تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر همجوم آورده بودند - من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- (بوف کور)
وقتی از خانه ام بیرون می رفتم هوا عالی بود و جان می داد برای مردن. یک گل مارگریت زرد کف حیاط افتاده بود که آن را برداشتم و برای اینکه له نشود به کتم وصل کردم. هوا به شکل خوش آیندی بهاری و دلچسب بود، کتم را روی دستم انداخته بودم. حتا نمی دانستم هنوز خانه ای هم در کار است یا نه. پیاده و سواره بالاخره به آنجا رسیدم.
این همانی نبود که فکرش را می کردم. پس بار قبلی اشتباه کرده بودم؟ احتمالاً رفته بودم دم شماره چهل و هفت مکرر...؟ در بسته بود. طبعاً کد ورودی را نمی دانستم. از همان توی خیابان طبقه دوم، سمت راست را نگاه کردم. پنجره اش بسته بود و پرده اش افتاده؛ بقیه پنجره ها بسته بود و پرده ها افتاده. پرده ها همه توری سفید بود. پرده های توری ارزان برای این که توی خانه دیده نشود و در ضمن نور هم داشته باشی. فقط یک پنجره در طبقه دوم بود که برای جلوگیری از نور شدید، پرده حصیری هم داشت که آن را بالا زده بودند. همان پنجره؛ دو سه بطری آب را بیرون گذاشته بودند و یک کبوتر تنبل یا خسته بیحرکت مثل مجسمه آنجا نشسته بود.
در پاریس به خاطر رعایت زیبایی شهر، ساختمان ها همه پنج یا شش طبقه و هم قد است و معمولاً هیچ خانه ای را نمی کوبند تا از نو بسازند بلکه اسکلت ساختمان را حفظ می کنند و خانه را از درون بازسازی و تعمیر می کنند. در پاریس مرتب از دل زمین برج نمی روید، بناهای قدیمی را مدام مرمت و تعمیر می کنند. شهر تاریخ دارد. ساختمان را تعمیر کرده بودند و رنگ شیری روی دیوار بیرونی، ساختمان را تمیزتر از دیگر ساختمانها نشان می داد. پشت پرده های توری نازک انگار اکسیژن زندگی جاری بود. سمت چپ، پایین، توی کوچه یا خیابان فرعی شامیپونه، مغازه ای بسته بود، چیزی شبیه یک بنگاه معاملات ملکی در حال تعطیل و سمت راست ساختمان، کافه باری به نام اندولسی بود با شیشه های تیره و داخلش پر از سیاه پوست، همه در حال گفتگو و نوشیدن و دیدن مسابقه ای از تلویزیون.
در دابلین روز شانزده ژوئن را به نام لئوپولد بلوم شخصیت رمان اولیسس جویس نامگذاری کرده اند. در بلومز دی همگی راه می افتند و سرتاسر مسیر اولیس جویس را در دابلین با همان ریتم رمان طی می کنند و به همان کافه ای که او رفت و همان نوشیدنی که او سفارش داد و همان ساندویچی که بلوم خورد و خلاصه رمان را در واقعیت و به صورت جمعی بازسازی می کنند و یاد نویسنده اش را گرامی می دارند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
آیا روزی هم در ایران، مثلاً همین نوزدهم فروردین و یا مثل رمانش سیزده نوروز به نام روز بوف کور نامگذاری خواهد شد؟ روزی که همگی راه بیفتیم و در تهران مرکزی و کافه ها و مسیرهایی که هدایت می رفت راه برویم و مثلاً در کافه نادری و کافه فردوسی و ماسکوت و ... شربت آلبالو و یا آب زرشک و یا آب طالبی بنوشیم و جرعه جرعه بخوانیم. صبح از دم دانشکده هنرهای زیبا، جایی که روزی هدایت در آنجا کارمندی ساده بود شروع کنیم، از عصر در کافه ها بگردیم و آخر شب او را تا خیابان هدایت بدرقه کنیم و روزی را تا شب با یاد صادق خان طی کنیم؟
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
به پیاده روی مقابل رفتم تا بهتر سرک بکشم. طوطی هم نداشت که حرفش را تکرار کند: مرجان عشق تو منو کشت... مرجان عشق تو... عشق تو... نع. طوطی نداشت. دست از پا درازتر برگشتم. پنجره ها بسته بود. در ساختمان هم بسته بود. گل زرد را که حالا پژمرده شده بود به میله های در ساختمان گیر دادم. خودش می فهمد. امروز دیر رسیده بودم. دفعه بعد، سعی می کنم زودتر بیایم تا پیش از این که در را ببندد وارد ساختمان شوم و شیر گاز را ببندم. خودش می فهمد.
عکس بالا اتاق اولیس است در برج جویس. ایرلندی ها شاعران و نویسندگانشان را بسیار دوست دارند. شعر و ادبیات با زندگی شان جوش خورده است، در دابلین از کسی چیزی می پرسی و او در پاسخ به تو، شعری می خواند. جمله اش و پاسخش و موسیقی کلامش شاعرانه است. در طول تاریخ ایرلند، بیشتر شاعران و نویسندگانشان در دوره ای از زندگی خود، وادار به ترک کشور و رفتن به تبعید شده اند. شعر و تبعید و مقاومت و میهن پرستی ارکان اصلی روح ایرلندی را می سازد. ایرلندی ها شاعران و نویسندگان تبعیدی خود را بسیار گرامی می دارند. همه جا یا به نام شاعری است و یا به نام نویسنده ای. سر خیابان یا مجسمه ای شاعری است و یا در آنجا نوشته است فلان شاعر در اینجا می زیست. موزه ای برای نویسندگان دارند. از نویسندگان و شاعران خود، عکس و سند و نسخه های قدیمی کتابهایشان و یا دست نوشته هایشان را جمع کرده اند و در موزه ای به نام نویسندگان به معرض تماشا گذاشته اند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
سوار اتوبوس که می شوی تا در شهر چرخی بزنی، راننده اتوبوس همچنان که برایت شرح می دهد که چی به چی است، شعر مولی مولوی را هم برایت می خواند که در رمان مولوی بکت خوانده بودی و پشتوانه ی مردمی اش را نمی دانستی. جویس و بکت در تبعید زندگی کردند و فرهنگ عامه و روح مردم ایرلند را در درون نوشته هایشان بازسازی کردند و برای ابد جاودانه کردند. آیا هدایت به جمع آوری فرهنگ عامه نپرداخت؟ آیا هدایت روح ایرانی را با همه ی دردها و زخمهای تاریخی اش در رمانی کوچک برایمان تصویر نکرد؟
هنوز مجسمه مولی مولوی کنار خیابان است. نرسیده به ترینیتی کالج، که بسیاری از نویسندگان ایرلند از جمله بکت و جویس از آنجا فارغ التحصیل شدند، پیاده می شوی و به راه می افتی و همان طور که راه می روی در پیاده رو میخواره ها و ولگردها و پیرزنها و پیرمردهایی که شخصیتهای بکت را می ساختند می بینی و با دیدنشان تازه می فهمی همه اش راست بود. تنها حقیقتی که می ماند ادبیات است. پس جویس می ماند و بکت می ماند و هدایت می ماند و ادبیات می ماند و کتاب می ماند و نوشته ها مانند کلام الکن داش آکل از دهان طوطی، باز طوطی وار تکرار خواهند شد. مرجان عشق تو... عشق تو...
هوس بکت کرده ام. رمان مولوی را برمی دارم. الان در در دابلین هستم. کنار مجسمه زن فروشنده ی بازار روز، مولی مولوی به رویم می خندد و برایم آواز می خواند و من صدای ترا می شنوم که می گویی. مرجان عشق تو... عشق تو... عشق تو
__________________
منابع پیشنهادی: سایت صادق هدایت
کتاب صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، محمد علی کاتوزیان، مترجم: فیروزه مهاجر، طرح نو تهران، تابستان 1372 (اصل کتاب به انگلیسی است)/ کتاب ملاقات با هدایت از م. ف. فرزانه، در دو جلد (کتاب به فرانسه و فارسی منتشر شده است)/ مقاله "ادای دین" از پرویز داریوش / کتاب بر مزار هدایت از یوسف اسحاق پور ترجمه باقر پرهام. اصل کتاب به فرانسه است/ نامه های هدایت (از هر جا که شد)/ کتاب بوف کور، پنجاه سال بعد از مایکل هیلمن، چاپ آمریکا، این کتاب به زبان انگلیسی است.
مطب مرتبط :
امشب صادق هدایت خود را می کشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:25  توسط مهستی شاهرخی | 

اتاق اولیس در برج جیمز جویس در نزدیکی دابلین

نهم آوریل ممکن است برای خیلی ها هیچ معنایی نداشته باشد و روز خاصی نباشد ولی صادق هدایت در شب هشتم آوریل در خانه اش واقع در شماره سی و هفت مکرر خیابان شامپیونه در منطقه هیجدهم پاریس با گاز خودکشی کرد. در روز نهم آوریل، او دیگر این دنیا را ترک کرده بود.
امسال پنجاه و شش سال از خودکشی صادق هدایت می گذرد. در ذهن من، او هر روز خود را می کشد. نمی دانم چرا هر بار با یادآوری خودکشی دردناک و شریفش در روزی نزدیک به سیزده به در، دلتنگ و غمزده می شوم. بمیری و پول کفن و دفنت را هم توی پاکتی بگذاری روی میز تا خرجت بر گردن کسی نیفتد. خانه ای که هدایت در آن می زیست الان وجود ندارد. یک بار از روی آدرس تا آنجا رفتم حالا آنجا را خراب کرده اند و به جایش ساختمان دیگری است. امروز خیال ندارم تا گورستان پرلاشز و بالای گورش بروم، بلکه تا آخرین منزلگاه زندگیش میروم.
امروز اینجا عید پاک است . چرا سیزده به در و مرگ، هم در زندگیش و هم در رمانش "بوف کور" نقش اساسی دارند؟ چرا جشن بهار و طبیعت، در ذهن هدایت به مرگ و نیستی منتهی می شود؟ تمام عوامل نشان از این دارد که خودکشی اش با نقشه ای حساب شده و برنامه ریزی شده بوده است. همه ی کارهای ناتمامش را هم یا پاره کرده بود و یا سوزانده بود. آیا او این روز خاص را برای مردن انتخاب کرده بود؟ آیا نویسنده می تواند داستان مرگ خود را طراحی کند؟ آیا نویسنده قدرت این را دارد که نقطه ی پایانی بر اثر خود و زندگی خود بگذارد؟
امروز جشن و عید پاک است و هوا آفتابی و بهاری و عالی است. به عنوان ادای دین، امروز از هدایت میخوانم و به او و زندگیش فکر میکنم. روزی مانند امروز، بهار پشت پنجره ایستاده است ولی تو آنقدر از زندگی و جهان دلزده ای که به خانه می روی و در را بر روی بهار و زندگی می بندی و همه ی درزها و منفذهای در و پنجره را با پنبه پر می کنی و بعد پتویی بر روی زمین پهن می کنی و می روی لوله گاز را باز می کنی و می آیی روی زمین، روی پتو دراز می کشی تا خواب مرگ بیاید.
امشب جایی مهمانم. عصر می روم دیدن دوستی که قرار است روز دهم آوریل عملش کنند و معده و بخشی از روده اش را در بیاورند تا از سرطان زندگی مصمون بماند. شام امشب، شاید آخرین شامی باشد که مزمزه می کند. غذا! طعم زندگی! بدون معده و روده، زندگی چه مزه ای خواهد داشت؟ پیاده می روم، از خانه ام تا آنجا راهی نیست، یک ربع تا بیست دقیقه راه پیمایی و فکر کردن به اینکه هنوز و انگار همیشه در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند این دردهای باورنکردنی را جزو ... هدایت نه ادعای نوبل داشت و نه نوبل برد و نه نوبل مشکلش بود. هدایت نه مصاحبه کرد و نه اهل مصاحبه پردازی بود. تعداد نقدها و مطالبی که در مورد آثار هدایت در دوران زندگیش نوشته شده است بسیار معدود است و اصلاً تعداد مهم نیست. هدایت بزرگ بود و هدایت بزرگ است و نویسنده با بده بستان بزرگ نمی شود. هدایت در زندگیش نوشت و ترجمه کرد و تحقیق کرد و فرهنگ ساخت.
هدایت غنیمتی بود که در دنیای آلوده ی رجاله ها و حاجی آقاها و عوام دوام نیاورد و بالاخره از همان دنیای رجاله ها اول فاصله گرفت بعد گریخت و سرانجام خود را کشت.
عکس بالا به هدایت مربوط نیست بلکه اتاق جیمز جویس است در برج جویس در نزدیکی های دابلین. جویس در بیست و دو سالگی چند روزی در این برج با دوستانش ماند و این اقامت بر او تأثیر بسیار گذاشت، او بعدها "اولیسس" را نوشت. برج را بعدها، پس از مرگ جویس خریدند و بازسازی کردند و تبدیل به موزه ای برای جویس شد. بر اساس اشیاء به جای مانده از جویس و همچنین، باز، بر اساس توصیفات رمان "اولیسس" اتاق را در درون برج بازآفرینی کرده اند. این اتاقی است که جویس پیش از ترک دابلین در آن اقامت داشته است. عکس را پارسال گرفتم.

خانه ی هدایت نه نزدیک مونپارناس بود و نه به سن میشل نزدیک بود. شامپیونه، خیابانی معمولی در منطقه هیجدهم پاریس است. یک خیابان معمولی با مردم معمولی و ساختمانهای معمولی و در یک محله معمولی. یک خیابان افقی در شمال پاریس که از منطقه هفده و هیجدهم می گذرد. تا دیر نشده باید راه بیفتم و بروم دم خانه ی هدایت. باید کاری کنم که امشب خود را نکشد. باید لوله گاز را ببندم و باید خودم را به موقع برسانم. پیش از آنکه در را به روی دنیا ببندد. هوا خیلی بهاری است. آسمان بدجوری آفتابی است و برای مردن هنوز خیلی زود است. باید راه بیفتم.
مطلب مرتبط: صادق خان خانه نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط مهستی شاهرخی | 

در تعطیلات نوروزی در سایت ایرانیان هجویه ای از شاعری گمنام خواندم که باعث شد سئوالاتی بسیاری به ذهنم هجوم بیاورد. آیا "دو آخوند پلید" ادبیات است؟ آیا وقتی از مبارزه در راه آزادی بیان حرف می زنیم باید از چنین آثاری دفاع کنیم؟ آیا توانسته ایم مرزهای پورنوگرافی و اروتیسم و ادبیات را مشخص کنیم؟ آیا تعریف درستی از ادبیات داریم؟


در قطعه "دو آخوند پلید" که به ظاهر قطعه ای ضد آخوند است آنچه در وهله ی اول به نظرم رسید این بود که شاعر حتماً مردی است که فیلم پورنو زیاد دیده است و به سبک ایرج میرزا خواسته است شعری بسراید. تاریخ شعر درست است که مجهول است ولی به دوران جمهوری اسلامی و زمان فعلی نزدیک تر است تا سال 1340 و اما از لحاظ اندیشه، شعر عارف قزوینی بسیار عمیق تر و پیشروتر است تا این هجویه سطحی ضد آخوند. تا یادم رفته بنویسم که مخالفت با ارتجاع و مبارزه با سنتهای قرون وسطایی ما را در یک صف واحد قرار نمی دهد. شعری چنین سطحی و چنین مردسارانه که در ابتدای شعر، صحبت از قدرت آلت تناسلی مرد است و در انتهای شعر همان آلت تناسلی چون درفش کاویانی پرچم و راهنمای شاعر می گردد و اشاره ی کوته فکرانه ی شاعرانه به فروید برای حقانیت بخشیدن به منش و نگرش خود، شعر را پیش از آن که یک مبارزه روشنگرانه علیه ارتجاع تبدیل کند به یک فانتزی پورنوگرافیک مردانه تبدیل کرده است که در پایان پیروزی با آلت تناسلی افراشته ی مرد است. آلتی که به راه افتاده و اکنون می خواهد ملتی را به دنبال خود بکشد، در حالی که هیچ شناختی از ژرفای شهوت اقیانوس مانند زن ندارد، حفره ای که بی آن که آلتش همیشه افراشته باشد می تواند همه چیز را در درون زهدان مادرانه و مرموز خود محو کند.
مرد پرستی و آلت پرستی و ارادت بی پایان شاعر به آلت مذکر، نشانه ای واضح از گرایش همجنسگرایانه ی مرد به مرد است که فانتزی شاعر آن را به شکلی نمادین نشان می دهد. شاعر ابتدا خود را در موضع فرودست (زن از نظر ایشان) قرار می دهد تا شیخی مانند خنرزپنزری با کلمات شهوت آمیز او را تحریک جنسی و شهوانی کند! سپس این موجود بیگناه و عفیف در هنگام رابطه جنسی و حین جماع (بنابه درخواست شیخ و شاعر) در بالا و رو قرار می گیرد چون به گفته ی مردشیخ لذتش بیشتر است. در واقع در این پوزیسیون، شیخ و شاعر و مرد هر سه یکی هستند که از انجام عمل جنسی با مردی دیگر لذت بیشتری می برند و میل دارند در پوزیسیون فرودست مورد عمل جنسی توسط مرد دیگری قرار گیرند سپس باز شیخ انترگونه ی دیگری که از پشت پرده لخت بیرون می زند و یک عمل جنسی سه نفره صورت می گیرد که در آن زن و میلش محو می شود تا شیخ و شیخ دیگر از طریق شخص سوم به هم نزدیک تر شوند و بیشتر با هم درآمیزند.
نکته ی دیگر ارادت و انتخاب شاعر از نقطه ی حرکت تا پایان بر روی آلت مذکر است که از خود شیفته گی و آلت پرستی شاعر نشات گرفته است. چرا دارم اینها را می نویسم؟ چون می خواهم بگویم هر پورنوگرافی و یا هر ممنوعه نویسی ای لزوماً ادبیات نامیده نمی شود و آلیاژ ادبی این کارها بسیار کم است و بیشتر آن نوشتن ممنوعه ها و فانتزی هاست که مردم را به سوی این نوشته ها میکشاند. اشکال سانسور اینست که خشک و تر با هم می سوزند و ممکن است یک اثر خوب با یک چنین اشعاری همزمان مخفیانه دست به دست و به شکل زیر زمینی پخش شوند. در حالی که اگر فشار سانسور کمتر بود خواننده مجبور نبود تا ذهن و وقت خود را با چنین اشعاری بگذراند.
می دانید در جامعه ی آزادی مانند فرانسه، کسی که علاقه مند به خواندن چنین کارهایی باشد به سکس شاپ می رود و رمان و داستان و مجله اش را از آنجا می خرد و کسی که به دنبال ادبیات باشد به کتابفروشی معمولی و یا کتابفروشی ادبی می رود و اثر مورد پسند خود را پیدا می کند. ولی در جامعه ی بسته و پر از تابویی مانند ایران که شدت ممنوعیت ها همه چیز را زیر زمینی کرده است خواننده ی کنجکاو ناچار است هر چیز زیرزمینی را ببیند و بخواند و در نتیجه هیچ چیز سر جای خودش نیست.


ادبیات می تواند پورنو هم باشد ولی لزوماً هر پورنویی ادبیات نیست. ادبیات به زندگی برش عمقی می زند و غرض از نوشتن، نوشتن بیغوله های ذهن و جستجو و کشف در زندگی خصوصی فرد و جمع است. سکس بخشی از زندگی است همانطور که آلت تناسلی و یا به قول شهرنوش پارسی پور "اندام باروری" جزوی از بدن است ولی لزوماً همه ی بدن نیست. انسان گوش دارد، انسان چشم دارد. انسان بینی دارد. انسان قلب دارد و انسان سر هم دارد. درون سر، مغز هست که فکر می کند و در نهایت مغز است که بر همه ی اندامها حکم می راند. چشم می بیند، بینی بو می کشد، گوش می شنود، کنجکاو می شوی و نگاهش می کنی و قلبت به شماره می افتد و ناگهان می بینی که بدجوری دلت او را می خواهد. دلت می خواهد او را بین دستانت بگیری. شانه هایش را بفشاری و یا سر بر سینه اش بگذاری و با سر انگشتانت تنش را لمس کنی. پایین بسری و بالا بیایی و پنجه در موهایش فرو کنی و لبان نیمه باز و داغش را ببوسی و نفس گرمش را در پشت گوشهایت احساس کنی. چرا اینها را می نویسم؟ چون می خواهم بگویم انسان فقط یک آلت تناسلی و یا یک اندام باروری نیست. انسان بیش از اینهاست. انسان را تا این حد تحقیر نکنید. ادبیات راز شناختن انسان است و از این زاویه نمی توان زنی محجب و نجیب و مسلمان که به دیدار شیخ می رود تا مسایل دینی خود را بپرسد در اثر کلمات شیخ تحریک شده و به آکله ای تبدیل شود که مانند یک روسپی کارکشته به انواع پوزیسیونهای جماع با شیخ تن بدهد و حتا جیغ خفیفی هم از سر مخالفت با جفت گیری با بوزینگان سر ندهد. از آن طرف شیخ و یا آخوند و یا هر مرد دیگری می تواند هرزه و یا زن باره باشد ولی بعید به نظر می رسد که ناگهان شیخ به معلم و تعلیم دهنده ی اعمال جنسی تبدیل شود تا در پایان به یک سکس سه نفره برسند.


این ماجرا سوژه ای پورنو و زاییده فانتزی مردانه است که البته به نظرم شاعر به دلیل ارادت خود به آلت جنسی مذکر که برایش تبدیل به قبله ی عالم شده و بیش از هر چیز، به خاطر میل بسیار به همجنسگرایی از ذکر نام خود خودداری کرده است تا موانع و سانسورها و علتهای دیگر. بگذریم، نوشتن این آثار و رونق این گونه نوشته ها بیشتر بر اثر فشار ممنوعیت هاست، زمانی که آزادی باشد و مطالعه باشد و آموزش جنسی باشد و ادبیات بی سانسور وجود باشد و به راحتی در دسترس باشد هیچ خواننده ی سالمی به سراغ خواندن این چنین کارهایی نخواهد رفت. و باز زمانی که آزادی باشد هیچ خواننده ی سالمی مطالب خوب و خواندنی را در پی اشعاری از این قبیل رها نخواهد کرد. خیلی ساده تر بگویم پورنو به دنبال آلت جنسی می رود و ادبیات به دنبال کشف انسان.
از سوی دیگر خواننده ی هشیار به دنبال کشف و علل مسایل سیاسی و فرهنگی خود است و این نوشته فقط در حد عقده گشایی می تواند به او کمک کند، درست مانند دشنامی که از دهان بیرون می پرد تا شخص از لحاظ روانی عکس العملی از خود نشان داده باشد. عین همین کار را می شود با سران سیاسی و سلطنتی و یا رفقای چپ انجام داد. یک بار جای شیخ، یک فرمانده و یک مقام سلطنتی را بگذارید و یک بار دیگر یک شکنجه گر ساواک را و باز مرور کنید و یک بار هم یک رفیق افراطی چپ را بگذارید و ببینید چگونه او با همکاری رفیق دیگرش، جلو و عقب زن ایرانی را یکی می کنند و چگونه با همکاری همدیگر دهان زن را سرویس می کنند تا به وحدت مردانگی خود برسند و پرچم پیروزی حزب را برافرازند.
زن معمولاً در این نوع نوشته ها نقاب و وسیله ایست که ما را به پیروزی مردان معترف کند. راستی شما تا به حال چند زن عفیف و نجیب را شناخته اید که از شنیدن صدای آخوند و آداب جماع از دهانٍ او چنان از خود بیخود شده باشد و چنان حشری شده باشند که اختیار از کف بدهند و بلند شوند و جلوی آخوند لخت شوند؟ زن در این قطعه فقط وسیله ایست که شاعر مرد حرفهای خود را و به خصوص شاعر مرد زن نشناس حرفهای مردپسند خود را در دهان زن - ابژه جنسی گذاشته است. نکته ی جالب تر اینست که در این سناریو، زنی که حشری شد ما هیچ چیزی از نحوه ی ارضاء شدنش نمی شنویم! چرا؟ چون زن حشری شده است تا مرد را به لذت برساند نه اینکه خدای نکرده خودش به لذت برسد. زن پس از آنهمه اعمال جنسی و حتا سکس سه نفره، پاره و پوره و داغان است. دو مرد دمارش را درآورده اند چون از زمانی که دو مرد عریان به او به عنوان وسیله ای برای نزدیکی می رسند چنان در هم می پیچیند که زن له می شود.

بسیارند نویسندگانی و شاعرانی که از راه ممنوعیت ها گل می کنند و نام مخالف سانسور و سنت را بر خود می نهند، ولی امر نوشتن به هیچ وجه مرا چه به عنوان زن و چه به عنوان انسان، در کنار آنان و هم سنگر با ایشان قرار نمی دهد. راه ما از هم جداست آقای شاعر، شما آلت خود را پرچم آزادی و رهایی کنید و منی که معتقدم "خوشبختانه و یا بدبختانه دنیا به این سادگی ها هم نیست" چراغ در دست، روزها دور شهر به دنبال آدمی و شعر و شعور خواهم گشت. در این گردش چرخ نیلوفری، ذهن ما از هم جداست.
در نتیجه راه ما از هم جداست آقا.
پس بگرد تا بگردیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:45  توسط مهستی شاهرخی | 

زنان ايراني در روز جهاني زن در پاريس هنر و سياست را بهم آميختند. گزارش اين رويداد – هر چند اندکي دير- براي ثبت اين تجربه است.

متن کامل خبر مراسم روز زن در پاریس در روز آنلاین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:53  توسط مهستی شاهرخی | 

مصاحبه ی سیبا/ زینب/ زیبا با خبرنگار نقابدار مجله آرش، را با رنجٍ فراوان خواندم. چرا که مصاحبه کننده فردی  بسیار خشن است، آن قدر خشن که  در برابرش سیبا یا زینب و یا زیبا، بسیار واقعی تر و ملموس تر به نظر می رسد. پس در این رویارویی:  یک/ از یک طرف ما خبرنگاری داریم، مصاحبه کننده ای که حتا اسمش را هم نمی گذارد پای اعمالٍ خودش و بعد مثل یک بازجو، مثل آن مقامٍ امنیتی سالهای ساواک در تلویزیون...؟ راستی او را هنوز یادتان هست؟

دو/ در طرف دیگر، زنی که مبارز چپ سیاسی و سرموضع بوده است و پس از دستگیری زیر شکنجه ی دچارٍ روان پریشی شده است و شکسته است و بریده است و تواب شده است و سالهایی زینب بوده است و از زندانیان دیگر بازجویی می کرده است و روحش کشته شده است و از او فقط لاشه ای به جا مانده است، لاشه ای که شاید دیگر تفاله ای از انسان بیش نیست. در زندان او نام زینب را برگزیده بوده و  کتاب بر سر توی سلولها می گشته تا زندانیان دیگر را ارشاد کند و به گفته ی خودش دو تن از دوستانش را لو داده است. بعد زینب با حاجی داوود (با شکنجه گر خود) دوست می شود و حتا پس از آزادی به دیدار حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است! او حلقه ی ازدواجٍ شوهرٍ اعدامی اش را به دفترٍ امام یا دفترٍ خامنه ای بخشیده تا خرجٍ جبهه ها کنند. بعد رفته دفترٍ جانبازان تا با مرد ٍمومنی ازدواج کند. عاشق می شود و عاشق یک مرد مومن زن و بجه دار و بالاخره با او ازدواج می کند و ... در هامبورگ به سفارت، نامه نوشته و به دفتر خامنه ای در ایران و حالا این اعجوبه که اخیراً شاعر هم شده و دم از آزادی عشق و آزادی جنسی می زند  با تاپ و شلوارک رفته  سمینار زنان همجنسگرا و دگرجنسگرای ایرانی تا خودی بنماید.

مصاحبه کننده تا هامبورگ رفته است تا با یک ضبط صوت با یک چنین زنی مصاحبه کند!!!  مصاحبه کننده ناشناس بدون ارائه ی هیچ دلیلی خود را سخنگوی چپٍ ایران معرفی می کند و می خواهد از او اعتراف بگیرد که تواب بوده است و تواب بودن گناه است و تواب بودن بد است و تواب باید از ایشان؟ طلب بخشایش کند و به گناهش اعتراف کند!!! برخوردی به این شکل نه از لحاظٍ حرفه ای قابل قبول است و نه از لحاظٍ سیاسی. افرادی مانند سیبا/ زینب/ زیبا  و اصولاً اشخاصی شکنجه شده، موجوداتٍ پیچیده ای هستند که نمی توان به سادگی و با سهل انگاری از کنارشان گذشت. درکٍ این افراد بسیار مشکل است چون تمرینات بسیار برای پاسخ گویی در موقع بازجویی و داشتنٍ صبر و تحمل در زیر شکنجه از آنها موجوداتی می سازد که هر بار پیش از حرف زدن هزار بار و از هزار زاویه فکر و کلماتٍ خود را سنجیده اند و تازه به شکلی به دام بازجو افتاده اند و بریده اند و حالا قرار نیست در برابرٍ یک ضبط صوت از پا در بیایند و از نو توبه کنند. اصولاً در دایره ی بسته ی بازجو و متهم و مصاحبه گری که بیشتر نقشٍ بازجوی دنیای گفتگوی تمدنها را بازی می کند درکٍ افراد مشکل است. ولی همین مصاحبه به شکلی نمادین چهره ای از واقعیتٍ سیاسی های ایرانی را به ما ارائه می دهد که کم کم به آن خواهیم پرداخت و موردٍ بررسی قرار خواهیم داد.

 

پیش از این در "تابوت های نامریی" سعی کردم بایکوت و سانسور و فشار و شکنجه ی جسمی و روحی را چه از سوی شکنجه گر و چه از سوی جامعه ای مستبد و بیمار مورد بررسی قرار بدهم. خبرها و مطالب و موضع گیریهای سیبا و گردهمایی زنان در هانور در سایت بیداران منعکس شده است. سیبا کمونیست سابق و یا زینب تواب سابق، این زنی که در سال 1998  در آلمان ساکن شده است، امروز او تبدیل به زیبا شده و از عشق آزاد حرف می زند و به نوشتن روی آورده است! این زن برای خودش پدیده ی پیچیده و نابی است که به تنهایی خوراک چند سال یک گروه روانشناسی و تراپی را فراهم می کند.

نوشته ی حاضر تلاشی است برای بررسی این گونه شخصیتها. برای نشان دادنٍ دریافتی که از آنها دارم و باز برای بیانٍ موقعیتهایی که در این ماجرا می بینیم از داستانها و فیلمهایی که به یاد دارم استفاده کرده ام تا ابعادی از این چهره ها را بگشایم. رابطه و برخورد سیبا/ زینب/ زیبا با حاجی داوود مرا به یاد داستانی از رومان گاری می اندازد. به نظر رومان گاری آنچه بین ظالم و مظلوم می گذرد هیچ چیز تازه ای نیست و شکنجه گر و شکنجه شونده همیشه "کهن ترین داستان جهان"را به وجود آورده اند.

کهن ترین داستان جهان

 

رومان گاری داستانی دارد که در آن رابطه زندانی و شکنجه گر را به خوبی نشان می دهد و نشان می دهد تا چه حد زجر و شکنجه ی زندانی می تواند روانٍ زندانی را پریشان و بیمار و سوءظنی کند و ترس از شکنجه گر در درون او تا چه حد عمیق و بی مرز است.

در داستان "کهن ترین داستان جهان" از رومن گاری، پانزده سال است که جنگ دوم جهانی به پایان رسیده و ما در بولیوی هستیم. شوننبام، خیاط یهودی که یکی از سی هزار بازمانده ی شهر لوپاز در لهستان است، پس از آزادی از ارودگاه نازی ها به بولیوی آمده است و دکان خیاطی پاریسی خود را برای سرخپوستان به راه انداخته است. او اکنون در میان لاماها و کوه ها و سرخپوستان، خود را در امنیت می بیند. روزی شوننبام به یکی از  خیاطان آشنای یهودی که در ارودگاه اسرای یهودی بوده است برمی خورد و او را می شناسد ولی او از بیخ حاشا می کند.

ــ خودتی، می‌گویم خودتی!

گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:

ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.

سرانجام شوننبام او را با خود به خانه می برد و پس از مداوا، در خیاطخانه به کار خیاطی مشغولش می کند.

 گلوکمن بدبین است و سوء ظن دارد، او هیچ چیز را باور ندارد و مثل دایی جان ناپلئون که همه چیز را توطئه و کار انگلیس ها می دانست، او هم، همه چیز را ظاهری و حقه ی نازیها و گشتاپو می داند.

با لکنت زبان گفت:

ــ مرا لو ندهی؟

ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟

 از دید گلوکمن، همه اش کشک است! همه اش کلک است!

ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت داریم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!

گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:

ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!

...

ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست!

...

ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همة آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند... فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همة ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا... من آن‌ها را می‌شناسم.

....

پس از مدتی شوننبام به گلوکمن مشکوک می شود جون رفتارش کمی تغییر کرده است و به نظر شاد می آید و باز به نظر می رسد که دارد چیزی را از او پنهان می کند. پس به ناچار شوننبام روزی گلوکمن را تعقیب می کند و می بیند که گویا هر روز عصر گلوکمن سبدی غذا را مخفیانه  برای شولتز که در زیرزمینی پنهان است می برد. ولی مگر دیوانه شده؟

این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهندة خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد

دردناک ترین لحظه ی داستان، زمانی است که هنگام خروج گلوکمن از زیرزمین، او را مورد سئوال قرار می دهد.

ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟

برچهره مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:

ــ قول داده است که دفعة دیگر با من مهربان‌تر باشد!

پاسخ گلوکمن کوبنده ولی واقعی است. برای آن دو بازی تمام نشده است. هر دو در نفش های خود هستند. گلوکمن در نقش یهودی سرگردان و شولتز در نقش شکنجه گر نازی. بازی سادو/مازو (دیگر آزاری/ خودآزاری) را پایانی نیست.

به داستان سیبا برمی گردیم،

سیبا برای همیشه زینب شده است تا زنده بماند. سیبا زینب شده است تا از شکنجه ها و کتکهای حاجی داوود در امان بماند. زینب نمی خواهد کتک بخورد. زینب دیگر طاقتٍ به تابوت رفتن و در سکوت نشستن را ندارد. زینب مسلمان صفر کیلومتری شده است که سعی می کند حاجی داوود را بفهد و به دل او راه برود. زینب برای بقای خود و زنده ماندن، حاجی داوود جزوی از روانش می شود. در درونٍ زینب، حاجی داوودی زندگی می کند که سعی می کند بفهمد و مسلمان هم باشد و مسلمان هم بماند. زینب مانند گلوکمن، پس از آزادی از زندان (با گل و شیرینی) به دیدن حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است چون فکر می کند که این دوران موقتی است و زینب تحت هر شرایطی، می خواهد در دوران آزادی زنده بماند. او می پندارد که این آزادی اش هم جزو نقشه است و همه اش کشک است و معلوم نیست بعدش چه بشود و در هر حال اینها هستند که ماندنی اند. زینب به حاجی داوود اعلام می کند که او را بخشیده است تا به او بفهماند که در فکرٍ انتقام گیری نیست و حاجی داوود بایست به او همچنان اعتماد کند. زینب به هر قیمتی، حتا به قیمت بخشش، می خواهد زنده بماند. آیا این همان مکر پرمعنی و ژرفای آن صدای وحشتزده ی از پشت قرون نیست؟ آیا زینب حاجی داوود را می بخشد تا دفعه ی بعد حاجی داوود او را کمتر اذیت کند و با او مهربانتر باشد؟

 

یک پدیده یا  مجموعه ای چند شخصیتی در یک قالب

سیبا/ زینب/ زیبا مرا به یاد فیلمی با بازی سالی فیلد می اندازد. اسم فیلم "سیبا" نبود بلکه "سیبل" بود. داستان این فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده بود. سالی فیلد در آن فیلم نقش یک دختر روان پریش را بازی می کرد که در وجودش شخصیت های فراوانی زندگی می کنند.   

دختر، توسط مادرش در دوران کودکی تنبیه می شده و ظهورٍ دومین شخصیتش از زمانی است که مادرش او را توی زیر زمین یا انباری تاریکٍ خانه حبس کرده است. دومین شخصیت دختر، قوی تر است و آمده تا اولی را از تنهایی برهاند. تنبیه و حبس شدنٍ دخترک در انباری، شما را یادٍ شکنجه و ساعتها در سکوت در جعبه ها، و بی حرکت ماندن تابوت های حاجی داوود نمی اندازد؟ سیبل که نام دخترک است بر اثر آزاری که در کودکی ( از جانبٍ مادرٍ خود) متحمل شده است در کل دارای شانزده شخصیت متفاوت است. سالی فیلد در این فیلم بازی درخشانی ارائه داد و فیلم به بارها دیدن می ارزد. فیلم در صحنه های تراپی سیبل و بازگشتهای او به گذشته و به دورانٍ کودکی و ظهورٍ شخصیت های مختلفش در زمانٍ حال تشکیل شده بود و سیبل با کمکٍ روانشناس خود می خواست به اعماقٍ روحٍ خود فرو برود تا ریشه های این شخصیت های متلاشی و گوناگون را پیدا کند. شانزده شخصیت که همه شان هم واقعی اند و همه شان هم حقٍ زندگی دارند و همگی در  یک جسم همایش می کنند. سیبا/ زینب/ زیبا که فقط سه شخصیت است!!!

راستی دیدید که سیبا/ زینب/ زیبا در طول مصاحبه مدام تغییر شخصیت می دهد و رنگ عوض می کند؟

 

آدم، آدم است و آدم تغییر می کند

 

ماجرای "آدم آدم است" برتولت برشت را به یاد دارید؟ گالی گی، یک هالوی بی آزار است که یک روز از زنش خداحافظی می کند و برای خرید ماهی به شهر می رود. در شهر، مأموران سربازگیری هیتلر گرفتارش می کنند و او را به جنگ می برند. در جبهه، این هالوی ساده تبدیل به موجودٍ بیرحم و خشنی می شود که دیگر انسان نیست بلکه فقط یک ماشینٍ جنگی است. بنابه تحلیلٍ برشت، انسان در یک سیستمٍ توتالیتر تغییر می کند و فردیتٍ خود را از دست می دهد. ولی تحلیلٍ برشتی از تغییر کردنٍ انسان، با تغییراتی که  در سیبا/ زینب/ زیبا می بینیم تفاوت دارد و به گونه ای دیگر است. 

به هر حال، سیبا/ زینب/ زیبا زن باهوشی است و تخیل فوق العاده ای دارد. سیبا در طول مدتٍ بایکوت بودن و سپس در دورانٍ توی تابوت نشستن با نیروی تخیلٍ خود زنده می ماند. سیبا در تنهایی محض، در کنجٍ زندان، در میانٍ تابوت موفق می شود با نیروی تخیلٍ خود، و بر اساس داده ها و شنیده ها، شخصیتٍ زینب را خلق کند. زینب که از دلٍ سکوت زندان متولد شده زبانٍ زندان را می داند و تمام پسوردها را بلد است. زینب ظاهر می شود تا سیبا را از تنهایی مرگ بار نجات بدهد و از او حمایت کند. ظهورٍ زینب، نوعی رازٍ بقاست. سیبا پس از چهار ماه در تابوت نشستن، برای همیشه "خداحافظی" می کند و می رود. سیبا در تابوت دفن می شود. از این به بعد دورانٍ زندگی زینب است و دورانٍ دخترانٍ زینب. رازٍ بقا در یک جامعه توتالیتر، به مصداقٍ آن ضرب المثلٍ معروف است که می گوید: "خواهی نشوی رسوا/ همرنگ جماعت شو". دورانٍ زینب است و دخترانٍ زینب و زینب خلق می شود تا با جمع همنوایی کند و راهٍ جمع پیروز شده را ادامه بدهد. زینب مسلمان است و "صفر کیلومتر" ! زینب تازه متولد شده است و زینب کافر نیست و کافر نشده است. زینب مسلمان متولد شده است تا سیبای کافر را از شکنجه (که گاهی بدتر از مرگ است) برهاند. شکنجه، به شکلی کشتن روحٍ زندانی است. سیبا در واقع مرده است و کالبدش را به زینب بخشیده تا بماند و از او دفاع کند و احتمالاً از چپی که او را بایکوت کرده بود و بر او سخت می گرفت نیز انتقام بگیرد.

زینب در دورانٍ آزادی اش هم چنان زینب باقی می ماند تا زمانی که به اروپا می آید و در آلمان، زینب تبدیل به زیبای امروزی می شود. زینب نمی تواند با چادر و مقنعه و کتاب بر سر، راحت در آلمان بچرخد. اینجا زنی  جوان هم هست که می خواهد زنده بماند تا زندگی کند و مزه ی عشقٍ آزاد را بچشد. زینب می میرد تا زیبای امروزی ظاهر شود و با تاپ و شلوارک و صندل در وسط زمستان به کنفرانسٍ زنانٍ ایرانی در هانور برود و اعلام موجودیت کند. او هنوز زنده است، ولی به چه قیمتی؟ به غیر از افراد بیرونی، او تقریباً در قتلٍ بخش هایی از شخصیتٍ خود نیز مقصر است. زینب در زندان و زیر شکنجه سیبا را کشت تا بتواند ظاهر بشود و حالا زیباست که زینب را کشته است تا در آلمان زن زیبای امروزی متولد بشود.

تجاوز یعنی چه؟

 

وقتی زینب/ زیبا اظهار می کند که در زندان مورد تجاوز نگرفته است و یا با شکنجه گرش رابطه ای عرفانی داشته است نمی توان سطحی و به سادگی از این جملات عبور کرد. زبان برای زندانی و زندانبان و اصولاً در جمهوری اسلامی، آن کاربردٍ سابق و معمولی موجودٍ در فرهنگٍ لغات را ندارد. زبان، بارٍ معنوی خود را از دست داده است و از آن یک پوسته ی ظاهری و دروغین باقی مانده است. از بسیاری از کلمات، معنازدایی شده است و در کنارش بسیاری از کلمات، کاملاً بی معنا شده است. در بسیاری از موارد  بسیاری از کلمات را دوباره معناگذاری کرده اند و خلاصه ما الان داریم دوران شیرین جمهوری مهرورزی را طی می کنیم دیگر. و تازه این وضعیتٍ افراد معمولی است حالا وضعیتٍ زندان و زندانیان و فشارٍ سانسور زبانی و نبودٍ امکانٍ بیانی آنان را در نظر بگیرید! باید اصطلاحاتٍ توابها را شناخت و اصطلاحات و عباراتٍ اوین و بایست اصطلاحاتٍ رایج بینٍ ارشاد شدگان را دریافت. الان در ایران دولتٍ "مهرورزی" دارد بر مردم حکومت می کند. لاجوردی به "زندان اوین" می گفت "دانشگاه". بایست دید از زبانٍ افرادی مانند حاجی داوود و لاجوردی و حتا سیبا/ زینب/ زیبا که توسط آنها ارشاد شده است و دین و روش و زبان و کدهای رایجٍ بین آنان را برای بقا دریافته است، تجاوز چیست و چه معنا و چه کلمه ای دارد. و این که  آنها برای "تجاوز" چه کلمه ای را جایگزین کرده اند؟

سالها پیش از یکی از دوستانم که در آن سالها زندانی سیاسی بوده است، در موردٍ تجاوز به زندانیان پرسیدم. دوستم می گفت که شخصاً خودش چیزی نشنیده و ندیده است ولی از زبانٍ یکی زنانی که پیش از قزل حصار، در  تبریز زندانی بوده است شنیده است که چون در اسلام، اعدامٍ دخترٍ باکره نهی شده است، پس پیش از اعدام، در تبریز، از دختران باکره  ازاله بکارت می شده است. به این شکل که در شبٍ اعدامٍ دخترٍ زندانی را به عقدٍ پاسداری درمی آورده اند و از دختر ازاله ی بکارت می شده است تا فردا بشود اعدامش کرد. و در برابر سئوال من که از کجا فهمیده اند و چه کسی توانسته این خبر را به بیرون از زندان منتقل کند، دوستم گفت چون خانواده ی دخترٍ اعدامی همراه با وسایلٍ دخترشان، یک شاخه نبات (مهریه دختر اعدامی) دریافت کرده اند. البته اینها همه نقل قول است و تازه نقل قولٍ غیر مستقیم است! متأسفانه آن دوستم دیگر زنده نیست تا فجایعٍ احتمالی دیگری را برایمان نقل کند. البته سیبا/ زینب/ زیبا در نوشته هایش از "مهریه شاخه نبات و نمک" حرف می زند و وقتی در قطعه ای از همسرانش حرف می زند به آن ""آری" پر دروغ و با واهمه"  نیز اشاره می کند. اینها را نوشتم تا بگویم کلمات، در این نوع موارد و تحتٍ این نوع شرایط بی معنا شده اند. "ازاله ی بکارت!" تازه سیبا/ زینب/ زیبا باکره هم نبوده است و زنٍ شوهردار و بعدش بیوه ی کافری  بوده که در چنگشانٍ اسیر گشته است.

نکته دیگر این است که حرف زدن درباره ی تجاوز بسیار سخت است. معمولاً زنانی که مطمئن هستند که مورد تجاوز قرار گرفته اند و مطمئناً هم مورد تجاوز قرار گرفته اند، زنانی که مطمئن هستند یک پای رابطه ی جنسی نبوده اند  و مانند جزیی از شکنجه، تجاوز را متحمل شده اند به سخن می آیند و با شجاعت حرف می زنند. اشرف دهقانی از تجاوز در زندانٍ شاه نوشته است، رویا طلوعی نیز از تجاوزی که در زندان متحمل شده است حرف می زند ولی هستند کسانی که سکوت کرده اند و با آنکه برفٍ پیری بر سر و مویشان نشسته حتا پس از مرگٍ حسینی شکنجه گر ساواک هنوز لب به سخن نگشوده اند و در خود این توان را نمی بینند که آن عملٍ شنیع و وحشیانه را افشا کنند. در کشوری مانند ایران، برای یک زنٍ چریک بسیار دردناک و مایه سرشکستگی است که اقرار کند در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است. شرمٍ زنٍ بودن مانعشان است. حالا فرزند دارند و نوه دارند و عروس دارند و چطوری توی چشمٍ آنها نگاه کنند و چطوری پس از این همه سال توی آئینه نگاه کنند؟ و جامعه چطور به آنها نگاه خواهد کرد؟ دردناک است! نه؟

البته در مورد تجاوز به زنان در زندانهای جمهوری اسلامی یادم می می آید که پس از همایش سه روزه ی بنیاد پژوهشهای زنان در سال 1997 در شهرک کرتیه پاریس، مصاحبه ی مفصلی با برخی از زنانٍ زندانی مورد تجاوز قرار گرفته، در روزنامه کیهان چاپ لندن چاپ شد. در آن مصاحبه از نحوه تجاوز با باتوم یا باتوم میخ دار و یا از سقف آویزان کردن و با باتوم میخ دار رحمٍ آنان را مورد تجاوز قرار دادن و یا بهره برداری جنسی از زندانیانٍ زن توسط پاسداران در زندان حرف زده بودند. حالا چگونه دخترٍ خوش بر و رو و بلایی مانند سیبا/ زینب/ زیبا که تصادفاً با حاجی داوود دوست هم بوده در یک چنین اوضاعی بی خطر در رفته...؟ نمی دانم. البته همه چیز امکان پذیر است ولی در این گونه موارد، به همه چیز باید شک کرد و  بایست آهسته آهسته و با دقت مسایل و شرایط را سنجید و مورد پژوهش قرار داد. پدیده ای مانند سیبا/ زینب/ زیبا، بررسی عمیق تر و تخصصی تری را می طلبد تا بهتر بفهمیم بر افراد پیچیده ای مانند آنان چه گذشته است.

 

یک انتخاب: زندگی یا مرگ؟

 

نمی دانم فیلم انتخابٍ سوفی را به یاد دارید یا نه؟  انتخابٍ سوفی بر اساس رمانٍ تکان دهنده ویلیام استیرون ساخته شده بود و میریل استریپ نقش سوفی را بازی می کرد. سوفی یک زن یهودی لهستانی است که گرچه ادعا می کند مسیحی شده و صلیب به گردن انداخته است ولی توسط  گشتاپو دستگیر می شود و به همرا دو فرزندش به آشویتز فرستاده می شود. سوفی تن به هر خفتی می دهد تا زنده بماند و بچه هایش را زنده نگه دارد. افسری که از او حمایت می کند به سوفی می گوید فقط بیست و چهار ساعت مهلت دارد تا بین دو فرزندش یکی را انتخاب کند. نمی توان هر دو را زنده نگه داشت. یکی قرار است بماند و دیگری قرار است راهی اتاقٍ گاز شود. سوفی مجبور است انتخاب کند و سوفی تصمیم می گیرد پسرش را نجات بدهد. پسر بعدها در اثر بیماری در آشویتز می میرد و سوفی و انتخابٍ بیهوده اش و دردٍ رنج نامفهومی که بر اثرٍ دورانٍ آشویتز  با او مانده است تا ابد او را در دنیایی دوزخی نگه می دارد. زخمٍ آشویتز را نمی شود معالجه کرد. آشویتز، پایانٍ جهان بوده است و سوفی در واقع هیچ حقی برای انتخاب نداشته است. همه محکوم اند تا در دوزخٍ آشویتز زندگی کنند و یا بمیرند. آشویتز، در روانٍ سوفی به موجودیت خود ادامه می دهد، تا وقتی آشویتز وجود دارد هیچکس حقٍ انتخاب و یا حقٍ خوشبخت بودن را ندارد. آشویتز و یا زندان و یا شکنجه یعنی مرگی دایمی برای زندانی شکنجه شده.

از انتخابٍ سوفی حرف زدم چون سیبا/ زینب/ زیبا چند بار ادعا می کند که در زندان انتخاب کرده است. او ادعا می کند که به این نتیجه رسیده است که "زینب بودن" را انتخاب کند. انتخابٍ زینب بودن، چیزی از نوعٍ  انتخابٍ سوفی است. در آن شرایط جهنمی ناعادلانه، حقٍ انتخابی وجود ندارد. توانایی و یا ناتوانی روحی فرد؟- که هیچکس نمی تواند میزانٍ آن را قضاوت کند و به فرد بستگی دارد، سرنوشت ساز است. فردی افراطی مانند سیبا که در هر کجا باشد بسیار جاه طلب است و نیاز دارد تا خود را مطرح کند و در هر موردی هم دوست دارد تا ته قضیه پیش برود و حتا اگر تواب هم شد گلٍ سرسبدٍ حاجی داوود بشود، کسی مانند او نمی تواند باور کند که بریده است و شکسته است و هیچ انتخابی در کار نبوده است و آن شرایط به همراه انعطافات و پیچیدگی های روحی خودش در تابوتٍ حاجی داوود، از او، از سیبای سابق، "زینب" مسلمان را ساخته است. استدلال های او را که می خوانی یاد بحثهای دور دانشگاه می افتی که طرف بعضی اوقات برای این که خود را از تنگ و تا نیندازد از خودش حاضرجوابی نشان می داد و یا شیرین زبانی می کرد. جالب توجه اینست که سیبا دلایل مسلمان شدن و تواب شدن را جزوی از پروسه تکاملی بشر می داند.

اگر تواب شدن جزوی از پروسه تکاملی بشر است پس بایست گفت که انسان از انتر به وجود آمد و نهایت راه ها رسیدن به همان انتر شدن است و به ساز این و آن رقصیدن دیگر، مگرنه؟ و در حال حاضر بایست جلد پنجم را،"چگونه انسان حیوان شد" را هم نوشت و گذاشت کنارٍ چهار جلد کتاب چگونه انسان غول شد، مگرنه؟"

 

قربانی و جلاد

 

جلاد و قربانی، زندانبان و زندانی، قاتل و مقتول، شکنجه گر و شکنجه شونده مکملٍ یکدیگرند. تا یکی قربانی نشود آن دیگری جلاد نمی شود. تا زندانی وجود نداشته باشد زندانبانی وجود نخواهد داشت. تا کسی به قتل نرسد آن دیگری قاتل نخواهد شد. یکی سادیسم دارد و آن دیگری با خودآزاری زنده مانده است. هر دو بیمار اند و یا هر دو بیمارانٍ جامعه ای ناسالم و خشن اند. بایست هر دو را معالجه کرد و بایست روانٍ هر دو را شکافت تا به ریشه ی درد پی برد. لاکی و پونزو در نمایشنامه در انتظار گودو اثر ساموئل بکت به شکلی نمادین این ارتباطٍ ناگسستنی را منعکس می سازند. تا برده ای وجود نداشته باشد اربابی وجود نخواهد داشت. این زوج سادو/ مازو، برای رومان گاری، "کهن ترین داستان جهان"  اند. بیماری این دو، بیماری عمیق و کهنٍ بشریت است. الان همه را در ذهن ندارم ولی یادم می آید لیلییانا کاوانی در فیلمی که در تهران با نام "نگهبان شب" به روی صحنه آمد به جنبه ی جنسی و بیمارگونه و سادیک شکنجه گرٍ مرد و  میل به خودآزاری در شکنجه شده ای که زن است پرداخته بود و برای نشان دادن این نیمه ی تاریکٍ و پنهانٍ بشریت، زمانٍ داستان را، هنگام سلطه ی فاشیسم در آلمان قرار داده بود و این رابطه ی بیمارگونه را نیز در قالب ماجرایی بین ماکس، یک افسر اس اس با لوچیا زنی یهودی ارائه داده بود.

البته فیلم با دیدار تصادفی این دو تن، در سالهای پس از جنگ شروع می شد و این رابطه به همراه همه ی پیچیدگی های بیمارگونه اش، توسط کارگردان "آنسوی نیک و بد" نشان داده می شد. کششی دو جانبه، آن دو را به سوی هم می کشاند و در هم می آمیزد. یک نوع حسٍ جنسی وحشیانه و یک بازی مخاطره آمیزٍ لذت بخش که فصل مشترک هر دو را می سازد و برای سومی قابلٍ درک نیست. مرد، ماکس در حالی که زن، لوچیا را دوست دارد ولی شکنجه گر او نیز هست و حتا پایانٍ جنگ نتوانسته بر این رابطه، نقطه ی پایانی بگذارد. هیچکس این رابطه بیمارگونه و این کشش وحشیانه بین ایندو را نمی فهمد. هیچکس! و مگر ما خواهیم فهمید که دقیقاً بین زینب و حاجی داوود چه گذشته است و چرا حتا در دوران پس از زندان، باز این دو  به سوی هم کشیده  شده اند؟

یک زن و یک مرد، مردٍ شکنجه گر و زنٍ زندانی، مردٍ مسلمان و زنٍ کافر، اینها خطوط اصلی رابطه ی بین این دو را مشخص می کند.  پیش از رسیدن به این دو،  یادآور می شوم که در جامعه ی شرقی پدر - مردسالاری مانند ایران، اساسٍ رابطه ی مرد و زن به صورتٍ  مردٍ فاعل و زنٍ مفعول و یا سلطه ی مراد و اطاعتٍ محض از جانبٍ مرید استوار است. مگر نه اینکه در افکارٍ عامه، اعتقاد بر این است که برای بقای زندگی مشترک همیشه باید یکی سنگٍ زیرین آسیاب باشد و یا بایست یکی "من" باشد و دیگری "نیم من"؟ و معمولاً در جامعه ی مرد سالار ایران، مردان سنگٍ بالای آسیاب و تماماً "من" هستند و زنان، موجودٍ دستٍ دومی که برای آسایش و لذتٍ مرد آفریده شده است و حتا قانوناً نیم بهای مرد می ارزد و نیمی از ارث به او تعلق می گیرد و شهادتش در مقایسه با مرد، نیمه موثق است. این شرایطٍ زنٍ آزادٍ ایرانی در ایرانٍ کنونی است. در چنین شرایطی است که خشونتٍ جنسی، جزوی از زندگی می شود. در این شرایط است که مردان، صدایشان را کلفت تر و بم تر از اندازه ی طبیعی نشان خواهند داد و باز بیش از حد لازم بالا خواهند برد تا ضعیفه بودن و حقیر بودن موجودی مانند زن را به اثبات برسانند. سادیسم و مازوخیسم در افرادٍ و شخصیتهای رشد یافته در چنین جامعه ای بی نهایت رشد کرده است، در رابطه های عادی به یاد بیاورید که می گویند "گربه را باید دمٍٍ حجله کشت!" که در واقع کشتنٍ گربه هم نمادی از به زیرٍ پا کشیدن و به خاک رساندن و مغلوب نمودنٍ زن است و ضرب المثل های شیرین پارسی پر است از این افکارٍ خشونت آمیز و مردسارانه و غیر انسانی و شکنجه گرانه! حالا شما شرایطٍ زندان را در نظر بگیرید و ببینید که همه چیز دال بر سلطه ی مرد است و اطاعتٍ زن اسیر و زندانی و صد البته که شکنجه هم جزوی از زندگی است.

چرا اینها را نوشتم؟ چون فکر می کنم اظهاراتٍ سیبا/ زینب/ زیبا از داشتن رابطه ی دوستانه و عرفانی با حاجی داوود شکنجه گرش ارتباطی پیچیده و قابل بررسی است.

سیبا/ زینب از رابطه عرفانی خود با حاجی داوود حرف می زند. و راستی رابطه عرفانی بینٍ مراد و مرید چیست؟ حکایات شبلی و جنید را به یاد می آورید؟ مرید بایست از تمام شخصیت و منیتٍ خود بگذرد تا به مرحله ای برسد که لیاقتٍ دوستی با مراد را پیدا کند. خواسته های مراد معمولاً غیرمنطقی و بی دلیل و شکنجه اور و تحقیر آمیز است تا از فردی که مرید او شده است سلبٍ هویت کند. اطاعت و بی شخصیتی محض است که موجودی به نامٍ مرید را می سازد، مریدی که تمام فردیت اش محو شده است و از منیتٍ هیچ نشانی ندارد. نوشته های سیبا/ زینب/ زیبا نیز گاهی نشان از این محو شدنٍ شخصیت می دهد. مثلاً آنجا که می گوید که شاش و گه را دوست دارد و برایش با سر و دست فرقی ندارد و همه نعمتٍ خداست، حرفهایش بازتابی از خودآزاری و احتمالاً شکنجه های درونٍ زندان است. از کجا معلوم که در زندان واقعاً او را واداری به گه خوری نکرده باشند و یا گه به خوردش نداده باشند و یا از کجا معلوم که پاسداران به او نشاشیده باشند و...؟ اینها البته شبیهٍ مراحلٍ عرفانی است که در موردٍ دراویش و عرفای بزرگ هم اعمال می شده است و این را کسی برای شما می نویسد که از دروایش و عرفا و روش های آنان برای از بین بردنٍ منیتٍ فرد، داستانها شنیده است.  خلاصه کنم رابطه سادو/ مازو جزوی از طریقت است و اساس رابطه ی بینٍ مراد و مرید را می سازد.

در جامعه ی پدر - مرد سالاری مانند ایران، اصلٍ روابطٍ افراد بر سلطه ی استبداد و خشونت استوار شده است. خشنونت جسمی و جنسی و یا خشنونتٍ سرد و آمرانه. در هر حال، خشونت، خشونت است. صدای مسلطٍ پدر، تنها صدایی است که غالباً در خانواده ی ایرانی شنیده می شود، مونولوگٍ سیاسی و یا فرمانٍ رهبر، تنها معیارٍ معتبر و تصمیم گیرنده است. هنوز صدای دگراندیشان شنیده نمی شود، هنوز صدای دگراندیشان در نطفه خفه می شود. در ایران هنوز دیالوگ به وجود نیامده است. تا چند صدایی شدن و رسیدن به دموکراسی و با شکبیایی به حرفٍ دگراندیشان گوش فرا دادن، چند قرن فاصله داریم؟ در فضایی چنین قرون وسطایی، ما در محیطی سادو/ مازو (دگر آزاری/ خودآزاری) بزرگ می شویم و بیماری سادو/ مازو بخشی و یا اصلی طبیعی از زندگی روزمره ی افرادٍ آزاد است. پسر، از کودکی طوری تربیت می شود که خشن باشد و زور بگوید و زیر بارٍ حرفٍ هیچ زنی نرود. دختر، از بچگی طوری تربیت می شود که همه چیز را با صبوری تحمل کند و به روی خود نیاورد. این طوری است که این در، سالها بر روی یک پاشنه می گردد و هیچ چیز عوض نمی شود.

امید که از این روزهای سیاه، نویسندگان، آثاری مانند تفنگ های ننه کارار و یا ترس و نکبت رایش سوم برتولت برشت خلق کنند تا همچون سندی معتبر برای آیندگان بماند.

 

سبکی تحمل ناپذیر هستی

 

میلان کوندرا نویسنده چک در سبکی تحمل ناپذیر هستی از میزانٍ سرسپردگی فرد نسبتٍ به حزبٍ سیاسی و یا مرامٍ خویش و از دورانٍ همکاری خود با حزب سوسیالیستی کشورش که وابسته به شوروی و چیزی شبیه حزب توده در ایران بود، تحلیلٍ جالب و عمیقی دارد. سبکی تحمل ناپذیر هستی  برای اولین بار (به فرانسه و در تبعید) در فرانسه چاپ رسید.

کوندرا در  سبکیٍ تحملٍ ناپذیٍر هستی  ارتباطٍ فرد با حزب را، با اسطوره ی اودیپ مقایسه می کند. او به اعمالٍ اودیپ اشاره می کند، نادانسته پدرٍ خود را کشتن و باز نادانسته با مادرٍ خویش همبستر شدن. میلان کوندرا از این اسطوره برداشتٍ نوینی دارد. او می گوید: "همه ی ما  چنان سرسپرده ی حزب شده بودیم که به دستور ٍحزبٍ پدر خود را کشتیم و باز به دستورٍ حزب با مادرٍ خود خوابیدیم و وقتی دیدیم دارند قدرت را در دست می گیرند و فقط حزب است که به روی کار می آید و از آن همه آرمان و امید جز سرسپردگی برده وار چیزی  از ما نمی خواهد به گناهٍ خویش پی بردیم ولی دیگر دیر بود و بایست کشور را ترک می کردیم ..." (این کلمات نه مالٍ کوندراست و نه مالٍ مترجمش. با کمال شرمندگی کتاب را در دست ندارم و از عصاره اش که سالهاست در ذهنم رسوب کرده است استفاده کرده ام. هسته ی اصلی رمانٍ را اندیشه ای تشکیل می داد که دکتر (قهرمانٍ رمان) در مقاله اش نوشته است و همین باعثٍ بیکار شدن و رفتنش به تبعید می شود.) در رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی، دیالکتیک سبکسری و شوخ طبعی و از سوی دیگر سختگیری و جدیت، از طریق نمایش دادن زندگی یک زوج جوان، توماس (دکتر جراح) و ترزا (پیشخدمت کافه) با همه ی تناقض ها و تضادهایش در دورانٍ اشغالٍ پراگ توسطٍ قوای شوروی نشان داده می شود. در سبکی تحمل ناپذیر هستی راحت طلب و سهل انگار می شویم چون زندگی سخت است و تحمل ناپذیر است دیگر! از یک قطب به سوی قطبٍ دیگر رفتن، همه ی رمان میلان کوندرا در بین سبکی و تحمل ناپذیری زندگی شناور است. میلان کوندرا به لغزشها اشاره می کند. بین این و آن، چون این یکی تحمل ناپذیر است پس با سبکسری به سوی آن دیگری می رویم و همیشه افراطی عمل کنیم.

اگر پذیرفته باشیم که همه چیز نسبی است پس هیچ قاطعیتی وجود ندارد. وقتی سبکی تحمل ناپذیر هستی را خوانده باشی و برای انسان ارزش قائل باشی دیگر نمی توانی قاطعیتٍ پوکٍ  خبرنگارٍ بی نام و نشان و مجهولٍ آرش را بپذیری.

 

دن کیشوت و روسپیان

 

دن کیشوت سلحشوری است به سبک پهلوانان و قهرمانان اسطوره ای و بر اثر مطالعات تئوریک به سوی جهان می آید تا دنیای بهتری بسازد. او به جنگ آسیاب های بادی می رود. البته خودش پیر است و اسبش مردنی است و محبوبه اش یک روسپی. آیا ما همگی در سالهای انقلاب مانند دن کیشوت عمل نکردیم؟ دن کیشوت در نبردی با شوالیه آئینه ها شکست می خورد، چرا؟ زخمٍ تو از آئینه است و از وحشتٍ دیدنٍ واقعیتٍ خویش در رویارویی با آئینه ها.

پس اکنون آئینه ای در برابرت می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم

دن کیشوت اثر سروانتس اسپانیایی، را اولین رمان تاریخ بشریت دانسته اند. ارزشٍ و اهمیتٍ دن کیشوت به نثٍر آن نیست بلکه  آنچه به دن کیشوت ارزش و اعتبار می بخشد اینست که این رمان گامی به سوی تجدد و ترقیخواهی است. خیال ورود به بحثهای تکنیکی را ندارم بلکه فقط به نگاهٍ نویسنده و به جهانبینی سروانتس می پردازم. نگاه و جهان بینی نویسنده در چهار قرن پیش بی نهایت مدرن است و مهمترین نکته ای که در این نگاهٍ مدرن نویسنده وجود دارد واژگون کردن ارزشهای سنتی است. نگاهٍ سروانتس به مسئله ی زن بی نهایت مدرن است، او به جای شاهزاده خانم پرده نشینٍ قرون وسطایی (یعنی همان زن اثیری) زنی روسپی (زنی زمینی و دست یافتنی)  را به عنوان محبوبه انتخاب می کند و همه ی ارزشهای انسانی را که از این زن دریغ شده است به او باز می گرداند. سروانتس با چشمانٍ خود به خوبی می بیند که از زن به عنوان شیئی و از تنش وسیله ای برای عیش و ابژه ی جنسی استفاده می شود و نیروی کارش در جهتٍ غذا دادن به مردانٍ کاروانسراست. او زنی را که زندگی حیوانی به او تحمیل شده است از نو ارزش گذاری می کند و او را در جایگاهٍ انسانی خود می نشاند. دن کیشوت چهارصد سال پیش چاپ شد. ارزش بخشیدن به انسان، به شیوه ی انسانی ایی که سروانتس انتخاب کرده است در چهار صد سال پیش تفکری آشوبگرانه است.

وقتی چهار قرن بعد می بینیم که برخی از نویسندگان و یا افراد سیاسی که ادعای روشنفکری و تغییرٍ جهان را دارند پس از سالها زیستن در اروپای آزاد هنوز در کنه وجودٍ خویش زن همچون را سوراخی برای دفع اسپرم می بینند، از خود می پرسیم مگر ما در کجای جهان به دنیا آمده بودیم و مگر گناهٍ ما چیست که هرگز نمی گذارند ارزشهای انسانی خود را پس بگیریم و در جایگاهٍ انسانی خود بنشینیم؟ فجیع تر وقتی است که خبرنگاری در وسطٍ چیزی به نامٍ مصاحبه به عنوانٍ انتقاد از نحوه ی لباس پوشیدنٍ زنی انتقاد کند. پس تکلیفٍ ارزشهای انسانی چه می شود؟ و ما در کجای جهان ایستاده ایم؟ و مرزهای آزادی افراد در کجاست؟

 

مکافشه ی روح و تفتیش عقاید

 

بخش های کودکی سیبا بر ما پوشیده است ولی این دختر جوان دانشجوی پزشکی که شش سال فعال سیاسی چپ بوده دستگیر می شود. سیبا شوهر هم دارد و شوهرش هم سیاسی است و فراری. به "خائن بودن ولو دادن دیگران" از جانب شوهر را می توان با تردید نگریست ولی در هر حال پس از دو سال و نیم زندانی بودن، یک سال نیم موردٍ بایکوتٍ رفقا قرار می گیرد و پس از آن حاجی داوود او را توی تابوت می گذارد و سیبا باز هم تا چهار ماه دوام می آورد ولی در پایان چهارمین ماه سیبا می برد یا می میرد و ناگهان از دل سیبای کمونیستی که "خدا" را در کلمه "خداحافظی" نمی پسندد و رد می کند، زینبٍ مسلمان متولد می شود.

پیش از دوره کمونیست بودن سیبا را نمی دانیم ولی با آنچه از تربیت گروه های استالینی ایرانی سراغ داریم مکاشفه ی فرد تا اعماقٍ وجود از جانبٍ گروه سیاسی اش در ایران امری رایج است. گروه های سیاسی ایران همان روشهای صادره از سوی جمهوری شوراها را به کار می بردند. پرس و جو توسط کمیته مرکزی و پاسخگویی با اتهامات رفقا و احتمالاً عزل و تصویه که در مورد گروه های خشن و مخفی عاقبتش چیزی جز ترور و یا اعدام های انقلابی درون گروهی نبود. الگویمان کمیته مرکزی و سر به نسیت کردن تروتسکی بود. هنوز هم برخی از رفقا از شنیدن نامٍ تروتسکی مانند شنیدن نام فردی جنایتکار پیشانی شان پر از چین می شود و رگهای گردنشان برافروخته!

من هرگز عضو گروهی نبوده ام ولی یادم هست که در دوران دبیرستان و دانشگاه تهران، تشنه ی دانستن بودم و همه چیز را می خواندم و چون دسترسی به اطلاعات برای داشتن یک حداقلی از  آگاهی سیاسی، تقریباً غیرممکن بود از طریق دوستی، هر چه به دستم می رسید می خواندم. فکر مبارزه ی مسلحانه برای فردی مانند من، ایده ای سنگین و باورنکردنی بود. یادم هست روزی همان دوست که شانس آوردم و با او ازدواج نکردم برایم پرسشنامه ای آورد که مثل سئوالات کنکور چهار جوابی بود. سئوالاتی مانند این که آیا به خدا اعتقاد دارید؟ آیا در تنهایی به نیرویی قوی که بر همه چیز مسلط باشد فکر می کنید؟ آیا به زندگی پس از مرگ معتقدید؟ به نظر شما آیا انسان روح دارد؟ روح خودتان را تعریف کنید و... چیزهایی از این قبیل، درست مانند دانشجویی که به عنوان اعتراض ورقه امتحانی را سفید می گذارد، یادم هست به سئوالات پاسخ ندادم و کاغذها را سفید برگرداندم.

 

یا رومی روم یا زنگی زنگ؟

 

در سیبا/ زینب/ زیبا همه چیز با شدت جریان دارد و همه تجربه ها با شدت نقش می بندد. سیبا یک چپ افراطی بوده که تبدیل به مسلمان افراطی و حالا تبدیل به آزادی طلبی از نوع آزادی جنسی طلب و فردی ضدٍ اخلاقٍ جامعه و یا یک زنٍ یاغی اجتماعی در آمده است. 

ما همگی ما ملت افراط و تفریط هستیم. همیشه بین دو قطب نیکی و بدی در نوسانیم و حدٍ وسط را نمی شناسیم. اندیشه و زبان و شعارها و رفتارها و کردارهایمان مملو از همین دوگانگی فرهنگی است. دو فرشته با بالهایمان نشسته اند تا از ما حمایت کنند و یک اهریمن در درونمان می غرد و می جوشد، نیکی و بدی در درونٍ ما می پلکد و ما مدام با خویش در جدالیم و در برون، زندگی مانند صفحه ی شطرنجی است و ما سیاستمدارانه و با تدبیر و هوشمندی سعی می کنیم مهره های سفید و یا سیاهٍ خود را پیش برانیم تا بازی را ببریم. برای همین است که قرنها می گذرد و ما بین این و آن سرگردانیم و راه به جایی نمی بریم و به بازی شطرنج مشغولیم تا زمان بگذرد. بنابه تعریف غربی ها، روانٍ انسانٍ سالم مجموعه ای از رنگها و پیچیدگ