![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
کامیل کلودل (۱۹۴۳-۱۸۶۴)
نمایشگاه بینظیری از آثار مجسمهسازی کامیل کلودل در موزه خصوصی مارموتان- مونه تا پایان ماه مارس برقرار بود . کامیل کلودل در دورهای مجسمه ساز شد که زنان را به گلدوزی بیشتر تشویق میکردند و مجسمهسازی کاری مردانه بود. کامیل و برادرش پل و خواهرشان لوییز از همان کودکی به کارهای هنری علاقمند بودند و سرانجام نیز هر سه هنرمند شدند. پل کلودل نویسنده شد و لوییز آهنگساز و کامیل مجسمهساز. کامیل هفده ساله بود که ساکن پاریس شدند و او توانست وارد آکادمی کولاروسی و شاگرد آلفرد بوشر بشود تا در آنجا مجسمهسازی را به صورت حرفهای یاد بگیرد. بیست ساله بود که شاگرد اگوست رودن شد و از او بسیار آموخت؛ عاشق استادش شد و سپس معشوقه اش. رودن استعداد شگفتانگیز و شور و شوریدگی بیپایان کامیل را کشف میکند و از او میخواهد که در آتلیهاش با او همکاری داشته باشد. "در جهنم" حاصل این دوران است. کامیل و رودن در مدت پانزده سالی که با هم بودند بر آثار هم دیگر تأثیر بسیاری گذاشتند که این تأثیر به هیچ وجه از هم قابل تفکیک نیست. ویژگی کار کامیل کلودل در نگاه زنانه و اروتیسم و شور عاشقانه و شوریدگی شاعرانه و مرگبار اوست. کامیل آثار بسیاری خلق کرد ولی هنر حرفهای کامیل در سایهی شهرت رودن و عشقاش به او قرار گرفت و مجالی ار آن خود نیافت. کامیل از رابطهی عاشقانه مرگ بارش با رودن رنج می برد چون رودن نمیخواست از "رز بوره" (زنی که بعدها با او ازدواج کرد) جدا شود. سرانجام کامیل کلودل، اگوست رودن را ترک میکند و گوشهء عزلت برمیگزیند. با رفتن برادرش پل به آمریکا، کامیل تنهاتر میشود ولی هم چنان به خلق آثار بینظیر خود مشغول است. پس از مرگ پدرش، کامیل بسیار تنها میشود و آثار جنون در او ظاهر میگردد. کامیل کلودل که دچار جنون شده بود سرانجام بنابه درخواست خانوادهاش در آسایشگاه بیماران روانی بستری میشود. دورهی جنون کامیل کلودل و اقامتش در آسایشگاه بیست و شش سال طول کشید. در دوران جنگ جهانی او را به آسایشگاه شهر زادگاهاش منتقل کردند و در همان جاست که چند سال بعد مرد. از زندگی کامیل کلودل فیلمی با بازی ایزابل آجانی و ژرار دو پاردیو ساخته است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
شارلوت پرییان (1999-1903) یکی از مهمترین آرشیتکتهای قرن بیستم فرانسه است. شارلوت زادگاهش دامنهی کوه آلپ بود و سلامت نفس و سادگی مردم کوه پایه را داشت. او با خود این سادگی و سلامت را به جهان معماری مدرن آورد. او از 1927 با آتلیه کوربوزیه همکاری داشت و در پروژه احداث خانههای جمع و جور با او مشارکت داشت. شارلوت در کنار جنبش سوسیالیستی زمان خود گام برمیداشت و در سال 1936 در نمایشگاهی "چهرهی بینوای پاریس" را با عکس - مونتاز به نمایش گذاشت. از ویِژگی های کار شارلوت طراحی خانه های کوچک و راحت در حداقل فضای ممکن است. بنابر محاسبهي او برای مسکن هر فردی 14 متر مربع مساحت کافی است در نتیجه به طرح خانه های کوچک جمع و جور با پنجره های بزرگ و دلباز و نورگیر و کمدها و قفسههایی با کشوهای بسیار برای جمعآوری اثاثیه پرداخت. استفاده از فلز و استیل و چوب برای مبلمان داخلی نیز از ویِژگیهای طراحی مبلمان داخلی شارلوت پرییان است. شارلوت شرایط زندگی کارگران را می دانست و مردم عادی و تنگدستی و فقر زندگی دانشجویی را میشناخت و این شناخت را در طراحیهایش به کار گرفت و در نتیجه در خلال سالیان طراحی خوابگاه دانشجویی و خوابگاه کارگران و اقامتگاه بیخانمانها و مهد کودکها و بالاخره خوابگاهی برای ایستگاه اسکی را به عهده گرفت. شارلوت پرییان پس از سفری که به ژاپن داشت دیگر بیشتر از بامبو و حصیر و ننو برای طراحی مبلمان داخلی منزل استفاده می کرد. راحتی و سادگی و گرمای کانون خانواده و آسایش تن و روان در حداقل جا در طراحی های او نقش اساسی داشت. از ویژگیهای طراحی ساختمان شارلوت پرییان تغییر دادن مکان آشپزخانه است. شارلوت به عنوان یک زن این را خوب می دانست که جای زن در کنج مطبخ و در گوشهی خانه نیست و به همین دلیل آشپزخانه را به عنوان مکان دلبازی که کانون خوردن و نوشیدن و جمع شدن همگی اهالی خانه است در قلب خانه جای داد. یکی از آخرین کارهای شارلوت پرییان طراحی ایستگاه اسکی آرک در دامنهی آلپ است و آخرین کارش طراحی چایخانهی خانهی ژاپن برای یونسکو در پاریس بود که هر دو کار نمایانگر سلامت نفس و همنوایی تجدد و معنویت روحی اوست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:34 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
خبر ناگهاني و هولناكي بود: "فردا مراسم يادبودي براي هنرمند نقاش، شهره فيض جو . . ." ناباورانه لحظاتي در كنار راديو مبهوت ماندم. بي اختيار شهره را مجسم ميكردم، خفته در جامه اي از حرير و ابريشم ميان تابوتي با روكش مخمل سياه. سيه فام و دلربا، در قابي از اطلسي ها، تورها و نوارهاي سياه. سياه. چرا كه سياهي، خانه سايه ها و تاريكي ها و مرگ بود. سياهي رنگ كابوس هايمان بود. رنگ ترس هايمان. رنگ مهيب خواب مرگ.
شهره در سال 1334 در تهران به دنيا آمده بود. دختري بلند قد و درشت اندام بود. قبل از من وارد دانشكده هنرهاي زيبا شده بود. از بيست سالگي به بعد هم كم و بيش ساكن پاريس شده بود. در چند سال اخير، از لحاظ هنري، بسياري "توليد" كرده بود و سالهاي پربار و موفقي را ميگذراند. و حالا ناگهان مرده بود. شهره را در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شناختم. بهار 58 بود. شهره دوست دوستانم بود. شهره را دورا دور توسط دوستان مشترك ميشناختم. چهره اي لطيف و سوزان مثل خاكستر بر گل ذغال، صميمي، پركار، پر از طنزهاي ظريف و هشيارانه، تلخ، چهره اي غريب و ناآشنا. هرگز نفهميدم چرا، ولي در همان سالها پيوند كوتاه مدتي هم داشت. شتابزده و ناگهاني. بعد در همان ابتداي جنگ، به مدرسه هنرهاي زيباي پاريس و خلاصه چيزي كه قبلا شروع كرده بود و به خاطر تب انقلاب آن را ناتمام رها كرده بود، بازگشت. به گمانم سالهايي تلخ و تيره و آشفته را سپري كرد. بسيار سفر كرد. انگار سرگردان در جستجوي سرزمين موعود، ميگشت. بعد از پايان جنگ ايران و عراق هم، براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و چندماهي ماند. ـ حوص . . . له دااااآري ها ااا! . . . اين . . . ااارو ولش . . . ون ك . . . ن . . .! از سفر و گشتن خسته شد. ظاهرا، بالاخره در پاريس ماندني شد. كار و توليد. سرانجام، به گمانم، شهره جواب پرسشها و سرگرداني هايش را در "توليداتش" پيدا كرد. شهره با "فرآورده هايش" همه آرزوها، نيازها، همه خاطرات و تمام آنچه را كه ديگر در عالم واقع برايش روز به روز بي معناتر، بي مفهوم تر، و كمرنگ تر ميشدند ــ بهروش بزرگترين هنرمندان هنرهاي معاصر بيان كرد. در پاييز سال 68 (89) در آتليه اي واقع در نزديكي ميدان باستيل پاريس quai de la ropee نمايشگاهي داشت. كارهايش: همه سياه، سياه، رنگ بي رنگي مطلق و خلاء بود. رنگ سقوطي بدون بازگشت در اعماق نيستي. انگار كه مطرود شده از بهشت زادگاه، نوميدانه در سوگي عظيم نشسته بود. سراپا تيره لباس پوشيده بود، شالي نيز بر دوش انداخته بود. ايستاده بود و ميخنديد. باورت نميشد كه اين همه سياهي و تلخي از روح حساس و شكننده او برخاسته باشد و اينكه شهره جهان را بدين گونه مينگرد: اين چنين تلخ، اين چنين سنگين، اين چنين تيره، سياه، به سياهي ذغال. سياه به سياهي روزگاري كه در آن ميزيستيم. سياه، به سياهي هاي توهم هاي ناشناخته، به سياهي جهل و ناآگاهي، سياه، به سياهي دود و غبار كتاب سوزاندن هاي عظيم قسطنطنيه يا برلن. سياه، مثل همه آنچه كه پس از هر حريق، طوفان و يا جنگي به جا ميماند. مگر بالاتر از سياهي رنگي هم بود؟ مگر جهان ناگهان و يكباره اين همه برايمان تيره و تار نشده بود؟ يادم ميآيد دفترچه سياهي را با روبان سياه در ويترين گذاشته بود، كه روي تور نيم سوخته يا سياهي كشيده بود. آن دفترچه خاطرات سياه، بعدها تبديل به مجموعه "كتاب اشعار فارسي" شد كه با نواري پارچه اي آنها را گره ميزد و در ويترين ميگذاشت. آن كتاب بسته نماد چيزي عميق و صميمي بود كه از دست رفته بود و به خاكستر نشسته بود. مدتي بعد، روزي، شهره را تصادفا در نزديكي خانه ام ديدم. از دو جهت مخالف ميآمديم. بر سر چهارراهي به هم رسيديم. دو سه دقيقه اي با هم حرف زديم تعارفش كردم. گفت: "نه ميخواهم بروم كار كنم . . . نمايشگاه دارم . . . بايد خودم را آماده كنم." كارت افتتاحيه نمايشگاه جديدش را به من داد. پرسيدم: نمايشگاه قبلي چطور بود؟ با همان شيوه متداول حرف زدنش گفت: باااا، شكست مواااجه . . . شد. . . ." و خنديد. شهره شل حرف ميزد. شل و وارفته. و همين شيوه كند صحبت كردن شهره گاهي در وهله اول و در برخوردهاي اوليه بسيار غلط انداز بود و باعث برخي سوءتفاهم ها و شوخي ها ميشد. نمايشگاه آن سال اگرچه، به قول خودش با شكست مواجه شده بود ولي در حقيقت قدمي بود براي موقعيتهاي بعدي. همان نمايشگاه، در آن سالن سرد و درندشت، در نزديكي ميدان باستيل، با خود تجربه هايي به همراه داشت كه شهره سريع آنها را گرفت و گسترش داد و براي نمايشگاه هاي بعدي پرورد. و همچنين به همين روال در جستجوي اعماق سياهي پيش رفت. چرا كه سياهي گرچه رنگ شن و سنگلاخ زمين سترون بود ولي همين سياهي رنگ خاك پر بركت و يا ابر آبستن باران نيز بود. آري سياهي رنگ عمق آبها بود. رنگ اعماق اقيانوس ژرف. سياهي، رنگ ذات جهاني و اصل خلاء بود. سياهي، رنگ بكر و باستاني حاويه (كائوس) بود. سياهي، رنگ شب مرموز با همه اسرار نهفته اش تبديل به رنگي دائمي و هويتي براي "آفرينش ها" و "فرآورده ها" ي شهره شد. سياهي رنگ اين كارها، مثل سياهي اجسام جانوران و اشخاصي بود كه در رويا و يا كابوسهايمان ميديديم. سياهي، نشاندهنده ارتباط انسان با جهان غرايز بدوي بود. بايد اين سياهي ها روشن ميشد. بايد اين تاريكي ها اهلي ميشد تا انسان بتواند قدرتش را در جريان مسايل متعالي تري به كار بيندازد. روزي باز هم تصادفي، بسيار هم تصادفي، باز همديگر را ديديم. گيتا، يكي از همكلاسيهاي دوره دبيرستانم چند روزي در پاريس مهمانم بود. آخرين روز اقامتش، در ميدان شاتله، تصادفا به شهره و چند تن ديگر از دوستان نقاش برخورديم و همگي براي شام، به رستوراني در همان نزديكي ها رفتيم. الان كه فكر ميكنم ميبينم شهره و گيتا، اين دختران اورشليم، بيش از من در جستجوي سرزمين موعود گشته بودند. حالا هم هر كدام از ما به گوشه اي از جهان پرتاب شده است: گيتا در لس آنجلس، شهره در قبرستاني در پانتن و من هم در كنار جاده كمربندي پاريس. آن شب شهره با شوخي و طنز داستانهايي برايمان تعريف ميكرد و ما را ميخنداند. سياه نپوشيده بود. بلوز سفيدي به تن داشت. هنوز هم بسياري چيزها برايش مهم بود. منظورم شادي هاي كوچك زندگيست. پس از آن شب، تا مدتي طولاني، تصادفا به هم برنخورديم. از ديگران حالش را جويا ميشدم. در همين ايام بود كه سفري به ايران داشت. پس از آن سفر گه گاه، همديگر را همچنان تصادفي، در افتتاحيه نمايشگاه دوستان مشترك (نقاشان ايراني ساكن پاريس) ميديديم. گالري ها كوچك بود و تعداد آشنايان زياد. فقط سلام و عليكي ميكرديم و بعد در شلوغي جمع چهره هاي آشنا گم ميشديم. زمستان سال 1988، يك دفعه باز هم تصادفي همديگر را در كافه ترياي دانشگاه "سن دي" ديديم. دوستي اسپانيايي همراهم بود. يادم ميآيد سه تايي قهوه تلخ و بدمزه و سياهي را در كنار هم نوشيديم. آن روز شهره حقيقت تلخ و آزاردهنده اي را درباره زندگي من ناخواسته برايم بازگو كرد. من سخت درهم شدم. دوستم ساكت مانده بود. شهره به فكر فرو رفت. بعد هر سه در سكوتي سنگين، تلخ و سياه قهوه هايمان را تمام كرديم. آن روز سياهي، رنگ جهل و ناداني بود. رنگ بي خبري و ناهشياري بود. سياه رنگ بدبيني و خيانتها بود. آنجا سياهي تبديل به رنگي شيطاني شده بود. چرا كه سياه رنگ سلطان تاريكي ها، "اهرمن" يا "ابليس" پليد بود. در پايان، ديگر هر سه كاملا سياه شده بوديم. از درون و از بيرون نيز. يا لااقل حالا و در اين لحظه. من آن روز را بدين شكل به خاطر ميآورم. شهره از همان سال 1988 به بعد خودش را بيش از هميشه، سخت به كار بست. كار و توليد. در دهه نود ميلادي نام شهره فيض جو در جمع هنرمندان تجسمي اروپا نامي شناخته شده بود. در سال 92 تا 95 نمايشگاههاي متعددي در فرانسه، آلمان، انگلستان و هلند برگزار كرده بود. يك بار هم مهمان برنامه حلقه نيمه شب le ceycle de la minuit در شبكه دوم تلويزيون فرانسه بود. من در گوشه و كنار از دوستان هنرمند ايراني و فرانسوي ميشنيدم كه شهره روزهاي پرباري را ميگذراند و در اكثر شهرهاي بزرگ اروپا نمايشگاه برگزار ميكند، كه كارهايش را گالري ها ميخواهند، كه حتي نمايشگاهي در كره داشته است. ولي مدتها بود كه تصادفا! شهره را نديده بودم. تا اينكه روزي يكي از دوستان و همكاران نقاشم "اريك نوزبيكر" برايم تعريف كرد كه به زودي نمايشگاه مشتركي در "گالري ژودوپوم" Nationale de jeu de paume خواهد داشت. نمايشگاهي از آثار چهار هنرمند جوان! اريك اضافه كرد كه يك دختر ايراني هم همراه او در اين نمايشگاه شركت خواهد داشت. پرسيدم: "اسمش چيست؟" و اريك با زحمت بسيار نامش را بر زبان آورد: شرره فض ژو." يك شب، كمي قبل از افتتاحيه نمايشگاه مشترك در گالري "ژودوپوم" شهره بر حسب تصادف به موزه هنرهاي مدرن آمد. كمي حرف زديم. آن شب شهره سرتاپا سياه پوشيده بود. خسته مينمود. آن روز بود كه احساس كردم ديگر شاديهاي كوچك زندگي برايش چندان مهم نيست. مهم: نمايشگاه است. كار است. آتليه است. توليد است. ديگر به گمانم، سياهي فقط رنگ جهان پرهرج و مرج زيرين نبود. حالا سياه نماد رنگ آزمايش و امتحان شده بود. شهره امتحانش را داده بود و حالا درها به رويش باز ميشد. حالا همان سياهي تركيب همه رنگها بود. همان رنگ سياهي كه به سياه صيقلي گرم و درخشان تبديل ميشد. سياهي غايت همه رنگها ميشد، آنچنان كه در فلسفه عرفان و تفكر مولانا آمده است. رنگ جذبه و خلسه. رنگ سياه و عظيم كعبه. يك روز يكشنبه باراني به همراه يك دوست نقاش ايراني به گالري "ژودوپوم" رفتم. "توليدات" شهره، انبوه آن همه اجسام و اشيا سياه، در زير آسمان خاكستري و باراني پاريس بر ما سنگيني ميكرد. آثار جنگ، آثاري كه يادآور آشويتز و كوره هاي آدم سوزي نازيها بود و بخشي از "فرآورده هاي شهره فيض جو" بودند، قلبمان را ميفشرد. متاسفانه سياه نور را به خود جذب ميكرد و روشنايي را بازگشتي نبود. سياه تاثير رواني غليظ و سنگيني داشت. كار شهره پژوهشي در اعماق سياهي و ظلمات بود. به اعماق نيستي و خلاء فرو رفتن و جستجو براي كسب مفهومهاي تازه و يا تلاش براي معنا دادن به جهان نامفهوم. جستجوي گنجي پنهان در ميان ويرانه ها و تباهي ها و حريف هاي تاريخ جهان. شهره در ميان خاطرات چيزي را ميجست يا به عبارت ديگر چيزي را نشان ميداد كه از پس همه ويراني هاي تاريخي به جا ميماند: "خاكستر خاطرات سوخته" درست است كه بالاتر از سياهي رنگي نبود ولي در ميان همان سياهي حقيقتي دردناك و تلخ نهفته بود كه همگي آن را ميشناختيم و باز مييافتيم. جعبه هاي سياه و نيم سوخته: جعبه هاي چوبي، كارتن هاي نيم سوخته و دود گرفته كه اسم و آدرس هاي مختلف شهره در تهران يا پاريس بر روي آنها نوشته شده بود و عنوان "محصولات شهره فيض جو" را با خود حمل ميكردند. جعبه هايي كه دست كمي از جعبه مرموز و سربسته "پاندورا" نداشتند. جعبه هايي كه شايد تمام مصايب عالم را در درون خود حمل ميكردند. جعبه هايي كه شايد هزاران راز نهفته در دل خود داشتند. جعبه هايي كه عصاره زندگي مادران و مادربزرگان در آنها نهفته بود. با همه چيني ها و شكستني هاي روح زنانه جعبه هايي كه در كودكي و در داستانهاي پريان هميشه بايد در بسته و اسراراميز باقي ميماندند وگرنه جهاني را ميآشفتند. آيا شهره در كنج اين جعبه ها شاخه اميدي را برايمان حفظ كرده بود؟ جعبه هايي كه از خاك سياه سنگين لبريز بودند. آيا همان خاك دامنگير وطن نبود؟ روح سرگردان و هميشه مهاجر شهره خود را در بسته بندي هاي جعبه ها و كارتن ها به خوبي نشان ميداد. انگار هميشه بايد حاضر و آماده باشد تا بار خود را ببندد. كوچ از اين سرزمين به سرزميني ديگر. راستي چند سال ميشد كه كوله بر دوش از اين مكان به آن مكان ميرفتيم و آرام نميگرفتيم. پس چه موقع اين سفر تمام ميشد؟ طومارهاي كاغذ ديواري: شهره لوله هاي كاغذ ديواري را از دو سو با رنگ و روغن نقاشي كرده بود. بعد دوباره آنها را لوله كرده، بسته و احيانا مثل لباسهايي كه تازه از خشك شويي مي آوريم، بر آنها پلاستيك نازكي كشيده بود. آنها با يك برچسب بنفش در گوشه سالن نمايشگاه صف بسته انتظار ميكشيدند. اين توپهاي كاغذي ديوار ستون هاي كار شهره فيض جو بودند. اين بناهاي استوار، ساكت، نجيب. ستونها، يكي از عوامل اساسي هر بنايي بودند. آنها آسمان و زمين را به هم ميدوختند. ستون علامت دانايي بود. مگر نه اين كه ستون شبيه اولين حرف زبان مادري مان بود؟ اين «الف»هاي ايستاده، محدوده و قاب درها و نشان دهنده عبور از جهاني به جهان ديگر بودند. تومارهاي كاغذ ديواري گاهي شكل ديگري به خود ميگرفتند. گاهي مانند داربست قالي نصب شده بودند و گاهي قواره هاي پارچه در بازار بزازان را تداعي ميكردند. قيمت هر نقاشي را به طنز در كنارشان نوشته بود. و گاهي هم پرده هاي پرده داري، گاهي مثل خيمه هاي قيدار ميشدند و گاهي مثل پرده هاي حضرت سليمان. زماني هم بود كه اين لوله هاي كاغذ را مثل شقه گوشت يا لوله هاي سوسيس و كالباس به شيوه قصابي ها و اغذيه فروشيها از سقف مي آويخت. نوارهاي ويدئو: كاست هاي ويدئو گنجهاي عظيم و پنهاني«شهره فيض جو» بودند. همان كاست هاي كوچك كه حاصل كار او را در دل خود پنهان داشتند. نمايش ويدئو درون توپ هاي كاغذ ديواري را نشان ميداد. شهره همه چيز را به دقت در حافظه خود ضبط و حفظ كرده بود. حافظه اي كه در لابلاي پرده ها و در دو سوي توپ هاي كاغذ ديواري نقش كرده بود و به ثبت رسانيده بود. بعد آنها را به سبك مصريان باستان همچون پاپيروس و تومارهاي كهن بسته و به كناري گذاشته بود. آن هم با يك برچسب بنفش ولي ما از طريق نمايش ويدئو درون اين تومارهاي بسته را كه مانند ستون هاي بابل در سكوتي بردبارانه ايستاده بودند ميديديم. آن هم از زواياي مختلف به آرامي و از سر حوصله. چيزي كه باعث ميشد فكرمان مخدوش شود و نتوانيم تصميمي قاطعانه بگيريم و مفهومي دقيق و قاطع فرض كنيم. اما مگر مفاهيم قاطعيتي ابدي دارند؟ از سوي ديگر، مگر نه اين كه ما دور از وطن، با نوار خاطرات گذشته ميزيستيم؟ مگر نه اين كه ما آن خاطرات را با خود مانند گنجي سر به مهر هميشه و همه جا حمل ميكرديم؟ قابهاي خالي: شاسي هاي خالي و به هم بسته شده. مرتب و منظم چيده شده بودند و بي صبرانه در انتظار حمل و نقل به سر ميبردند. گاهي تبديل به چهارچوب پنجره اي كنده شده از ديواري، بدون منظره، گسترده بر روي افقي خالي و عبث ميشدند. اگرچه پنجره نشان گشايش بود و نيز دريچه اي پذيرنده به سوي نور و روشنايي. ولي آن قاب هاي خالي منتظر چه بودند؟ تا كجا بايد ميرفتيم؟ تا كي؟ و به سوي كدامين افق؟ كشوي طرح ها: كشوهايي كه حاوي طرح هاي لوله شده و يا تا شده بود. مگر نه اين كه چند سالي بود كه همه توليدات مان در كشوها خاك ميخورد؟ فقط طرح ميزديم ولي تصوري از زمان و مكان و نحوه ارائه طرح هايمان به بينندگان يا خوانندگانمان نداشتيم. بنابر اين انبوه طرح ها فقط در كشوها ميماند و در آنجا موجوديت و حضور مي يافت. آنها فقط «طرح هايي براي كشو» بودند. ظروف شيشه اي دربسته: ظروف دربسته و مهر و موم شده طبقه هاي قفسه را پر كرده بود. آن ظروف نشان دهنده فراواني و وفور و بركت مادرانه و زنانه بودند. ظروفي كه پر بودنشان در حقيقت دليلي بر خالي بودن و تهي بودنشان بود. شهره آن معجون ها را مثل كوزه هاي مربا با ترشي در زيرزمين مادر بزرگ چيده بود. جعبه ها و بسته هاي نايلوني را نيز به شيوه بقالي هاي عرب پاريس شكل داده بود و «محصولاتش»، «فرآورده هايي» خشكيده و پلاسيده و پژمرده بودند كه آنها را به شكلي تجملي در قالب مواد غذايي درجه يك و مرغوب با مارك بنفش «فرآورده هاي شهره فيض جو» ارائه ميداد. آن ظروف در بسته، آن كوزه هاي پخمه ما را به ياد بسته بودن و محدود بودن آن موجودات خانگي مي انداخت. زنانگي، آن قلمرو بسته، تاريك و مرموز. سياه بودند. چرا كه سياهي رنگي بود كه به روشنايي بها و جا ميداد. مثل رنگ پايان شب كه روشن بود. و يا رنگ پايان زمستان. براي شهره مفاهيم هم مانند صورت ها هيچ قاطعيتي نداشتند و عوض ميشدند. لحظه اي چيزي را به تو نشان ميداد و دقيقه اي بعد آن حقيقت را با شوخ طبعي واژگون ميكرد. رهايش نميكرد. به آن مينگريست و با چهره اي متفاوت نشانش ميداد. حقيقت سياه شهره نيز مانند سالومه هفت حجاب داشت. با هاله اي از حرير يا مخمل يا ابريشم سياه. پوشيده در رمز و راز. پرده ها تا بي نهايت ادامه داشتند. هر پرده چهره اي از وراي حرير سياه دانايي بود. سياه بود، چرا كه با رنج به دست آمده بود. عليرغم غم غربت و سنگيني بار خاطرات، شهره حديث نفس نميكرد. از بازار جهان سخن ميگفت و سياهي روزگار و جستجو و تلاش انسان براي رهايي از دام پوچي. سياهي رنگ، ديگر در كار شهره، رنگ جهل و ناخودآگاه نبود. آغاز پيدايش بود. سياهي رنج دانايي بود و خاكستر بار غمي كه تاريخ هاي مضاعف بر دوش او نهاده بود. تاريخ هاي مضاعف، دردهاي كهن و رنج هاي شوم اقليتي كوچك در جهاني بزرگ كه به بازار ميمانست. تنهايي و سياهي يك فرد مهاجر در اين بازارهاي مشترك عظيم و غول آساي جهاني. آخرين نمايشگاه او اصلا«بوتيك شهره فيض جو» نام داشت. «بوتيك شهره» در گالري demonde de l’art rive gouche شبيه يك عطاري متروك، يك محل كسب، نمادي از بازار مشترك و سياه جهاني بود. نمايي بود از جامعه مصرف كننده و عصر صنعتي در دنياي پسامدرن. ديگر هيچ چيز به هيچ كس تعلق نداشت. همه هويت ها و ريشه ها از بين رفته بود. در كارخانه هاي اين جهان صنعتي، همه چيز تبديل به كالا شده بود. كالايي با برچسب يك كارخانه! اتيكت تنها چيزي بود كه به شئي هويت ميداد. «محصولات شهره فيض جو». شهره فيض جو كه بود؟ دختري يهودي از فاميل«كهن» ساكن پاريس. با شناسنامه و نامي ايراني كه تلفظش براي اروپايي ها نامأنوس، غريب و اندكي مشكل بود. امروزه يك اتيكت، يك برچسب هويت انساني را در جامعه صنعتي مدرن معين ميكند. مگر نه اين كه ما، خودمان، به مجرد كوچكترين چيزي، در وهله اول برچسب خودمان را بر روي ديگران ميزنيم؟ مگر نه اين كه همه ماها با نام هايي از اين قبيل، به سادگي، به صورت رقم هايي درآمده ايم و در فيش هاي مختلف بانك هاي اطلاعاتي ثبت شده ايم؟ آن روز يكشنبه باراني، در «گالري ژوپودوم» نتوانستم تك تك كارها را با حوصله و دقت و از سر فرصت ببينم. دوست نقاشم، كه جوان برومندي است، وانمود ميكرد كه از ديدن نمايشگاه شهره سخت آشفته و منقلب شده است. در كافه ترياي گالري نشستيم و همراه تلخي قهوه راجع به «توليدات شهره» حرف زديم. سياه بودند. ولي همانطور كه كاندينسكي در كتاب خود «معنويت در هنر»(كتابي كه شهره اغلب از آن حرف ميزد) نوشته بود:«در عمق اين سياهي، در ميان اين عدم بدون امكان، چيزي طنين مي افكند» سياه بودند. ولي، مگر نه اين كه در سير طولاني تاريخ همه رنگها را از ما گرفته بودند و يا در سياهي غرقمان كرده بودند؟ يا اين كه خود به خود سياه شده بوديم؟ در حقيقت در سير طولاني شب بود كه ميتوانستيم نيمرخي، طرحي از روياهايمان ــ كه آگاهي دهنده نيز بودند ــ ترسيم كنيم. بايد از اين سياهي ها عبور ميكرديم. متاسفانه جز اين چاره اي نبود. چند روز بعد به آتليه شهره تلفن زدم. افتتاح نمايشگاه را در گالري«ژوپودوم» تبريك گفتم و پوزش از اين كه نتوانسته ام در روز افتتاحيه نمايشگاه شركت داشته باشم. همچنان كه تلفن را جواب ميداد مشغول انجام كار ديگري نيز بود. (وقت بسيار كم است و عمر بسيار بسيار كوتاه. وقت شهره در 28 بهمن ماه 74 تمام شد. اين بدين معني است كه هرچه كه ميبايد ساخته باشد را حتما قبل از اين تاريخ آماده كرده باشد.) از سر و صدايي كه ميشنيدم پيدا بود كه حالا مشغول مخلوط كردن مواد با يكديگر است. (شهره براي كارهايش از دو نوع ماده استفاده ميكرد. مواد طبيعي(گياهي و حيواني) پوست حيوان، پشم گوسفند، پر، ... و يا شاخه، برگ، پوست گردو، موم. در كنار اين مواد از فلز، ميخ يا كاغذ، ابريشم، پارچه و يا گل و ذغال نيز استفاده ميشود. سپس آنها را در ضديت با مواد مصنوعي مثل مشمع طبي، دستكش لاستيكي يا موي مصنوعي و يا پوست خز مصنوعي قرار ميداد. البته در هر حال در پايان، همه اين مواد را با پودر رنگ و رنگ سياه ميپوشانيد.) يادم ميآيد آن روز شهره همانطور كه به كارش ادامه ميداد با همان صداي شل و وارفته اظهار كرد كه اصلا وقت ندارد. قرار است به زودي جهت نمايشگاهي به هلند برود. سفرش هفت هشت روزي طول ميكشد. قبل از سفر سخت گرفتار است. بعد از سفر هم مسلما گرفتار خواهد بود. بعد هم سفر ديگري در پيش است... آن روز فكرش را هم نميكردم كه قريب شصت نقد و معرفي آثارش به مناسبت نمايشگاه هاي مختلفي كه در عرض دو سال اخير برگزار كرده بود در مطبوعات هنري اروپا به چاپ رسيده باشد. فقط در آن لحظه حس كردم كه «شرره فض ژو» روي قله هاي شهرت و موفقيت هاي حرفه اي ايستاده است و با قاطعيتي عظيم، سخت غرق در كار است و ديگر برايش مهم نيست ديگران درباره خودش يا «محصولاتش» چه بگويند. شهره پي برده بود كه مهم چيزي است كه نقش ميبندد، شكل ميگيرد و در جايي ثبت ميشود. گويا ميدانست كه وقت زيادي برايش باقي نمانده است. تصميم گرفته بود كه هرچه زودتر خودش را، خواه در «كشوي طرح ها» و خواه در ميان «تومارهاي كاغذ» و خواه به صورت«نوار ويدئو» به ثبت برساند. اگر در اين لحظه اينها را برايش مينويسم به خاطر حس آن لحظه است. يكي از آخرين بارها، تابستان 73(94) بود. نمايشگاه عظيمي از آثار جوزف بويز در طبقه پنجم مركز ژرژ پمپيدو ترتيب داده شده بود. باز برحسب تصادف، يك روز عصر، ناگهان شهره را در جلوي در ورودي نمايشگاه ديدم. آن روز سياه نپوشيده بود و خسته يا رنگ پريده به نظر ميرسيد. گفت:«نمايشگاه را ديده ام و حالا ميروم» يادم هست كه بنا به درخواست جوزف بويز در نمايشگاه هاي قبلي، گردانندگان اين نمايشگاه به دليل وجود مواد چربي و طبيعي كه در كارها مورد استفاده قرار گرفته بود و همچنين حفظ فضاي سرد سالهاي مرگ بار جنگ جهاني دوم، دماي داخل نمايشگاه را پنج الي هفت درجه بالاي صفر پايين آورده بودند. من از سرما مور مورم شد. از جلوي يكي از كارهاي بويز ميگذشتم. قفسه اي پر از مواد غذايي و آذوقه با برچسب آلمان شرقي سابق. مكثي كردم و دوباره به آن قفسه ها نگاه كردم. به ياد «محصولات شهره فيض جو» افتادم. ميخواستم دوباره قفسه هاي بويز را نگاه كنم ولي نگاهم بي اختيار « شرره فض ژو» را از پشت شيشه ها، تا دم در بدرقه كرد. البته اين آخرين بار نبود. آخرين بار از اين هم سردتر بود. سردتر از هميشه. اصلا زمستان بود. لباس زمستاني پوشيده بوديم. دم نمايشگاه به هم برخورديم. به زور با هم سلام و عليكي كرديم. بي اختيار«كتاب اشعار فارسي شرره فض ژو» برايم تداعي شد. قبل از اين كه حرفي بزنم، گفت:«نمايشگاه را ديده ام و حالا دارم ميروم» رفت و ديگر نديدمش. رفت تا اين كه خبر مرگش را از بخش فارسي راديوي بين المللي فرانسه شنيدم. گرچه قبل از آن روزنامه لوموند دوم مارچ خبر كوتاهي درباره اش نوشته بود و من هنوز خبر نداشتم. *** دو هفته قبل از پايان نمايشگاه «بوتيك شهره» كارتي فرستاده بود حاكي از اينكه از تاريخ 3 تا 17 فوريه اجناس بوتيك را به حراج گذاشته است. «يك حراج قبل از بسته شدن قطعي بوتيك»! ولي دو روزي بود كه از او هيچ خبري نبود. گربه هايش در داخل آپارتمان گرسنه مانده بودند و مثل بچه هاي بي مادر شيون ميكشيدند. از طرف ديگر، مدير گالري چندين بار جهت «بسته شدن نهايي بوتيك» به منزلش تلفن زده و برايش روي دستگاه پيغام گير پيام گذاشته بود، ولي بي فايده بود. در صبح روز سوم بي خبري، همسايه ها كه از سر و صداي گربه ها سخت مشكوك و نگران شده بودند ماموران آتش نشاني را خبر كرده بودند. ماموران آتش نشاني پس از شكستن در خانه، وارد شده بودند و سرانجام جسد شهره را در داخل آپارتمان يافته بودند در حالي كه سه روزي از مرگش ميگذشت. ميدانستيم كه شهره به بيماري عدم انعقاد خون دچار است. گزارش كالبدشكافي حاكي از اين بود كه شهره بر اثر خونريزي داخلي در روز هفدهم فوريه(روز بسته شدن قطعي بوتيك) درگذشته است. _____________________________________________ ــ با استفاده از كاتالوگهاي نمايشگاههاي مختلف شهره فيض جو. بخصوص مقالات«يوسف اسحاق پور» Jerome SANS, Harold ZEEMANN, Gilbert LASCAULT, Catherine DAVID |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:53 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|


ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter