![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
سخنرانی مهستی شاهرخی در مورد "سنگسار" را در اینجا بشنوید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:0 توسط مهستی شاهرخی |
|
حالا از "شبان نیکو" و "شالی به درازای جاده ابریشم" پرم، اما این سطور تنها حسم نسبت به کتاب است . در سراسر کتاب با زنانی مواجه بودم تنها و خسته از سنت و از غربت. زنان تنهایی که مثل خزه سنگ، به اولین مردی که موج؛ آنها را رسانده می چسبند و همه چیز را در طبق اخلاص می بخشند و باز آنچه می یابند، ته مانده دست خورده دیگران است که با حقارت، و هر بار با روشی دیگر به آنها داده می شود، تا آخرین ته مانده قدرت و غرور را نیز از آنان بگیرد و زنان تسلیم، قانع و سر به راه را در ته مطبخ؛ اسیر خیالی دور کند که به مرور جز افسردگی، حقارت و نازیبایی ازآنها چیزی به جا نمی گذارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:36 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
نوشتم "آقای وثوقی" چون شما را هیچ نمی شناسم و نوشتم "بهروز عزیز" چون از وقتی یادم می آید ترا می شناسم. درست یک وجب بودم و رفته بودم سینما و تو بزرگترین و قوی ترین آدم دنیا بودی. تمام عرض و طول پرده را فتح کرده بودی و گسترده بودی خود را بر پهنه ی بیکران سینما. همه ی عضلات سر و صورت و دست و شانه هایت را می شناسم. نگاهت را می شناسم پرش ریز زیر چشمهایت را می شناسم. دستهایت! نحوه ی کبریت کشیدنت! صدایت؟ صدا؟ صدا صدای خودت بود و در ذهنم حک شده است. چشم بسته ترا از صدایت هم می شناسم. ترا بهتر از پدرم و بیشتر از هر مردی در زندگیم، از همان اول می شناسم و بارها و بارها دیده ام. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:55 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
"زندگیم درست مانند یک ساعت شنی شده. لحظه هایش تک تک فرو می ریزد و جمع می شود تا شب از راه برسد. شبها باید این ساعت شنی را وارونه کرد تا بتوان زمان را اندازه گرفت. آن وقت دوباره از نو فرو می ریزد، در تاریکی خودش، ذره ذره، لحظه لحظه، انگار تعادلی بین این خوابها و کابوسها و سفرهای شبانه روحم پیدا شده که دیگر نمی توانم بدون آنها روزم را ادامه بدهم. انگار یک زنذگی دوگانه پیدا کرده ام، درست مثل خودم!" برگرفته از داستان "ساعت شنی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:29 توسط مهستی شاهرخی |
|
"ساعت شنی" را شانزده سال پیش نوشتم و تاکنون به فارسی منتشر نشده است. ترجمه انگلیسی آن توسط خانم شعله وطن آبادی و محمد مهدی خرمی در مجموعه داستانی از نویسندگان درباره مهاجرت در کتاب "دریایی دیگر، ساحلی دیگر"در آمریکا منتشر شده است. در جلسه شب جمعه 24 اوت در مرکز صلح لندن بخش هایی از داستان "ساعت شنی" را به فارسی خواندم و جنیفر لانگر همان بخش ها به انگلیسی برای تماشاگران خواند. ____________________
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:9 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|


ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter