![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
پروانه پانزده ساله بود هنگامی که در تابستان شصت زیر پل سیدخندان دستگیرش کردند. چند روز بعد به خانواده اش خبر دادند که بیایید جنازه اش را ببرید. آیا پول گلوله را گرفتند؟ - نمی دانم. آیا پیش از اعدام او را مورد تجاوز قرار داده بودند؟ - نمی دانم. آیا اعدامش کرده بودند یا زیر شکنجه مرده بود؟ - نمی دانم، چون از زندان خبر آمد که حتی اسم خود را هم تا دم مرگ بر زبان نیاورده است.
به من بگویید چرا پروانه ی ما به این زودی از سر شاخه ی زندگی پرید و رفت؟ به ما بگویید با کدامین رنگ از یاد می رود مرگ دردناک آن دختر جوان؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:11 توسط مهستی شاهرخی |
|
تا
حالا آدم دو چهره ندیدی؟ - آمده روبرویم نشسته و در سکوت به من زل زده.
دفعه ی اولش نیست، قبلاً هم آمده بود. بار اول در هیئتی دیگر آمده بود، کت
و شلوار پوشیده بود و یک پارچه آقا بود و گه گاه هم چیزهای راجع به ادبیات
می پرسید و مودب و مهربان و محجوب به نظر می رسید.این بار برنامه اش را عوض کرده بودند. لباس اسپرت و معمولی داشت و یک دستبند کشی رنگین کمان و بیخود و بی جهت هی می گفت: "من گئی هستم!" به من مربوط بود از چه جنسی است و از جلو و یا عقب راضی می شود و با کی و یا کجا. رفته بودم به قصد آشنایی و صرف یک قهوه ی متمدنانه! نرفته بودم بازجویی پس بدهم و یا اعترافات جنسی یک غریبه را گوش کنم. دیدارمان داشت خسته کننده و غریب می شد. زیر چشمی نگاهم می کرد و تا سرم را بالا می کردم نگاهش را می دزدید و هی یک خط در میان از من می پرسید چه کسانی را می بینم و با چه محافلی تماس دارم و دوستانم کی هستند؟ توی دلم این "کتاب خوانده شده" را از بر بودم. نمی دانی کیست و گذشته اش چیست و چه فکرهایی در سر دارد، آن وقت ازهمان اولین دیدار خودش را "دوست" خطاب می کند و هی می خواهد از تو اطلاعات بگیرد و وکالت بگیرد و برایت آن طرف یک کارهایی بکند!!! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:59 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
"پاسکال" شبیه عروسک پلاستیکی کودکی هایم است. یک عروسک لنگ دراز با موهای بلند خرمایی! همان که - کلاس دوم دبستان بودم - خاله ام از سفرش به ایتالیا برایم سوقاتی آورده بود. عروسک خوشگل من، چشمانش آبی بود و همیشه می خندید! "عروسک" همیشه آرایش کرده و خندان توی ویترین نشسته بود! آن را توی ویترین گذاشته بودند که کثیف نشود و خراب نشود و همیشه نو بماند. در دوران کودکی فقط او را از پشت شیشه بوفه نظاره می کردم ولی اجازه نداشتم با او بازی کنم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:40 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
قرمزهایم را اول از همه جمع کردم. قرمز و گلی زیاد نداشتم فقط یک بلوز نخی اناری رنگ بود که مدتها آن را نپوشیده بودم. از سه سال پیش که خون از رگهایم گریخت و تنم یخ زد دیگر هیچ لباس سرخ رنگی نپوشیده بودم. بلوز اناری را تا کردم و کنار گذاشتم، شور زندگی برای همیشه از تنم گریخته بود. ژاکت زرشکی و عنابی هم داشتم ولی تابستان بود و ژاکت ها توی چمدان. نارنجی ها را جمع کردم. همه ی آن پرتقالی ها را و آجری ها و عنابی ها را. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:46 توسط مهستی شاهرخی |
|
مادر آب می دهد. مادر نان می دهد.
مادر غذا می دهد.
مادر جان می دهد.
مادر حق ندارد بمیرد.
تاتی! تاتی!
"دستم بگرفت و پا به پا برد"
تاتی! تاتی!
و مادر شیرم داده بود.
از پستان خودت به من شیر داده بودی. می گفتی آن اوایل، دبیرستان نزدیک خانه بود، برمی گشتم خانه شیرت می دادم و بعد برمی گشتم به سر کارم و من مرتب شیر خورده ام تا زمانی که دندان درآورده ام و روزی با همان دندانهای شیری پستانت را گاز گرفته ام و همین باعث شده است که مرا از شیر بگیری. اگر پستانت را گاز نگرفته بودم لابد تا حالا شیرم میدادی؟ مگر نه؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 16:42 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
تیبو آرشیتکت است و دارد مراحل نهایی رساله اش را می گذراند و در حال حاضر مثل همه ی ما برای تأمین اجاره خانه و مخارجش در نمایشگاه و در کنار ما کار می کند. این اواخر، تیبو اکثر روزها خسته است چون تمام مدت روی رساله اش کار می کند تا هر چه زودتر آن را تمام کند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:39 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:2 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:35 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
دنیا پر از مگس است. این هم مگس های من: مگس اول/ مگس دوم/ مگس سوم/ مگس چهارم/ مگس پنجم/ مگس ششم/ مگس هفتم/ مگس هشتم/ مگس نهم/ مگس دهم/ مگس یازدهم/ مگس دوازهم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:51 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
چشمان فیروزه ای از پشت کاسکت موتورسواری اش برق می زند ولی بیش از برق یک جرقه نمی بینم چون موتور سوار گاز می دهد و بعد وارد پارکینگ می شود. خودش بود؟ خودش نبود؟ اگر ونسان نباشد چی؟ ونسان کیست؟ - ونسان برادر گمشده ام است! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:26 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
عصر توی اتاق استراحت کارمندان، پشت کامپیوتر بودم که صدای زنده و شادابش را شنیدم.
- شیرینی! مادام شیرینی نمی خورید؟ صدای پر شور جوانی بود که می گفت ظهر ناهار نخورده و الان رفته شیرینی شرقی خریده و می خواست همان یک دانه شیرینی اش را با دیگران تقسیم کند.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:32 توسط مهستی شاهرخی |
|
شاپرک تازه از ایران برگشته و تلفن زده تا خبر بازگشتش را بدهد. صدایش که مثل صدای زندگیست شادم کرد. پرسیدم: چه خبر؟....باز از گرانی گفت و این که همه اش توی خانه بوده و در گرما جایی نمی رفته و آهان! که در اولین روز ورودش به ایران، توسط گشت توقیف شده!.... پرسیدم: چی؟ آخه واسه چی؟.... - به جرم بدحجابی دیگه!.... - مگه حجاب نداشتی؟.... - چرا! ولی ما فرق داریم!.... - یعنی چی؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:2 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
داستان "جشن فرخنده" در مجله آوای زن، چاپ: سوئد، شماره ۳۸/۳۹ ، زمستان ۱۳۷۸/۲۰۰۰ منتشر شده است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:12 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:10 توسط مهستی شاهرخی |
|
فردای مسابقه فوتبال بین ایران و آمریکا برای جام جهانی، نانیتا تا مرا می بیند صورتم را می بوسد و به من تبریک می گوید. کمی گیجم. نانیتا چی را به کی دارد تبریک می گوید؟ ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:41 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:29 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
بخش اول:
صحنه اول: همدان - پارک - نمای بیرونی
-خودشه! بگیرینش! روش رو کم کنین! بسیجی ها علیرغم مخالفت و مقاومت دکتر زهرا و حمید، هر دویشان را داخل ماشین گشت انداخته و حرکت می کنند. تیتراژ فیلم صحنه دوم: دو دختر در دفتر روزنامه مشغول گفتگو هستند. دختر اول مف مف کنان: بهتره اسم فامیلش قید نشه چون برای من بد می شه. بنویس "بنی عامری" دختر دوم: در مورد تجاوز چیکار کنیم؟ دختر اول: اصلن حرفش رو هم نزن! ما توی فامیل آبرو داریم. بنویس دختر سالم بوده. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:39 توسط مهستی شاهرخی |
|
به شاپرک گفتم: "ولی زنها برابری را در زمان حیات و در همه عرصه ها و مناسبات اجتماعی می خواهند نه پس از مرگ" شاپرک گفت: "مامانم هم همین رو می گفت! ولی یواش یواش..." گفتم: "مامانت بهتر می داند که وقت زیادی نداریم. همین یک بار عمر است و ما در قرن بیست و یکم هستیم و یواش یواش یعنی چی؟" شاپرک تازه از راه رسیده بود و گرنه او را با خود به تظاهرات شنبه هفتم ژوئن می بردم تا کمی ذهنش باز شود.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:15 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
اسکندر مقدونی برایم توضیح می دهد که در شهرهای مختلفی زندگی کرده است و بیشتر در کشورهای انگلیسی زبان زندگی مانده است و در دوران دبیرستان دو سالی ساکن ایرلند بوده است. با شنیدن اسم "ایرلند" ذوق می کنم و می پرسم: کدام شهر؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:11 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
با همان چشمان شوخ و شنگ پاسخم می دهد: "آمریکایی! ایالات متحده!" ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:7 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
خانم عزت گوشه گیر محبت کرده اند و داستان "لوچیا امشب می رقصد" را به انگلیسی ترجمه کرده اند.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:15 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
علائق مشترکی داریم: تئاتر! و فرق زیادی داریم: رقص ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط مهستی شاهرخی |
|
لوچیا ارام و باهوش و بی سر و صدا و بی جنجال است. وقتی سرش کلاه می گذارند، لوچیا خاموش می ماند و با دستهایش، با همان دستهای فرز و مهربانش تند و تند چیزی را تکرار می کند که من دقیقاً نمی فهمم و لوچیا نفس عمیقی می کشد و دوباره همان را از سر تکرار می کند و آنقدر تکرار می کند تا بفهمش. وقتی می فمهش و از آنچه بر سرش آمده خشمگین می شوم و فریاد می کشم، لوچیا نفس عمیقی می کشد و ساکت می نشیند.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:15 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
"زندگیم درست مانند یک ساعت شنی شده. لحظه هایش تک تک فرو می ریزد و جمع می شود تا شب از راه برسد. شبها باید این ساعت شنی را وارونه کرد تا بتوان زمان را اندازه گرفت. آن وقت دوباره از نو فرو می ریزد، در تاریکی خودش، ذره ذره، لحظه لحظه، انگار تعادلی بین این خوابها و کابوسها و سفرهای شبانه روحم پیدا شده که دیگر نمی توانم بدون آنها روزم را ادامه بدهم. انگار یک زنذگی دوگانه پیدا کرده ام، درست مثل خودم!" برگرفته از داستان "ساعت شنی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:29 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
من یک معشوقه می باشم. معشوقه بودن، شغلٍ خوبی است. معشوقه ها لازم نیست کار کنند. معشوقه ها فقط برای آقایان و سروران و تاجٍ سران شان دلبری می نمایند و هر چه ایشان بفرمایند را بر روی چشم نهاده، انجام می دهند. معشوقه بودن، زن و مرد ندارد. معشوقه های زن، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره اند و معشوقه های مرد، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره و کنارٍ منقل و توی کافه نیز می باشند. در دنیای کنونی ایستادن بر روی پای خود بسیار سخت می باشد و انسان در هر حال چه زن و چه مرد نیاز به نقطه اتکایی دارد و این از لحاظٍ علمی ثابت شده است و حتا گالیله در هنگامٍ کشفٍ قانونٍ جاذبه ی زمین به این مسئله اشاره کرده است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 7:53 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
با فرهاد هنگام نوروز در خانه ي يکي از دوستانش آشنا شده بود. فرهاد هر بار به خانه ي او آمده بود، دست پخت او را خورده بود و از آشپزي او ايراد گرفته بود. فرهاد هر بار نيشي به جانش زده بود و از نحوه ي گذاشتن ماهيتابه بر روي اجاق گاز گرفته تا شيوه ي ظرف شستن او را صد بار به مسخره گرفته بود. اگر پذيرايي و آشپزي اش تا بدين حد مضحک و ناشيانه بود چرا هر بار اين فرهاد بود که مهمانش ميشد؟ و چرا اجازه داده بود که فرهاد به آشپزي و يا خانه داري و ظرف شستنش بخندد؟ مگر بهترين آشپزان جهان مرد نبودند؟ و يا مگر خود فرهاد آشپزي ماهر بود؟ پس چرا؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 16:51 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
عمو کریم زمیندار است
عمو مجید خانه ی بزرگی دارد در میان باغی بزرگ عمو کریم در خانه اش یک سماور طلا دارد به اندازه ی قد من! آنها بسیار مهمان نوازند و بسیار مهربان! ما هر بار و در هر فصلی به دیدنشان می رویم آنها ما را به صرف هوای تازه در ایوان خانه شان میهمان می کنند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:43 توسط مهستی شاهرخی |
|
. . . نگرانيد. هراسانيد. مراقبيد. چون هر لحظه انتظار اين را ميکشيد که ماشيني، ميني بوسي جلوي شما بايستد، دو نفر از آن پايين بپرند و شما را به درون ماشين بيندازند و ـ واي از آبروريزي ـ با اين همه دلتان نميآيد که از همديگر جدا بشويد. امير ظاهرا اصلا به روي خودش نميآورد ولي فرشته، تو با چشمان هراسان، دزدانه گاهي به او نگاه ميکني. او به اضطراب تو پي برده است. ولي براي از بين بردن ترس تو همچنان بروي خودش نميآورد و از خود عکس العملي نشان نميدهد و سرانجام وقتي ترا چنين آشفته ميبيند، دوباره به حرف ميآيد: "خانم فرشته من اينطرفا جايي رو نميشناسم." ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:27 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
- ببینم تو بهرام رو می شناختی؟ - نه فکر نکنم... بهروز؟ - نه بهرام. البته بهرام اسمش نبود چون فامیلش بهرامیان بود همه صداش می زدند: بهرام
- نه... بهروز؟
- نه بهروز نه. بهرام؟ یعنی تو بهرام رو نمی شناختی؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 18:17 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
نه شال پشمي يي که به سر بسته بود و نه پالتوي بلندي که به تن داشت و نه جوراب کلفتي که بر پاي داشت، هيچکدامشان نتوانست جلوي سوز سردي را که به سويش مي آمد، بگيرد. ولي در آن سرما چرا کفش کتاني پوشيده بود؟ و چرا هنگامي که از دالان تنگ و تاريکي عبور کرد ندانست در کجاست؟ آيا آن دالان در حوالي ناصرخسرو قرار گرفته بود و يا اين که يکي از کوچه هاي محله باربس Barbes بود؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:25 توسط مهستی شاهرخی |
|
براي مختاران ماي براي خواندن اين مطلب با فرمت PDF لطفا روي لينک بالا کليک کنيد. برای اطلاعات بیشتر مختاران مای را ببینید |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:22 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
وقتي ميترا پيراهن را از دستش گرفت، از اتاق بيرون زد. دوباره روي كاناپه نشست. چهره ي ميترا در آن روز باراني در برابر نظرش بود. زير باراني سيل آسا به دنبال كتابي براي خواندن به جستجوي او به بيمارستان آمده بود! ميترا پيراهن خود را از تن درآورد و به چوب رختي آويخت و پيراهن صورتي رنگ امير را پوشيد و در ميان اتاق ايستاد. امير كاناپه را مرتب كرد و باز نشست. در فكر چيزي بود. صداي فريدون در سرش ميپيچيد: "امير جان، من اين دختر و خونواده شو خوب ميشناسم، من و كيوان با هم هم دانشكده اي بوديم. . . جانم تكليف خودت رو مشخص كن! يا باهاش عروسي كن يا بذار زندگي شو بكنه! فقط اينقدر باهاش سروكله نزن!" ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 0:21 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1380ساعت 23:11 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|

تجاوز در زندان

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

سفرنامه ها

طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)

تئاتری ها: مجموعه مقاله

ادبی ها: مجموعه مقاله

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


رمان صبح نهان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

زنان در آئینه ی سینمای ایران

شالی به درازای جاده ی ابریشم

آسمان نادور است

شبان نیکو

Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED