بيش نيست. نتيجه: زيبا مي‌نويسم چون هستم. زيبا مي نويسم چون مي‌خواهم زيبا باشد، زيبا مي‌نويسم و اينچنين خواهد شد."دستش بد جوري درد مي‌کرد و نمي‌گذاشت به راحتي سوگنامه‌هاي زيبايي چون خواب و خاموشي1372" را بنويسد. "خواب و خاموشي" سه سوگنامه براي سه دوست است، يکي براي سهراب سپهري و دومي براي هوشنگ مافي و سومي براي امير حسين جهانبگلو. بعدها هم کتابي در مورد دوست ديرينه و از دست رفته‌اش "مرتضي کيوان" نوشت. بهار 1998 بود و آقاي مسکوب در انتشارات خاوران جلسه داشت. عصرهاي يکشنبه، قامت بلندش در آن باراني خاکستري تيره را به ياد مي‌آورم که چتر به دست از مترو تا محل انتشاراتي خاوران را هميشه پياده مي‌رفت. "سفر در خواب 1377"تازه چاپ شده بود و آخرين يکشنبه‌ي ماه مه بود. صبح آن روز به ديدن مکان‌هايي که استاندال در طول زندگيش ماوا گزيده بود رفته بودم و عصر آن روز به انتشارات خاوران براي جلسه‌ي آقاي مسکوب. انگار پيش از شروع جلسه همين را هم به خودش گفتم. در سکوت نگاهم کرد. يادم رفته بود که دستش درد ميکند، هنگام تنفس کتاب "سفر در خواب" را به دستش دادم!ــ "آقاي مسکوب، محض يادگاري چند کلمه‌اي برايم بنويسيد!" نگاهي به من و نگاهي به کتاب انداخت: "خريديش؟" لبخندي زدم. کتاب را از دستم گرفت.ــ "آقاي مسکوب لطف کنيد و براي يادگاري..."و او همانطور که چيزي در صفحه‌ي اول کتاب مي‌نوشت زير لب گفت: "با نهايت شرمندگي"ــ "نه اين حرف رو نزنيد، من با کمال ميل و از صميم قلب کتاب را گرفتم."بعد که کتاب بسته شده را به من برگرداند آن را باز کردم ديدم با دستان لرزانش نوشته است: "اين کتاب با کمال شرمندگي تقديم و خريده شد. امضاء: شاهرخ. مه 98"اسم کوچکش نام خانوادگي من بود به اضافه يک "ي" نسبت! راستي نسبت من با شاهرخ مسکوب چه بود؟ ــ شاهرخ مسکوب تنها شاهرخي بود و هست که مايلم خود را به او منسوب بدانم. ولي اينها را نگفتم، به جايش يک جمله‌ي جويده و نارسا بر زبانم آمد. ــ "آقاي مسکوب، امضاي شما فاميل منه!" و شاهرخ مسکوب با همان زيبايي و نزاکتي که ويژه‌ي مرد متمدني مانند اوست تعارفي کرد: "اينم از سعادت منه که اسم من با شما فاميل در آمده!" تا يادم نرفته بايست بنويسم شاهرخ مسکوب از باسوادترين و اديب‌ترين و فروتن‌ترين و با ادب‌ترين آدمهايي است که در زندگيم شناخته‌ام. يک بار سالها پيش، در همراهي با مسافري که از ايران به پاريس آمده بود و آقاي مسکوب را مي‌شناخت به مغازه عکاسي فوري آقاي مسکوب رفتيم. گفته بود حدود ظهر بياييد تا وقت ناهارش را با ما بگذراند. در پشت مغازه که خانه‌اش يا به قول خودش "ماوايش" بود و همانجايي بود که روحش با خويش در صلح بود ــ ما را ميهمان کرد."(ماوا) اونجاييه که روح يا جان آدم در آن جا مي‌گيره. پناه مي‌بره ــ حالت پناهگاه يک کم داره، که حالت جاي امن را داره ــ آلماني‌ها براي اين يک چيز خيلي خوب دارند که براي وطن به کار مي‌برند ــ در حقيقت چون خيلي ناسيوناليست‌اند حالت ماوا داره ــ ميگن "هاي مات" ماواست، اونجاست که پناه مي‌گيره آدم، اونجاست که سکون روح پيدا ميشه ــ روح آدم با خودشه، دوسته، با خودش آشناست، با خودش در صلحه به قول مسيحي‌ها." پس از مرگش، روزنامه‌هاي ايران نوشتند: "پيکر شاهرخ مسکوب در خاک ايران آرام گرفت" شاهرخ مسکوب تا دم مرگ در پاريس ماند و در پاريس درگذشت و جسدش را به ايران منتقل کردند و کالبد بي‌جانش در بهشت زهرا دفن شد. در شرايط کنوني، بازگشت انديشمنداني مانند شاهرخ مسکوب به سوي آن مرز پر گهر، مگر چيزي به جز حرکت لاشه‌اي براي دفن شدن است؟ نويسنده نيازمند آزادي روح خويش است تا بتواند شعر رهايي را بسرايد. روح شاهرخ مسکوب نويسنده در همان اتاقک ساده در پشت مغازه‌ي عکاسي خيابان وون vavin خلاق و زنده بود و آزاد مي‌زيست و مي‌نوشت و در همانجا (همان ناکجاآباد روح؟) روحش آرام گرفته بود. او در ماوايش در پاريس مي‌نوشت و نوشت. پس از مرگش خيلي‌ها نوشتند که شاهرخ مسکوب در پاريس زندگي محقري داشت، در آنجا دق کرد و بالاخره پيکرش در خاک وطن آرام گرفت، در حالي که "شاهرخ مسکوب در پاريس در قناعت کامل زيست و سربلند ماند و در آزادي انديشيد و آثار زيادي را نوشت و به چاپ رسانيد. شاهرخ مسکوب در پاريس زنده بود و مي‌نوشت." وطن براي شاهرخ مسکوب گوري شد که با همه‌ي عشقي که به آن داشت تا دم مرگ از آن گريخت و مام وطن فقط توانست پيکر جنازه‌ي فرزند خويش را در آغوش خويش دفن کند. در ماوايش بلند قامت و فروتن و صميمي و ساده و بسيار مهمان نواز بود. رفاه براي نويسنده امري فوري و اساسي نيست بلکه امنيت جاني و داشتن آزادي بيان است که براي نويسنده مانند اکسيژن ضروري و حياتي است. آن روز همان طور که ناهار مي‌خورديم و شاهرخ مسکوب با خاگينه و نان و پنير و ژامبون و يک دنيا صفا از ما پذيرايي ميکرد از ماجراهاي نوشتن خود مي‌گفت که انگار هر بار تکه‌اي از جانش را به نوشته‌اش داده است. از "در کوي دوست" و افسردگي شديد پس از آن گفت. آنقدر صميمي و بي‌ريا بود که نديد همراهم که از ايران آمده پس از شنيدن کلمه "دپرسيون" پوزخندي زده است. دلم براي وجود شريفش و قلم زيبا و حساس و عميقش سوخت. "براي که و از چه حرف مي زني؟" شاهرخ مسکوب با همين صميميت بود که زندگي روزمره و زندگي خصوصي خود را روز به روز نوشت و به دست همگان داد. شاهرخ مسکوب با قلم جان مي‌نوشت و براي همين است که نوشته‌اش تا به اين حد گوارا و جان افزا‌ست. نوشته‌اش را که مي‌خواني "ادبيت" درون نوشته آن چنان حضوري دارد که چه داستان باشد و چه مقاله، روحت از آنچه مي‌خواني حظ ميکند. آلياژ ادبي نوشته‌هاي شاهرخ مسکوب بسيار بالاست و نثرش گاهي از شدت زيبايي به زر ناب ميماند. درخشان و صيقلي و گرانبها! در اين برهوت، نثرش، نوشته‌ايست که در باغ بهشت را بر کوير دلت مي‌گشايد. زيباست و چه خوبست که هست. ظرفي پر از خوشه‌هاي درشت انگور را در آن روز يادم است که براي دسر آورد و روي ميز قرار داد و دانه‌هاي درشت انگور بي‌آنکه بخواهم مرا به ياد "غزل غزلهاي سليمان" انداخت.سالها بعد، اول تابستان بود و من چند روز ديگر عازم تهران بودم. در آن روزها، يکبار من و آقاي مسکوب براي يکي دو ساعت دو نفري با هم حرف زديم. موضوع صحبت؟ ــ خويشاوندي عجيب و غريبمان! و اينکه آيا اصلا يک چنين نسبتي وجود داشته يا دارد؟ به آقاي مسکوب گفتم: "آقاي مسکوب پدر من تخيل زيادي دارد و هيچ معلوم نيست که حرفهايي که به من زده باشد...."قيافه‌اش در هم رفت و نگاه زلالش از اينکه اينطور در مورد پدرم حرف زده‌ام کدر شد. مگر نه اينکه خودش يکي از پدرانم بود؟ حرفم را کمي اطو زدم و صاف و صوف کردم.ــ "طبق گفته‌هاي پدرم، ما يا از بازماندگان تيموريان هستيم.... مي‌دونيد شاهرخ پسر تيمور...؟"ــ "خانم، شاهرخ پايتختش هرات بود." و تا من بيايم و به خودم بجنبم که هرات الان کجاست ادامه داد: "تيموريان هيچوقت از ملاير رد نشدند" چهره‌اش صادقانه و حق به جانب بود! شاهرخ مسکوب آنقدر شفاف و زلال بود که چهره‌ي پدرم و شيطنت‌هايش را در پشت حرفهايم نمي‌ديد.ــ "روايت دوم پدرم اينه که ممکنه ما از افشاريان باشيم.... از بازماندگان شاهرخ ميرزا پسر نادر..."ــ "خانم، نادر که به جز يکي از بچه‌هاش، همه‌ي پسرانش را کشتند" آنقدر شريف و دانا بود که چه به شوخي و چه به جدي پاسخ‌هاي طنزگونه‌اش هميشه با دانش و هوشياري همراه بود.ــ "آقاي مسکوب، روايت پدرم اينه که ما ــ يعني شاهرخ بيست ساله ــ زنده باقي مونديم" خنديد و گفت: "شاهرخ ميرزا در مشهد ماند نه در ملاير!"من خنديدم و گفتم: "آقاي مسکوب ما اينيم ديگه!... شما چرا نمي‌خواهيد قبول کنيد؟"ــ "نه نمي‌شه!" هميشه روشن بود و زلال! هميشه دانا بود و هشيار! هميشه شريف بود و ظريف!ــ "آقاي مسکوب حالا نمي‌شه شما يک کاريش بکنين که بشه؟" يادم هست آن روز تاريخچه‌ي مختصري از خانواده‌ي خودش گفت، از پدر بزرگش، از پدرش، از بابل، از اصفهان، از کاشان و رفت و آمد نياکانش در ذهن من با هجوم مغول و حمله‌ي تاتارها و پيروزي اسلام و شکسته شدن تنديس ونوسي زير پاي چهارپايان و عبور سواران و ييلاق قشلاق عشاير و "تامر لانگ"‌ي با چشمان بادامي که هنوز به ايران حمله نکرده تا ايرانيان به او لقب "تيمور لنگ" بدهند و تصوير تيموري که هنوز چلاق نشده ولي با پاي مجروح کنار ديواري در نزديکي‌هاي ملاير افتاده و به تلاش مورچه‌اي نگاه ميکند تا از تلاش مورچه اين درس عبرت را بگيرد که بايست برود و باز هم بجنگد همه در هم آميخت و داخل و واخل شد و ديگر خيلي هم درست نمي‌فهميدم الان آقاي مسکوب کجاي داستان زندگيش است و از چه کساني حرف مي‌زند.... حرفش را قطع کردم و گفتم: "آقاي مسکوب بالاخره ما با هم فاميل هستيم يا نه؟"ــ "از لحاظ تاريخي که نه!" و اين را با قاطعيت يک استاد دانشگاه گفت و من باز به ياد مهاجرت عظيم اقوام هند و اروپايي و درس نيمه تمام دانشکده هنرهاي زيبا در سالهاي پيش افتادم که آخرش اين مهاجرت آنها به کجا رسيد؟ و آنها براي چه مهاجرت کردند؟ و راستي راستي چند هزار سال ماندند و چرا ديگر هيچوقت برنگشتند و باقي فکرها و حرفها را هم الان يادم نيست. همان سال يک بار ديگر هم شاهرخ مسکوب را ديدم و دو نفري حرف زديم اين بار موضوع صحبت دردهايمان بود. شاهرخ مسکوب از دست دردش گفت و من از سر دردم. از سرگيجه‌هاي يوسف اسحاق‌پور حرف زديم، از خون‌ريزي معده‌ي غلامحسين ساعدي حرف زديم. خيلي متعجب بود از اين که ساعدي در پاريس فرانسه ياد نگرفته است. از سکته‌ي قلبي جلال آل احمد حرف زديم. از مسئله چاپ و نشر خارج از کشور و دشواري‌هاي کار حرف زديم. شاهرخ مسکوب از دردهاي دستش در دو سه سال اخير گفت. متعجب شد وقتي که گفتم: "آقاي مسکوب دو سه سال بيشتر است که شما دستتان درد ميکند!" از اين متحير بود که از کجا مي‌دانم گفتم شما اين‌ها را در "مسافر نامه" هم نوشته‌ايد، در آنجا هم دستتان مدام درد ميکند. "مسافر نامه" را به همراه داشتم و تکه‌هايي که مربوط به دردهاي دستش و يا شانه‌اش ميشد را برايش خواندم. سرش را پايين انداخته بود و گوش ميداد و متعجب بود که چطور يادش نيست که اين دردها را نوشته است. به او گفتم: "آقاي مسکوب، اينها دردها و بيماري‌هاي نويسنده است که توي نوشته خود را نشان ميدهد." برايش از دردهاي دست پرويز داريوش گفتم که انگشتانش تقريبا خشک شده بود و نمي‌توانست بنويسد. آقاي مسکوب گفت مي‌خواهد کامپيوتر بگيرد و با کامپيوتر کار کند. بعدها هم از خودش شنيدم که کامپيوتر گرفته است ولي هنوز با آن اخت نشده است. آيا بالاخره با کامپيوتر اخت شد يا نه؟ آيا در سالهاي آخر مستقيما با کامپيوتر مي‌نوشته است؟ آن روز از ساختار کار نويسنده‌اي حرف زد که داشت کتابش را مي‌خواند و به خاطر تاثير حرفهايش در ذهنم، رمان آن نويسنده به آثار کالدر هنرمند آثار تجسمي شبيه است. ساختاري نامعين و سيال! نام آن نويسنده براي ما ايرانيان ناآشنا بود و اسمش در خاطرم نماند و الان بين دو سه نفر هم ترديد دارم که کدامين بود. به هر حال شاهرخ مسکوب شناخت گسترده‌اي از ادبيات غرب داشت و بدون هيچ ادعايي بسيار مي‌خواند و مدام خود را تکميل ميکرد و مدام در جستجوي نظريات تازه بود. يادم هست که همان سال 1997 مي‌خواستم باني اين شوم که يک ويژه نامه‌ي شاهرخ مسکوب منتشر کنيم که از همان اول سرم محکم به سنگ خورد و نشد. به سردبير يکي از مجلات خارج از کشور که در آن دوران با آنها همکاري مي‌کردم تلفن زدم و پيشنهادم را با او در ميان گذاشتم. با همان لهجه‌ي اصفهاني که مانند گز شيرين است اما کش مي‌آيد و چسبناک هم هست و اگر در يخچال بماند دندان شکن مي‌شود و در ضمن پسته و فندقي که مانند متلکهاي شيرين ممکن است دندانهايت را بشکند، درست با همان لهجه پرسيد: "آ مسکوب برا چي؟" و من که چندين سال بود در پاريس زندگي ميکردم و باز يادم رفته بود که فضاي فرهنگي ايرانيان تا چه حد قبيله‌اي است چيزي گلويم را فشرد. آخر چطور مي‌شود با يک گز فروش و يا با يک ماهي فروش از "فرهنگ" و "ريشه‌هاي فرهنگي" حرف زد؟ چرا ندارد! شاهرخ مسکوب يکي از باسوادترين کساني بود که در پاريس مي‌شناختم و شاهرخ مسکوب کسي بود که در سربلندي و قناعت در کنارمان مي‌زيست و از اهالي قلم کمتر کسي بود که به اين مسئله آگاه باشد. بغضم گرفت. حرصم گرفت. لجم گرفت و بعد از شدت درد به وضعيت فجيعي دچار شدم ولي باز هم از رو نرفتم و مفلوکانه تلاش کردم. ــ "راستي آقاي مسکوب هم اصفهاني‌يه!" و در دل به خود مي‌گفتم: "خاک بر سرت که اينقدر مبتذل و چرند شده‌اي!" تلاش‌هاي مفلوکانه‌ام به شرط قبول مسئوليت و به شرط جمع‌آوري مطالب ادامه پيدا کرد. به دوستان شاهرخ مسکوب تلفن زدم، آقاي فرزانه اول از همه پرسيد: "چرا شاهرخ؟ " و بعد همه‌اش از خود حرف زد و از کتاب‌هاي خود گفت. آقاي رويايي هم پرسيد: "چرا شاهرخ؟" و بعد قلبش درد ميکرد و در ضمن مشغول نوشتن اشعاري جديد بود و تمرکزش به هم مي‌خورد. آقاي يوسف اسحاق‌پور نپرسيد: "چرا شاهرخ؟" نه! اين را نگفت. نگفت مقاله‌اي نخواهد نوشت، بلکه گفت: "شاهرخ مسکوب دوست من است و من تا زماني که شاهرخ زنده است نمي‌توانم نظرم را به صراحت در مورد آثارش بيان کنم." امروز آقاي يوسف اسحاق‌پور ديگر خيالش از هر سو راحت است که شاهرخ مسکوب مرده است و جسدش را در بهشت زهرا دفن کرده‌اند. امروز او متني پيش ساخته را که بر اساس نظريه موريس بلانشو در فصل "فضاي مرگ" از کتاب "فضاي ادبي" بنياد شده است و چند سالي ست که نوشته‌ است را برايمان مي‌خواند. آقاي يوسف اسحاق‌پور به بررسي زندگي شاهرخ مسکوب مي‌پردازد ولي هنگامي که به آثار داستاني او ميرسد سکوت ميکند، يعني انگار نه انگار! سپس با ويراژي سريع دوباره به نظريات و زندگي او مي‌پردازد. شاهرخ مسکوب بر اثر سرطان خون مرد ولي ايشان (به صورت شفاهي) نتيجه‌گيري ميکنند که مرگ مسکوب عبث بود اگر "ارمغان مور" (آخرين اثر شاهرخ مسکوب) را ننوشته بود، اما حالا که "ارمغان مور" را نوشته است ديگر شاهرخ مي‌توانست بميرد. از فرمايشات نهايي آقاي اسحاق‌پور اين است که شاهرخ مرد چون ديگر نمي‌توانست بنويسد و ديگر چيزي نداشت که بنويسد و آنچه مي‌بايست بنويسد را نوشته است! در حالي شاهرخ مسکوب از کتابي درباره‌ي هدايت حرف ميزد، از کتابي درباره‌ي نيما يوشيج حرف ميزد، از چندين و چند پژوهش سامان نيافته حرف زده بود که غم نان و از سوي ديگر شريف ماندن مجالي نمي‌‌گذاشت تا با فراغ خاطر به آنها بپردازد. حيف! حيف! در پاييز 2000 سمينارهايي از سوي فرانسويان در زمينه‌ي ادبيات معاصر ايران (چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور) در پاريس برگزار شد که شاهرخ مسکوب در هيچکدامشان حضور نداشت. هنگامي که با مسئول ايراني تبار برنامه‌ريز جلسات از لزوم شرکت نويسنده‌اي چون شاهرخ مسکوب صحبت کردم ايشان علت را خوب نبودن زبان فرانسه‌ي آقاي شاهرخ مسکوب ذکر کردند، در حالي که زبان فرانسه‌ي شاهرخ مسکوب بر همه‌ي سخنرانان جلسه برتري داشت و فرانسه‌اش آنقدر خوب بود که من هنوز به دنيا نيامده بودم که ايشان آثار متعددي را از زبان فرانسه به فارسي برگردانده بود! داشتم توي ذهنم به رواني و زيبايي ترجمه‌هاي شاهرخ مسکوب از زبان فرانسه به فارسي فکر مي‌کردم و مي‌بينم همان شخص از تسلط شاهرخ مسکوب به زبان فرانسه حرف مي‌زند و الان آن بالا نشسته و اشک تمساح مي‌ريزد. آدميزاد همين است ديگر! به قول برشت "آدم، آدم است" و "آدم عوض مي‌شود ديگر!" آيا منظور برشت از دگرگوني و تغيير پذيرفتن آدميزاد، اينگونه رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتي‌ها بوده است؟ شاهرخ مسکوب ساعت 3 و 35 دقيقه صبح سه‌شنبه 12 آوريل از سرطان خون مرده بود و ما پنج‌شنبه 14 آوريل 2005 در ساعت 13 و 30 دقيقه در برابر سردخانه‌ي بيمارستان کوشن cochin در پاريس بوديم مرگ نويسنده يک مرگ ساده نيست. مرگ نويسنده يک فاجعه‌ي عمومي است. مرگ نويسنده، مرگ صدها کتاب ننوشته است. مرگ نويسنده به قتل رسيدن دهها اثر ناتمام است. در سردخانه از جلوي جسدش که گذشتم چشمهايش را بسته بود و دراز کشيده بود. شاهرخ مسکوب براي ما يک معنا است. شاهرخ مسکوب معناي انساني است که در غربت در آزادي و سر‌بلندي و فروتني زيست و مام وطن تنها کاري که براي او کرد اين بود که لاشه‌ي خاموشش را در حفره‌اي در گورستان زهدان خاک‌آلود خويش در بر بگيرد. در برابر فرار مغزهاي انديشمند و انسان‌هاي فرهيخته، مي‌توان به راحتي بازگشت جسدها و صحنه‌سازي‌ها و نمايش‌هاي ساختگي درون وطن را ديد. صنعت شبيه سازي و هنر شبيه‌خواني! انبوه آثار بدون محتوا و بدون جان و مقالات و مقوله‌هاي راکد کننده‌ي ذهن را مي‌توان به خوبي در صادرات آن مرز پر گهر مشاهده کرد. پيش از اين هرگز آقاي مسکوب را با چشمان بسته و يا خفته و يا دراز کشيده و يا بي‌جان نديده بودم. حالا کجا بود؟ يعني براي هميشه خفته بود؟ شاهرخ مسکوب زيباي خفته و يا زن اثيري صادق هدايت نبود بلکه پيرمردي بود که عليرغم چهره‌اي که گريم سردخانه را داشت، صورتش بسيار تکيده شده بود و آثاري از خستگي و رنج در اطراف چشمان براي هميشه خفته‌اش به چشم مي‌خورد اما چهره، شل و بي‌حال نبود و عضلات هنوز خود را رها نکرده بودند. مردي به نام شاهرخ مسکوب از سرطان خون مرده بود ولي شاهرخ مسکوب نويسنده زنده بود و زنده هست و زنده خواهد ماند. شاهرخ مسکوب نويسنده‌ايست که ما چه زن و چه مرد هر چه درباره‌اش بنويسيم کم نوشته‌ايم. مرگ شاهرخ مسکوب براي ما ايرانيان يک ضايعه‌ي عظيم فرهنگي است. آثار شاهرخ از کيفيت بالايي برخوردار است و در سطحي جهاني است که البته عميق بودن اين آثار و بيش از حد ادبي بودن اين نوشته‌ها و دوري شاهرخ مسکوب از جنجال‌هاي حرفه‌اي، نوشته‌هاي او را کالايي براي ارائه در بازار‌هاي کتاب سازان و کتاب فروشان قرار نمي‌دهد و آثار او آرام آرام به راه خود مي‌رود ولي زماني ارزش واقعي آنها کشف خواهد شد. شاهرخ مسکوب مردي از آينده بود و در آينده کشف خواهد شد. شاهرخ مسکوب نامي‌ ست که چه در عرصه پژوهش و چه در عرصه ادبيات تبعيد ايرانيان نخواهد مرد و نامي ماندگار خواهد بود. از اتاقک سردخانه که بيرون آمدم به دوست نقاشم گفتم: "چشماش رو بسته! خوابيده"چشمانش را بر روي اين جهان بسته بود. کوري اوديپ و دست يابي به نور حقيقت نبود؟ آيا به سوي کوي دوست رفته بود؟ آيا اکنون به "ناکجا آباد روح" دست يافته بود؟ صداي گريه‌هايي از اين طرف و آن طرف مي‌آمد. به دوستم گفتم: "آقاي مسکوب وقتش تمام شد،... ما اگر گريه مي‌کنيم داريم براي خودمان گريه مي‌کنيم چون به خوبي مي‌دانيم که وقت زيادي نداريم و فاجعه اينجاست که همگي ‌مان ناتمام و نانوشته باقي مي‌مانيم. شاهرخ مسکوب تا توانست نوشت و ماند ولي از بد روزگار سرطان مرگ مهلتش نداد.... ما چي؟... ببين ما بايست کار کنيم، ما بايست بنويسيم، تو بايست نقاشي بکشي،... يک عالمه کار هست و وقت کم است و ... مي‌بيني که مرگ در يک قدمي است..."در مراسم يادبود آقاي مسکوب در پاريس که 22 آوريل به دعوت خانواده‌اش از عموم برگزار شد، آقاي احمد مسکوب (خواهر زاده‌ي آقاي شاهرخ مسکوب) و آقاي يوسف اسحاق پور سخنراني کردند. آقاي احمد مسکوب از دوران اقامت شاهرخ در پاريس و کار در مغازه‌ي عکاسي و دوران بيماري و سرانجام آخرين دقايق شاهرخ مسکوب در بيمارستان کوشن حرف زد و آقاي يوسف اسحاق پور "سرگذشت فکري و آثار شاهرخ مسکوب از نظر خود او" موضوع صحبتش بود. بخش‌هايي هم از نوشته‌هاي شاهرخ مسکوب به تناوب خوانده شد. روز پنج‌شنبه قاب عينکم شکسته بود و روز جمعه 22 آوريل در جلسه يادبود عينک به چشم نداشتم و دو متر آن طرف‌تر، آدمها را مانند غريبه‌هايي فرو رفته در مه مي‌ديدم. کوري اوديپ نبود؟ و نور کورکننده‌ي حقيقت...؟ آيا آن چهره‌هاي سرشناس و برجسته‌ همان غريبه‌هاي توي مه نبودند؟ مگر نه اينکه يک دفعه با هم ظاهر مي‌شدند و باز يک دفعه با هم در مه و غبار گم مي‌شدند؟ تنگ نظري و روسياهي هميشه به ذغال ميماند. شاهرخ مسکوب ملک شخصي کسي نبود. شاهرخ مسکوب مال همه بود. بايست از خانواده‌ي شاهرخ مسکوب که در همه‌ي لحظات، از سردخانه گرفته تا مجلس يادبود، درها را براي علاقمندانش باز گذاشتند و از همه دعوت به شرکت کردند متشکر بود. خانواده مسکوب همچون خود مسکوب نشان دادند که فرهنگ واقعي نيز از آن همه است و نبايست در پشت درهاي بسته و در انحصار از ما بهتران باقي بماند. داخل سالن سخنراني که بوديم اين حس را نداشتم ولي پس از جلسه و در سالن انتظار چند بار از دور سايه‌اي از هيبت شاهرخ مسکوب را اين طرف و آن طرف سالن ديدم. به دوستم گفتم: "حضورش رو حس مي‌کني؟" سرش را به علامت مثبت تکان داد. پرسيدم: "توي سالن، موقع سخنراني نبود؟" سرش را به علامت منفي تکان داد. خوشحال بود از اينکه دوستانش همه جمع‌اند، خيلي‌هايشان را مدتها بود که نديده بود، مگر نه؟ يعني حس ما درست بود؟ دوباره پرسيدم: "تو هم همين حس را داشتي؟" دوستم لبخندي زد و دستم را فشرد و من از چيزي که هنوز هم به درستي نمي‌دانم چيست مطمئن شدم. الان که اين مقاله را به پايان مي‌رسانم مراسم يادبود تمام شده است. حالا ديگر جايي ته ذهنم مي‌دانم که شاهرخ مسکوب مرده است و دفن شده است و باز در جايي ديگر در ته ذهنم مي‌دانم که شاهرخ مسکوب زنده است چرا که آنقدر نوشته است که شاهرخ مسکوب در وجود ديگران و از طريق کلماتش سالها و بلکه قرنها زنده خواهد ماند. "يک اثر هنري زمان نداره..."9 امروز و اينجا پس از شصت سال پايان جنگ جهاني دوم را جشن گرفته‌اند. "در زندگي زخم‌هايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد. اين دردها را نمي‌شود به کسي اظهار کرد،..." الان که اينها را مي‌نويسم در فکر اينم که حالا حالاها مانده تا بسياري از ايرانيان به معناي جملات اوليه بوف کور صادق هدايت پي ببرند و يا ارزش نويسنده‌اي مانند شاهرخ مسکوب را دريابند. حيف! حيف! الان يک جاهايي دلم آزرده است و گرفته. از اين که مرگ يک نويسنده‌ي فرهيخته و دانشمند را آدمهاي پوشالي وسيله‌اي قرار مي‌دهند براي اهداف پوشالي. دارم به اين فکر ميکنم در مملکتي که جامعه و دولتش مدام پايين تنه‌ي مردم را کنترل ميکند و هنوز در آنجا مجازات اعدام و سنگسار وجود دارد، در يک چنين کشوري، طبيعي است که آدمها با پايين تنه‌شان زندگي ميکنند و با پايين تنه‌شان فکر ميکنند و با پايين تنه‌شان مي‌نويسند و با پايين تنه‌شان مي‌خوانند و با پايين تنه‌شان نظر مي‌دهند ديگر. در آن مرز پر گهر مرگ انديشمندي مانند شاهرخ مسکوب هم باعث مي‌شود تا مقاله‌اي با عنوان "درگذشت شاهرخ مسکوب و عارضه "نکرو فيليیا" در بين روشنفکران ايراني" نوشته شود. ببينم مگر ما در آن کشور هفتاد و چند ميليوني، چند تا مانند صادق هدايت داشتيم؟ چند تا فروغ فرخزاد داشتيم؟ مگر ما چند تا شاهرخ مسکوب داشتيم؟ و حالا ديگر چه کسي برايم از مهاجرت باستاني و تاريخي ايرانيان حرف خواهد زد؟ حالا چه کسي اسطوره صبر ايوب و يا هجرت سليمان و سفر نوح را با آن سادگي و رواني به رشته‌ي قلم در خواهد آورد؟ تکليف درس‌هاي ناتمام من با آقاي مسکوب چه خواهد شد؟ و بالاخره سرانجام زندگي ناتمام و نانوشته‌ي من چه خواهد شد؟ آيا به اندازه‌ي کافي وقت خواهم داشت تا گوشه‌هايي از اين لجنزار نکبت را بنويسم؟ چيزي توي چشمم فرو رفته و چشمانم مي‌سوزد. آيا کوري اوديپ... يا کوري و مرگ اسفنديار... پيکاني تيز در چشمان اسفنديار... و چشمان بسته‌ي شاهرخ مسکوب در سردخانه، نع! هيچ دلم نمي‌خواهد مقاله‌ام را با "خداحافظ آقاي مسکوب!" و سوگ و اشک تمام کنم. به رستاخيز سياوش پس از مرگش فکر ميکنم و به شاهرخ مسکوب دوباره "سلام مي‌گويم: "سلام آقاي مسکوب!" و در پايان حرفهاي خودش را ، همان ش. البرزي را، يا م. کوهيار را، سياوش يا شاهرخ مسکوب را در مورد تولد برايتان مي‌نويسم. "... انسان متولد ميشه براي متولد شدن. يعني وقتي که به دنيا اومد ديگه دائم بايد متولد بشه، اين هيچ اندازه نداره، جا نداره، نهايت نداره.... يادم نيست اين حرف کيه ولي حرف زيباييه. "انسان متولد ميشه براي متولد شدن." و در هر لحظه، در حال "متولد شدنه" در نتيجه، اگر اينطور ببينيد اون "دوست" و اون "جا" و اينها همه در حال شدنه نه در حال بودن."
پاریس - هشت مه 2005
_________________________________
پانویس ها
یک ــ مسافرنامه، ش، البرزي، انتشارات انجمن مطالعات ايراني، نيويورک 1362. 40 صفحه
دو - گفتگوي منتشر نشده‌ي کتايون روحي با شاهرخ مسکوب درباره‌ي "گفتگو در باغ" و باغ جان و باغ تن و...در پاريس، تابستان 2002/ 1381
با تشکر از کتايون روحي که اين متن را در اختيارم گذاشت تا براي نوشتن اين مقاله از آن بهره ببرم
سه - اظهارات شاهرخ مسکوب در همان مصاحبه
چهارــ همان
شش ــ همان
هفت ــ همان
هشت ــ م. کوهيار، بررسي عقلاني حق، قانون و عدالت در اسلام، انتشارات خاوران، پاريس
و همچنین: درباره جهاد وشهادت. از کسری احمدی، انتشارات خاوران، پاريس8 ــ گفتگوي منتشر نشده‌ي کتايون روحي با شاهرخ مسکوب درباره‌ي "گفتگو در باغ" و باغ جان و باغ تن و ...در پاريس، تابستان 2002/ 13819
نه ــ همان
________________________________________
دکتر رضا براهنی پیام مهربانی در هم دردی و سوگ شاهرخ مسکوب برایم فرستادند که آن پیام در شهروند انگلیسی چاپ شد. همین جا از دکتر براهنی برای همدردی و پیامی که فرستاده اند تشکر می کنم. "سلام آقای مسکوب!" در مجلات اینترنتی ایراندخت (در دو بخش) و عصر نو و گزاشگران نیز منعکس شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:38  توسط مهستی شاهرخی | 
پرتو نوری علاء را بیشتر به خاطر اشعار و نقدهایش می شناسیم و لینک های بالا به قصد مرور و یادآوری آثار اوست. مثل من اولین مجموعه داستانی است که پرتو نوری علاء به چاپ رسانده است. در شناسنامهء کتاب می خوانیم که داستانهای این مجموعه پیش از این با نام مستعار درخشنده حقدوست (بلقیس) در نشریات مختلف خارج از کشور به چاپ رسیده بود.

مثل من مجموعه شش داستان از پرتو نوری علاء است که پنج داستان اول، داستان هایی کوتاه اند و داستان آخر "مثل من" که نام کتاب را هم بر خود دارد، بلندترین داستان این مجموعه است. چند داستان از این مجموعه را می توانید اینجا بر روی اینترنت بخوانید. مثل من یکی از نمونه های شاخص ادبیات مهاجرت توسط زنان نویسنده است.
"سرخ و سیاه"، اولین داستان، شرح یک رابطهء زناشویی فرسایشی و مرگ بار است. زن به رابطه اش با همسر لاابالی و بی مسئولیت اش ادامه می دهد در حالی که مدام در فکر کشتن اوست. زندگی برایش چیزی است بین سرخ و سیاه. سیاهی چرک و نکبت و سرخی شوم خون و شهوت. "پنجرهء رو به متل" ساختاری شبیه فیلم "پنجرهء رو به حیاط" از آلفرد هیچکاک دارد. زنی تصادف کرده است و در بیمارستان بستری است و در فکر این که "آیا سو بکنم؟ و یا سو نکنم؟" به وقایع و دنیای بیرون پنجره نگاه می کند و در تصورش قتلی اتفاق می افتد. در ذهن زن، سیاه بلند قد، با کمک دوستش، دختر سفید کوتاه قد را کشته است و حالا جسدش را توی صندوق ماشین گذاشته تا ببرد و سر به نیست کند. در پایان می بینیم کسی نمرده است و قتلی هم اتفاق نیفتاده است. دختر کوتاه قد، پسر هم جنسگرایی در لباس زنانه بوده است و آن سه مرد خود را برای تظاهرات همجنسگرایان آماده می کرده اند. ذهنیت آسیب دیدهء یک زن شرقی بر اساس دیده ها و تجربه هایش ماجرایی تخیلی جنایی می آفریند که در آن زن همیشه قربانی مردان است، در حالی که زندگی در غرب، به گونه ای دیگر جریان خود را طی می کند."خانهء آفتابی" یک نامه ی بلند است از زنی که دست تنها در غربت بچه هایش را بزرگ کرده و حالا در این نامه با احتیاط بسیار از شوهرش که در ایران است می خواهد اگر ممکن است خانه را بفروشد و نیمی از پولش را بفرستد تا برای بچه هایشان در آمریکا آپارتمانی قسطی بخرد. خانه را با پول معلمی و پس اندازش خریده بودند و شوهر به نام خود کرده بود و حالا؟ حالا شوهر سابق که همیشه از هفت دولت آزاد بوده توی خانه نشسته است و بچه هایش در غربت بی خانه و مستأجر و پدر هم که ... هیچ عین خیالش نیست. "خانهء آفتابی" نماد وطن به تاراج رفته و غصب شده توسط زورگویان و فرصت طلبان می شود. "خانهء آفتابی" به صورت دو نوشتار موازی پیش می رود: نامه و گفتگوی درونی راوی باخود، و داستان در ذهن ما شکل می گیرد. 1/ نامه ای که نوشته می شود 2/ ذهنیات نویسندهء نامه. "خانهء آفتابی" را به عنوان نمونهء شاخصی از یک اتوسانسور دائمی در ذهن ایرانی، می توان مورد بررسی قرار داد.

غرض از نوشتن این نامه، نیاز شدید مالی ... جلوی او دست گدایی دراز کنم؟ آن هم بعد از این همه سال که کار کردم و یکشاهی از او نخواستم؟ کدام گدایی؟ آن خانه سهم بچه های من است که حالا او بالا کشیده. دوازده سال در ایران کار کردم تا تمام قرض خانه پرداخته شد. پرسیدم: "سهم من چی شد؟" پرسید: "کدام سهم؟" گفتم: "پولی که گذاشتم." گفت: برو بابا تو هم با آن پول گداییت." پرسیدم: "چرا پول گدایی را قبول کردی؟" گفت: "برای این که یک عمر مفت بهت دادم خوردی!" اشک شور بود و گرم. دیده نمیشد. فقط ته گلو میسوخت. میخواستی فریاد بزنی، با صدایی که شنیده نمیشد. فقط در سرت می پیچید؛ اگر پول رختشویی و نظافت و آشپزی و بچه داری و بغل خوابیهایم را در خانه ات حساب کنی ... نیست. فقط مامانم میخواهد بخاطر آیندۀ بچه ها، در مورد فروش خانۀ مان در ایران با تو ...

"جدایی" یا "ج د ا ی ی " داستان یک خبر یک جدایی یا یک طلاق است و در دو صفحه اتفاق می افتد. "شمسی و کاظم از هم جدا شدند" خبری است که مثل بمب می ترکد. طلاق در یک جامعهء سنتی که زنان با لباس سپید به خانهء شوهر می روند و با کفن سفید از آن خانه بیرون می آیند، چیزی مانند کسوف است. جدایی خبری است مانند انفجار بمب اتمی. طلاق برای زنی با دو بچهء کوچک، پایان جهان است. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، خانواده ای همچون مهره های گردنبند مادر برای همیشه از هم پاشیده می شود و البته که گیسوان نقره ای مادر بزرگ در یادمان می ماند. "سایه به سایه" داستان یک قتل است از زبان مقتول و شرح رفتار قاتل پس از قتل و اعتراف هذیان گونه و جنون بارش در پایان داستان. پسر جوان خانواده که تازه به آمریکا آمده برای حفظ ناموس خویش، بیوهء برادرش را به قتل رسانده است. ایجاد دلهره با توصیف رفتار غیرعادی پسر از زاویه دید دیگران و اعتراف نهایی و هذیان وارش به قتل زن برای افراد خانواده، از "سایه به سایه" داستان قوی و تکان دهنده ای می سازد. "مثل من" بلندترین داستان این مجموعه است که بیشتر داستانی نوشتاری است و به سختی می شود آن را مانند حکایتی خلاصه کرد و نقل کرد. "یکی مثل من" داستان جدال نویسنده است با شخصیتی که آفریده و جدال نویسنده است با خودش و جدال نقش پیش بینی شده توسط نویسنده است با نقش خود و بالاخره با نقشی که برای خود ساخته است. "مثل من" جدال پتیاره است با خانم معلم و در ضمن نبرد نویسنده است با تصویر خود در اجتماع. "مثل من" اصولاً جدال نویسنده واقعی است با نویسندگی و با سانسورهای اجتماعی برای زنان و جدال با خویشتن برای احتراز از نوشتن با مستعار. "مثل من" جدال واقعیت است با تخیل و جدال واقعه است با ادبیات. "مثل من" جدال راوی های مختلف با یگدیگرست، و نبردشان با نویسنده. "مثل من" نقد نویسنده است بر شخصیتی که آفریده و همچنین نقد نویسنده است بر اثرش. در "مثل من" الگوی پیش ساخته نویسنده و تصویر ساختگی زن در جامعه مورد نقد قرار می گیرد. "مثل من" را می توان از یک سو با در نظر گرفتن نظریات ایتالو کالوینو در مورد "من" های مختلف و از سوی دیگر به سخن آمدن راوی های مختلف،( تکنیکی که میراث ویلیام فاکنر است) مورد بررسی قرار داد. از بازی های تکنیکی که بگذریم، در "مثل من" راوی های مختلفی که به حرف می آیند، نشاندهندهء جدال خودآگاهی نویسندهء درون داستان، با ناخودآگاه خویش و یا با آفریدهء خویش است. و بالاخره میشود گفت "یکی مثل من" جدال خود با دیگری است و یا به قول آرتور رمبو همان"دیگری من هستم" یا Je est un autre. "یکی مثل من" را بایست خواند و دربارهء مسایل بسیاری که مطرح می کند اندیشید. سایه هایی از تاثیر "بوف کور" صادق هدایت را در آن دید و صدای پتیاره و لکاته و زنان دیگر را در آن شنید. یادمان نرود که نویسنده داستان درخشنده حقدوست (بلقیس) است!!!

مضمون قتل و قربانی در مجموعه داستان مثل من به دفعات تکرار می شود. در "سرخ و سیاه" زن می خواهد مرد را بکشد و قتل در ذهنش اتفاق می افتد. در "پنجرهء رو به متل" باز قتل در ذهن زن اتفاق می افتد چون زن به نظرش آمده که سیاهان، زن سفیدپوستی را برده اند و در اتاق هتل کشته اند. در "خانهء آفتابی" قتل به شکلی نمادین است، زنی همهء زندگی خود را برای شوهر و به خصوص بچه هایش ایثار کرده و حاصل یک خانهء آفتابی است که شوهر بالا کشیده و به اسم خود کرده است. جوانی زن و دارایی زن در این داستان قربانی خودکامگی های مرد می شود. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، یک زندگی خانوادگی است که برای کودکان از هم پاشیده می شود و قربانی می شود. در "سایه به سایه" واقعاً قتل زن توسط برادر شوهر در اتاقی در هتل صورت می گیرد. زن قربانی جامعهء سنتی و باورهای قرون وسطایی همان جامعه در دوران مهاجرت می شود. اوج این مراسم قربانی در داستان "سایه به سایه" است، جوان قاتل، که خود طفلک معصوم و روان پریشی است و قربانی باورهای دیرین، عروس خانواده یا بیوهء جوان را می کشد. خون زن هم چون گوسفند قربانی، بایست ریخته شود تا شرافت و حیثیت خانواده و قبیله حفظ شود. در "مثل من" در کشاکش نویسنده با سرکشی های قهرمان داستانش، یکی از آنها بایست قربانی شود. قهرمان داستان به دلیل سرکشی هایش و نویسنده به خاطر این که با پیشبرد داستان از پوستهء خود خارج می شود و به قهرمان خویش شبیه می شود. در پایان، در این جدال هر دو قربانی اند تا یکی به آن دیگری شبیه شود و "مثل من" شود تا داستان نیمه کاره نماند. خشونت های لفظی و تحقیر زنان در زندگی زناشویی توسط همسران شان، خشونت های فیزیکی که گاهی نهایتاً و از سر بیچارگی به فکر قتل و یا خود قتل منجر می شود، خشونت مرد به زن، خشونت های خانوادگی که نمادی است از خشونت در جامعهء ایرانیان و تحجری که به سفر می رود ، جهالتی که مهاجرت می کند و مرتکب قتل می شود، نشان از آزردگی روان راوی از انواع مختلف خشونت در جوامع شرقی دارد؛ آزردگی روانی که ناشی از مشاهدهء برقراری قوانین پدرسالاری و پایداری مردسالاری به قیمت نابود شدن و له شدن زنان است. به طور کلی می شود گفت که در لایهء پنهان داستان و از منظر تاویل متن، در ذهن نویسنده - راوی، زن که نمادی از نیمهء محروم و فرودست جامعه است، همیشه قربانی جامعه سنتی پدرسالار و روابط پیش ساخته و روزمره گی های سنت مرد سالاری است تا زندگی روال عادی خود را پیدا کند و سنت پدر-مرد سالاری تداوم خود را حفظ کند.

مثل من گر چه اولین مجموعه داستان از پرتو نوری علاء است ولی داستان های این مجموعه به هیچ وجه بوی خامی نمی دهد و نشاندهندهء توانایی نویسنده ایست که سال های مهاجرت به او قدرت این را بخشیده است که سرانجام سکوت را بشکند و با شجاعت کامل و بدون سانسور و یا خودسانسوری بنویسد و سرانجام داستان هایش را به شکلی به چاپ برساند. نویسنده با شکستن سانسورهای مختلف مسایل و دردهای زنان متاهل و ساکت و نجیب ایرانی را به خوبی نشان داده است. هر داستان مسئلهء عمده ای را مطرح می کند. از خود می پرسم: حیف! حیف! چند زن دیگر مانند پرتو نوری علاء یا درخشنده حقدوست و یا بلقیس به دلیل معذوریت های اجتماعی و از ترس حرف مردم داستان های خود را در ایران ننوشته و نیمه کاره و یا چاپ نشده رها کرده اند؟ آیا پرتو نوری علاء باقی داستان هایش را روزی به جاپ خواهد رساند؟ آیا درخشنده حقدوست از این که بالاخره این کتاب را به چاپ رسانده است خوشحال است؟ آیا بلقیس هنوز به نوشتن ادامه می دهد؟ پیش از هر چیز این مجموعه داستان به شکلی آگاهانه، شخصاً دو مسئلهء عمده را برای من مطرح می کند. چرا زنان تا این حد گرفتارند که فرصتی برای نوشتن نمی ماند؟ چرا زنان ناچارند این قدر کم بنویسند؟ و چرا و تا کی زنان بایست پشت نام ها و شخصیت های ساختگی خود را پنهان کنند؟ از خود می پرسم: تو اگر ننویسی، من اگر ننویسم، چه کسی این همه داستان ننوشته را بنویسد؟ پس چه کسی...؟ مگر نه این که یکی مثل خودت، یکی مثل من... باید این داستان ها را بنویسد؟ هان بانوی من...؟ بی صبرانه منتظر خواندن داستان های دیگری از بلقیس و درخشنده حقدوست و پرتو نوری علاء و دیگران هستم.
_____________________________________
این مطلب در بخش ادبی شهروند 1070 منتشر شد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:28  توسط مهستی شاهرخی | 
آخرين كتاب مرجان ساتراپي كه جايزه بهترين آلبوم جشنواره ي بين المللي كتابهاي مصور آنگولم 2004 را از آن خود كرد "خورش مرغ با آلو" نام دارد. "خورش مرغ با آلو" برخلاف نامش كتابي درباره ي آشپزي و شكم چراني نيست، بلكه درباره ي عشق به موسيقي است و نياز انسان به غذاي روح. "خورش مرغ با آلو" داستان هنرمندي است با سازش و با غم عشقش. هنرمندي كه سازش شكسته و ديگر هيچ تاري نميتواند دل شكسته ي او را مرهم بگذارد و ديگر هيچ سازي نميتواند به گوش او خوش آيند باشد و ديگر هيچ نغمه اي نيست كه به او اميد ادامه دادن به زندگي را ببخشد. كتاب "خورش مرغ با آلو" در نه بخش با كلماتي ساده و تصاويري سياه و سفيد و بسيار گويا، زندگي و مرگ ناصر علي خان نوازنده ي تار را برايمان بازگو ميكند. تهران. سال 1958. ناصرعلي در خيابان به زني با بچه اي گرسنه و نق نقو برميخورد. ــ "خانم شما اسمتون ايرن نيست؟" ــ "چرا، ولي من اصلا شما رو به جا نمي يارم." و با عجله از او دور ميشود. اين شروع داستان است. ناصرعلي به مغازه اي كه در آن آلات و ادوات موسيقي ميفروشند ميرود و ميخواهد تاري بخرد چون تارش كه بهترين تار اين ديار بوده را شكسته اند و آخر مگر ميشود نوازنده اي بدون ساز باشد؟ بالاخره ناصر علي تاري ميخرد و با خود به خانه ميبرد ولي نواي تار به دلش نمينشيند و هيچ به گوشش خوش آهنگ نيست و تار را براي فروشنده اش باز پس ميآورد. پس از آن ناصرعلي در جستجوي "تار يحيا" است و ميخواهد به مشهد برود ولي زنش دست تنها است و مخالف سفر او. سرانجام پس از دعواي مفصلي با همسرش ناهيد، ناصرعلي همراه با پسر كوچكش مظفر، عازم مشهد ميشود و از مردي به نام هوشنگ تاري ميخرد و با خود به تهران ميآورد. اما حتا نواي تار يحيا هم به گوش او خوش آهنگ نيست و غمگينش ميكند. ناصرعلي كه ديگر نواختن هيچ تاري خشنودش نميكند در بستر دراز ميكشد و مرگ خود را آرزو ميكند ولي تا مرگ هشت روز فاصله هست. از آن روز تا 22 نوامبر 1958 كه ناصر علي ميميرد‌ بر او چه گذشته است؟ اين بخش پيش درآمدي است براي بخشهاي بعدي. در فصل هاي بعدي، هر فصل ماجراي يك روز است و هر روز گامي است به سوي مرگ. 15 نوامبر 1958 ــ نخستين روز رفتن به سوي مرگ را ناصر علي با دخترش فرزانه ميگذراند. بعدها خواهيم ديد كه فرزانه بيش از هر كس ديگري از لحاظ روحي به ناصر علي شبيه است. ناصر علي فرزانه را با خود به گردش ميبرد و سوار چرخ و فلك ميكند و بعد او را به ديدن خيمه شب بازي ميبرد و بعد برايش يك جفت كفش تابستاني صورتي رنگ ميخرد. كفش هايي كه بنابه تدبيرها و تمهيدات ناهيد همسرش، فرزانه هرگز نخواهد توانست به پا كند. فرزانه از اقوام دور مرجان (راوي داستان و نويسنده) است. بعدها فرزانه پس از ابتلا به سرطان و عمل جراحي ناشي از آن، سرانجام در سومين و آخرين سكته ي قلبي چشم از جهان فرو ميبندد. 16 نوامبر 1958 ــ دومين روز به ناهيد همسرش و عبدي برادرش اختصاص دارد. ناهيد نگران ناصرعلي است و از اين رو به خانه ي عبدي ميرود تا از او بخواهد كه بيايد و سري به برادرش بزند و با او صحبت كند تا شايد‌ از اين افسردگي و دلمردگي بيرون بيايد. عبدي به ديدن ناصرعلي كه در اتاقش و در بسترش به انتظار مرگ نشسته است ميرود تا با او صحبت كند. در كنار گفت و گوي دو برادر (با فلاش بكهاي ناصرعلي) ياد دوران كودكي و دبستان در ذهن ناصرعلي زنده ميشود. هميشه عبدي دانش آموز ممتاز بوده و هميشه ناصرعلي يا تجديدي بوده و يا رفوزه. هميشه براي عبدي كف زده اند و هميشه ناصرعلي را هو كرده اند. ناصرعلي مادرش را به ياد ميآورد كه دار و ندار خود را فروخت تا عبدي را كه به خاطر فعاليتهاي كمونيستي به زندان افتاده بود آزاد كند. عبدي هميشه عزيز دردانه ي همه بوده است و ناصرعلي هميشه در حاشيه مانده است. با يادآوري كم مهري مادر نسبت به خود، ناصرعلي ناگهان به ياد ‌غذاي مورد علاقه اش، غذاي مخصوصي كه دست پخت مادرش بود ميافتد: "خورش مرغ با آلو"! ناصرعلي با ياد مادر و ياد "خورش مرغ با آلو" و طعم خوش دوران كودكي و ياد طعم هر چه لذت زميني است از جمله ياد پستانهاي سوفيا لورن، آن شب را در خوابي خوش و لذت بخش به سر ميرساند. 17 نوامبر 1958 ــ در صبح سومين روز ناصرعلي نه گرسنه است و نه تشنه. آن روز، يك روز شنبه است و خانه آرام و خالي. ناصرعلي با سرخوشي از خواب بيدار ميشود. او هوس سيگار كرده است. مادر ميگفت: "سيگار غذاي روح است." همان شب ناهيد برايش "خورش مرغ با آلو" ميپزد و به قصد آشتي، سيني غذا را به اتاق ناصرعلي ميبرد ولي بي فايده است. "خورش مرغ با آلو"، غذايي كه او را به ياد مادرش ميانداخت و طعم همه ي چيزهاي خوب را با خود داشت، اكنون ديگر براي ناصرعلي بدمزه و تهوع آور شده است. او لقمه اي را كه به دهان گذاشته است تف ميكند. ناصرعلي بدون تارش طعم زندگي و لذت بردن را از ياد برده است. بين ناهيد و ناصرعلي دعواي ديگري سر ميگيرد. ناصرعلي دوباره به ياد ميآورد كه اين ناهيد است كه تار او را شكسته است و قاتل تار عزيزش بوده است و به همين خاطر است كه پس از سالها به ناهيد اعتراف ميكند كه او را دوست ندارد،‌ كه هرگز او را دوست نداشته است. ناهيد با شكستن تار ناصرعلي چيزي را بين آن دو شكسته است، ولي از سوي ناهيد، شكستن تار، حركتي ناگهاني و از روي عصبانيت و واكنشي نسنجيده در پاسخ به بي مسئوليتي ها و بي توجهي هاي ناصرعلي نسبت به همسر و فرزندانش بوده است. براي ناهيد، زن آموزگاري كه مادر چند فرزند قد و نيم قد است و هم در خانه و هم در بيرون از خانه مدام مشغول كار است و مدام بايست به فكر همه باشد و به همه برسد و شوهر نوازنده اش هم حواسش نيست كه حداقل گاهي به او كمك كند و مثلا وقتي كه او سر كار است حداقل بچه را، يعني بچه ي هر دوي شان را پيش دكتر ببرد كاملا طبيعي است كه همه چيز را از چشم آن تار ببيند و اصلا از موسيقي منزجر شود و يا از هر سازي بدش بيايد و روزي هم به سرش بزند و تار او را بشكند. همه حق دارند ولي هيچكس حق ندارد. هيچكس حق ندارد تار ديگري را، عشق ديگري را، سرچشمه ي هنر ديگري را، ابزار كار ديگري را و شيشه ي عمر ديگري را بشكند. نه! هيچكس حق ندارد طلسم عمر ديگري را بشكند. گناه ناهيد بخشودني نيست. ولي آخر چطور ميشود؟ ناهيد كه از هشت سالگي اش، عاشق ناصرعلي بوده است و نامه هاي عاشقانه ناصرعلي را به دست دختر همسايه ميرسانده است. ناهيد با عشقش به ناصرعلي بزرگ شده است و از بچگي تا به اين زمان را، هميشه با عشقش به ناصرعلي به سر برده است. از آن سو ناصرعلي كه هميشه با عشق به موسيقي خوش بوده است براي تعليم تار پيش استادي در شيراز رفته است. در شيراز است كه در كنار آموزش تار، ناصرعلي عاشق ايرن ميشود. پدر ايرن ساعت فروش (جواهر فروش) است و كاسبي است مرفه. ناصرعلي ميخواهد با ايرن ازدواج كند ولي پدر ايرن مخالف است. او نميخواهد دامادش نوازنده باشد. "آن وقت جواب فاميل را چه بدهيم؟ آنها ميگويند دامادش مطرب است؟" ناصرعلي از غم عشق مينوازد و سرخورده و افسرده پيش خانواده اش در تهران برميگرد. به مرور ناصرعلي به خاطر مهارتش در نواختن تار بسيار محبوب و مشهور ميشود، در طي اين مدت، ناهيد از طريق خواهر ناصرعلي، مرتب از او باخبر بوده است و حالا كه ناصرعلي به تهران برگشته فرصتي است تا او را به بهانه هاي مختلف ببيند و مرتب نزديك و نزديك تر شود تا روزي كه به همسري ناصر علي دربيايد. اما امروز، روز 17 نوامبر 1958 ميبيند كه همه چيز از دست رفته است. ناهيد تار ناصرعلي را شكسته است و گويي با شكستن تار عشق و مهر محبت و بخشش براي هميشه از دل شكسته ي ناصرعلي گريخته است. 18 نوامبر 1958 ــ چهارمين روز، نحس ترين روز زندگي ناصرعلي است. او نه تنها شب قبل با همسرش دعوا كرده و نه تنها چهارمين روز