تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

پیش از این در چهارچوب انتشار ادبیات زیرزمینی ایران، "آوازی در میان بادها"، دو دفتر شعر از کامران بزرگ نیا را معرفی کرده ام.  عکس فوری عشقبازی، مجموعه شعری از شیدا محمدی است، کتابی در هفتاد و دوصفحه که به صورت زیرزمینی در ایران چاپ شد و پخش می شود. شیدا محمدی در ابتدای کتاب خود نوشته است:

بیداری، خواب

بیداری، خواب

بیداری

همه را از نفس افتاده ام

اما هنوز به شعر نرسیده ام

عکس فوری عشقبازی، همچنانکه از نامش پیداشت مجموعه ایست از اشعاری که به سه موضوع می پردازد: عکس و فوریت و عشقبازی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:23  توسط مهستی شاهرخی | 

"پرنده من" رمانی نومیدکننده نیست و در پایان به درهای بسته منجر نمی شود. زن محبوس، زن اسیر چهاردیواری خانه، در "پرنده من" به آگاهی دست یافته و در اندیشهء راه فراری از میان حصارها و دیوارهای قرون است. در پایان رمان، زن در خیابان، و جلوی پرنده فروشی ایستاده است.

"پرنده من" نشاندهنده توانایی نویسنده ایست که در عین سادگی و با شجاعت بسیار از ترسهایی که زنان را در خلال قرون محبوس چهاردیواری خانه نگه داشته اند حرف می زند و در صدد چاره ای برای نجات آنهاست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط مهستی شاهرخی | 

عادت می کنیمسهراب گفته بود "عادت می کنند." فکر کرد "ولی تا عادت بکنند چقدر دعوا و دلخوری و زخم زبان؟ چقدر ناز کشیدن برای آشتی؟ چقدر کوتاه آمدن جلو آیه و ماه منیر؟ چقدر عذاب وجدان؟ که چی؟ که با سهراب باشم؟ با اعصاب خراب چه لذتی از زندگی با سهراب می برم؟ لابد بالاخره کاسه کوزه ها را می شکنم سر خودش. گیرم سهراب منطقی ترین و بهترین و نازنین ترین مرد دنیا. چند وقت طاقت می آورد؟ چقدر تحمل می کند؟ و بعد؟" چشم ها را بست و فکر کرد. "شاید خودم عادت کنم. باید عادت کنم." زویا پیرزاد، "عادت می کنیم (ص ۲۶۳)

نیمی از رمان "عادت می کنیم" به عمد ساختار سریالی دارد و به قشر نو کیسه و مرفه ای که بالاتر از خیابان فرشته زندگی می کنند و بالای شهرنشین اند اختصاص دارد. توصیف زندگی سریالی و رستورانی و شکمی و لباس خریدن و در پاساژ گشتن و کافی شاپ رفتن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط مهستی شاهرخی | 
مرجان ساتراپي 22 نوامبر سال 1969 در رشت به دنيا آمده است. دختر يكي يكدانه ي خانواده اي روشنفكر و ماركسيست است و كودكي و نوجواني خود را در تهران گذرانيده است. تا زمان انقلاب، در مدرسه ي فرانسه زبان و مختلط ژاندارك و رازي درس خوانده است. نه ساله بوده كه انقلاب شده است. سالهايي از جنگ ايران و عراق را در تهران به سر برده و سپس اواخر سال 1984 به وين رفته و در دبيرستان فرانسه زبان شهر وين تحصيل كرده است. مرجان دوران بلوغ خويش را در اتريش سپري كرده است و سپس در هيجده سالگي به ايران بازگشته است. از سال 1989 تا 1993 در دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه آزاد در رشته ي ارتباط تصويري درس خوانده است و از سال 1990 تا 1994، به نوبت و يا هم زمان، به عنوان تصويرگر مجله ها و يا تدريس زبان فرانسه و زبان انگليسي و نقاشي و يا به عنوان گرافيست و . . . مشغول به كار بوده است. مرجان ساتراپي در سال 1994 راهي فرانسه شد و تا سال 1997 در استرازبورگ (فرانسه) در رشته ي تصويرگري آموزش ديد. او از سال 1997 در پاريس زندگي ميكند و حرفه اش نقاشي و تاليف كتابهاي كودكان است و با مجلات و روزنامه هاي متعددي همكاري دارد. مرجان ساتراپي، اولين مولف كتابهاي مصور ايراني است. پيش از اين، مرجان دو كتاب كودكان "هيولاها ماه را دوست ندارند" و "اژدر" را در فرانسه به چاپ رسانيده بود كه طراحي مجموعه كتاب "پرسپوليس" را به تشويق "داويد ب" شروع كرد و چاپ و انتشار "پرسپوليس" بود كه براي مرجان ساتراپي محبوبيتي كم نظير به همراه آورد. "پرسپوليس" جايزه هاي متعددي را در جشنواره هاي معتبر كتاب كودك و كتاب مصور و طراحي كتاب فرانسه و بلژيك و اسپانيا از آن خود كرد. "پرسپوليس" كه تاكنون چهار جلدش چاپ و منتشر شده است، تا به حال به چند زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.
"پرسپوليس" ، داستان زندگي خود مرجان در سالهاي انقلاب است. اين اتوبيوگرافي مصور، در كنار روايت زندگي دختر بچه اي خردسال، از نگاه مرجان ــ كه كودكي است ــ پايان دوره ي شاه و پيروزي انقلاب اسلامي و جنگ ايران و عراق را شرح ميدهد. از نگاه مرجان، دختركي نه ساله، بزرگ شده در خانواده اي مدرن با انديشه اي ماركسيستي، كتاب مصور "پرسپوليس" به سادگي و شيريني تاريخ معاصر ايران را تصوير ميكند. "پرسپوليس" در عين سادگي، كتابي عميقا سياسي است و نشان دهنده ي اعدام ها و شكنجه ها و بمب باران ها. عليرغم حقايق تكان دهنده اي كه كتاب "پرسپوليس" برايمان تصوير ميكند، داستان "پرسپوليس" به هيچ وجه، تلخ و ناراحت كننده نيست. ما با طنز و به سادگي با لباني پر از خنده و گاهي با چشماني پر از اشك، از طريق داستان زندگي مرجان، زندگي دروني و زندگي اجتماعي ايران امروزي را زير فشار و سلطه ي حكومت هاي خودكامه و سلطه گر مشاهده ميكنيم. "پرسپوليس" در عين مصور بودن، فصل بندي شده هم هست. "پرسپوليس 1" كه در هشت فصل تدوين شده است و "روسري"‌نام اولين فصل آن است . . . داستان مرجان كوچك است در دبستان و پايان سلطنت پهلوي و پيروزي انقلابي كه بعدا فقط اسلامي شد. كتاب اول با ملاقات مرجان كوچك با عمو "انوش" و سپس اعدام "عمو انوش" به پايان ميرسد."پرسپوليس 2" ــ اين كتاب كه در ده فصل تدوين شده است، داستان زندگي مرجان در سالهاي جنگ و مرگ و يا دربه دري آشنايان مختلف را در برميگيرد. كتاب دوم با خروج مرجان از ايران به قصد اتريش به پايان ميرسد.«پرسپوليس 3" ــ داستان زندگي مرجان در دوران بلوغ در وين است و ماجراهاي يك دختر مهاجر يا يك تبعيدي نوجوان و اولين تجربيات عشق و بلوغ او در كنار مشكلات زندگي مهاجري جوان را نشان ميدهد. در كتاب سوم، مرجان پس از يك شكست عشقي و گذراندن دوراني سخت در تنهايي و بيماري و سرگرداني دوباره به ايران برميگردد.«پرسپوليس 4» ـ ادامه ماجراهاي مرجان در بازگشتش از وين به تهران است و دوران دانشجويي او در دانشگاه آزاد و تجربيات يك دانشجوي هنر در زير پوشش جمهوري اسلامي. در «پرسپوليس 4» فضاي تنگ سنتي بيروني و عدم امكان معاشرت براي جوانان و نبودن تفريحات سالم و نبود حداقل آزادي براي جوانان به خوبي تصوير ميشود. در «پرسپوليس 4»، مرجان با رضا ــ جواني هم نسل خودش ــ در شرايطي محدود و شتابزده ازدواج ميكند. تب تندي كه زود عرق ميكند و ازدواجي كه سرانجام به جدايي مي انجامد. «پرسپوليس 4»، داستان نسلي است كه مدرن است و ميخواهد مدرن باشد ولي ناچار است كه شرايط سنتي روابط در جامعه اي سنتي را رعايت كند و اين دوگانگي زندگي و دوچهرگي فرهنگي در «پرسپوليس 4» به خوبي نشان داده شده است.
«گلدوزي» يا «مليله دوزي» نام آخرين كتاب مرجان ساتراپي است. «گلدوزي» يك كتاب مصور زنانه است. در يك مهماني ناهار در تهران، زنها به اتاقي ميروند و مردان به اتاق ديگر. در هنگام صرف چاي بعد از ناهار زنان است كه زنان ايراني، سه زن از سه نسل مختلف يكي پس از ديگري داستان عشق و ازدواج خود و يا زني ديگر را براي جمعي زنانه تعريف ميكنند. از طريق اين داستان هاست كه ما به دنياي خصوصي و عشقي و جنسي زنان بسياري راه پيدا ميكنيم. «گلدوزي» به نوعي «تك گويي هاي واژن» زنِ ايراني است. باغ پنهاني جسم و روح زن ايراني در اين كتاب بر روي ما گشوده ميشود. از طريق داستان اين زنان، مسئله بكارت و مسئله ازدواج هاي اجباري و سردمزاجي زنان يا بهتر بگوييم بي اهميتي به ارضاء شدن زن در يك رابطه جنسي و عدم آشنايي افراد چه زن و چه مرد از مسائل جنسي و مشكلات طلاق براي زن شرقي و ايراني، همه و همه مطرح ميشود. مرجان ساتراپي به شيوه هميشگي خود، با خشم و پوزخند و طنز و در عين حال با شجاعت بسيار، از مكر و تدبيرهاي زنان در شب زفاف پرده بر ميدارد و بسياري از رازهاي زنانه را برملا ميكند.انتخاب طنزآميز و دو پهلوي نام «گلدوزي» يا «مليله دوزي» نيز انتخابي بسيار هشيارانه است چرا كه ميدانيم گلدوزي نام عمل جراحي پلاستيك براي دوختن پرده بكارت و از نو باكره شدن براي شوهران بكرپسند است. خواندن
گلدوزي را به همه زنان ايراني توصيه ميكنم
Les Bandes dessinnées de Marjane Satrapi
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 1, L`association, 2000
Satrapi, Marjane, Sagesses et malices de la Perse, Albin Michel, 2001(avec Lila Ibrahim-Ouali & Bahman Namavar-Motlag)
Satrapi, Marjane, Les monstres n`aiment pas la lune, Nathan, 2001
Satrapi, Marjane, Ulysse au pays des fous, Nathan, 2001(avec Jean-Pierre Duffour)
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 2, L` association, 2001
Satrapi, Marjane, Ajdar, Nathan, 20002
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 3, L` association, 2002Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 4, L` association, 2003
Satrapi, Marjane , Broderies, L`association, 2002
Satrapi, Marjane, Perspolis, Volume 4, L` association, 2003
Satrapi, Marjane, Le soupir, Bréal Jeunesse, 2004
Satrapi, Marjane, Poulet aux prunes, L` association, 2004
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:43  توسط مهستی شاهرخی | 
پرتو نوری علاء را بیشتر به خاطر اشعار و نقدهایش می شناسیم و لینک های بالا به قصد مرور و یادآوری آثار اوست. مثل من اولین مجموعه داستانی است که پرتو نوری علاء به چاپ رسانده است. در شناسنامهء کتاب می خوانیم که داستانهای این مجموعه پیش از این با نام مستعار درخشنده حقدوست (بلقیس) در نشریات مختلف خارج از کشور به چاپ رسیده بود.

مثل من مجموعه شش داستان از پرتو نوری علاء است که پنج داستان اول، داستان هایی کوتاه اند و داستان آخر "مثل من" که نام کتاب را هم بر خود دارد، بلندترین داستان این مجموعه است. چند داستان از این مجموعه را می توانید اینجا بر روی اینترنت بخوانید. مثل من یکی از نمونه های شاخص ادبیات مهاجرت توسط زنان نویسنده است.
"سرخ و سیاه"، اولین داستان، شرح یک رابطهء زناشویی فرسایشی و مرگ بار است. زن به رابطه اش با همسر لاابالی و بی مسئولیت اش ادامه می دهد در حالی که مدام در فکر کشتن اوست. زندگی برایش چیزی است بین سرخ و سیاه. سیاهی چرک و نکبت و سرخی شوم خون و شهوت. "پنجرهء رو به متل" ساختاری شبیه فیلم "پنجرهء رو به حیاط" از آلفرد هیچکاک دارد. زنی تصادف کرده است و در بیمارستان بستری است و در فکر این که "آیا سو بکنم؟ و یا سو نکنم؟" به وقایع و دنیای بیرون پنجره نگاه می کند و در تصورش قتلی اتفاق می افتد. در ذهن زن، سیاه بلند قد، با کمک دوستش، دختر سفید کوتاه قد را کشته است و حالا جسدش را توی صندوق ماشین گذاشته تا ببرد و سر به نیست کند. در پایان می بینیم کسی نمرده است و قتلی هم اتفاق نیفتاده است. دختر کوتاه قد، پسر هم جنسگرایی در لباس زنانه بوده است و آن سه مرد خود را برای تظاهرات همجنسگرایان آماده می کرده اند. ذهنیت آسیب دیدهء یک زن شرقی بر اساس دیده ها و تجربه هایش ماجرایی تخیلی جنایی می آفریند که در آن زن همیشه قربانی مردان است، در حالی که زندگی در غرب، به گونه ای دیگر جریان خود را طی می کند."خانهء آفتابی" یک نامه ی بلند است از زنی که دست تنها در غربت بچه هایش را بزرگ کرده و حالا در این نامه با احتیاط بسیار از شوهرش که در ایران است می خواهد اگر ممکن است خانه را بفروشد و نیمی از پولش را بفرستد تا برای بچه هایشان در آمریکا آپارتمانی قسطی بخرد. خانه را با پول معلمی و پس اندازش خریده بودند و شوهر به نام خود کرده بود و حالا؟ حالا شوهر سابق که همیشه از هفت دولت آزاد بوده توی خانه نشسته است و بچه هایش در غربت بی خانه و مستأجر و پدر هم که ... هیچ عین خیالش نیست. "خانهء آفتابی" نماد وطن به تاراج رفته و غصب شده توسط زورگویان و فرصت طلبان می شود. "خانهء آفتابی" به صورت دو نوشتار موازی پیش می رود: نامه و گفتگوی درونی راوی باخود، و داستان در ذهن ما شکل می گیرد. 1/ نامه ای که نوشته می شود 2/ ذهنیات نویسندهء نامه. "خانهء آفتابی" را به عنوان نمونهء شاخصی از یک اتوسانسور دائمی در ذهن ایرانی، می توان مورد بررسی قرار داد.

غرض از نوشتن این نامه، نیاز شدید مالی ... جلوی او دست گدایی دراز کنم؟ آن هم بعد از این همه سال که کار کردم و یکشاهی از او نخواستم؟ کدام گدایی؟ آن خانه سهم بچه های من است که حالا او بالا کشیده. دوازده سال در ایران کار کردم تا تمام قرض خانه پرداخته شد. پرسیدم: "سهم من چی شد؟" پرسید: "کدام سهم؟" گفتم: "پولی که گذاشتم." گفت: برو بابا تو هم با آن پول گداییت." پرسیدم: "چرا پول گدایی را قبول کردی؟" گفت: "برای این که یک عمر مفت بهت دادم خوردی!" اشک شور بود و گرم. دیده نمیشد. فقط ته گلو میسوخت. میخواستی فریاد بزنی، با صدایی که شنیده نمیشد. فقط در سرت می پیچید؛ اگر پول رختشویی و نظافت و آشپزی و بچه داری و بغل خوابیهایم را در خانه ات حساب کنی ... نیست. فقط مامانم میخواهد بخاطر آیندۀ بچه ها، در مورد فروش خانۀ مان در ایران با تو ...

"جدایی" یا "ج د ا ی ی " داستان یک خبر یک جدایی یا یک طلاق است و در دو صفحه اتفاق می افتد. "شمسی و کاظم از هم جدا شدند" خبری است که مثل بمب می ترکد. طلاق در یک جامعهء سنتی که زنان با لباس سپید به خانهء شوهر می روند و با کفن سفید از آن خانه بیرون می آیند، چیزی مانند کسوف است. جدایی خبری است مانند انفجار بمب اتمی. طلاق برای زنی با دو بچهء کوچک، پایان جهان است. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، خانواده ای همچون مهره های گردنبند مادر برای همیشه از هم پاشیده می شود و البته که گیسوان نقره ای مادر بزرگ در یادمان می ماند. "سایه به سایه" داستان یک قتل است از زبان مقتول و شرح رفتار قاتل پس از قتل و اعتراف هذیان گونه و جنون بارش در پایان داستان. پسر جوان خانواده که تازه به آمریکا آمده برای حفظ ناموس خویش، بیوهء برادرش را به قتل رسانده است. ایجاد دلهره با توصیف رفتار غیرعادی پسر از زاویه دید دیگران و اعتراف نهایی و هذیان وارش به قتل زن برای افراد خانواده، از "سایه به سایه" داستان قوی و تکان دهنده ای می سازد. "مثل من" بلندترین داستان این مجموعه است که بیشتر داستانی نوشتاری است و به سختی می شود آن را مانند حکایتی خلاصه کرد و نقل کرد. "یکی مثل من" داستان جدال نویسنده است با شخصیتی که آفریده و جدال نویسنده است با خودش و جدال نقش پیش بینی شده توسط نویسنده است با نقش خود و بالاخره با نقشی که برای خود ساخته است. "مثل من" جدال پتیاره است با خانم معلم و در ضمن نبرد نویسنده است با تصویر خود در اجتماع. "مثل من" اصولاً جدال نویسنده واقعی است با نویسندگی و با سانسورهای اجتماعی برای زنان و جدال با خویشتن برای احتراز از نوشتن با مستعار. "مثل من" جدال واقعیت است با تخیل و جدال واقعه است با ادبیات. "مثل من" جدال راوی های مختلف با یگدیگرست، و نبردشان با نویسنده. "مثل من" نقد نویسنده است بر شخصیتی که آفریده و همچنین نقد نویسنده است بر اثرش. در "مثل من" الگوی پیش ساخته نویسنده و تصویر ساختگی زن در جامعه مورد نقد قرار می گیرد. "مثل من" را می توان از یک سو با در نظر گرفتن نظریات ایتالو کالوینو در مورد "من" های مختلف و از سوی دیگر به سخن آمدن راوی های مختلف،( تکنیکی که میراث ویلیام فاکنر است) مورد بررسی قرار داد. از بازی های تکنیکی که بگذریم، در "مثل من" راوی های مختلفی که به حرف می آیند، نشاندهندهء جدال خودآگاهی نویسندهء درون داستان، با ناخودآگاه خویش و یا با آفریدهء خویش است. و بالاخره میشود گفت "یکی مثل من" جدال خود با دیگری است و یا به قول آرتور رمبو همان"دیگری من هستم" یا Je est un autre. "یکی مثل من" را بایست خواند و دربارهء مسایل بسیاری که مطرح می کند اندیشید. سایه هایی از تاثیر "بوف کور" صادق هدایت را در آن دید و صدای پتیاره و لکاته و زنان دیگر را در آن شنید. یادمان نرود که نویسنده داستان درخشنده حقدوست (بلقیس) است!!!

مضمون قتل و قربانی در مجموعه داستان مثل من به دفعات تکرار می شود. در "سرخ و سیاه" زن می خواهد مرد را بکشد و قتل در ذهنش اتفاق می افتد. در "پنجرهء رو به متل" باز قتل در ذهن زن اتفاق می افتد چون زن به نظرش آمده که سیاهان، زن سفیدپوستی را برده اند و در اتاق هتل کشته اند. در "خانهء آفتابی" قتل به شکلی نمادین است، زنی همهء زندگی خود را برای شوهر و به خصوص بچه هایش ایثار کرده و حاصل یک خانهء آفتابی است که شوهر بالا کشیده و به اسم خود کرده است. جوانی زن و دارایی زن در این داستان قربانی خودکامگی های مرد می شود. در "جدایی" با طلاق شمسی و کاظم، یک زندگی خانوادگی است که برای کودکان از هم پاشیده می شود و قربانی می شود. در "سایه به سایه" واقعاً قتل زن توسط برادر شوهر در اتاقی در هتل صورت می گیرد. زن قربانی جامعهء سنتی و باورهای قرون وسطایی همان جامعه در دوران مهاجرت می شود. اوج این مراسم قربانی در داستان "سایه به سایه" است، جوان قاتل، که خود طفلک معصوم و روان پریشی است و قربانی باورهای دیرین، عروس خانواده یا بیوهء جوان را می کشد. خون زن هم چون گوسفند قربانی، بایست ریخته شود تا شرافت و حیثیت خانواده و قبیله حفظ شود. در "مثل من" در کشاکش نویسنده با سرکشی های قهرمان داستانش، یکی از آنها بایست قربانی شود. قهرمان داستان به دلیل سرکشی هایش و نویسنده به خاطر این که با پیشبرد داستان از پوستهء خود خارج می شود و به قهرمان خویش شبیه می شود. در پایان، در این جدال هر دو قربانی اند تا یکی به آن دیگری شبیه شود و "مثل من" شود تا داستان نیمه کاره نماند. خشونت های لفظی و تحقیر زنان در زندگی زناشویی توسط همسران شان، خشونت های فیزیکی که گاهی نهایتاً و از سر بیچارگی به فکر قتل و یا خود قتل منجر می شود، خشونت مرد به زن، خشونت های خانوادگی که نمادی است از خشونت در جامعهء ایرانیان و تحجری که به سفر می رود ، جهالتی که مهاجرت می کند و مرتکب قتل می شود، نشان از آزردگی روان راوی از انواع مختلف خشونت در جوامع شرقی دارد؛ آزردگی روانی که ناشی از مشاهدهء برقراری قوانین پدرسالاری و پایداری مردسالاری به قیمت نابود شدن و له شدن زنان است. به طور کلی می شود گفت که در لایهء پنهان داستان و از منظر تاویل متن، در ذهن نویسنده - راوی، زن که نمادی از نیمهء محروم و فرودست جامعه است، همیشه قربانی جامعه سنتی پدرسالار و روابط پیش ساخته و روزمره گی های سنت مرد سالاری است تا زندگی روال عادی خود را پیدا کند و سنت پدر-مرد سالاری تداوم خود را حفظ کند.

مثل من گر چه اولین مجموعه داستان از پرتو نوری علاء است ولی داستان های این مجموعه به هیچ وجه بوی خامی نمی دهد و نشاندهندهء توانایی نویسنده ایست که سال های مهاجرت به او قدرت این را بخشیده است که سرانجام سکوت را بشکند و با شجاعت کامل و بدون سانسور و یا خودسانسوری بنویسد و سرانجام داستان هایش را به شکلی به چاپ برساند. نویسنده با شکستن سانسورهای مختلف مسایل و دردهای زنان متاهل و ساکت و نجیب ایرانی را به خوبی نشان داده است. هر داستان مسئلهء عمده ای را مطرح می کند. از خود می پرسم: حیف! حیف! چند زن دیگر مانند پرتو نوری علاء یا درخشنده حقدوست و یا بلقیس به دلیل معذوریت های اجتماعی و از ترس حرف مردم داستان های خود را در ایران ننوشته و نیمه کاره و یا چاپ نشده رها کرده اند؟ آیا پرتو نوری علاء باقی داستان هایش را روزی به جاپ خواهد رساند؟ آیا درخشنده حقدوست از این که بالاخره این کتاب را به چاپ رسانده است خوشحال است؟ آیا بلقیس هنوز به نوشتن ادامه می دهد؟ پیش از هر چیز این مجموعه داستان به شکلی آگاهانه، شخصاً دو مسئلهء عمده را برای من مطرح می کند. چرا زنان تا این حد گرفتارند که فرصتی برای نوشتن نمی ماند؟ چرا زنان ناچارند این قدر کم بنویسند؟ و چرا و تا کی زنان بایست پشت نام ها و شخصیت های ساختگی خود را پنهان کنند؟ از خود می پرسم: تو اگر ننویسی، من اگر ننویسم، چه کسی این همه داستان ننوشته را بنویسد؟ پس چه کسی...؟ مگر نه این که یکی مثل خودت، یکی مثل من... باید این داستان ها را بنویسد؟ هان بانوی من...؟ بی صبرانه منتظر خواندن داستان های دیگری از بلقیس و درخشنده حقدوست و پرتو نوری علاء و دیگران هستم.
_____________________________________
این مطلب در بخش ادبی شهروند 1070 منتشر شد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:28  توسط مهستی شاهرخی | 
آخرين كتاب مرجان ساتراپي كه جايزه بهترين آلبوم جشنواره ي بين المللي كتابهاي مصور آنگولم 2004 را از آن خود كرد "خورش مرغ با آلو" نام دارد. "خورش مرغ با آلو" برخلاف نامش كتابي درباره ي آشپزي و شكم چراني نيست، بلكه درباره ي عشق به موسيقي است و نياز انسان به غذاي روح. "خورش مرغ با آلو" داستان هنرمندي است با سازش و با غم عشقش. هنرمندي كه سازش شكسته و ديگر هيچ تاري نميتواند دل شكسته ي او را مرهم بگذارد و ديگر هيچ سازي نميتواند به گوش او خوش آيند باشد و ديگر هيچ نغمه اي نيست كه به او اميد ادامه دادن به زندگي را ببخشد. كتاب "خورش مرغ با آلو" در نه بخش با كلماتي ساده و تصاويري سياه و سفيد و بسيار گويا، زندگي و مرگ ناصر علي خان نوازنده ي تار را برايمان بازگو ميكند. تهران. سال 1958. ناصرعلي در خيابان به زني با بچه اي گرسنه و نق نقو برميخورد. ــ "خانم شما اسمتون ايرن نيست؟" ــ "چرا، ولي من اصلا شما رو به جا نمي يارم." و با عجله از او دور ميشود. اين شروع داستان است. ناصرعلي به مغازه اي كه در آن آلات و ادوات موسيقي ميفروشند ميرود و ميخواهد تاري بخرد چون تارش كه بهترين تار اين ديار بوده را شكسته اند و آخر مگر ميشود نوازنده اي بدون ساز باشد؟ بالاخره ناصر علي تاري ميخرد و با خود به خانه ميبرد ولي نواي تار به دلش نمينشيند و هيچ به گوشش خوش آهنگ نيست و تار را براي فروشنده اش باز پس ميآورد. پس از آن ناصرعلي در جستجوي "تار يحيا" است و ميخواهد به مشهد برود ولي زنش دست تنها است و مخالف سفر او. سرانجام پس از دعواي مفصلي با همسرش ناهيد، ناصرعلي همراه با پسر كوچكش مظفر، عازم مشهد ميشود و از مردي به نام هوشنگ تاري ميخرد و با خود به تهران ميآورد. اما حتا نواي تار يحيا هم به گوش او خوش آهنگ نيست و غمگينش ميكند. ناصرعلي كه ديگر نواختن هيچ تاري خشنودش نميكند در بستر دراز ميكشد و مرگ خود را آرزو ميكند ولي تا مرگ هشت روز فاصله هست. از آن روز تا 22 نوامبر 1958 كه ناصر علي ميميرد‌ بر او چه گذشته است؟ اين بخش پيش درآمدي است براي بخشهاي بعدي. در فصل هاي بعدي، هر فصل ماجراي يك روز است و هر روز گامي است به سوي مرگ. 15 نوامبر 1958 ــ نخستين روز رفتن به سوي مرگ را ناصر علي با دخترش فرزانه ميگذراند. بعدها خواهيم ديد كه فرزانه بيش از هر كس ديگري از لحاظ روحي به ناصر علي شبيه است. ناصر علي فرزانه را با خود به گردش ميبرد و سوار چرخ و فلك ميكند و بعد او را به ديدن خيمه شب بازي ميبرد و بعد برايش يك جفت كفش تابستاني صورتي رنگ ميخرد. كفش هايي كه بنابه تدبيرها و تمهيدات ناهيد همسرش، فرزانه هرگز نخواهد توانست به پا كند. فرزانه از اقوام دور مرجان (راوي داستان و نويسنده) است. بعدها فرزانه پس از ابتلا به سرطان و عمل جراحي ناشي از آن، سرانجام در سومين و آخرين سكته ي قلبي چشم از جهان فرو ميبندد. 16 نوامبر 1958 ــ دومين روز به ناهيد همسرش و عبدي برادرش اختصاص دارد. ناهيد نگران ناصرعلي است و از اين رو به خانه ي عبدي ميرود تا از او بخواهد كه بيايد و سري به برادرش بزند و با او صحبت كند تا شايد‌ از اين افسردگي و دلمردگي بيرون بيايد. عبدي به ديدن ناصرعلي كه در اتاقش و در بسترش به انتظار مرگ نشسته است ميرود تا با او صحبت كند. در كنار گفت و گوي دو برادر (با فلاش بكهاي ناصرعلي) ياد دوران كودكي و دبستان در ذهن ناصرعلي زنده ميشود. هميشه عبدي دانش آموز ممتاز بوده و هميشه ناصرعلي يا تجديدي بوده و يا رفوزه. هميشه براي عبدي كف زده اند و هميشه ناصرعلي را هو كرده اند. ناصرعلي مادرش را به ياد ميآورد كه دار و ندار خود را فروخت تا عبدي را كه به خاطر فعاليتهاي كمونيستي به زندان افتاده بود آزاد كند. عبدي هميشه عزيز دردانه ي همه بوده است و ناصرعلي هميشه در حاشيه مانده است. با يادآوري كم مهري مادر نسبت به خود، ناصرعلي ناگهان به ياد ‌غذاي مورد علاقه اش، غذاي مخصوصي كه دست پخت مادرش بود ميافتد: "خورش مرغ با آلو"! ناصرعلي با ياد مادر و ياد "خورش مرغ با آلو" و طعم خوش دوران كودكي و ياد طعم هر چه لذت زميني است از جمله ياد پستانهاي سوفيا لورن، آن شب را در خوابي خوش و لذت بخش به سر ميرساند. 17 نوامبر 1958 ــ در صبح سومين روز ناصرعلي نه گرسنه است و نه تشنه. آن روز، يك روز شنبه است و خانه آرام و خالي. ناصرعلي با سرخوشي از خواب بيدار ميشود. او هوس سيگار كرده است. مادر ميگفت: "سيگار غذاي روح است." همان شب ناهيد برايش "خورش مرغ با آلو" ميپزد و به قصد آشتي، سيني غذا را به اتاق ناصرعلي ميبرد ولي بي فايده است. "خورش مرغ با آلو"، غذايي كه او را به ياد مادرش ميانداخت و طعم همه ي چيزهاي خوب را با خود داشت، اكنون ديگر براي ناصرعلي بدمزه و تهوع آور شده است. او لقمه اي را كه به دهان گذاشته است تف ميكند. ناصرعلي بدون تارش طعم زندگي و لذت بردن را از ياد برده است. بين ناهيد و ناصرعلي دعواي ديگري سر ميگيرد. ناصرعلي دوباره به ياد ميآورد كه اين ناهيد است كه تار او را شكسته است و قاتل تار عزيزش بوده است و به همين خاطر است كه پس از سالها به ناهيد اعتراف ميكند كه او را دوست ندارد،‌ كه هرگز او را دوست نداشته است. ناهيد با شكستن تار ناصرعلي چيزي را بين آن دو شكسته است، ولي از سوي ناهيد، شكستن تار، حركتي ناگهاني و از روي عصبانيت و واكنشي نسنجيده در پاسخ به بي مسئوليتي ها و بي توجهي هاي ناصرعلي نسبت به همسر و فرزندانش بوده است. براي ناهيد، زن آموزگاري كه مادر چند فرزند قد و نيم قد است و هم در خانه و هم در بيرون از خانه مدام مشغول كار است و مدام بايست به فكر همه باشد و به همه برسد و شوهر نوازنده اش هم حواسش نيست كه حداقل گاهي به او كمك كند و مثلا وقتي كه او سر كار است حداقل بچه را، يعني بچه ي هر دوي شان را پيش دكتر ببرد كاملا طبيعي است كه همه چيز را از چشم آن تار ببيند و اصلا از موسيقي منزجر شود و يا از هر سازي بدش بيايد و روزي هم به سرش بزند و تار او را بشكند. همه حق دارند ولي هيچكس حق ندارد. هيچكس حق ندارد تار ديگري را، عشق ديگري را، سرچشمه ي هنر ديگري را، ابزار كار ديگري را و شيشه ي عمر ديگري را بشكند. نه! هيچكس حق ندارد طلسم عمر ديگري را بشكند. گناه ناهيد بخشودني نيست. ولي آخر چطور ميشود؟ ناهيد كه از هشت سالگي اش، عاشق ناصرعلي بوده است و نامه هاي عاشقانه ناصرعلي را به دست دختر همسايه ميرسانده است. ناهيد با عشقش به ناصرعلي بزرگ شده است و از بچگي تا به اين زمان را، هميشه با عشقش به ناصرعلي به سر برده است. از آن سو ناصرعلي كه هميشه با عشق به موسيقي خوش بوده است براي تعليم تار پيش استادي در شيراز رفته است. در شيراز است كه در كنار آموزش تار، ناصرعلي عاشق ايرن ميشود. پدر ايرن ساعت فروش (جواهر فروش) است و كاسبي است مرفه. ناصرعلي ميخواهد با ايرن ازدواج كند ولي پدر ايرن مخالف است. او نميخواهد دامادش نوازنده باشد. "آن وقت جواب فاميل را چه بدهيم؟ آنها ميگويند دامادش مطرب است؟" ناصرعلي از غم عشق مينوازد و سرخورده و افسرده پيش خانواده اش در تهران برميگرد. به مرور ناصرعلي به خاطر مهارتش در نواختن تار بسيار محبوب و مشهور ميشود، در طي اين مدت، ناهيد از طريق خواهر ناصرعلي، مرتب از او باخبر بوده است و حالا كه ناصرعلي به تهران برگشته فرصتي است تا او را به بهانه هاي مختلف ببيند و مرتب نزديك و نزديك تر شود تا روزي كه به همسري ناصر علي دربيايد. اما امروز، روز 17 نوامبر 1958 ميبيند كه همه چيز از دست رفته است. ناهيد تار ناصرعلي را شكسته است و گويي با شكستن تار عشق و مهر محبت و بخشش براي هميشه از دل شكسته ي ناصرعلي گريخته است. 18 نوامبر 1958 ــ چهارمين روز، نحس ترين روز زندگي ناصرعلي است. او نه تنها شب قبل با همسرش دعوا كرده و نه تنها چهارمين روزي است كه مرگ خود را طلبيده و به انتظارش نشسته است بلكه در طي اين چهار روز، از ميان چهار فرزندش، فقط فرزانه، دختر كوچكش به ديدنش آمده است. در نتيجه، آن شب همه ي فرزندانش را به اتاقش احضار ميكند. دو تا از بچه ها بيرون هستند و كوچكترها توي منزل دارند توي سر هم ميزنند. ناصرعلي دارد از آن دو ميپرسد كه چرا به ديدن پدرشان نميآيند؟ كه ناگهان پسر كوچك ميچسد. بچه ها دوباره بازي كنان توي سر هم ميزنند و از اتاق بيرون ميدوند. ناصرعلي سخت افسرده است. هيچكس او را نميفهمد. "من دارم ميميرم و پسرم نوك دماغم ميچسد . . ." پدر و پسر هيچ شباهتي به هم ندارند. مظفر پرحرف و شكمو است و به هنر بي اعتنا، و ناصرعلي به همين دلايل او را دوست ندارد. بعدهاست كه مظفر دانشجوي رشته ي اقتصاد و مديريت ميشود و در بيست و دو سالگي با ژيلا يكي از هم دانشكده اي هاي خود ازدواج ميكند. در سال انقلاب، در سال 1979، مظفر در اداره ي نيروهاي زميني ارتش شغل خوبي دارد و همسرش ژيلا هم حسابدار آنجاست. آنها سه فرزند دارند و همه چيز بر وفق مراد است و حتا ژيلا پس از به دنيا آوردن سه فرزند، توانسته است توجه و علاقه فاميل شوهرش را به خود جلب كند. با شروع جنگ ايران و عراق در سال 1980، مظفر هم مانند هزاران مهاجر ديگر، كشور جنگ زده را ترك ميكند. مظفر به همراه همسر و سه فرزندش راهي آمريكا ميشوند تا در آنجا روياي آمريكايي خود را تحقق ببخشند. شغل و درآمد خوب، خانه ي بزرگ، ماشين بزرگ و خلاصه داشتن همه چيز از سايز بزرگش، چاقي مظفر و خانواده اش در ميان فربهي آمريكايي ها گم ميشود. كتي، دختر هفده ساله شان آنقدر فربه است كه تا روزي كه فرزندي ناخواسته به دنيا ميآورد هيچ كس به حامله بودن او شك نميكند. "آخه شما چطور در جريان حاملگي كتي نبودين؟" اين عمه فرزانه است كه چنين سئوالي را مطرح ميكند. در پاسخ مظفر به او ميگويد: "مشكل ميشه يك جنين چهار كيلويي را در ميان دويست كيلو گوشت تشخيص داد!" البته اين اتفاقات بعدها رخ خواهد داد. پيش از آن كه ناصرعلي از غم نوه اش سرطان بگيرد و يا دق مرگ شود. ناصرعلي خان خوشبختانه چهار روز بعد، در روز 22 نوامبر 1958 مي ميرد. 19 نوامبر 1958 ــ پنجمين روز به مادر تعلق دارد. در پنجمين روز ناصرعلي ديگر ميداند كه چندان فاصله اي با مرگ ندارد. ناصرعلي به هر چه دلبستگي داشته است از او گريخته است و هر كه را دوست داشته است از دست داده است، از جمله مادرش. پانزده سال پيش را به ياد ميآورد كه مادر سخت بيمار بود و او مدام به درگاه خدا دعا ميكرد كه مادر زنده بماند و دعا ميكرد كه مادر زنده بماند و دعا ميكرد . .. تا روزي كه مادرش از او خواست كه دست از خودخواهي بردارد و ديگر دعا نكند چون مادر رنج ميكشد و مادر ديگر نميخواهد زنده بماند و مادر ميخواهد بميرد تا ديگر رنج نكشد. مادر از ناصرعلي ميخواهد كه به خواسته ي او احترام بگذارد و ديگر براي طول عمر و زنده ماندن مادرش دعا نكند و حالا برود و برايش سيگار بياورد چون "سيگار غذاي روح است" و همچنان كه سيگار ميكشد ناصرعلي برايش تار بنوازد و تار بنوازد و تار بنوازد و تار بنوازد. شش روز تمام، تا زماني كه مرگ فرا برسد مادر سيگار دود كرد و ناصرعلي تار نواخت. هنگامي كه مادر مرد جسدش در ابر غليظي از دود فرو رفته بود. در مراسم به خاكسپاري مادر، همه ي درويش هاي تهران و همه ي بستگان و همچنين ابري از دود حضور داشتند. مادر درويش بزرگي بود. مادر توسط قطب دراويش تهران "دختر خورشيد" لقب گرفته بود. يكي از درويش ها در مورد درويش بودن مادر و همچنين در مورد تفكر عرفاني براي ناصرعلي توضيحاتي ميدهد و داستان فيل از مولانا جلال الدين رومي را براي او بازگو ميكند. درويش ميگويد: "تصور ما از زندگي مانند‌ تصورمان از لمس فيلي در تاريكي است. نقطه ي تماس ما با زندگي است كه به ذهنيت ما معنا ميبخشد. فقط خرد و نور است كه به زندگي ما معنايي كلي خواهد بخشيد. شك بزرگترين خرد است. اگر به همه چيز شك ميكرديد مطمئنا اينقدر پرمدعا نبوديد. جوان چه كار خوبي كرديد كه ديگر براي مادرتان دعا نكرديد. او زمان مرگش فرا رسيده بود." و ناصرعلي روزهاي بعد را با فكر اين كه "آيا لحظه ي مرگ من فرا رسيده است؟" و "لحظه ي مرگ من چه وقت فرا خواهد رسيد؟" به سر خواهد رساند. ولي ناگهان فكري به ذهنش خطور ميكند، اگر تاكنون نمرده است براي اين است كه حتما كسي هست كه برايش دعا كند. به گمان ناصرعلي، آن شخص فرزانه است. بله حق با ناصرعلي است، كسي هست كه براي زنده ماندن او دعا ميكند، ولي آن شخص مظفر است. 20 نوامبر 1958 ــ ميگويند‌ جهان در شش روز پديد آمد ولي در اين كتاب مرگ است كه در شش روز ساخته ميشود و تكامل مييابد. در ششمين روز عزرائيل به ناصرعلي سري ميزند ولي او نيامده است تا جانش را بگيرد. بلكه فعلا فقط آمده است تا با او آشنا شود و برايش داستاني نقل كند:داستان "مردي به نام آشور را، كه عزرائيل او را يك روز پيش از مرگش در شهر اورشليم تصادفا ميبيند، آشور از روبرو شدن با جان شكار خود آنچنان آشفته است كه هراسان به كاخ سليمان ميگريزد و در گريز از مرگ، يك روزه به هند ميرود و فرداي همان روز است كه پس از يك فرار بزرگ از مرگ، دوباره در هند با فرشته ي مرگ روبرو ميشود و چون ساعت مرگش در آن روز فرا رسيده است پس ــ" عزرائيل هنگام ديدار تصادفي اش با آشور در اورشليم، از اين متعجب بوده است كه آشور چگونه ميتواند فردا كه روز مردنش است را در هند باشد؟ آشور در گريز از مرگ، در واقع به پيشواز جان ستان خويش ميرود. عزرائيل در پايان اين ديدار شعري از خيام ميخواند: اي آنكه نتيجه ي چهار و هفتي و ز هفت و چهار دايم اندر تفتي مي خور كه هزار باره بيشت گفتم باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي عزرائيل، فرشته ي مرگ با گفتن اينكه تا ديدار بعدي و ديدار نهايي چيزي باقي نمانده است ناصرعلي را ترك ميكند. 21 نوامبر 1958ــ هفتمين روز فقط يك صفحه است و اين صفحه به ديدار شبح گونه پروين خواهر ناصرعلي كه اكنون در سفر است اختصاص دارد. پروين در حالتي وهم گونه، در حالتي بين خواب و بيداري به ناصرعلي سري ميزند و از او كه در هنگام متاركه اش پشتيبان پروين باقي مانده است تشكر ميكند. ناصرعلي نميخواست كه خواهرش همه ي عمر خود را با مردي كه دوست ندارد به سر برساند و براي همين از طلاق پروين حمايت كرده است. پروين از او تشكر ميكند و ادعا ميكند كه حالا خوشبخت است و ناصرعلي خشنود است كه حداقل زندگيش به درد كاري و كسي خورده است زندگيش بيهوده نبوده است. 22 نوامبر 1958 ــ هشتمين روز با يادآوري خاطرات پراكنده در ذهن ناصرعلي مي گذرد. ناصرعلي با همه ي عشقي كه به ايرن داشته است نتوانسته است با او ازدواج كند. پدر ايرن نمي خواسته دامادش نوازنده (يا مطرب) باشد. ناصرعلي به ياد ميآورد كه سرخورده از اين عشق ناكام به ديدار استادش رفته است و استادش به او يادآور ميشود كه دوره ي آموزش به سر رسيده است. او تاري قديمي و كم نظير را به ناصرعلي ميبخشد و به او توصيه ميكند كه عشق خود را به ايرن، با عشق به موسيقي درآميزد و همه ي اين رنج غم عشق را با نواي تارش بيان كند. ناصرعلي دل شكسته از شيراز به تهران برميگردد. در تهران است كه ناصرعلي با ياد‌ ايرن راه ميرود و با ياد ايرن مينوازد. او با ياد ايرن زندگي ميكند تا زماني كه مادرش به او ميگويد كه "تو نميتواني اينطوري ادامه بدهي و مدام به او فكر كني" و از سوي ديگر، ناهيد با مهرباني هايش هميشه حي و حاضر است. اين پيشنهادي از سوي مادر است كه بهتر است ناصرعلي با ناهيد ازدواج كند، و سرانجام ناصرعلي با وجود اينكه ناهيد را دوست ندارد با او ازدواج ميكند و حالا ناهيد مادر بچه هايش است و حالا ناهيد تارش را شكسته است و ايرن ــ ايرن را در خيابان ديده است و ايرن اصلا او را نشناخته است و او با ياد ايرن زندگي ميكرده است و عشق خود به ايرن را در هر نغمه و در هر نت مينواخته است و او بهترين تار سرزمينش را داشته است و حالا سازش را شكسته اند . . . ناصرعلي با گنج غم عشق ايرن و با ياد ايرن زنده بوده است و او تصادفا ايرن را در خيابان ديده و ايرن او را به جا نياورده است و او ديگر بسش است و ديگر ميخواهد بميرد. ناصرعلي خان فرزند منجم الدوله در 22 نوامبر 1958 درگذشت و در كنار آرامگاه مادرش در گورستان ظهيرالدوله (شميران) به خاك سپرده شد. "خورش مرغ با آلو" مانند ديگر كتابهاي مصور مرجان ساتراپي، كاري ساده و گويا و زيبا و پركشش است. ولي "خورش مرغ با آلو" انباشته از تلخي ها و دلزدگي ها و ميل به خودكشي هم هست. مرجان ساتراپي كه در جلد سوم و چهارم پرسپوليس نشان داده بود كه روح حساس و هنرمندش زخم هاي عميقي برداشته است و زماني را با وسوسه ي خودكشي و حتا اقدام به خودكشي به سر رسانده است، در "خورش مرغ با آلو" تلخي و سياهي مرگ را مانند مركبي بر روي صفحات سفيد كاغذ ميريزد تا ناكامي هاي روح يك هنرمند ايراني را به تصوير بكشد. در "خورش مرغ با آلو" به روال كارهاي قبلي، مرجان ساتراپي در كنار نقل و تصوير كردن زندگي يك نوازنده ي تار، بخشي از تاريخ معاصر پيش از تولد خود را، يعني دوره ي مصدق و ملي شدن نفت و به دنبالش خلع مصدق از نخست وزيري و كودتاي سيا در ايران را نيز به تصوير ميكشد. ناصرعلي خان فرزند منجم الدوله يك نوازنده و يك عاشق است. ناصر علي خان يك شخصيت واقعي بوده است و از بستگان مادري مرجان. فضاي داستان، فضاي سالهاي شكست پس از كودتاي سيا در ايران است و نمايانگر سرخوردگي و شكستن و بريدن و افسردگي و خودكشي و مرگ ترقيخواهان و روشنفكران و هنرمندان ايراني در آن سالها. ازدواج ناصرعلي با ناهيد هم به شكلي نمادين يادآور به روي كار آمدن حكومتي است خودكامه و دست نشانده براي در اختيار گرفتن قدرت و نفت. پايان شوم داستان نيز باز به شكلي نمادين پايان شومي براي يك ملت و هنرمند دوران اوست. در اين كتاب هم مانند كتابهاي پيشين، مرجان ساتراپي داستان زندگي خود و يا يكي از بستگان و نزديكانش را نقل ميكند. داستانهاي او هميشه براساس ماجراهاي واقعي است كه با داستانهايي كه از اطرافيان و نزديكانش شنيده است مخلوط ميشود. او نيز مانند بسياري از بيوگرافي نويسان و مانند بسياري از نويسندگان بنابه ضرورت داستان و در جهت ساختار اثر، در داستان خود ديگرگوني هايي ميبخشد. به عنوان نمونه، در كتاب پرسپوليس (جلد سوم) روز 22 نوامبر تولد مرجان بود ولي در "خورش مرغ با آلو" روز 22 نوامبر تبديل به روز مرگ ناصرعلي خان شده است و از 22 نوامبر 1958 تا 22 نوامبر 1969 كه روز تولد مرجان ساتراپي باشد درست نه (9) سال كامل باقي مانده است و نه (9) عددي عرفاني است و كتاب "خوش مرغ با آلو" هم نه (9) بخش است و هر بخش هم گامي است به سوي مرگ. بازي با عدد نه (9) كه عددي پرمعنا و عرفاني و معنوي است و با استفاده از عدد شش كه عدد تكامل و آفرينندگي است، بيش از هر چيز نشاندهنده ي هشياري و دقت بسيار نويسنده در جهت خلق ساختار اثر و ريزه كاري هاي پنهاني اثر و لايه هاي مختلفي به متن بخشيدن است. مرجان ساتراپي با بازگو كردن و به تصوير كشيدن داستان زندگي و مرگ ناصرعلي خان، عشق به هنر و عشق به موسيقي را نيز تصوير ميكند. در كنار خواندن بيوگرافي مصور ناصرعلي خان، تفكر عرفاني و معنويت در هنر به زباني ساده و در نهايت ايجاز همراه با حكاياتي بسيار گويا و تصاويري ساده براي خواننده توصيف ميشود. كتابهاي مرجان ساتراپي بسيار آموزشي و بخصوص آموزشي به زباني بسيار ساده است. او هر بار و در هر كتاب ذهن خود را بر روي مسئله اي متمركز نگه ميدارد و آن پرسش را درونمايه ي اثر خود قرار ميدهد و بعد در كنار تصاوير گويا و روشن خويش، با استفاده از ديالوگ (پرسش و پاسخ) و همچنين با نقل حكاياتي ساده و پرمعنا آن مسئله را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد و براي خواننده آشكار ميكند. نقشهاي مرجان ساتراپي طرح هاي ساده اي است و داستان و ماجراهايي كه او نقل ميكند هم ماجراي زندگي روزمره ي ايرانيان معاصر است ولي ويژگي كار مرجان ساتراپي در طرح مسايل حساس است. او با نگاهي دقيق و موشكاف و عميق، نظرگاه خود را نسبت به همان مسايل و همان رويدادها به روشني برايمان تصوير ميكند. از ويژگيهاي ديگر كار ساتراپي استفاده از داستان و ديالوگ براي فهماندن واقعه و يا برعكس، استفاده از طرح ها براي ملموس نماياندن گفت و گوهاست. طرح و ديالوگ پا به پاي هم، يكديگر را پر رنگ و تكميل ميكنند. قلم ساتراپي چه هنگام نوشتن و چه هنگام رسم كردن در جهت فهماندن مطلب و پر رنگ كردن مطالب اصلي و حذف حاشيه پردازي ها و ياوه گويي هاي بيهوده پيش ميرود و از اين رو كشدار و خسته كننده نميشود و هميشه براي خواننده پركشش است. ديالوگ ها و متن به زبان فرانسه است ولي ساتراپي در عين اينكه به زبان فرانسه ي ساده مينويسد ميراث فرهنگي شرقي خود را به خوبي حفظ كرده است و رگه هاي تاثيرات و طنز و تلخ انديشي و مرگ انديشي صادق هدايت را ميتوان به خوبي در ميان داستان هاي مرجان ساتراپي يافت. مرجان ساتراپي با نگاهي امروزي به تاريخ معاصر ايران و به تاريخ پشت سر خود و مسايل جامعه ي ايران امروز مينگرد. او به عنوان يك نويسنده ي ايراني امروزي، هم با تصويرپردازي و هم با نوشته، طرحي گويا و آشكار از زمانه و روزگار خود ميزند. طرحي كه بسيار ساده است. طرحي ساده با زباني ساده كه نزديك شدن به آن نيز بسيار ساده است. مرجان ساتراپي از طريق همين سادگي و ايجاز بهتر از هر سفير فرهنگي ديگري، ايران امروز را به دنياي غرب معرفي ميكند و از اين جهت كارش بسيار تحسين برانگيز است. "خورش مرغ با آلو" برنده بهترين آلبوم كتابهاي مصور جشنواره ي بين المللي شهر آنگولم شد. آنگولم شهر كوچكي در جنوب فرانسه است كه از قريب سي سال پيش جشنواره كتابهاي مصور را در سطحي جهاني برگزار ميكند و اگر آنگولم در اين زمينه مهمترين جشنواره نباشد حتما يكي از مهمترين جشنواره هاي بين المللي كتابهاي مصور جهان است. شهر كوچك آنگولم به لطف همين جشنواره اكنون داراي موزه ي كتابهاي مصور و مدرسه ي مخصوص طراحي كتابهاي مصور و مراكزي در اين زمينه است. مرجان ساتراپي سومين باري بود كه در اين جشنواره به جايزه اي دست مييافت. شايد يكي از علل محبوبيت ساتراپي تسلط او بر دو زبان و دو فرهنگ باشد. مرجان ساتراپي با تسلط به دو فرهنگ غربي و ايراني خود، ترجمه ي درست و ساده اي از زندگي ايرانيان به غربي ها ميدهد. ترجمه و تفسيري كه براي آنان بسيار سرگرم كننده و گيراست. او به زبان تصوير نيز بسيار مسلط است و گاهي با يك جمله و يك تصوير كاري را ميكند كه در ادبيات با پر كردن صفحات بسياري ميتوان به نتيجه اي مشابه آن دست يافت. مرجان ساتراپي از همه ي توانايي هاي خود بهره ميگيرد تا زخم هاي روح هنرمندي را كه ديگران بر اثر بي فكري ها و كوته فكري ها، تارش و يا قلمش
را شكسته اند رسم كند. "خورش مرغ با آلو" عليرغم نامش شعري بسيار رسا و گويا در ستايش هنر و معنويت و آزادي است
Satrapi, Marjane, Poulet aux prunes, Association, 2004 paris (meilleur album du festival international de la bande Dessinee de l`Angouleme 2004, France
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:3  توسط مهستی شاهرخی | 
همين حالا
تحليل و بررسي رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوبها / مهستي شاهرخي

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها، نوشته رضا قاسمي، چاپ آمريكا: نشر كتاب، بهار 1375، 233 ص


من اينها را چرا براي تو ميگويم؟ كه ترا منصرف كنم؟ نه، كار من تمام است. خودم هم ميدانم." (ص45)
تازه رمان پركشش همنوايي شبانه ي اركستر چوبها با همه ي شخصيتهاي غريب و ملموسش كه از زبان اول شخص مفرد نقل ميشود را تمام كرده ام و هنوز بعضي از جملات و لحظاتش را به وضوح به خاطر دارم. لحظات آشنا و خنده داري مثل: پرواز پنجره ي اتاق زير شيرواني در ميان طوفان و باد و ظهور ناگهاني آن در فرداي همان روز درست در وسط راهرو يا حمله ي غريب قمري هاي پاريسي از پنجره به درون اتاق، در حالي كه آن شعار شوم را تكرار ميكنند: "اعدام بايد ‌گردد! اعدام بايد‌ گردد!" يا عكس العمل هاي هموطنان ايراني كه اتاقهاي زير شيرواني پاريس را با ويلاهاي درندشت اشتباهي گرفته اند و در آنجا حتي تنور نان پزي داير كرده اند و يا لحظات پر از سوءتفاهم داستان، مثلا ماجراي به ظاهر خودكشي مانند ژان و التماس هاي بي وقفه ي امانوئل و تكرار كلمات: "بيا پايين. بيا پايين. خواهش ميكنم. خواهش ميكنم. به تو قول ميدهم. به تو قول ميدهم. مرا ببخش. مرا ببخش." در خاطرم رژه ميروند. در اين لحظات به طنز غريب و دروني وقايع داستان خنديده ام. لحظاتي نيز از هول و هراس هاي عجيب ساكنان طبقه ي ششم ساختماني در نزديكي كليساي سن پل ترسيده ام: "چرا هيچ نميگويد! چرا نميپذيرد چيزي به او تعارف كنم؟ چرا اينقدر غمگين است؟ روي شلوار مشكي اش غبار نشسته است. روي صورتش غبار نشسته است. كفشش خاكي است. از كجا ميآيد؟ اينجا كه بيابان نيست. اينجا كه زمين خاكي ندارد. پس از كجا ميآيد؟" (ص 111) گاهي نيز از نثر شاعرانه آن مشعوف شده ام، زماني هم بوده است كه انگار همزمان با خواندن رمان،‌ گويي طنين موسيقي دوردستي را هم شنيده ام. و بالاخره حس اينكه ديگر "هر بار كه ميايستم مقابل آينه، فقط سطح نقره اي محوي را ميبينم كه تا ابديت تهي است." (ص 46) در هر حال پس از خواندن اين رمان چيزهايي در وجودم رسوب كرده است كه مثل سايه اي، در زير نوري كجتاب، هميشه در كنارم خواهد ماند. "نشسته ام روي لبه تخت. غرق تاريكي. بي وقفه حرف ميزنم. حرف ميزنم كه نترسم. مثل كسي كه در تاريكي از دستش حايلي بسازد در برابر خطر. اين تنها رشته ي ارتباط من با اوست." (ص 173) چنديست كه رضا قاسمي عليرغم تجربياتش در زمينه ي نمايشنامه نويسي، كارگرداني تئاتر و نوازندگي به رمان نويسي روي آورده است و رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوبها اولين اثرش در اين زمينه است. رمان بدين گونه آغاز ميشود: "مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشد . . . اما نه شيهه كشيدم نه سم كوبيدم. خيلي سريع، پله ها را چند‌ تا يكي پايين رفتم و زنگ طبقه ي چهارم را به صدا درآوردم." (ص 8ــ7) رمان تقريبا در همين لحظه هم به پايان ميرسد (همچنين ص 219)، يعني در واقع "همين حالا." رمان خواندني همنوايي شبانه ي اركستر چوبها كه از زبان اول شخص مفرد نقل ميشود، با حركت مرد راوي به سمت طبقه ي چهارم براي ديدن صاحبخانه اش، اريك فرانسوا اشميت پير كه سگي به نام گابيك دارد شروع ميشود. زمان رمان نه ديروزست و نه فردا، بلكه همين حالاست. امروزست و الان! در ابتدا به ساختمان رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوبها ميپردازيم و سپس به زمان و شيوه ي بيانش. اين رمان از پنج فصل تشكيل شده است:1ــ ‌نه گابيك، اينجا نه! (در 9 بخش، 41 صفحه) 2ــ يك سطح نقره اي محو (در 16 بخش، 70 صفحه) 3ــ حضوري از جنس حضور حرف (12 بخش، 63 صفحه) 4ــ در اندوه درياي گمشده (4 بخش، 26 صفحه) 5ــ جورابهاي دستباف كار ايران (6 بخش، 33 صفحه) در يك نگاه اجمالي ميبينيم كه به غير از فصل اول و فصل آخر، باقي فصل هاي رمان نام هايي شاعرانه و زيبا دارند. در عين حال همنوايي شبانه ي اركستر چوبها در خلال پنج فصل به تناوب، سه جريان داستاني را به شكل متوازي پيش ميبرد كه در پايان هر سه جريان در بخش آخر به هم ميپيوندند و به وحدتي يگانه ميرسند. ساختماني كه با ساختمان رمان مرشد و مارگاريتا اثر ميخائيل بولگاكف شباهت فاحشي دارد! (1)
یک ــ جريان اوليه ي رمان ماجراي مرديست كه در طبقه ي ششم، طبقه ي اتاقهاي زير شيرواني خانه اي در نزديكي كليساي سن پل زندگي ميكند و ماجراي ساكنان اين طبقه و صاحبخانه شان، اريك فرانسوا اشميت پير و همسرش ماتيلد و سگ شان گابيك. "براي من كه همه ي عمرم را در نيمكره شرقي زمين با ساعت نيمكره ي غربي زندگي كرده بودم. شب كه ميشد، طبقه ي ششم اين ساختمان سياره ي كوچكي بود كه تنها ناخدايش من بودم و از اين بابت هيچكس شكايتي نداشت. حال آنكه، پيشتر، در اين شهري كه از ساعت ده شب به بعد همه چيز محكوم به اطاعت از اقتدار خاموش ديوارهاست و هيچكس مجاز نيست حتا سيفون توالتش را بكشد، هر كجا كه بودم، آنقدر اعتراض شديد ميشد كه ناچار بار و بنديلم را ميبستم و جاي ديگري ميرفتم. اينجا، در اين يك سال، چنان آرامشي داشتم كه به خود ميگفتم اين اتاق كوچك زير شيرواني، با همه ي بدبختي هاش، براي كسي كه دوازده ساعت با ديگران اختلاف زماني دارد بهترين جاي دنياست." (ص 10ــ۹)اين داستان از يك سو با ورود رعنا و پيچيدگي رابطه ي رعنا با مردان رمان، و از سوي ديگر ورود پروفت (2) و رفتار عجيب و هولناك او گسترش مييابد و بالاخره با بازسازي طبقه توسط فريدون و سر و صداي اره ها به نوعي اوج ميگيرد. "تمام روز اركستر اره ي برقي، اره ي دستي، سمباده ي برقي و ميخ و چكش، براي ساختن زندگي بهتر، در كار بود و بعضي وقتها به اين مجموعه ي سازهاي كوبي و چرخشي صداي لذت بردن امانوئل از اپراي كارمن، صداي ناله هاي جانسوز زن كلانتر و صداي ذكرهاي غم انگيز علي هم اضافه ميشد." (ص 158) اين داستان با رفتن رعنا از خانه، آرام گرفتن موقتي پروفت و پايان كار بنايي و نجاري فريدون و آرام گرفتن سر و صداي اركستر اره ها مثل يك سنفوني به پايان مبهم خود نزديك ميشود و با ضربه ي نهايي كارد يا تبري پايان مييابد. زمان اين جريان واقع گرايانه ي رمان، زمان تبعيد و آدمهايش اكثرا ايرانيان در غربت هستند. فضاي اين بخش فضاي ناامني و هراس از خوف مرگ باريست كه بر ساكنان طبقه سايه افكنده است، خوفي كه بيشتر ساكنان طبقه را فراري ميدهد و جرأت پاي گذاشتن به خانه ي خود را ندارند. از آن پس، در ميان فضاي مرگبار طبقه ي ششم، ساكنان فراري و از نو آواره شده آن در كافه ي "چراغ هاي دريايي" قرار ميگذارند تا در آنجا از ترس هايشان براي يكديگر بگويند. اين جريان زنده ترين بخش رمان است.
دوـ جريان دوم رمان ماجراي طولاني شب اول قبر و محاكمه ي راوي به خاطر رمان چاپ نشده اش توسط دو موجود غريب را دربرميگيرد، اين موجودات به قول راوي داستان بايد‌ نكير و منكر باشند. راوي از آنها با نام فاوست مورنائو و سرخپوست فيلم پرواز بر آشيانه ي فاخته ياد ميكند. "خواب نبودم: اين را مطمئنم. چون كاردي را كه در پشتم فرو رفته بود حس ميكردم. بوي زهم خون خشكيده اي را هم، كه تمام تنم را پوشانده بود، حس ميكردم. پس اين نور كجتاب از كجا ميآمد؟ چهره اش شباهت غريبي به گاري كوپر داشت. تفاوت، تنها، در موها بود كه، برخلاف موهاي گاري كوپر، هم بلند بود هم كمي آشفته. نور كجتابي، كه نيمه ي راست صورتش را روشن كرده بود، به او حالت وهم انگيزي ميداد كه بي اختيار، مرا به ياد سينماي اكسپرسيونيست هاي آلمان ميانداخت؛ بخصوص "فاوست" مورنائو. چيزي كه پاك گيجم كرده بود وجود همين نور كجتاب بود. اگر او بيرون از اين فضاي تنگ و تاريكي بود كه من در آن بودم پس چرا نور به شكلي موضعي بر او نميتابيد؛ و اگر داخل همين فضا بود . . ." (ص 11) اين داستان در بي زماني مطلق ميگذرد و زمان وقوع آن زماني انتزاعي است. ــ اينجا همه چيز در بي زماني مطلق ميگذرد. ــ يعني خيلي وقت است مرده ام؟ــ چيزهايي مثل "امروز"، "ديروز" و "فردا" مال آنجاست. شما الان خودتان را در چه وقتي حس ميكنيد؟ روز؟ شب؟ شما فقط مرده ايد، همين! حالا ميفهميدم چرا نور كجتاب هيچ تغييري نميكرد. (ص 94) دو بازجو مثل اره ي برقي يا دستي مدام روح راوي را ميسايند و مثل اركستري از سازهاي كوبي و چرخشي مدام بر اعصابش ميكوبند. حضور اين دو مثل حضور دو ماموريست كه همان جلادان ژوزف ك. در رمان محاكمه اثر كافكا هستند. محاكمه و يك بازپرسي ابدي از انساني شرقي، انساني كه "چهار ميخ اقتدار سوزان گذشته" است، انساني در معرض باران تهمت باورهاي ديرينه، سنت هاي كهنه و معيارهاي پيشينه، انساني كه از ابتدا محكوم است و او را جز تحمل رنج و گذراندن اين محاكمه ظاهري (براي اينكه رسما توسط آن موجودات محكوم بشود) چاره اي نيست. فاوست مورنائو سينه اش را صاف كرد: "بالاي صفحه نوشته ايد: يادداشتها. بعد، اين طور ادامه داده ايد: ‌قاتل كيست؟ سيد الكساندر؟ پسري كه از "ميم الف ر" دارم؟ ديوانه ي بغلي؟ يا خاتون، زني كه هر جا ميرود پيك حامل مرگ است؟‌ اينجا چند جمله هست كه خطشان زده ايد، ولي ميخوانم. نوشته ايد: من سه بيماري مهلك دارم: "وقفه هاي زماني"، "خود ويرانگري" و "آينه". من دو بار ميميرم؛ يك بار به وسيله ي پسرم، كه سايه ام را ميكشد: يك بار به وسيله ي . . . (ناخواناست) بخش اول خطاب به پسرم. بخش دوم خطاب به نكير و منكر. بخش سوم . . . اين يادداشتها از شماست؟" . . . و حالا . . . يعني همه ي يك عمر را ول كرده بودند و ميخواستند بند كنند به اين كتاب؟ (ص 36ــ35). اين دو در تمام طول رمان راوي را به خاطر رمان چاپ نشده ي همنوايي شبانه ي اركستر چوبها، رماني كه سالها پيش نوشته است مورد‌ استنطاق قرار ميدهند و متهمش ميكنند: "خب، حضرت! ما ديگر اينجا كاري نداريم. جرم شما محرز است. اگر نميخواهيد‌ اعتراف كنيد مسئله ي خودتان است. روح شما پليد است. براي تطهير، تنزل مرتبه پيدا ميكنيد." (ص 226) در پايان راوي محكوم ميشود كه روحش به درجه ي سگ تنزل كند. "چه خريتي! او فكرهاي مرا، هنوز به زبان نيامده، درمييافت و من در تمام اين مدت، به خيال خود، چيزهايي را كه ميتوانست به ضررم تمام شود پنهان ميكردم. از خير دفاع گذشتم و به فكر چانه زدن افتادم: "شما كه ميدانيد، در كشور من سگ ها روزگار سياهي دارند. تازه، اين اواخر شهرداري هم . . ." ــ از چه ميترسيد؟ كه شهرداري گوشت آلوده به زهر جلويتان بيندازد؟ شما كه همه كاري ميكنيد تا يكي ديگر بكشدتان! خودتان كه جربزه نداريد! به بدجايي زده بود. درگيري من با سايه ام آنقدر به درازا كشيده بود كه، وقتي هم، سرانجام، از شرش خلاص شدم به نفس درگيري معتاد شده و خود درگيري علت وجودي و معناي زندگي ام شده بود. بخصوص كه حالا روي تنم سري را حمل ميكردم كه بيگانگي اش با من هيچ كمتر نبود از بيگانگي سايه ام با من." (ص 227ــ226) اين بخش ميتوانست بدون اشاره به نكير و منكر از سوي راوي و اشاره ي آن دو موجود به شرايط زندگي سگ ها در ايران نوشته شود. در آن صورت داستان از ابهام بيشتري برخوردار بود و اين نوع شوخي هاي خنك از سوي آن موجودات غيرواقعي با راوي فضاي داستان را اينگونه سبك نميكرد. در هر حال اين بخش تخيلي ترين بخش رماني است كه ما ميخوانيم و فضاي آن فضاي غيرواقعي وهم و خيال است. سوم ــ جريان سوم رمان، "رمان در رمان" Fiction dans la fiction ، ماجراي كتاب همنوايي شبانه ي اركستر چوبها است كه بنابه گفته ي راوي ــ نويسنده، آن را با الهام از شخصيت هاي تخيلي نوشته است. "كتاب همنوايي شبانه اركستر چوبها را من سالها پيش نوشته بودم، خيلي پيشتر از آن كه همه ي آن اتفاقات رخ بدهد. داستاني كاملا خيالي. در آن هنگام هيچكدام از شخصيتها را هم نميشناختم. حتا سيد و رعنا را. بعد زندگي ام شبيه اين كتاب شد. . ." (ص 157ــ156)به خوبي ميدانيم كه پديده ي رمان در درون رمان (Fiction dans la fiction) در ادبيات مدرن امر نوظهور و تازه اي نيست. پيش از اينها در ادبيات غرب، فلوبر و داستايوفسكي پايه هاي اين تكنيك را بنا گذاشتند. در بين آثار سالهاي 1950ــ1930 نيز اين پديده به دفعات موجود است. حضور نويسنده در درون رمان و بازي اش با واقعيت خارجي ما را با بازي جديد تخيل و واقعيت داستاني آشنا كرده بود. پروست در جستجوي زمان از دست رفته، ناباكف در لوليتا، ناباكف در آتش پريده رنگ، جويس در اوليس، بورخس در "مضمون خيانت و قهرمان" در Fictions ، دانيلو كيش در دائره المعارف مردگان و بالاخر ميلان كوندرا در جاودانگي به اين تكنيك جلوه هاي ديگري بخشيدند. با اين تكنيك نويسنده واقعيت جهان خارج را توسط حضور شخصيت نويسنده در درون اثر به بازي گرفته و در هنگام بازي با نشانه هاي اصيل واقعيت خارجي، به نشان دادن رويارويي و يا برخورد واقعيت داستاني با واقعيت برون از اثر دست مييابد. كلود لوي اشتراس در كتاب بي نظير خود Tristes Tropiques با نگاه عالم و انسانشناسانه ي (3) خود، و ميشل فوكو در گفته ها و نوشته ها (جلد دوم) به ابعاد‌ گسترده ي عمل نوشتن و نظرياتي كه پيرامون اين امر دور ميزند بسيار پرداخته اند. ژاك دريدا و ايتالو كالونيو نيز نظريات خودشان را در اين باره در آثارشان منعكس كرده اند. البته اين مبحث مفصلي است كه بايد‌ جداگانه بدان پرداخت و ما در اينجا به همين اشاره ي اجمالي اكتفا ميكنيم. از ياد نبريم كه در ادبيات داستاني معاصر ايراني پس از انقلاب، هوشنگ گلشيري در آينه هاي دردار و رضا براهني در آزاده خانم و نويسنده اش به تكنيك نويسنده در درون رمان Fiction dans la fiction پرداخته اند. همينقدر نيز به ياد داشته باشيم كه در ادبيات داستاني ايراني برون مرزي به غير از رضا قاسمي در همنوايي شبانه ي اركستر چوبها، م. ف. فرزانه در عنكبوت گويا و نسيم خاكسار در بادنماها و شلاقها و ساسان قهرمان در كافه رنسانس و محمود فلكي در سايه ها كم و بيش به همين تكنيك پرداخته اند و به حضور نويسنده اي در درون رمان و سپس به امر نوشتن و نقش آن اهميت بسيار داده اند. در سومين جريان رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوبها، راوي ــ نويسنده قطعه اي از كتاب پريشان خاطري اثر فرناندو پسوا را برايمان بازنويسي ميكند: "من در خود شخصيتهاي مختلفي آفريده ام. من اين شخصيتها را بي وقفه ميآفرينم. همه ي روياهاي من، به محض گذشتن از خاطرم، بي هيچ‌ كم و كاست‌ به وسيله ي كس ديگري، كه همان روياها را ميبيند، صورت واقعيت به خود ميگيرد. به وسيله ي او نه من، من براي آفريدن خودم، خود را ويران كرده ام." (ص 133ــ132) "در واقع بيشتر شبها اين كتاب را بازنويسي ميكردم. به دو علت: نخست اين كه، ميخواستم با تغيير ماجراها سرنوشتي را كه در انتظارم بود عوض كنم (كوششي كه متاسفانه بي نتيجه بود چون خيلي زود دريافتم كه يا بايد‌ كتابم را ضايع كنم يا زندگيم را). دوم اينكه، سيد و رعنا كه به نحوي از ماجراي اين كتاب بو برده بودند، هر بار كه ديداري دست ميداد، از يك سو، ميكوشيدند بفهمند چه نوشته ام و از سوي ديگر، به نوعي غيرمستقيم سعي ميكردند ماجراهاي گذشته را توجيه يا تحريف كنند تا من در قضاوتم تجديدنظر كنم. خب، ميدانيد نويسنده بايد نسبت به قهرمانانش شفقت داشته باشد. پس ماجراها را تعديل يا تحريف ميكردم. بخصوص كه اين حالت آنها مرا در موضعي قرار ميداد كه خوشايند بود: ميديدم ترس از ادبيات قوي تر است تا ترس از روز داوري." (ص 157ــ156) اين "رمان در رمان" سه روايت دارد كه در يادداشتهاي راوي توسط فاوست مورنائو به آنها اشاره ميشود. "قاتل كيست؟ سيد الكساندر؟ پسري كه از "ميم الف ر" دارم؟ ديوانه ي بغلي؟ يا خاتون، زني كه هر جا ميرود پيك حامل مرگ است؟ اينجا چند جمله هست كه خطشان زده ايد، ولي ميخوانم. نوشته ايد: من سه بيماري مهلك دارم: "وقفه هاي زماني"، "خود ويرانگري" و "آينه". من دو بار ميميرم؛ يك بار به وسيله ي پسرم، كه سايه ام را ميكشد: يك بار به وسيله ي . . . (ناخواناست) بخش اول خطاب به پسرم. بخش دوم خطاب به نكير و منكر. بخش سوم . . . اين يادداشتها از شماست؟" (ص 36ــ35) پس با توجه به يادداشتهاي نويسنده و اظهارات بعدي او ميتوان گفت كه اين جريان (رمان در داخل رمان) در واقع روايات مختلفي دارد كه هر يك مربوط به دوره ايست. دو روايت عمده از رمان چاپ نشده:1) روايت خاتون و افسر ارتش است 2) روايت پسري كه راوي از ميم الف ر (مار؟) دارد و بالاخره درگيري او با سايه اش است. «(شخصيت سيد) شخصيت كاملا تخيلي كتابي بود كه سالها پيش نوشته بودم و حالا كه، بي اعتنا به من، به هستي مستقلش ادامه ميداد مهارتش در بازي و قدرت ابتكارش در خلق شيوه هاي نو مرا برمي انگيخت به بازي هايش تن بدهم تا دريابم قدرت آدمي در اغوا تا به كجاست؛ و امتداد چرخش نوك قلمي بر كاغذ تا به كجا.» (ص 225) پس بر مبناي اظهارات درون متن كتاب، در مورد (رمان در داخل رمان) گاهي شخصيت ها كاملا تخيلي اند (Fictionel)، گاهي براساس واقعيت اند (Re`aliste) گاهي تعديل شده و تحريف شده و گاهي هم حيات مستقل خود را دارند و خارج از ضوابط تعيين شده عمل ميكنند. جريان (رمان در داخل رمان)، جريان تو در تويي است كه رمان را پيچيده ميكند، بخصوص كه رمان چاپ نشده حداقل دو روايت دارد. «پاك گيج شده بودم، ميگفتند اريك فرانسوا اشميت كتاب مرا كه خوانده است دق مرگ شده است. در حالي كه همين امروز پيش او بودم. ميگفتند رعنا خودش را انداخته است زير قطار. در حالي كه ساعتي پيش از آن كه به اين روز بيفتم با من تلفني صحبت كرده بود. از همه اينها گذشته، كتاب من اصلا منتشر نشده بود. پس از آن كه ناشران به من يادآور شده بودند كه اين كتاب اثر پرتي است انداخته بودمش به گوشه اي و حتي نميدانستم كجا. تا روزي كه ...»(ص 93)
فضاي قالب بر اين بخش نوشتاري ــ تخيلي فضای تقدیر است ، Fiction dans la fiction،
در سومين جريان رمان، از ميان سه بيماري راوي، بيماريهاي «وقفه هاي زماني»، «خودويرانگري» گسترش نمي يابد و همين مسئله يكي از معايب معماري رمان است. دومين ايراد اين جريان گسترش نيافته، علت هاي گوناگون مرگ راوي است كه در درون «رمان در رمان» ننوشته باقي ميماند. «من دو بار ميميرم؛ يك بار به وسيله ي پسرم، كه سايه ام را ميكشد: يك بار به وسيله ي... (ناخواناست) بخش اول خطاب به پسرم. بخش دوم خطاب به نكير و منكر. بخش سوم ... (ص. 36ــ 35) به نظر ميرسد كه عجله و اصرار نويسنده در ايجاز، يا غافلگير كردن خواننده و يا ابهام باعث شده است كه اين جريان كه قلب رمان اصلي را تشكيل ميدهد به خوبي پرورده نشود. در حالي كه با پروردن و گسترش اين بخش ها بود كه رماني كه در دست ماست به رماني چند آوايي تبديل ميشد. نتيجه اختصار در كار رضا قاسمي بدين منتهي شده است كه بخش هايي كه مغز اثر هستند فقط در حد طرح يا حكايت و در واقع ننوشته باقي مانده اند. در حالي كه اگر نويسنده اين بخش ها و يا حداقل قسمت هايي از اين روايات را ميپروراند، ساختمان رمان كامل ميشد و اين ضعف فني ايجاد نميشد. ايجاز هرگز به معناي ننوشتن، يا كوتاه كردن، يا حذف و يا ناتمام رها كردن بخش هايي از اثر نيست. نكته مهم ديگري در تقابل «واقعيت» و «تخيل راوي» در سومين لايه رمان وجود دارد. اگر فرض كنيم كه جريان «واقعيت» در داخل رمان به طوفاني ميماند كه ناگهان پنجره اي را از جا ميكند، جريان «تخيل راوي ــ نويسنده»، آن پنجره را برايمان در ميان باد شناور ميكند و حوادثي ميآفريند و در پايان با سقوطي مهيب آن را بر روي زمين فرود مي آورد. در واقع، دست آخر، اين جريان «واقعيت» است كه ذهن راوي را كه تا به حال مانند پنجره اي دستخوش طوفان بوده، بر روي زمين فرود مي آورد و او (راوي ــ نويسنده) را مبهوت ميسازد. با مقايسه ساده قسمت پنجره با ساير روايات لايه سوم رمان، به اين نكته پي ميبريم كه اين تكنيك درباره همه روايات رمان در رمان كاملا به كار گرفته نشده است و ذهن راوي ــ نويسنده، پس از طرح مسئله در دنياي تخيل شناور نميشود و يا اگر هم شده است آن را هنوز ننوشته است.در مجموع ميتوان گفت كه رمان در فصل اول با فضايي واقعي آغاز ميشود و در فصل پنجم يا آخرين فصل رمان نويسنده با عوض كردن راوي خويش و با فرو رفتن راوي در قالب گابيك ما را از زاويه ديگري با همان واقعيت اوليه روبرو ميكند. گذشت زمان در درون رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها به شكل كلاسيك پي در پي نيست، چرا كه زمانه، زمانه «پريشان خاطري» و از هم گسيختگي ذهني است. در ابتدا رمان با حركت مرد راوي به سمت طبقه چهارم براي ديدن صاحبخانه اش، اريك فرانسوا اشميت پير آغاز ميشود. ولي سه جريان داستاني در آخرين بخش فصل آخر يعني دقيقا در صفحه 199، جايي كه اريك فرانسوا اشميت كتابي را كه روي ميز است برميدارد و لاي صفحه 199 را كه... علامت گذاشته است باز ميكند. ما هم در صفحه 199 رمان هستيم. اينجاست كه همه داستان ها با هم تلاقي ميكنند و ما به همراه اريك فرانسوا اشميت، همگي با هم «رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها» (رمان در داخل رمان) را ميخوانيم تا باز به جايي كه در آغاز رمان، يعني همانجا كه داستان را شروع كرده بوديم ميرسيم. «ميگويند فراموشي دفاع طبيعي بدن است در برابر رنج... داشتم به روزي فكر ميكردم كه بدن ماتيلد تصميم گرفته بود هر چه را به قسمت خاكستري مغزش ميرسد فورا پاك كند. نه آينده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدار لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نكند كه اين سگ گابيك است يا بويي. فرق نكند من اجاره ام را داده ام يا بار دوم است ميدهم. اين قدر ميان اتفاقات دور از هم رابطه اي نزديك پيدا نكنم. فراموش كنم بنديكت ديروز هم اره ميكرد. فراموش كنم حتي همين يك دقيقه پيش هم اره ميكرد. فكر كنم همين حالا اره را برداشته. همين حالا. و لحظه اي ديگر باز همين حالاست.» (ص 165ــ 164) ولي اين بار روح راوي در جسم گابيك فرو رفته است و ما از ديد گابيك است كه به زمان رمان، به زماني كه درست نه ديروزست و نه فردا، بلكه همين حالاست، «همين الان»، به چيزي كه نويسنده آن را «اقتدار لحظه» ناميده است باز ميگرديم.«هيچ شكنجه اي براي يك لحظه تحمل ناپذير نيست. اگر فقط اقتدار لحظه ميبود و بس، اگر «همين حالا» بود، اگر فقط «همين حالا» بود چه رازها كه در دل خاك مدفون نميشد. اگر فقط «همين حالا» بود و نه بعد هيچكس جلاد ديگري نبود. اگر فقط «همين حالا» بود و نه بعد بنديكت، كه حالا تمام روز يكسره اره ميكشيد، ديگر بنديكت نبود. حتي اگر خودش ميگفت من بنديكتم. لحظه اي ديگر بنديكت نبود.»(ص 165)
همنوايي شبانه اركستر چوبها شيوه اي نمايشي دارد يا بهتر بگويم به دليل تجربيات تئاتري و كارگرداني رضا قاسمي شخصيت هاي رمان به جاي گفتن كلمات درست، مناسب، به جا و از پيش فكر شده بيشتر خود را با شيوه اي نمايشي بيان ميكنند. صداي شوم قمري ها با آواز «اعدام بايد گردد! اعدام بايد گردد!» و يا خطابه پروفت در بالاي نردبان، تكرار بي معناي «بيا پايين! بيا پايين! خواهش ميكنم. خواهش ميكنم.» از جانب امانوئل گوياي بيان شخص و منظور خاص اين افراد نيست. چرا كه كلمات در موقعيت هاي مختلف عملكردي يكسان ندارند، از اين رو گفتن جمله ساده اي چون:«بيا پايين. بيا پايين» كه در لحظه و موقعيتي خاص كلامي كافي و گوياست، در لحظه و موقعيت متفاوت ديگري نامفهوم و نارساست و به همين دليل عملكرد زبان بي حاصل و نامفهوم ميشود. «اگر ميتوان همه احساسات بشري را با چند كلمه محدود بيان كرد پس، اين همه لغت را بشر براي چه اختراع كرده است؟ براي بيان بهتر مقصود؟ پس چرا امانوئل مقصودش را بهتر بيان نميكرد؟ اگر انسان اوليه براي بيان مقصود بيشتر از چند كلمه در اختيار نداشت آيا اين بدان معناست كه ما نسبت به انسان اوليه احساسات پيچيده تري داريم؟ پس چرا امانوئل فقط از چند كلمه محدود استفاده ميكرد؟» (ص 208) ظهور نكير و منكر در هيئت دو چهره سينمايي، گاري كوپر با موهاي بلند و سرخپوست فيلم «پرواز بر آشيانه فاخته» نيز بازتاب ذهنيت نمايشي نويسنده هستند. حضور اين موجودات سينمايي با گيسوان بلند ما را به ياد دو شخصيت اصلي فيلم آسمان بر فراز برلين (در فرانسه: بر بالهاي آرزو) اثر ويم وندرس مي اندازد.«حالا كه نگاه ميكردم در پس همه اتفاقاتي كه آن روز رخ داده بود، معناي واحدي ميديدم. «بيا پايين. بيا پايين.»حالا كه نگاه ميكردم در آن كلام رمزي بود. همچنان كه در آن هجوم وقيحانه قمري ها، آن ضربه هاي هراس آور تبر، آن سوءقصدي كه به جان شيطان اتاق شماره شش شده بود و اين دودي كه حالا سراسر راهرو را پوشانده بود و اين ناني كه يادآور شام آخر بود.»(ص 218)
نقش موسيقي و يا بهتر بگويم سهم موسيقي در رمان تا به حديست كه در عنوان آن، همنوايي شبانه اركستر چوبها كه از چهار كلمه تشكيل شده است، نيمي ازين نام، يعني دو كلمه، «همنوايي» و «اركستر» از اصطلاحات موسيقي هستند. «همنوايي شبانه اركستر چوبها گاه به اجرايي ابدي منتهي ميشد.» (ص 169) بسياري از اوقات حساسيت گوش موسيقيايي نويسنده، مانند سنفوني رمان را بالا و پايين ميبرد و به آن فراز و فرود ميدهد. «تمام روز، مثل زنداني محكوم به مرگي كه صداي برپا كردن چوبه دارش را ميشنود، روي تختم دراز كشيده بودم و به سر و صداي بيرون گوش ميدادم. نه ميتوانستم بيرون بروم، چون بيخوابي هاي مداوم از پا درم آورده بود، و نه ميتوانستم بخوابم. بعد از فريادهاي خشماگين اريك فرانسوا اشميت كه گابيك را شلاق ميزد نوبت «اعدام بايد گردد» قمري ها شده بود؛ بعد هم صداي اره برقي فريدون. حوالي ساعت ده مدتي سكوت شده بود و من از هوش رفته بودم. اما ساعتي بعد صداي ضربه هاي محكمي كه به در ميخورد بيدارم كرده بود. هراسان پرسيدم كيست. صداي محكم مردانه اي، به زبان فرانسه، چيزي گفت كه نفهميدم.»(ص 169)اما قبل از هر چيز، در مجموع اين راوي ما كيست؟ راوي بنا به اظهارات خودش، كسي است كه دوازده ساعت با ديگران اختلاف زماني دارد، او ايراني خسته ايست كه زير بار رنج ساليان فرسوده شده و حالا در تبعيد سكنا گزيده ست. درگيري راوي با سايه اش و سه بيماري مهلك او:«وقفه هاي زماني»، «خودويرانگري» و «آينه» نيز نكات بسيار مهمي هستند. «نه، مقابل آينه نبودم. يعني ممكن است اين همان تصوير گم شده چهارده سالگي ام باشد؟... همين كه در را باز كرده بودم خودم را با كسي مقابل ميديدم كه شبيه من بود، شبيه آخرين تصويري كه از خود در آينه ديده بودم.»(ص 63ــ 62) فردي كه از جواني تصوير خويش در آينه را گم كرده است، كسي كه ناگهان در مي يابد كه جواني از دست رفته در هيئت پسرش به ديدارش خواهد آمد.فرزند نوجوان،(فرزند ناخواسته= فرزند انقلاب؟) فرزندي كه از جان و پوست و گوشت اوست و آنقدر به او شبيه است كه به سايه اش ميماند او را خواهد كشت. راوي، شخصي پريشان خاطرست كه از تسلط بر «اقتدار لحظه» عاجز مانده است، او كسي است كه بي وقفه در حال«خودويرانگري» يا جستجوي مرگ خويشتن است.راوي داستان غرق در دنياي پريشاني و ويراني، سعي برين داشته است كه با زناني كه در زندگيش به او نزديك بوده اند و يا هستند رابطه اي خواه كوتاه مدت و خواه درازمدت ايجاد كند ولي ناتواني جسمي و عبث بودن رابطه، او را به پرخاشگري و بدنگري ميكشاند. طوري كه به صورت كلي زنان مدرن ايراني را مورد انتقاد قرار ميدهد و متهم ميكند. «(زن مدرن ايراني) ميخواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش، اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان ميآمد.»(ص 97) البته از سوءظن و بدبيني، همين منطق راوي را ميتوان در مورد مرد مدرن ايراني نيز عموميت داد و به كار برد و به همين شيوه استدلال نمود و گفت:«مرد مدرن ايراني ميخواست شخصيت و دانشش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش، اما در درجه اول فكر پاسخ دادن به غرايز مردانه اش بود...» اما قصد ما از نوشتن اين مطلب، پاسخگويي به راوي و يا حتي نويسنده نيست، هدفمان نيز اعتراض به نحوه قضاوت مردي عميقا سنتي، مردسالار و زن ستيز در قلب اروپا هم نيست، چرا كه سالهاست با اين واقعيت ها زيسته ايم و به خوبي ميدانيم كه فرهنگ زن ستيزي و مردسالاري ريشه هاي عميق و نهفته اي دارد و بسياري از مردان تحصيلكرده و روشنفكر كه مدعي ترقيخواهي و تجددطلبي و خواستار فرهنگي نوين هستند در خصوصي ترين زواياي ذهن خويش نگاه متحجرشان را نسبت به انسانهايي ديگر كه همان زنان باشند آشكار ميسازند. پس اگر اعتراضي باشد اعتراض به ضعف انگيزه هاي منفي و يا بسيار سطحي ايست كه نويسنده كلا به شخصيت هاي مونث داستان خود، رعنا، م. الف. ر، بنديكت، امانوئل و يا خاتون ميبخشد. اين نگاه مردسالارانه در كل اثر پخش شده است. بگذريم، در دنياي ادبيات، هدف ما، درك حالات روحي راوي داستان و تحليل روحيات پر از سوء ظن، پارانوئيك، بيمارگونه و روان پريش اوست، البته فراموش نكنيم كه در برخي لحظات، نظريات راوي ميتواند ناخودآگاه نويسنده باشد.اما راستي مخاطب تمامي اين راوي هاي رمان كيست؟ «من اينها را چرا براي تو ميگويم؟ كه ترا منصرف كنم؟» (ص 45) شايد مخاطب او سايه اش باشد؟ "درگيري من با سايه ام آنقدر به درازا كشيده بود كه، وقتي هم، سرانجام، از شرش خلاص شدم به نفس درگيري معتاد شده و خود درگيري علت وجودي و معناي زندگي ام شده بود. بخصوص كه حالا روي تنم سري را حمل ميكردم كه بيگانگي اش با من هيچ كمتر نبود از بيگانگي سايه ام با من.» (ص 227)رمان همنوايي شبانه اركستر چوبها، با نثري شسته رفته و شيوا و كاملا به دور از فضاي شعارگونه رايج در «ادبيات تبعيد»، از رنج هاي روحي و فرسايشي ايراني امروز، ايراني در تبعيد حرف ميزند. در اين كتاب مضمون هايي مثل سايه همزاد، آينه، بازي با تصوير خود در آينه، وجود فردي تنها با بيماري هاي غريب كه به مرور پيشرفت ميكنند تا شخص بيمار را از پا در آورند و حضور اشيايي كه ماهيتي ماوراءالطبيعه دارند و به شكلي نامتعارف عمل ميكنند به دفعات مشاهده ميشود. اين مضمون ها از عناصر متداول در ادبيات وهم آلود هستند تا بر هراس و ترس داستان بيافزايند. به دليل وجود همين فضاي ترس و اتفاقات نامعمولي كه با خود به همراه دارد، اين اثر در رده ادبيات رئاليسم فنتاستيك يا واقع گرايي وهم آلود قرار ميگيرد.عليرغم اين كه رضا قاسمي در دل داستان نوشته است:«شرقي امروزي را «چهار ميخ اقتدار سوزان گذشته» نگه داشته است و او رهر كس براي آينده رويايي داشت جز من.»(ص 166) ولي او از كابوس هايش برايمان مينويسد و با تخيل خود به اين كابوس ها موجوديت مادي ميبخشد و تصويرشان ميكند. تلاش او بيانگر دردهايي است كه انسان ا از چنگال آنها خلاصي نيست. مهاجر شرقي امروزي در نقطه اي ديگر، در آن سوي نيمكره سياره زمين پرتاب شده است. او در ميان همهمه اركستر چوبها و اره ها و تبرهاي ذهني كه بي وقفه بر اعصابش ميكوبند و روح او را ميسايند، ميبرند و قطع ميكنند، پريشان خاطر و ناآرام مانده است. انسان شرقي امروز، قبل از هر چيز، براي رهايي خويشتن از دل اين گذشته شوم، گذشته اي كه مانند عنكبوتي به دور ذهنيات و حتي تخيلاتش تار تنيده اند در تقلاست. بي تصوير و دلمرده، سرگردان و بي هويت. ايراني تبعيدي در تلاش اينست كه فراموش كند كه ديگر براي آينده رويايي ندارد. او كه در ميان تاريخ بشري گمشده و از تمام سايش هاي مداوم و استهلاك دهنده روح و جسم فرسوده گشته، اكنون در جستجوي راه نجاتي براي خروج از همهمه اره ها و تبرهاي برنده روحش است. ايراني تبعيدي امروز خسته و دردمند از تحمل بار همه رنج ها و شكنجه هاي تاريخي، بيش از هر چيز نيازمند فراموشي است. «ميگويند فراموشي دفاع طبيعي بدن است در برابر رنج.»(ص 164)رضا قاسمي هيچ راه نجاتي نميبيند. براي آينده هم رويايي ندارد. جوابي هم پيشنهاد نميكند. يا اگر چيزي را پيشنهاد كند، ادامه دادن به همين زندگي فعلي در همين شرايط مهلك و فرسايشي است.در مجموع ميتوان گفت كه اين اثر فاقد آينده نگري است و در حد ترسيم طرحي از زندگي تبعيد باقي ميماند. رضا قاسمي معتقد است در شرايطي كه محكوم شده ايم تا اين «زندگي سگي» را ادامه بدهيم؛ تنها راه چاره براي بقا، براي تحمل درد، رسيدن به فراموشي يا چيزي است كه نويسنده آن را دست يابي به «اقتدار لحظه» مينامد. «(لحظه اي كه) نه آينده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدار لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش.» (ص 165) همان لحظه اي كه ديگر نه ديروزست و نه فردا، بلكه زيستن لحظه اي از اين «زندگي سگي» در همين حالاست. (همين حالا».
مارس 1998، پاريس
_______________-
پانویس ها
یک ــ بولگاكف، ميخائيل، مرشد و مارگاريتا، ترجمه: ميلاني، عباس، تهران، نشر نو، 1362، 451 ص (لازم به تذكر است كه اين
اثر در دوران خفقان استاليني نوشته شده است، بولگاكف قبل از چاپ اين كتاب در سال 1940 درگذشت. سرانجام در سال 1965 اين رمان با حذف 25 صفحه در تيراژ محدودي به چاپ رسيد ولي خيلي زود به محبوبيتي كم نظير دست يافت و متن كامل آن به بسياري از زبانهاي زنده دنيا ترجمه شد.)
Prophète، دو - پروفت در زبان فرانسه به معناي پيغمبر، پيامبر، رسول، پيشگو و غيبگوست
منظور از اين واژه اصطلاح علمي آن، انسان شناسي است Anthropologie سوم
__________________________
این مقاله اول بار در مکث 8 در سوئد چاپ شد و سپس در شهروند 935 یا ینجم نوامبر 2004
این مقاله از هنگام چاپش در مکث شماره هشت یعنی زمستان 1377 تاکنون بارها توسط منتقدان داخل کشور پاکنویس شد و بازمعناگذاری شده است. اگر وقت و حوصله اش را دارید این نمونه ی آخر را خودتان مقایسه کنید و ملاحظه کنید