![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
سعید عزیزم سلام، فردای روزی که رابرت تیت، نماینده گاردین از ایران اخراج شد مطلبی در گاردین یکشنبه درباره ادبیات ایران نوشته بودی و ترجمه فارسی مقاله ات در رادیو فردا منعکس شده بود. "بهار ادبیات ایران به پایان رسیده است؟" را در گویا نیوز دیدم و خواندم و اگر این نامه را برایت می نویسم برای ذکر چند نکته اساسی است: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 18:46 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
در تعطیلات نوروزی در سایت ایرانیان هجویه ای از شاعری گمنام خواندم که باعث شد سئوالاتی بسیاری به ذهنم هجوم بیاورد. آیا "دو آخوند پلید" ادبیات است؟ آیا وقتی از مبارزه در راه آزادی بیان حرف می زنیم باید از چنین آثاری دفاع کنیم؟ آیا توانسته ایم مرزهای پورنوگرافی و اروتیسم و ادبیات را مشخص کنیم؟ آیا تعریف درستی از ادبیات داریم؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:45 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
مصاحبه ی سیبا/ زینب/ زیبا با خبرنگار نقابدار مجله آرش، را با رنجٍ فراوان خواندم. چرا که مصاحبه کننده فردی بسیار خشن است، آن قدر خشن که در برابرش سیبا یا زینب و یا زیبا، بسیار واقعی تر و ملموس تر به نظر می رسد. پس در این رویارویی: یک/ از یک طرف ما خبرنگاری داریم، مصاحبه کننده ای که حتا اسمش را هم نمی گذارد پای اعمالٍ خودش و بعد مثل یک بازجو، مثل آن مقامٍ امنیتی سالهای ساواک در تلویزیون...؟ راستی او را هنوز یادتان هست؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:58 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ماجراي شكنجه دادن يا جعبه های يا تابوت ها را اولين بار در كتاب "حقيقت ساده" م. رها (منيره برادران) خوانده بودم و برايم گنگ و مبهم بود و باز در كتاب سودابه اردوان "يادنگاره هاي زندان" در اين باره خواندم، بخشي از اين ابهامات از بين رفت ولي باز نكاتي برايم گنگ ماند و هيچ يادم نيست كجا و چطوري تصويري در ذهنم نقش بست "تصوير سياه سفيد زني خفته و پيچيده شده در ملافه يا كفن و يا چادر كه فقط صورتش پيداست و چشمانش بسته اش. زني را درون تابوتي خوابانده اند و هيچ معلوم نيست كه خفته است يا كه مرده است و دور پيكرش و تابوتش پيچك هائي روئيده است. پيچك ها زنده اند و شاداب و ميل به رشد و پهناور شدن دارند." اين تصوير، طرحي با مداد سياه بر روي كاغذي كهنه و فرسوده بود كه مرتب جلوي چشمانم ميامد. كار و گرفتاري مجالم نميداد كه نگاهي دوباره به طرح هاي كتاب سودابه اردوان بياندازم و دوباره اين عكس را ببينم. يك بار پس از مدتها فرصت كردم و كتاب را با حوصله از اول تا آخرش ورق زدم و اين تصوير را نديدم. پس كجا ديده بودمش؟ و چطور؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:49 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
داستان اسب چوبين ترويا را شنيده ايد؟ ترويا شهري در آسياي صغير بود كه مدت ده سال توسط سپاه يوناني ها محاصره شده بود تا اينكه با حيله ي آگاممنون، سپاهيان يوناني اسب چوبي بزرگي ساختند و بخشي از قواي خود را به داخل اسب چوبي فرستادند و اسب چوبي را در برابر دروازه ي شهر ترويا قرار دادند و بخش ديگر نيروهاي خود را پنهان كردند و سربازان شهر ترويا به خيال اينكه جنگ پايان يافته است و قواي دشمن تسليم شده است و اسب چوبي هديه اي از جانب آنهاست دروازه هاي شهر را گشودند و اسب چوبي را با خود به درون شهر بردند و شادي كردند و نوشيدند و به دور اسب چوبي رقصيدند تا اينكه از مستي و مي و خستگي بيهوش شدند و در آن وقت بود كه اسب چوبي به تكان درآمد و شكم و پاها و دستهايش مانند دري باز شد و از پشتش سپاهيان يوناني بيرون آمدند و دروازه هاي شهر ترويا را گشودند و نيمي ديگر از قواي خود را كه در بيرون شهر، گوش به زنگ مانده بود به كمك خواندند و همگي با هم، همه ي سربازان ترويايي مست و مدهوش و خفته را كشتند و سر بريدند و شهر ترويا را پس از ده سال محاصره، با اين حيله تصرف كردند.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:35 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ما ایرانیان فرزندان سانسور هستیم. ما سانسور را با خود حمل می کنیم. ما ایرانیان سانسور را مانند قانون قبیله بر خود و بر دیگری تحمیل می کنیم. الان از ایران حرف نمی زنم، چون در مهاجرت، دولت و جامعه ی غرب به ما کاری ندارد و هیچ قانونی بر چاپ کتاب و یا بر مطبوعات ایرانیان نظارت ندارد. اینجا از لحاظ قانونی و در برابر سانسور دولتی، ایرانیان از هفت دولت آزادند ولی این روی خوب سکه است؛ آن روی بد سکه این است که ما قانون استبداد و قانون قبایل و اخلاقیات و سلایق شخصی خود را در بین جامعه ی ایرانیان مهاجر اعمال می کنیم. بنابر این، اینجا کمی بهتر از آنجاست یعنی چماق سانسور دولتی بر سرمان نیست بلکه چماق و چاقو و دسته بندی ها و باندهای ادبی و مافیای پشت صحنه ای است که در این شرایط بر مطبوعات و نشر خارج از کشور حکمرانی می کند. دسته بندی های سیاسی - که درست است ادبی نیست، ولی تعیین کننده است - را نیز فراموش نکنیم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:4 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
زبان فارسی نه مذکر دارد و نه مونث و نه خنثی ولی انگار بیش از هر زبان دیگری پر است از نشانه ها و علائم سکسی. چون ایرانی جماعت موجودی است سکسی و سکس دوست و سکس اندیش، همه ی حرفها را هم سکسی می شنود حتا اگر شما منظورتان این نبوده است. ایرانیان معمولاً هر چیزی را حمل بر عمل جنسی و یا نام بردن آلات تناسلی می کنند. حتا همین کلمه "چیز"، که یک انگلیسی را به یاد "پنیر" می اندازد، برای ایرانیان یادآور آلات تناسلی است. تقصیر خودشان نیست چون ایران کشوری است که در آن مسایل و روابط جنسی را بیان نمی کنند بلکه در سکوت و خفقان مطلق انجام می دهند و در همان سکوت مرگبار هیچکس حق ندارد که ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:1 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
نمی خواهم خیالتان را ناراحت کنم ولی ناچارم از همین اولش به شما اطلاع بدهم که شما برای نوشتن با سه مرحله از سانسور روبرو خواهید شد
یک - سانسور پیش از نوشتن دو - سانسور در هنگام نوشتن سه - بالاخره سانسور پس از نوشتن سانسور ریشه ها و عوامل بسیار گوناگون و پیچیده و عمیقی دارد که گاهی نادانسته شما ممکن است خود را هم سانسور بکنید. ما فعلا به دولت ها کاری نداریم چون دولت ها از دل ملت ها و فرهنگها زاده می شوند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:58 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
هر وقت از لحاظ سیاسی اوضاع ما ایرانیان قمر در عقرب میشود عده ای از مردمان همیشه در صحنه، از آنهایی که میخواهند حرفهایی بزنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و حتما هم چیزی گفته باشند که اسمشان از یاد نرود ولی منافعشان هم به خطر نیفتد، تلاشی عظیم در جهت اعتلای زبان فارسی را آغاز می کنند. این ادیبان توی این هرج و مرج به شیوه ی نگارش فارسی می پردازند. این پارسی نویسان به سازماندهی سیستم غلط ننویسی و حتما درست بنویسی می پردازند و خلاصه میشوند یک ملالغتی درست و حسابی. این بدترین نوع سانسور است. یعنی آفتابه لگن هفت دست و شام و ناهار هیچی! یعنی هنر پاکیزه نویسی و زیبا نویسی بدون محتوا! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:55 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
به بهانه ي سيصد و پنجاهمين سالگي بناي بي نظير تاج محل
فراخواني براي شركت در مراسم به خاك سپاري سنتها ________________________ همه اش بهانه است. نوشتن را ميگويم، نوشتن برايم مثل نفس كشيدن است و نفس كشيدن بهانه اي ست براي زنده ماندن. اصلا نوشتن تنها بهانه است. زنده ماندن هم بهانه است. پس مينويسم، اين بار، چاپ اينترنتي "سنگي بر گوري"، آن هم بيست و چند سال پس از مرگ جلال آل احمد و بيست و چند سال پس از چاپ شتابزده اي كه بدون مجوز قانوني و كتبي بود، باز برايم بهانه اي شد تا مطلبي را كه نزديك به بيست و چند سال پيش درباره ي اين كتاب نوشته بودم پيدا كنم و دستي به سر و رويش بكشم و با افزودن نكاتي به عنوان پيشگفتار، سرانجام پس از سالها به چاپ برسانم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم دی 1382ساعت 16:58 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|
پرونده مه 68

تجاوز در زندان

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

سفرنامه ها

طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)

تئاتری ها: مجموعه مقاله

ادبی ها: مجموعه مقاله

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


رمان صبح نهان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

زنان در آئینه ی سینمای ایران

شالی به درازای جاده ی ابریشم

آسمان نادور است

شبان نیکو

Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED