تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

بخش اول:
صحنه اول: همدان - پارک - نمای بیرونی

فیلم با صحنه دستگیری دکتر زهرا در پارک همدان شروع می شود. دکتر زهرا و حمید قدم زنان در پارک در حال گفتگو هستند ناگهان اکیپ بسیج سر می رسد.

-خودشه! بگیرینش! روش رو کم کنین!

بسیجی ها علیرغم مخالفت و مقاومت دکتر زهرا و حمید، هر دویشان را داخل ماشین گشت انداخته و حرکت می کنند.

تیتراژ فیلم

صحنه دوم: دو دختر در دفتر روزنامه مشغول گفتگو هستند.

دختر اول مف مف کنان: بهتره اسم فامیلش قید نشه چون برای من بد می شه. بنویس "بنی عامری"

دختر دوم: در مورد تجاوز چیکار کنیم؟

دختر اول: اصلن حرفش رو هم نزن! ما توی فامیل آبرو داریم. بنویس دختر سالم بوده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:39  توسط مهستی شاهرخی | 

فردای مسابقه فوتبال بین ایران و آمریکا برای جام جهانی، نانیتا تا مرا می بیند صورتم را می بوسد و به من تبریک می گوید. کمی گیجم. نانیتا چی را به کی دارد تبریک می گوید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:1  توسط مهستی شاهرخی | 

به شاپرک گفتم: "ولی زنها برابری را در زمان حیات و در همه عرصه ها و مناسبات اجتماعی می خواهند نه پس از مرگ" شاپرک گفت: "مامانم هم همین رو می گفت! ولی یواش یواش..." گفتم: "مامانت بهتر می داند که وقت زیادی نداریم. همین یک بار عمر است و ما در قرن بیست و یکم هستیم و یواش یواش یعنی چی؟" شاپرک تازه از راه رسیده بود و گرنه او را با خود به تظاهرات شنبه هفتم ژوئن می بردم تا کمی ذهنش باز شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط مهستی شاهرخی | 

اولین باری که با هم سر کار حرف می زنیم و اسمم را می پرسد به شکل حیرت آوری متوجه می شوم که بلد است نامم را تلفظ کند؛ و "ه" را از توی اسمم حذف نکند. تعجبم را بیان می کنم: "فرانسوی ها بلد نیستند اسمم را تلفظ کنند، تو چطوری توانستی؟"

اسکندر مقدونی برایم توضیح می دهد که در شهرهای مختلفی زندگی کرده است و بیشتر در کشورهای انگلیسی زبان زندگی مانده است و در دوران دبیرستان دو سالی ساکن ایرلند بوده است. با شنیدن اسم "ایرلند" ذوق می کنم و می پرسم: کدام شهر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط مهستی شاهرخی | 

باز یک همکار جدید! دختر جوانی است با چشمانی زیبا و شاد و قامتی رعنا. لباس پوشیدنش در عین کلاسیک بودن شیک است! بالاخره سر صحبت را باز می کنیم، خوش صحبت است و خندان، و برعکس من که چشمان غمگین و تیره ای دارم او چشمانی شاد و روشن دارد. موقع حرف  زدن "ر" ها را بدجوری کش می دهد، هیچ نمی توانم لهجه اش را حدس بزنم، آخر سر ازش می پرسم: "کجایی هستی؟"

با همان چشمان شوخ و شنگ پاسخم می دهد: "آمریکایی! ایالات متحده!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط مهستی شاهرخی | 
خانم عزت گوشه گیر محبت کرده اند و داستان "لوچیا امشب می رقصد" را به انگلیسی ترجمه کرده اند.

Lucia will dance tonight


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:15  توسط مهستی شاهرخی | 

چند وقت پیش با دختر جوانی آشنا شدم. جوانی خودم است. اگر همان روزی که به فرانسه رسیدم، درست همان روز را روز تولدم حساب کنیم، امروز می توانستم هم سن و شاید هم جای او باشم.

علائق مشترکی داریم: تئاتر!

و فرق زیادی داریم: رقص


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:50  توسط مهستی شاهرخی | 

لوچیا ارام و باهوش و بی سر و صدا و بی جنجال است. وقتی سرش کلاه می گذارند، لوچیا خاموش می ماند و با دستهایش، با همان دستهای فرز و مهربانش تند و تند چیزی را تکرار می کند که من دقیقاً نمی فهمم و لوچیا نفس عمیقی می کشد و دوباره همان را از سر تکرار می کند و آنقدر تکرار می کند تا بفهمش. وقتی می فمهش و از آنچه بر سرش آمده خشمگین می شوم و فریاد می کشم، لوچیا نفس عمیقی می کشد و ساکت می نشیند.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:15  توسط مهستی شاهرخی | 

"زندگیم درست مانند یک ساعت شنی شده. لحظه هایش تک تک فرو می ریزد و جمع می شود تا شب از راه برسد. شبها باید این ساعت شنی را وارونه کرد تا بتوان زمان را اندازه گرفت. آن وقت دوباره از نو فرو  می ریزد، در تاریکی خودش، ذره ذره، لحظه لحظه، انگار تعادلی بین این خوابها و کابوسها و سفرهای شبانه روحم پیدا شده که دیگر نمی توانم بدون آنها روزم را ادامه بدهم. انگار یک زنذگی دوگانه پیدا کرده ام، درست مثل خودم!"

برگرفته از داستان "ساعت شنی"

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:29  توسط مهستی شاهرخی | 
من یک معشوقه می باشم. معشوقه بودن، شغلٍ خوبی است. معشوقه ها لازم نیست کار کنند. معشوقه ها فقط برای آقایان و سروران و تاجٍ سران شان دلبری می نمایند و هر چه ایشان بفرمایند را بر روی چشم نهاده، انجام می دهند. معشوقه بودن، زن و مرد ندارد. معشوقه های زن، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره اند و معشوقه های مرد، رفیقانٍ گرمابه و رختخواب و کنارٍ سفره و کنارٍ منقل و توی کافه نیز می باشند. در دنیای کنونی ایستادن بر روی پای خود بسیار سخت می باشد و انسان در هر حال چه زن و چه مرد نیاز به نقطه اتکایی دارد و این از لحاظٍ علمی ثابت شده است و حتا گالیله در هنگامٍ کشفٍ قانونٍ جاذبه ی زمین به این مسئله اشاره کرده است.

شاعر شهیر نیز می فرماید

دل و دینم، دل و دینم ببرده است/ بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش

که البته در اینجا منظورٍ شاعر از "دوش" اشاره ای به حمام نیست بلکه منظورش اشاره به شانه های معشوقه می باشد و در بوطیقای ارسطو نیز به این نکته اشاره شده است. بله می گفتم. معشوقه بایست از یک حداقلٍ زیبایی ظاهری برخوردار باشد و باقی را به کمکٍ مشاطه گران و سونا و غیره تصحیح نماید تا ظاهرٍ مناسبی برای سرور و یا سروران و تاجٍ سران بعدی داشته باشد و بتواند مدام برای ایشان پشت چشم ناز کند.

معشوقه گی کار سختی نیست فقط به ملایمت و ملاطفت و همنوایی با سرور نیازمند است. معشوقه بایست همواره موافقٍ نظراتٍ تاجٍ سرش باشد و عقایٍد او را چون آیاتٍ الهی در بین عموم پخش و تبلیغ نموده تا در امور معشوقه گری پیشرفتٍ بسیار حاصل بنماید. معشوقه در بسیاری از موارد نقشهای سخنگو و منشی و ماشین نویس و امضاء جمع کن را نیز به عهده دارد. معشوقه می تواند به خاطر سابقه ی فعالیت های بسیار در زمینه ی معشوقه گری پس از چند سال به عنوانٍ عضٍو مطرحٍ در جامعه ی هنری قد علم بنماید.

شاعر در این باره می فرماید

کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم

از زاویه دیدٍ شاعر "کمال همنشین" یا مزایای همنشینی چیزی مطلوب و مفید بوده است. تاریخ نشان داده است که همنشینان به عنوان داور و یا دبیر ادبی و یا منتقد و تصمیم گیرنده در صحنه های هنر به حیاتٍ خود ادامه داده اند. شهریار قلبٍ من خودش سلطانٍ قلبٍ استاد و سرورش بوده است و این یک سنتٍ دیرین پارسی است که بین شمس و قمر و سیارات و کهکشانات می گذرد.

مولانا در این باره می فرماید: این نه منم، نه من منم

معشوقه و یار یکی می شوند و معشوقه در این عشق محو می شود و منیتٍ خود را به کل از دست می دهد.

من درویش هستم و دارای عقایٍد عرفانی نیز می باشم. در اوقاتی که من به شهریٍار جهانم، شیرٍ ژیانم، خسروی شیرین دهنانم بسیار حال داده می باشم ایشان نیز از نثرٍ اثر و زبانٍ شیرین و روانی کارم تعریف بسیار می نمایند. سرورم مرا یک شاعرٍ غریزی و ذاتی می دانند.

دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من

بنابر این هر چه دلبٍر جانانٍ من امر بفرماید همانست. دلبٍر جانان من می فرمایند: "سیاست و ادبیات هیچ ربطی به هم ندارد" و بنابر این نشست و برخاست با اهالی حکومت به هیچ وجه نشانه ی ارتجاع و سرسپردگی نویسنده نمی باشد بلکه دلیلی بر پدرسوختگی او می باشد. دلبرٍ جانان من بسیار پدرسوخته می باشند و با هر نوع عمامه دار و بی عمامه ای معاشرت می فرمایند. ایشان آنها را برای پذیرایی به خانه ی من می آورد و از من نیز می خواهد که با مهمانهای ایشان مهربان باشم و از آنان پذیرایی جانانه ای به عمل بیاورم و من که خود را نیز پدرسوخته ای همه فن حریف می پندارم از سرورم اطاعت کرده و به مهمان های ایشان حسابی می رسم. تمام وقت من به ایشان و مهمانداری اختصاص یافته است.

معمولاً وقتی اهالی قلم و قلم مو به بحث نشسته اند من می شوم اهلٍ مطبخ تا شام را آماده کنم. برای من جای تعجب بسیار می باشد که هر وقت هم می آیم حرفی بزنم شهریارٍ جهانم زود می گوید غذا می سوزد ها! و من مجبورم به آشپزخانه بروم تا به قورمه سبزی سر بزنم. جای بسی تعجب می باشد که جمله های من که پیش از این با "من این طور فکر می کنم..." یا "من می گویم که..." شروع می شد ، حالا در سایه ی سرورم تغییرٍ عظیمی پیدا کرده است!!! حالا دیگر هر وقت حرف می زنم می گویم "به نظرٍ شهریار..." یا "خسرو می گوید که..." و یا " امیر معتقد است که..." و خلاصه: این نه منم، نه من منم

من شخصاً دلم می خواهد سر به تنٍ هیچ زنی نباشد و نمی خواهم نگاهٍ سلطانٍ قلبم به ریختٍ نحسٍ هیچ زنی جز من بیفتد ولی به روی خودم نمی آورم و سکوت می کنم و زیرٍ زبانش را می کشم ببینم به چه کسی نظر دارد. کافیست از زنی کمی تعریف کند و یا یاد کند تا مگر خدا به آن زن رحم کند. چون در اولین وهله بی هیچ دلیلی آن عفریته را جروواجر کرده و از روی صفحه ی زمین محو می کنم. حسادت به دلیل و منطق احتیاج ندارد.

شاعر می فرماید:

دل من در هوای روی فرخ/ بود آشفته همچون روی فرخ

دل من مدام در هوای روی و موی فرخ می طپد و همین طپشٍ قلبم، دنیا را آشفته خواهد کرد.

شخصاً مثل هر هنرمندی، چشمٍ دیدن دیگری را ندارم ولی سلطانٍ قلبم مدام به من توصیه می کنند که هیچ به روی خود نیاورم و با برخی از آنها که ایشان تعیین می کنند دوستی کنم. من از جمعٍ بانوان گریزانم و از ناز و نوازشهای آقایان و مصاحبتٍ با ایشان بسیار لذت می برم ولی به ناچار با بانوان شاعر و نویسنده بنای معاشرت گذاشته و مدام با تلفن از احوالاتشان جویا می شوم. این که زندگیشان چگونه است و این که از کجا می آورند می خورند و چطور کارشان را می نویسند و تا به حال چقدر نوشته اند و چه کسی کارهای چاپ نشده شان را می بیند و با چه کسانی معاشرت دارند معشوقه چه کسانی بوده اند و الان معشوقه چه کسانی هستند و خلاصه با کی ها خوابیده اند و با کی ها احتمال داشته بخوابند و در حاضر دقیقاً با کی ها روبط حسنه دارند و می خوابند را می پرسم و همه را مو به مو و از سیر تا پیاز برای سرورم نقل می کنم. مواردی هم هست که از قریحه ی سرشار داستان سرایی ام الهام گرفته و رنگ و آبی به داستان می دهم تا بابٍ پسند تاجٍ سرم شود و مایه ی مسرتٍ ایشان را فراهم آورم.

تمام تلاشٍ من برای حال دادن به ایشان متمرکز شده است. پیش از آشنایی با سلطانٍ قلبم، گه گاه می نوشتم ولی حالا که اهلٍ مطبخ شده ام فرصت نمی کنم.

ایشان می گویند که من بایست حالا حالاها صبر کنم و نبایست در کار چاپ آثارم عجله به خرج نشان دهم و هنگامی که زمانش رسید ایشان از طریق دوستان شان اقدام خواهند کرد. ایشان همیشه اضافه می فرمایند که محیط هنری برای خانمها پر از فساد است و نبایست به آن وارد شد و بهتر است خانمها واردنشده از آن خارج شوند و خلاصه بایست از خیرش گذشت و در آخر ایشان با بیحوصله گی می گویند اینها را ول کن و بیا به به من برس. من سالهاست که در حال رسیدن به ایشان می باشم.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 7:53  توسط مهستی شاهرخی | 
با فرهاد هنگام نوروز در خانه ي يکي از دوستانش آشنا شده بود. فرهاد هر بار به خانه ي او آمده بود، دست پخت او را خورده بود و از آشپزي او ايراد گرفته بود. فرهاد هر بار نيشي به جانش زده بود و از نحوه ي گذاشتن ماهيتابه بر روي اجاق گاز گرفته تا شيوه ي ظرف شستن او را صد بار به مسخره گرفته بود. اگر پذيرايي و آشپزي اش تا بدين حد مضحک و ناشيانه بود چرا هر بار اين فرهاد بود که مهمانش ميشد؟ و چرا اجازه داده بود که فرهاد به آشپزي و يا خانه داري و ظرف شستنش بخندد؟ مگر بهترين آشپزان جهان مرد نبودند؟ و يا مگر خود فرهاد آشپزي ماهر بود؟ پس چرا؟
يک بار با فرهاد به سينما رفته بود، همه چيز خوب به نظر ميرسيد. پس از آن با هم به يک ساندويج فروشي رفته بودند و فرهاد بدون آن که از او چيزي بپرسد ابتدا فقط براي خودش ساندويجي سفارش داده بود، پس از آن نگاهي به شهلا انداخته و پرسيده بود: "تو هم چيزي ميخوري؟" و تا او جوابي بدهد بي اعتنا به او سفارش خود را تکرار کرده بود.
ـ "نه گرسنه نيستم." فرهاد ساندويج خود را از دست ساندويج فروش گرفته بود و پيش از آن که آن را به دهان ببرد به او تعارفي کرده بود: "پس يه لقمه از اين!" و باز بدون مکث ساندويچ را به دهان خود برده بود و گاز زده بود. شهلا با سر جواب منفي داده بود و وقتي فرهاد براي دومين بار به او تعارف کرده بود: "خب اقلا يه چيز ديگه بخور!" شهلا نگاهي به ويترين ساندويج فروشي انداخته بود و سرانجام گفته بود: "باشه پس يه شيريني!" و ديده بود که چهره ي فرهاد در هم رفت و نگاهش به جاي ديگر دوخته شد. قيمت يک نان شکلاتي فقط يک يورو بود در حالي که هر بار فرهاد به خانه ي او آمده بود براي شهلا قريب سي يورو خرج برداشته بود. راستي چند ساعت از وقتش براي خريد و آماده کردن شام و چيدن ميز پذيرايي گرفته شده بود؟ تازه غرولند فرهاد را هم شنيده بود. پس چرا؟ قيمت يک نان کشمشي که فقط يک يورو بود!
آن روز فرهاد شيريني يک يورويي را برايش نخريده بود. پيش از آن روز و پس از آن روز هم هيچ چيز ديگري برايش نخريد. يادش آمد به هر مناسبتي هميشه اصل هر چيزي را به فرهاد تقديم ميکرد. و باز يادش آمد که فرهاد جانش درميآمد تا بدل چيزي را فقط به او وعده بدهد. پيش از تولدش گفته بود: "برات يه نوار ميخرم!" و روز تولدش به او گفته بود: "برو از طرف من برا خودت يه نوار کنسرتوي ويلون بخر!" و شهلا در فکر اين بود که عمريست دارد براي خود از اين ريخت و پاش ها ميکند و روز عيد؟ باز قرار بود فرهاد برايش پوستري بخرد که نخريده بود و بعد گفته بود: "چقدر پوستر گرونه!" و آن را به شيوه ي هميشگي به شهلا حواله داده بود: "برو از طرف من برا خودت يه پوستر بخر!" با به ياد آوردن همين چيزهاي کوچک، تلخاي چيزي را حس کرد، چيزي مانند مرکب به درون رگهايش فرو ميرفت و خاطراتش را سياه ميکرد.
اول بهار بود که از هم جدا شدند، در ابتداي جشن طبيعت، در موسم بابونه و بنفشه. نوروز آن سال وقتي فرهاد به خانه اش آمد به او گفت: "ميخواستم برات گل بخرم ولي سر راهم گلفروشي نبود!" اين وظيفه ي گلفروش بود که بايد ميآمد و سر راه فرهاد قرار ميگرفت تا به يادش بياورد که آن روز روز عيد است و گلفروش بايد به فرهاد تذکر ميداد که قيمت يک دسته نرگس فقط دو يورو است. هنوز از هم جدا نشده بودند، اصلا هيچ حرف جدايي را نزده بودند که فرهاد شروع به بدعنقي کرد. شهلا سه روز و سه شب چشم به راه مانده بود با اميد اين که فرهاد به دنبالش خواهد آمد تا عصر با هم بيرون بروند و بگردند و در رستوراني در هواي آزاد شام بخورند. . . تا اين که کم کم آن سکه ي کج در قلک ذهنش جا افتاده بود و دانسته بود که معناي اين کلمات هماني است که در ظاهر به نظر ميرسد و معنايش اين است که فرهاد ديگر هيچوقت پيدايش نخواهد شد و فرهاد ديگر هيچوقت تلفن نخواهد زد و فرهاد بدون گفتن کلمه اي براي هميشه او را ترک کرده است. پاسخش را از پيش ميدانست ولي خوش باوري ديرينه و خوش خيالي ميراثي هميشه بر او چيره ميشد. خود را ميديد که سه روز عصرها، با لباس مهماني کنار تلفن منتظر نشسته و فرهاد حتي تلفن نزده تا به او خبر بدهد که نميآيد. پس از يک هفته انتظار سرانجام غرور کوچک خود را مانند بغضي ناخوانده بلعيده بود و شماره تلفن خانه ي فرهاد را گرفته بود. فرهاد توي خانه بود و از شنيدن صداي شهلا ظاهرا تعجب کرده بود. بعد با لحن سردي گفته بود کار دارد و خواسته بود دلايلي بياورد ولي شهلا گفته بود نيازي نيست و الان ميلي به شنيدن دلايل او ندارد و خداحافظي کرده بود و ديگر از هم خبري نگرفته بودند.
گمان ميبرد که مانند سابق پس از مدتي با کسي ديگر آشنا خواهد شد ولي کور و کر شده بود. تلخا و غلظت مرکبي که فرهاد در جانش دوانيده بود زهري به کامش کرده بود که ديگر از همه ميترسيد و از همه ميگريخت و توانش را نداشت که چيزي را هر چند کوچک و هر چند ناچيز از سر بگيرد. چيزي در درونش خشکيده بود. روحش خشک و بي علف مانند زمين بايري متروک مانده بود. روانش مانند کويري پر از شيار و ترک بود. خشکسالي و قحطي جانش را تصرف کرده بود. مزه اي تلخ دهانش را فرا گرفته بود، چيزي تلخ که با هيچ شکلات و آب نبات و بيسکويت و کيک مربايي شيرين نميشد. و ناسيرابي! جگرش از چيزي گداخته آتش گرفته بود و ميسوخت. چيزي سوزان که با هيچ بستني و نوشابه و شربتي خنک نميشد. چيزي خشک و پر از ترک که هيچ نوع خامه و کره و چربي و روغني نرمش نميکرد. در درونش چاهي عميق حفر شده بود، چاهي پر از تهي، ماکاروني و اسپاگتي ميخورد. پيتزا و لازانيا ميخورد. مانند جاروبرقي ديسي از پلو و خورش را ميبلعيد، اما حفره ي درونش سير نميشد. دو سال به اين شکل گذشت و کلافي از پيه و چربي آرام آرام به دور قلب خردسالش تنيد و با تارهاي سخت و ناپيدايش او را مانند کرم ابريشمي در خود گرفت.
گاهي عکس فرزندانش را روبرويش ميگذاشت و دستان کپلي شان را به ياد ميآورد و بوي بنفشه را و گاهي به ياد پيکر فرهاد هنگامي که از حمام خارج ميشد ميافتاد و آن دو چال روي گونه هايش هنگامي که ميخنديد و دستهايش هنگامي که مهربان ميشد و روي موهاي شهلا ميکشيد و با لرزش صدايش هنگامي که حوصله داشت تا چيزي برايش بخواند و بوي بابونه و بوي پيراهن فرهاد در مشامش ميپيچيد و خالي تناوري در اطرافش پديدار ميشد. با يادآوري اين چيزهاي کوچک بود که حس گرسنگي در او شدت ميگرفت و بسته ي چيپس و يا پاکتي از بادام زميني را باز ميکرد تا جاي اين ها را پر کند و پر نميشد. پيکرش مانند مترسکي از کاه و پوشال پر شده بود و قلب کودکش زير انبوهي از پفک نمکي و ذرت بود داده و چيپس و تلي از پشمک دفن شده بود.
وقتي بهار دو سال بعد ناگهان فرهاد به او تلفن زده بود و عيد را تبريک گفته بود و بدون آن که شهلا از او هيچگونه توضيحي خواسته باشد باز گفته بود که بسيار گرفتار بوده، که اثاث کشي کرده و به خانه ي جديدي رفته، که نمره تلفن او را نداشته است و براي همين در طول اين مدت نتوانسته تلفن بزند چيزي گرم و سوزان در قلب نيکويش جوشيدن گرفته بود و چيزي زلال از چشمان شهلايش سرازير شده بود.
شام آخر را خوب به ياد داشت. فرهاد به خيال خود سنگ تمام گذاشته بود تا کوتاهي هاي گذشته را جبران کند. آن روز فرهاد چند بار به او زنگ زده بود؟ حداقل هشت بار، قرار بود فرهاد به دنبالش بيايد و همين شهلا را به اين نتيجه رسانيده بود: "ا پس اين کارا رو بلده و تا حالا ازم دريغ ميکرده؟" وقتي به دنبالش آمده بود، به گمان شهلا قرار بود به همان رستوراني بروند که دو سال پيش حرفش را زده بودند تا سرانجام پس از تاخيري دو ساله فرهاد به قولش عمل کند ولي نه! گفته بود بايد سر راه روزنامه و نان بخرد. راستي آيا روابط انساني هم مانند ماهيگيري بود؟ آيا ماهي را هر وقت از آب ميگرفتند تازه بود؟ فرهاد بود که پس از خريدن نان و روزنامه به سوي ماشين ميآمد ولي نه ـ او را ديد که راهش را کج کرد و وارد گلفروشي شد. آيا به همين سادگي بود؟ آيا شعله ي مهر را ميشد با کوچکترين تلاشي در دلها افروخت؟ يا اين که عواطف و روابط انساني نيز مانند خوردني ها تاريخ مصرف داشتند؟ هنگامي که فرهاد با چهار داوودي زرد رنگ از گلفروشي خارج شد لبخندي بر لبان شهلا نقش بسته بود، ولي نه! فرهاد بي اعتنا به لبخند او سوار ماشين شده بود و گلها را بر روي صندلي عقب گذاشته بود. آيا آنقدر که در زندگي شوخي ميکنيم جدي هم هستيم؟ و درون خانه هم به همچنين، انگار نه انگار، فرهاد آنقدر سعي کرده بود عادي و بي تفاوت رفتار کند که انگار کار هر روزشان است! هنگامي که فرهاد بسته اي از لقمه هاي ويتنامي، از همانها که کمي سالاد را لاي نان لواش پيچيده اند، را از يخچال خارج کرد و لقمه ها را دانه دانه در ماهيتابه انداخت تا سرخ کند صدايش را به ياد داشت: "گوشت چيز خوبي نيس!" و همان وقت يادش آمده بود که هر بار فرهاد به خانه ي او ميآمده نقي ميزده و يکي از آخرين بارها که شهلا يک بطر شراب ناب و دو استيک تازه و مرغوب خريده بوده است فرهاد با طعنه به او گفته : "حالا معلوم نيس اين گوشت چه جونوريه؟" ولي چطور بود که فرهاد گوشت آن جانور مجهول را هر بار تا لقمه ي آخر ميخورد و گياهخواري خود را فراموش ميکرد؟ هنوز لقمه هاي توي ماهيتابه سرخ نشده بود که اشتهايش کور شد. فرهاد را از دور ميديد که دارد در قوطي کنسروي را باز ميکند. هويج خرد شده و نخود سبز نبود؟ آيا امشب نخود براي سلامتي و آرامش معده اش خوب بود؟ هنگامي که فرهاد آن چهار داوودي زرد رنگ را در گلداني بر روي ميز قرار داد و بشقاب هايي زرد رنگ را بر روي ميز گذاشت چيزي راه گلوي شهلا را گرفت. چرا هيچ کلامي نگفته بود؟ حتا يک کلمه ي مهرآميز؟ راستي به کجاي دنيا برميخورد؟ کلمات مهرآميزش را براي چه کسي و در چه هنگامي کنار گذاشته بود؟ آيا اصلا از کلامي مهرآميز خبري بود؟ چرا حتا به او نگفته بود که آن گلها را براي شهلا گرفته است؟ صداي رساي نسرين در گوشش ميپچيد: " . . پس سهم زيبايي توي زندگي ما چيه؟ مگه قرار نيس که ما يه روزي خوشبخت و راضي بشيم؟ مگه ما نبايس تلاش کنيم تا اين خواسته عملي بشه؟" چرا حتا گلها را در نزديکي او نگذاشته بود تا از لطافت گلبرگهايش بهره مند شود؟ راستي بوي داوودي زردرنگ چگونه بود؟ نتوانسته بود لقمه اش را فرو دهد و سرانجام با صداي خفه اي گفته بود: "ميلي به شام ندارم، آخر بايد رژيم لاغري بگيرم!" و صداي خنده ي فرهاد را شنيده بود: "آره برات لازمه، خيلي گامبو شدي؟" کلمه ي "گامبو" کيسه شني پري را در نظرش آورد که بوکسورها با آن تمرين مشت بازي ميکنند. بي اعتنا به حضور بوکسورهاي نامرئي که با مشتهاي ناپيدا، شکم گامبوي او را نشانه گرفته بودند سعي کرد خود را با خيارشوري که کنار بشقاب بود سرگرم کند ولي ترشي خيارشور و شکم گرسنه ي بي اشتها با هم سازگار نبودند. با نخودها بازي کرد و آنها را از هويج هاي چهارگوش جدا کرد و شلغم هاي خرد شده را وسط بشقاب گذاشت و با احتياط بسيار تکه هايي از لوبيا سبزهاي رنگ باخته و يا لهيده را در يک جا گرد آورد و نظمي به چهره ي بشقابش داد و سپس تعداد نخودها را شمرد و پس از آن تعداد هويج هاي مکعب مانند را. مگر نه اين که به شکل غذايي که ميخوريم اهميت ميدهيم؟ آيا به همان ميزان نيز به غذاي روح خود ميپردازيم؟ به لوبيا سبزها نگريست، آيا در آنها از رنگ زندگي اثري نبود يا نه؟ وانمود کرد که دارد از لقمه هاي سرخ شده ميخورد و با کارد تکه اي بريد. چه سفت بود؟ آيا فراموش نميکنيم که روحمان نيز به غذا نيازمند است؟ آيا غالبا روحمان گرسنه نميماند؟ لقمه از سختي به تخته سنگ ميمانست! مگر دو سالي از عمرش نميگذشت؟ دو سالي از لحظه ي دعوت تا انجام آن! آيا عشق مانند گلي است که اگر به آن نرسيم ميخشکد و سنگ ميشود؟ جويدن لقمه را رها کرد و جرعه اي "لعل پالوده" نوشيد. ترش بود! "بکر پوشيده روي" که نبود! به شراب آشپزخانه ميمانست. نگاهش از همانجايي که نشسته بود آهسته چرخيد و در کنار يخچال، بشکه ي شراب آشپزخانه را به جاي آن "شربت دلفريب" ديد و از حدس خود مطمئن شد. آيا عشق مانند همان "داروي بيهوشان" نبود که اگر به موقع به دادش نميرسيديم ميترشيد و به سرکه تبديل ميشد؟ و آيا ميشود با تظاهر به عشق مهري را در دلي افروخت؟ وانمود کرد که دارد با فرهاد همراهي ميکند، تکه نان کوچکي را با دست کند و به دهان برد، کهنه بود، و مزه کاه گل و خاک رس ميداد. آيا عشق هم مانند مواد غذايي تاريخ مصرف نداشت؟ مگر دو سالي از تاريخ شام امشبش نگذشته بود؟ آيا ديگر براي همه چيز دير شده بود؟ طعم خشک و خاک آلود جاي خود را با طعم ترشي جوشيده اي عوض کرد و ناگهان دلش به آشوب افتاد و بي اختيار برخاست و خود را به دستشويي رساند. تکه نام نيم جويده اي که هنوز در دهانش بود را به درون توالت تف کرد و سيفون را کشيد. آيا به همين سرعت ميتوان روح خويش را از هضم چيزي سخت و ناهمگون رهانيد؟ دهان خود را زير شير آب سرد دستشويي شست و آب کشيد و باز سيفون را کشيد ولي حالت دل به هم خوردگي و حس بالا آوردن و بيرون افکندن چيزي ناخوشايند تا آخر شب او را رها نکرد.
چند ماه بعد بود که تصادفا از يکي از آشنايان شنيد که اخيرا فرهاد از ايران برگشته و آن "يگانه ترين يار" در اين سفر با دختري بسيار جوان ازدواج کرده است. پس از شنيدن اين خبر بود که سرانجام ياد فرهاد را براي هميشه در صندوقچه ي مخملين قلبش گذاشت و بر دلش قفل محکمي زد. مگر چه چيزي در ميان آن "سرشک قدح" ترشيده و آن غذاي منجمد مانده يا کنسرو شده و آن گلهاي داوودي متکبر و آن تاريخ باطل شده ي قرار ملاقات بود که آن شب دلش را تا بدين حد به هم زده بود؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 16:51  توسط مهستی شاهرخی | 
عمو کریم زمیندار است
عمو مجید خانه ی بزرگی دارد در میان باغی بزرگ
عمو کریم در خانه اش یک سماور طلا دارد به اندازه ی قد من!
آنها بسیار مهمان نوازند و بسیار مهربان!
ما هر بار و در هر فصلی به دیدنشان می رویم
آنها ما را به صرف هوای تازه در ایوان خانه شان میهمان می کنند

***

انقلاب می شود
عمو کریم ناراضی است
عموکریم برایمان تعریف می کند که دزدان به خانه شان دستبرد زده اند
دزدها پنجاه عدد کت عمو کریم را دزدیده اند
دزدها احمق بوده اند و پنجاه شلوار همرنگ کتها را نبرده اند
چرا دزدها نمی دانسته اند که شلوار را در قفسه ی مخصوص شلوار آویزان می کنند؟
عمو کریم غمگین است
دزدها فندک طلای مارک کریستین دیور عمو کریم را هم برده اند
عمو کریم می گوید: "این انقلاب همه را بدبخت کرد!"
او نمی داند با پنجاه شلوار بدون کت چه کند
سماور طلا از پشت پنجره به ما که از سرما توی ایوان می لرزیم لبخند می زند

***

جنگ می شود
عمو مجید ناراضی است
عمو مجید برایمان تعریف می کند: این اواخر مراد کارش خیلی زیاد شده است
مراد نمی داند برایمان شوفری کند یا باغبانی؟
ترنجه سنش بالا رفته و فقط به آشپزی می رسد و بس!
مراد بیشتر اوقات توی صف است
صف کوپن! صف بنزین! صف آذوقه!
عمو مجید نگران مراد است
عمو مجید می گوید: "این جنگ همه را بدبخت کرد!"
حالا او نمی داند با باغ به این بزرگی چه کند
چون مراد دیگر وقت رسیدگی به باغ را ندارد
عمو مجید می گوید: به خاطر گرانی و جنگ ناچاریم باغ را تفکیک کنیم و بفروشیم
سماور طلا از پشت پنجره به ما که از سرما توی ایوان می لرزیم چشمک می زند

***
عموهای من بسیار مهربان اند
عمو کریم از من می پرسد: در زندان که بودید خیلی اذیت تان کردند؟
می گویم: کم نه!
عمو مجید می پرسد: مریم جان یعنی توهین می کردند و حرفهای بدبد به شما می زدند؟
می گویم: کم نه!
عمو کریم می گوید: حیف که مراد الان توی صف است وگرنه می گفتیم برایمان یک استکان چای بیاورد... هوا هم خیلی خنک شده!
عمو مجید می گوید: این روزها یا برق قطع است و یا تلویزیون برنامه جالبی ندارد... همیشه برنامه اش سریال "مردی در بالکن" است و یا "مردی با اسلحه"... ویدئوی مان هم خراب شده و مراد وقت نکرده آن را ببرد برای تعمیر
عمو کریم می گوید: خب کمی از زندان بگویید
عمو مجید می گوید: بله از زندان برایمان تعریف کنید
مراد سراسیمه از راه می رسد
مراد خسته است و ناراضی!
مراد می گوید: "همه بدبخت شدیم! نفت مال ایران است ولی ما برای بنزین بایست ساعت ها توی صف بمانیم"
همانطور که از سرما می لرزم به سماور طلای آن سوی شیشه چشمک می زنم
مراد می گوید: تا تاریک نشده بایست بروم آب را باز کنم تا درختها تشنه نمانند
عموکریم می گوید: خوب داشتید از زندان می گفتید...
عمو مجید می گوید: بله مریم جان داشتید می گفتید که اذیت تان کردند و ...
آنها بسیار مهربان اند!
عموهایم را می گویم!
________________

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:43  توسط مهستی شاهرخی | 

ديدار/ مهستي شاهرخي

از مجموعه داستان "چاپ نشده" شبان نيکو

. . . نگرانيد. هراسانيد. مراقبيد. چون هر لحظه انتظار اين را ميکشيد که ماشيني، ميني بوسي جلوي شما بايستد، دو نفر از آن پايين بپرند و شما را به درون ماشين بيندازند و ـ واي از آبروريزي ـ با اين همه دلتان نميآيد که از همديگر جدا بشويد. امير ظاهرا اصلا به روي خودش نميآورد ولي فرشته، تو با چشمان هراسان، دزدانه گاهي به او نگاه ميکني. او به اضطراب تو پي برده است. ولي براي از بين بردن ترس تو همچنان بروي خودش نميآورد و از خود عکس العملي نشان نميدهد و سرانجام وقتي ترا چنين آشفته ميبيند، دوباره به حرف ميآيد: "خانم فرشته من اينطرفا جايي رو نميشناسم."
ـ (انگار که فقط سر آن چهارراه را انتخاب کرده بود تا تو به آنجا بروي و او به تو بگويد که دوستت دارد و بعدش هر دويتان برگرديد به خانه هايتان)
به دستان از سرما سرخ شده ي تو، در حالي که دسته گلي را در ميان خويش گرفته نگاهي مياندازد و ميگويد: "هوا هم عجيب سرد شده!" بعد دوباره نگاهي به اطراف مياندازد و ميگويد: "اين نزديکيا يه سينماس. بريم توي رستورانش بنشينيم؟" تو با سر جواب مثبت ميدهي. بي اختيار نگاهي به سرتاپاي تو مياندازد. از بيم اين که مبادا اشکالي در پوشش تو باشد بعد انگار خيالش راحت ميشود.
حالا جلوي سينما هستيد. گيشه خلوت است. مهم نيست چه فيلمي را روي پرده نشان ميدهند. اصلا برايتان فرقي نميکند که کارگردان فيلم "ويسکونتي" باشد يا "سيامک ياسمي". بليت فروش دو تا بليت از پشت شيشه به او رد ميکند. او در حالي که پول بليتها را ميپردازد، با تعجب به شماره ي پشت بليت ها نگاه ميکند و به بليت فروش اعتراض ميکند: "عجيبه! شماره صندلياش که پهلوي هم نيس!" بليت فروش در جواب ميگويد: "مهم نيس، سينما خلوته. هر جا دوست دارين بيشينين." هر دو قانع شده ايد. بليتها را دم در سينما ميدهيد و داخل سينما ميشويد. گرماي مطبوعي پوست يخزده شما را نوازش ميدهد. همان طور دم در سالن انتظار سينما ميايستيد. با چشم در جستجوي صندلي يا جايي هستيد. نگاه تان به مردم ميافتد که به دو قسمت تقسيم شده اند: زن ها، مردها، زنها در يک طرف سالن و مردها در طرف ديگر. پيش خودتان ميگوييد: "تصادفي است!" و به هم نگاه ميکنيد.
فرشته، تو خجالت ميکشي، عارت ميآيد که به قول خودت اين مسئله ي احمقانه را مطرح کني و امير، تو، تو چه چيزي ميتواني بگويي؟ به ساعتت نگاه ميکني ميبيني چيزي به شروع فيلم نمانده و بعد به محل رستوران که حالا تعطيل است و به بوفه که آن هم مشتي آت و آشغال دارد و حتا يک صندلي هم، براي نشستن در سالن انتظار سينما پيدا نميشود. مگر روي پله ها!
ولي تو که نميتواني از دختري که مشغول خواندن Wuthering Heights است بخواهي روي پله ها بنشيند و همانطور که دلت از چيزي که دقيقا هم نميداني چيست آشوب شده، هوس سيگار ميکني، دست در جيب کاپشنت فرو ميبري و ميگردي، جستجو ميکني و باز هم جستجو. تمام جيب ها را ميگردي و تازه يادت ميافتد که پاکت سيگارت را براي دوستي جا گذاشته اي، فرشته که با چشم درون دائم ترا ميپايد از تو ميپرسد: "دنبال چه ميگرديد؟"
تو ميگويي: "هيچ" رويت نميشود بگويي. ميخواستم سيگار بکشم، نداشتم . يا خجالت ميکشي از اين که بگويي: "اگه تو داري به من قرض بده!" فرشته فکر ترا ميخواند. بدون اينکه حرفي زده باشي ميگويد "اگه سيگار ندارين من دارم، البته ايرانيه، ميخوايد . . .؟" و تو با وجودي که از نوع سيگار خوشت نميآيد، فقط، چون يک دفعه هوس کرده اي و مهمتر از همه، از سيگارهاي فرشته است با شرمندگي با اشاره سر ميگويي: "بله" فرشته دزدانه با دستهاي يخزده و سرخش يک دانه سيگار از کيفش بيرون ميکشد و به دستت ميدهد. توضيح ميدهد: "ميبخشيد از اين که با پاکتش تعارف نکردم، راستش مثل توي اداره از نگاه اين آدما خجالت کشيدم." و تو، امير تند و تند سرت را تکان ميدهي يعني که: "لزومي ندارد توضيح بدهي." تو درک ميکني. ميفهمي. ميفهمي. ميفهمي.
درهاي سالن سينما باز ميشود. جمعيت که چندان هم زياد نيست به داخل سالن نمايش سرازير ميشوند. تقسيم بندي همچنان وجود دارد. از در سمت چپ که شامل رديفهاي پايين سينما ميشود آقايان وارد ميشوند و از در سمت راست که صندلي هاي قسمت بالا و رديف لژ را دربرميگيرد خانم ها. شما حيران ايستاده ايد و نميدانيد چه کنيد. همان طور به جمعيت دوگانه اي که دو در بزرگ سينما آن ها را ميبلعد خيره شده ايد. تا اين که سرانجام جمعيت تمام ميشود و درها بسته ميشوند و شما در آستانه سالن خالي انتظار سينما ايستاده ميمانيد. بعد از چند لحظه، مسئول سالن نمايش چراغ قوه در دست بيرون ميآيد: "فيلم الان شروع ميشه! چرا داخل نميشيد؟"
امير به سادگي ميگويد: "ميخواستيم يه چيزي بخوريم."
مسئول سينما ميگويد: "از شروع فيلم به بعد بوفه تعطيله."
امير به حرف ميآيد: "آقا نميشه من و خانمم يه جا . . . کنار هم . . . بنشينيم؟"
مسئول سينما نگاهي به دسته گل و دستان يخزده و بدون حلقه شما دو نفر مياندازد: "نع، اين خلاف مقررات اين سينماس."
امير کمي پافشاري ميکند: "نميشه که کمي اينجا بمونيم . . . بيرون يخبندونه. خانمم سردشه. اينقدري ميمونيم تا گرمش بشه برادر؟" لغت "برادر" را به کار ميبرد تا او را نرم کند. اثري ندارد. به هم نگاه ميکنيد. لزومي ندارد. هر دو تصميم تان را گرفته ايد. از سينما بيرون ميآييد. دم در سينما امير سيگارش را روشن ميکند. در خيابان به راه ميافتيد. ناگهان فکر نبوغ آساي فرشته به کار ميافتد: "بريم سوپر! ميخوام يه چيزي بخرم!" کمي جلوتر، آن طرف خيابان، سوپرمارکتي ميبينيد و داخل ميشويد.
تو، فرشته، دسته ي چرخي را با دستان يخ زده ات ميگيري. تو، امير کمک ميکني تا دسته گل را در محل کيف دستي چرخ بگذاري. دو تايي با چرخي که مثل کالسکه با کمک هم به جلو ميرانيدش: کم کم با هم آهسته آهسته، به حرف ميآييد و سعي ميکنيد به همه ي اين پيشامدها بخنديد.
ـ "خانم فرشته معذرت ميخوام از اين که اونجا شما رو خانمم معرفي کردم . . . چاره ديگه اي نداشتم."
ـ "اشکالي نداره."
ـ"ميدونين چرا باور نکرد که ما زن و شوهر باشيم؟ " تو با چشمهايت سئوال ميکني: "چرا؟"
ـ "به خاطر اين دسته گل . . . " به دسته ي کوچک گل نرگس اشاره ميکند. ادامه ميدهد: "اين دسته گلي که من به آب دادم." تو لبخند ميزني و ميگويي: "من گل نرگس دوست دارم." نميگويي: "بيشتر از گلايل" ولي او اين را ميفهمد و ميگويد: "اون دفعه من ميخواستم براتون نرگس بيارم. يه دسته ي کوچک. ولي روم نشد . . . يعني راستش . . . يکي از دوستام به من پيشنهاد کرد که گل گلايل بيارم بهتره . . . دوستم ميگفت اين جور وقتا بايد گل گلايل برد!" تو، فرشته باز لبخند ميزني (تاکيد ميکني) و ميگويي: "من گل نرگس دوست دارم." نميگويي "اين گل نرگس" يا نميگويي: "گل نرگسي که تو به من داده باشي را دوست دارم." ولي خودش ميفهمد. ناگهان لبخند ميزند. يک دفعه شاد ميشود. نميداند چه کند. به قفسه هاي سوپر نگاه ميکند و دو تا خميردندان و دو سه تا مسواک برميدارد و توي سبد چرخ مياندازد. از اين حرکتش خنده ات ميگيرد. او هم ميخندد، جرأت بيشتري پيدا ميکند و ميگويد : "ما بايد عادت کنيم که مثل زن و شوهر! رفتار کنيم تا بعد از اين کسي به ما مشکوک نشه." تو يک دفعه با صداي بلند ميزني زير خنده. آدمهاي دور و بر همه به شما نگاه ميکنند. زود به خودت ميآيي، خنده ات را ميخوري تا به قول امير کسي به شما مشکوک نشود و بي دليل يک قوطي جوش شيرين را برميداري و توي سبد چرخ مياندازي.
آهسته با تعجب به تو ميگويد: "من نميدونم امروز مگه ماها چه مونه که همه دارن چهار چشمي به ما دو نفر نيگا ميکنن!" نگاهش به دستان يخزده تست که هنوز هم از سرما سرخ اند. دلش ميخواهد دستان کوچکت را در ميان دستهايش بگيرد و آنها را با نفس خودش گرم کند، ولي نميتواند . از قفسه هاي سوپر، يک قوطي کرم دست برميدارد و ميگويد: "براي شما! براي دستاي شما! ميدونيد . . . دستاي قشنگي دارين! . . . حيف که انگشتاي شما يه چيزي کم داره . . ." منظورش را نميفهمي، ولي همچنان از شادي کودکانه اي که در وجودش ميبيني لذت ميبري و ميخندي. او جسارت بيشتري پيدا ميکند." . . اون رو هم براتون ميخرم تا ديگه کسي به ما مشکوک نشه." و از هراس اين که مبادا ـ مبادا عکس العمل ناخوش آيندي از خودت نشان بدهي سريع حرفش را عوض ميکند. "به خاطر مقررات . . . " بعد بيخودي شلوغش ميکند. ناگهان به سمت قفسه ي سوپر ميرود و شانه و آينه اي برميدارد: ". . . خانم فرشته راستي مواي شما چه شکلي يه؟ بلنده يا متوسط؟ . . . من هر باري که شما رو ديدم، هر دفعه موهاتون رو توي يه دستمالي پيچيده بودين طوري که من اصلا هيچي نفهميدم . . . شايد بلند باشه. و گمان ميکنم خيلي هم قشنگ باشه . . . يعني که اميدوارم . . . خب . . . اينا هم براي مواي شما." ولي توي قيافه ات سعي ميکند جواب سئوال اولش را که به شوخي مطرح کرده پيدا کند و پيدا ميکند و . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:27  توسط مهستی شاهرخی | 

- ببینم تو بهرام رو می شناختی؟ 

- نه فکر نکنم... بهروز؟

- نه بهرام. البته بهرام اسمش نبود چون فامیلش بهرامیان بود همه صداش می زدند: بهرام
- نه... بهروز؟
- نه بهروز نه. بهرام؟ یعنی تو بهرام رو نمی شناختی؟
- نه... فکر نکنم... مگه کی بود؟
- بهرام مجسمه ساز بود
- هاه... ولی نه
- بهرام توی موزه کار می کرد
- ...
- Au Musée de l'Homme
- نع نمی شناسم
- همدانی بود
- ...
- طرفای مونپارناس یه اتاق زیرشیروانی داشت
- ...
- آخه چطور ممکنه... چطور ممکنه تو بهرام رو نشناسی... ایرونی های پاریس همه شون بهرام رو می شناختن. توی همه ی برنامه ها می اومد... توی افتتاحییه ی همه ی نمایشگاه ها بهرام بودش
- نع من نمی شناسمش
- آخه مگه می شه نشناسیش... ببین از بچه های سابق دانشکده ی هنرهای زیبای سابق تهرون بود
- این قدر سابق سابق نگو
- بهرام واقعاً از بچه های سابق سابق بود چون حداقل شصت سالی داشت
- نه من نمی شناسمش
- هم قبل از انقلاب در پاریس بوده و هم بعد از انقلاب...؟
- نه نمی شناسم
- آخه مگه می شه ایرونی بود و ساکن پاریس بود و بهرام رو نشناخت؟
- نمی شناسم... یه ذره از قیافه اش بگو شاید ...
- کوتاه قد بود
- نع!
- سرش طاس بود
- نع!
- این پایین سرش چند تا تار مو باقی مونده بود که اونا را بلند نگه می داشت
- نع!
- قیافه اش شبیه شیر متروگلدین مایر بود البته در دوران کهولت... چهره اش مندرس بود
- نه! مطمئنم نمی شناسمش. حالا مگه چی شده؟
- هیچی! ... هیچی! همین الان بخش فارسی RFI رو گوش می کردم. رادیو گفت: "محمد حسین بهرامیان امروز به زندگی خود خاتمه داد"... حالا واقعاً مطمئنی که نمی شناختیش؟
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 18:17  توسط مهستی شاهرخی | 
نه شال پشمي يي که به سر بسته بود و نه پالتوي بلندي که به تن داشت و نه جوراب کلفتي که بر پاي داشت، هيچکدامشان نتوانست جلوي سوز سردي را که به سويش مي آمد، بگيرد. ولي در آن سرما چرا کفش کتاني پوشيده بود؟ و چرا هنگامي که از دالان تنگ و تاريکي عبور کرد ندانست در کجاست؟ آيا آن دالان در حوالي ناصرخسرو قرار گرفته بود و يا اين که يکي از کوچه هاي محله باربس Barbes بود؟
هنگامي که وارد خانه اي قديمي شد، در ميان دالان و در داخل حياط ديد بيماراني را که همه به کمک چوبدستي راه ميرفتند. بي اعتنا به آنان، در اتاق انتظار روي نيمکتي نشست. در يک طرفش زني با چادرنماز کودري نشسته بود که پسر بچه اي با پاهاي باندپيچي شده را در بغل داشت. در سمت ديگرش پيرمردي که چوب هاي زيربغلش را کنار دستش گذاشته بود. همه انگار مدتي دراز چشم به راه مانده بودند ولي سرانجام از درگاه روبه رو منشي وارد شد و بيماري را به اتاق بغلي که به نظر ميرسيد اتاق معاينه باشد راهنمايي کرد. بيمار از آن در رفت و ديگر برنگشت. چرا هر کسي به داخل آن درگاه پاي گذاشت ديگر از آن بيرون نيامد؟ آيا در خروجي، دري ديگر بود؟ يعني دري بود که از اتاق معاينه يکراست به حياط راه داشت؟ راستي چرا در آن روز سرد کفش کتاني پوشيده بود؟
ـ «نوبت شماست! با من بياييد!» صداي مرد بلندقدي بود که روبه رويش ايستاده بود و او را صدا ميکرد. ساکت به دنبال مرد به راه افتاد و به آن اتاق ديگر رفت. سپس مرد منشي او را با دکتر تنها گذاشت و از اتاق خارج شد. در سه گوشه ي اتاق معاينه سه ميز کار بود و پشت هر ميز دکتري نشسته بود.
دکتر عينکي مسني او را به نام صدا زد:«خانوم ايلاميان بيايين جلو! خدا بد نده! چطور شده دوباره گذارتون به اينجا افتاده؟ مشکل تون چيه؟»
ـ«پام درد ميکنه!» و براي گفتن دردش گامي به سوي او برداشت.
ـ«متوجه ام. اينجا کساني مي آن که پاشون درد ميکنه. همه شون مريضاي خودم هسن! شما چتونه؟ چيکار کردين که پاتون درد ميکنه؟»
ـ«من هيچ کاري نکرده ام.»
ـ«عجيبه!... نکنه با پاتون را رفتين؟»
ـ«بله.»
ـ«خب نباس زياد را رفت. نباس دور رفت،... ببينم نکنه اشکال از کفش تونه؟»
ـ«کفش من خيلي راحته.»
ـ«بياين جلوتر تا ببينم!» آهسته به سوي ميز مرد مسن رفت.
ـ«ببينم شما توي کفشاتون چي ميذارين که باعث پا دردتون ميشه؟»
ـ«هيچي.»
ـ«خوب فکر کنين و راستش رو بگين!»
ـ«باور کنين هيچي!»
ـ«کفشاتونو در بيارين!»
آهسته از همانجايي که خبردار ايستاده بود کفش هايش را از پا درآورد. دکتر مسن را ديد که از پشت ميزش برخاست و به سوي او آمد. چکش معاينه اعصاب را در يک دستش گرفته بود و با دست ديگرش با چکش بازي ميکرد.
يکباره، براي لحظه اي همه چيز خشک شد و از حرکت ايستاد. آن لحظه به برق گرفتگي ميمانست. چيزي ناگهان سريع بر روي پايش فرود آمد و سوزش کرخت کننده اي در رگ ها و عصب هاي پايش دويد. دکتر عينکي با آرامشي وصف نشدني آهسته خم شد و لنگه کفش کتاني او را در دست گرفت و به داخل آن نگريست.
ـ«ديدين دروغ ميگفتين. شما به ما گفتين توي کفش تون هيچي نميذارين در حالي که شما توي کفشاتون پاهاتون رو قايم ميکنين!» و سپس کفش را آرام بر زمين گذاشت.«حالا مشکل تون چيه؟»
باز با لحني روانشناسانه ادامه داد:چي حس ميکنين؟»
ـ«د... درد!»
ـ«به نظر من شما... نباس حس کنين، شما اصن نباس را برين!» به سمت ميزش برگشت و برايش نسخه اي نوشت«شما براي مدتي بايس با چوبدستي و بدون کفش را برين!»

هنوز از شدت ضربه نخستين گيج بود که صداي دکتر جوانتر را شنيد:«ناراحتي ديگه اي ندارين؟»
ـ«اِ... چشمم»
ـ«چشم تون چي؟ صداي دکتر جوانتر بود که از پشت ميزش برخاسته بود و به سويش مي آمد.
ـ«چشمم درد ميکنه.»
ـ«از عينک تونه!»
ـ«از عينکم نيس!»
ـ«شما دکترين يا من؟ بدينش به من تا ببينم! بهتون ميگم عينک تون رو عوض کنين! اصن به نظر من کمتر مطالعه کنين!»
ـ«ولي عينک من نواِه. نمره اش عوض نشده!»
ـ«خانم ايلاميان شما اصن لازم نيس مطالعه کنين تا اين بلا رو سر چشِ خودتون بيارين!» عينکش را ديگر پس نداد.
ـ«حالا اينو بزنين به چشم تون!» به جايش عينک سياهي به سوي او دراز کرد.
چرا ديگر عينکش را به او پس نداد؟ «ولي با اين عينک من هيچ جا رو نميبينم.»
ـ«بهتر! اصن چش ميخواي چيکار کني؟»

صداي دکتر سوم را از گوشه ديگر اتاق شنيد. صدا به سوي او نزديک ميشد.«ديگه مشکلي ندارين؟» بوي ادکلن آزارويي را در نزديکي خود تشخيص داد. به سوي جايي که صدا از آنجا آمده بود نگريست و چيزي نگفت.
ـ«چرا ساکتي؟ خوب فکر کن!»
ـ«اِ... دستم»
ـ«دستت؟ دستت چي؟»
ـ«دستم درد ميکنه.»
ـ«براي چي؟»
ـ«نميدونم. شايد از کار زياد...»
ـ«ببينين اينجا ما«شايد» و «اگر» و «ولي» نداريم... خب حالا بيارينش جلو تا ببينم!»، چشمانش را سياهي عينک فرا گرفته بود ولي آهسته دستانش را به سوي صدا دراز کرد. دستانش در هوا بود که ناگهان صداي فرود آمدن چيزي را شنيد و سوزش غريبي در کف دستانش نشست که پخش شد و سپس خود را به مچ و آرنج رسانيد.
ـ«چيزي حس ميکنين؟»
ـ«بله.»
ـ«خانم ايلاميان مشکل شما اينه که زيادي حس ميکنين! شما نبايس تا اين حد حساسيت نشون بدين!»
صدا با خونسردي از او دور شد و به سوي ميز رفت و کمي بعد فرود آمد و به جايش خش خش قلمي بر روي کاغذ برخاست. ولي نه، تنها يک صدا نبود بلکه صداي قلم هايي بود که بر کاغذهايي ميدويدند. ناگهان صداي هر سه را شنيد.«اينم نسخه تون! خب خانم ايلاميان برا امروز کافيه!» و صداي دکتر مسن تر را شنيد که مرد منشي را صدا ميزد. «نفر بعدي!»
توانش را نداشت که برخيزد و کورمال کورمال از آن مکان تنگ و ترش خارج شود و خود را به خياباني برساند و يا حتي از جايش تکان بخورد. خواست خود را به خيابان ناصرخسرو و يا باربس Barbes برساند و تاکسي نارنجي و يا مترويي سوار شود و خود را به خانه اي برساند ولي هزاران مورچه يخزده در ميان رگ ها و استخوان هايش ميلوليدند و او را نيش ميزدند. جز جنبش چند سايه در اطرافش چشمانش ديگر هيچ چيز را نديد.
ـ«گفتيم نوبت شما تموم شده! ميتونين برين!» صداي فرياد دکتر مسن تر بود که ميشنيد. خواست برخيزد و اگر شده يک گام و فقط يک گام به سوي در بردارد ولي پاهايش ديگر هيچ چيز را حس نميکرد. انگار با هر جنبشي به پايش، سنگيني تخته سنگي ناپيدا و بسته شده به قوزک پاي را با خود ميکشد. خواست حرکتي هر چند کوچک و مختصر داشته باشد تا نشان دهد که هنوز زنده است و هنوز نفس ميکشد. خواست ولي نتوانست. پس ديگر نجنبيد و ديگر چيزي جز لرز و سرما را حس نکرد.

***
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 20:25  توسط مهستی شاهرخی | 
بعضی ها، صبح با زنگ ساعت از خواب بیدار می شوند، من با کامپیوتر و قهوه. صبح ها نه سحرخیزم و نه کامروا و این ضرب المثل معروف ایرانی را با خود تکرار می کنم: "کار امروز را به فردا نینداز!"
تا از خواب بیدار شدم یک راست می روم به سراغ کامپیوتر و دکمه اش را می زنم و تا کامپیوتر روشن شود قهوه و آب را در قهوه جوش می ریزم و باز تا قهوه درست شود ناشتا می روم و داروهایم را می خورم. پیش از این، وقتی بیدار می شدم، نیم ساعت به مدیتیشن اختصاص داشت، ولی از پارسال، ناچار شدم پس از سالها مدیتیشن را قطع کنم. مدیتیشن صبحانه ای برای مغزم بود و به آن نیرو و تمرکز می داد ولی به دلیل سرگیجه های شدید ناچار شدم این ورزش و تغذیه ذهن را کنار بگذارم. حالا مغزم از دیدن نقاشی و یا با شنیدن موسیقی کلاسیک تغذیه می کند. پریروز نمایشگاه تابلوهای پیر بونار را دیدم. مغزم دلی از عزا درآورد و چشمانم، چشمانم به ضیافت رنگ و زندگی رفت. دیشب تئاتر بودم، روحم از اعماق وجودش به حماقت و بلاهت جانور غریبی به نام انسان خندید. روح نویسنده به غذا و تنفس بسیار محتاج است تا بتواند کار کشنده ای مثل نوشتن را ادامه بدهد. نویسندگی با نویسایی فرق دارد. هر کس که می نویسد نویسنده نیست، این را من نمی گویم یلکه رولان بارت می گوید. عمل نوشتن لایه های گوناگون دارد و هر چه بیشتر به نوشتن بپردازیم بایست به مغز خوراک بیشتری بدهیم. نویسندگی برای من تمام وقت است. با بیداری شروع می شود و با خواب تمام. گاهی هم توی خواب به داستانهایم فکر می کنم و گاهی هم خوابهایم را می نویسم.
شروع این است: صبح رادیو را روشن می کنم، پنجره را باز می کنم و بعد پشت کامپیوتر می نشینم و اول نگاهی به پیامهای رسیده و سری به این طرف و آن طرف و دیدن خبرهای مهم و بعد دیگر خواندن و نوشتن؛ خواندن مطالب جالب و نوشتن کارهایی که در دست دارم. صبحانه را که همان قهوه باشد با چند تکه نان خشک و یا تست شده پای کامپیوتر می خورم.
در کالبد هر نویسنده ای حداقل دو نفر زندگی می کنند. یکی شخص زنده و موجودیت جسمی نویسنده است و دیگری شخص نویسنده. در من دو مهستی هست. یکی زنی که مشکلات یک زن معمولی مهاجر را دارد و دیگری نویسنده ای که با چنگ و دندان می جنگد. یک نفر سوم هم هست، دختربچه ای که گاهی این وسط ها می پلکد. فعلاً از هجوم شخصیت های مختلفی که می آیند و برای مدتی، توی این یک وجب کالبد خانه می کنند تا نوشته شوند حرفی نمی زنم. مهستی معمولی ناچار است جور زندگی مهستی نویسنده را بکشد و همیشه از کمردرد و بارکشی بنالد. در عوض مهستی نویسنده گاهی بهترین پیشنهاد دنیا را را ممکن است فراموش کند تا داستانش را تمام کند و دختربچه ای هم این وسط هست که دلش برای همبازی و بستنی لک زده است. برای این که همه چیز به خوبی بگذرد، مهستی معمولی، مسئولیت همه چیز را به عهده می گیرد، مهستی نویسنده می نویسد و مهستی بازیگوش پای تلویزیون سرگرم می شود. گاهی هم دیگر معلوم نیست چی به چی است. اوقاتی پیش آمده که مهستی نویسنده با کامیابی فراوان، در پایان مطلبی که به پایان رسانده است به شکل کودکانه ای جشن گرفته و به خود یک بستنی پسته ای جایزه داده است.
از قدیم عادت کرده ام که همیشه چند کار را با هم انجام بدهم و این ریتم زندگی ام شده است، درست مثل خود زندگی ام که ناچارم به اندازه ی چند نفر کار کنم. این روزها دارم مقاله ای می نویسم در مورد دن کیشوت و مقاله ی دیگری در مورد چند اجرای تئاتری که در این چند ماه اخیر دیده ام (تیتوس آندرانیکوس - لیرشاه - کاکیگولا - هاملت) و همچنین چند نمایش از مولیر (در مکتب زنان - بیمار خیالی - تارتوف و ...) که می خواهم خیلی سریع به نکات جالب اجرایی و تحلیل های جدیدی از این نمایشنامه ها بپردازم و توی فکرم اسم این مطلب را گذاشته ام: "تراژدی دیکتاتورهای دیوانه و کمدی مارمولک های بیمار". راستش اگر دیکتاتورهای دیوانه و مارمولک های بیمار نمایشات خود را کنار بگذارند می توانم وقت بیشتری داشته باشم و بسیار خوشحال خواهم شد تا به صورت تمام وقت به امر نوشتن بپردازم. نویسندگی چیزی بیش از یک کار تمام وقت است. نویسندگی مثل بچه داری است. ساعت ندارد. وقت زیاد می برد. برای داستان نویسی به تمرکز بیشتری نیازمندم. معمولاً وقتی دارم داستان می نویسم باید مدام کنارش باشم و برای همین ناچارم مرخصی بگیرم و سیم تلفن را هم بکشم بیرون و بنشینم بر سر داستان. جوان تر که بودم بازیگوشی می کردم و برای نوشته ام فداکاری نمی کردم ولی حالا این را می دانم که نوشتن فقط با ایثار به کف می آید. برو برگرد هم ندارد. برای همین است که هر کس و یا هر چیزی که بخواهد نیرویم را بگیرد و مانع نوشتنم بشود را زود از زندگی ام حذف می کنم. این زندگی موهبتی است و فقط برای یک بار است و من می خواهم این باقیمانده زندگی ام را صرف نوشتن کنم. من روزهایی که ننوشته ام را جزو زندگی خود به حساب نمی آورم و از این رو در امر نوشتن خود را بسیار بسیار جوان می دانم. اینها را برای تو می نویسم، برای تو که شاعری، برای تو که نویسنده ای، برای تو که بسیار فعالی، برای تویی که بسیار جوانی. زمان را از کف نده! نمی شود هم رفت توی مطبخ و هفت جور خورش برای مهمانان درست کرد و ساعتها را به تعارف با بازاریان و کاسبان و دلالان گذراند و تمام وقت در فکر پر کردن جیب بود و خوب گشت و خوب خورد و خوب چرخید و خوب خوابید و نویسنده خوبی هم ماند. در عین این که مخالف خوب گشتن و خوب خوردن و استراحت و رفاه و آسایش نیستم این را به خوبی می دانم که نویسندگی چیزی است که از اعماق روح آدمی سرچشمه می گیرد و وقتی به سویت می آید به هیچ وجه نباید جلویش را بگیری. اول بایست به نویسندگی پرداخت و بعد به چیزهای دیگر. داستان مثل موج بلندی است که به سمتت می آید و اگر بخواهی داستان را بنویسی خودت هم بایست با سر دوان دوان به سوی دریا بروی وگرنه موج می گریزد و یا کفی می شود بر روی شن های ساحل و تو می مانی و حسرت نوشتن داستانهای ننوشته.
در شرایط عادی، صبح تا ظهرم با خواندن و نوشتن می گذرد. خواندن و نوشتن برای من کار نیست جزوی از زندگی است، چیزی است درست مثل نفس کشیدن. چیزی مثل صبحانه یا ناهار و شام. من از خواندن ناگریزم. من از نوشتن ناگزیرم. کتری قهوه که تمام شد فلاسک چای به میدان می آید. راستی داشت یادم می رفت که بگویم سایت کوچکی که دارم مثل بچه ی شیرخوره است و وقت زیادی از من می گیرد ولی از آن سو از انعکاسش بسیار خوشنودم چون همین نوزاد کوچک در طول مدت کمی توانسته خوانندگان ثابت و علاقمند و متخصصی پیدا کند که در سرتاسر دنیا پراکنده اند. خوانندگان سایتم بیشتر مهاجران هستند. صبح تا ظهر به سایتم و خواندن و نوشتن اختصاص دارد. ظهر که شد باید بروم و حاضر شوم و سریع ناهاری بخورم تا به سر کارم بروم. ناهار را هم پای کامپیوتر می خورم.
معمولاً تا نه شب سر کار هستم و حدود ده به خانه برمی گردم. البته اوقاتی هم هست که ممکن است تا یازده شب سر کار بمانم. چکار می کنم؟ - در یک فرهنگسرا کار می کنم، در بخش موزه هنرهای معاصر و مدرن و نمایشگاه های موقتی اش. این یکی از بزرگترین شانس های من در زندگی بود که در اینجا شروع به کار کردم و توانستم از مواهب این محیط عمیقاً فرهنگی و هنری برخوردار شوم. همکارانم را دوست دارم و از این که در میان انسان های خوب و بافرهنگ و هنردوست و صلح جو هستم خوشحالم. وقتی سر کار هستم معمولاً یادداشت برمی دارم و بعد در خانه این یادداشت ها را تنظیم می کنم و شکل می دهم و وارد کامپیوتر می کنم. توی کیفم معمولاً پر است از دفترهای یادداشت مختلف و دفتر یادداشت های روزانه. خواستم برای صرفه جویی از وقت تقلب کنم و از روی دفتر یادداشت هایم یک روز را پاکنویس کنم ولی دیدم لازم نیست چون برنامه ی روزانه ام را از حفظ ام. مواقعی که غرق نوشتن هستم همکارانم - که تا به حال یک خط هم از من نخوانده اند - دوستانه با من کنار می آیند و با من همراهی می کنند. چه جوری؟ مثلاً جایمان را باهم عوض می کنیم تا در جایی باشم که نور لازم برای نوشتن وجود داشته باشد و یا در جایی و روی صندلی و پشت میزی قرار بگیرم که برای نوشتن راحت تر است و همین رعایت و ملاحظه شان قلبم را گرم می کند.
معمولاً با خودم کتابی یا نوشته ای همراه دارم که در ساعت استراحت و یا اگر سرم خلوت بود آن را بخوانم. مواقعی هم هست که یک نسخه از کار در دست تهیه ام را، با خود به محل کارم می برم و اگر فرصتی شد تصحیح اش می کنم. یکی از بزرگترین مشکلات من، کارهای زندگی روزمره است که وقت نوشتنم را می گیرد و تاکنون بسیاری از این کارهای روزانه را حذف کرده ام و یا راه حل هایی برای صرفه جویی در وقت پیدا کرده ام تا وقت بیشتری برای زندگی ام یعنی نوشتنم داشته باشم. زندگی من نوشتن است.
تقریباً هر روز به این شکل است. آخر هفته ها هم موزه باز است و ما هم طبعاً بایست به سر کار برویم دیگر. شب ساعت نه که کارم تمام می شود به خانه برمی گردم. گاهی به خاطر صرفه جویی در وقت سر راه مقداری خرید می کنم تا فردا صبح مجبور نشوم به خرید آذوقه بروم. اینجا بعضی از سوپرها تا ده شب باز است. سوپری در نزدیکی محل کارم هست که تا نیمه شب باز است و کارم را راحت کرده است. مثل همهء افراد شاغل، کارهای خانه، از نظافت خانه و شستن لباس و اطوکشی و خرید آذوقه و غذا پختن را در روزهای تعطیل انجام می دهم تا روزهایی که به سر کار می روم دغدغهء این چیزها را نداشته باشم.

بازگشت به خانه در شب برایم مثل بیدار شدن در صبح است. به محض ورود به خانه، دکمه کامپیوتر را می زنم و تا کامپیوتر روشن شود، چیزهای که خریده ام را در یخچال و گنجه جا می دهم، گرمکن می پوشم، آب را می گذارم جوش بیاید تا جوشانده درست کنم و غذایی می گذارم توی مایکروند تا گرم شود و بعد پشت کامپیوتر می نشینم و یاداشت هایم را وارد می کنم و یا مطالب در دست تهیه را تکمیل می کنم و چیزهایی را تغییر می دهم (چیزهایی که در طول روز به آن فکر کرده ام و توی ذهنم و یا توی یادداشت هایم مدام جا به جا کرده ام را می گویم). گاهی زمستان ها دستکش به دست پای کامپیوتر کار می کنم. شام را کمی دیرتر پای کامپیوتر می خورم. گاهی در فاصله یک لقمه می شود یک خط هم نوشت. گاهی هم می شود در همان فاصله، کلمه ای را جا به جا کرد تا سرانجام آن کلمه جای خودش را پیدا کند. پای کامپیوتر هستم تا دیگر خستگی نگذارد و نتوانم، پس ناچارم بروم و بخوابم. نیمه شب با خود این ضرب المثل چینی را تکرار می کنم: "کاری را که فردا می شود انجام داد، امروز چرا؟" آخر شب، یک چینی کامل ام چشمانم دیگر مثل صبح بیدار نیست و از نشستن جلوی کامپیوتر به یک خط تبدیل شده. در نتیجه شبها چینی می شوم و مثل همهء چینی ها می گیرم و می خوابم. باید حتماً چند ساعتی بخوابم تا فردا نیرو داشته باشم که باز هم کار کنم. خوشبختانه هنوز فردا وجود دارد و فردا تا چند ساعت دیگر خواهد آمد. چیزی به فردا نمانده. خوشبختانه!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:20  توسط مهستی شاهرخی | 

مختار مای 

فریادهای زنان سرشکسته 


براي مختاران ماي
براي خواندن اين مطلب با فرمت PDF لطفا روي لينک بالا کليک کنيد.

برای اطلاعات بیشتر  مختاران مای را ببینید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:22  توسط مهستی شاهرخی | 

وقتي ميترا پيراهن را از دستش گرفت، از اتاق بيرون زد. دوباره روي كاناپه نشست. چهره ي ميترا در آن روز باراني در برابر نظرش بود. زير باراني سيل آسا به دنبال كتابي براي خواندن به جستجوي او به بيمارستان آمده بود! ميترا پيراهن خود را از تن درآورد و به چوب رختي آويخت و پيراهن صورتي رنگ امير را پوشيد و در ميان اتاق ايستاد. امير كاناپه را مرتب كرد و باز نشست. در فكر چيزي بود. صداي فريدون در سرش ميپيچيد: "امير جان، من اين دختر و خونواده شو خوب ميشناسم، من و كيوان با هم هم دانشكده اي بوديم. . . جانم تكليف خودت رو مشخص كن! يا باهاش عروسي كن يا بذار زندگي شو بكنه! فقط اينقدر باهاش سروكله نزن!"
ـ "مگه من چكار كرده م؟"
ـ " ببين من بچه نيستم، اين موها رو هم تو آسياب يا تو زندون سفيد نكردم. يه قسمت از موام تو زندگي سفيد شده، تجربه م كم نيست. ببين جانم تو يا زني رو دوست داري و همينجوري قبولش ميكني و باهاش ازدواج ميكني و يا اين كه دوستش نداري و ميذاري زندگيش رو بكنه فقط اينقدر سر به سرش نذار! اينقدر باهاش سروكله نزن! نكنه فكر ميكني ميترا بچه اس كه هر لحظه بخواي ادبش كني؟ كيوان براش پدري كرده و به پدر احتياج نداره. هر كس ديگه اي بود حرفي نميزدم. ولي از تو با اين تحصيلات و طرز فكر بعيده! تو طوري رفتار ميكني كه انگار يه دختربچه گير آوردي كه بايد مدل مورد علاقه ي رفقا و فاميلات تربيتش كني. چرا فكر ميكني كه اون بايد مطابق ميل تو زندگي بكنه؟"
ميترا با پيراهني مردانه بر تن در ميان تاريكي داخل اتاق ايستاده بود. پيراهن بلند نبود و تا بالاي زانوي او ميرسيد ولي آستين هايش از طول دستان ميترا بلندتر بود. ميترا آستين هاي پيراهن مردانه را تا زد، تا زد و تا زد تا آستين ها به زير آرنجش رسيد. صداي فريدون همچنان در سر امير ميپيچيد: "يه عده به زني برميخورند ولي الگوي پيش ساخته اي از زن ايده آل خودشون دارن. اينا سعي ميكنن اين الگو را به زني كه برابرشون ايستاده تحميل كنن. تو هم داري خواسته هاي خودت رو به اين دختر تحميل ميكني، اگه همينجوري كه هس ازش خوشت ميياد، خب برو جلو! ولي سعي نكن عوضش بكني، چون همينجوري ميترا دختر خوبيه و از طرف ديگه خيلي دوستت داره."
ـ "از كجا ميدوني"؟
ـ "از اون چشما معلومه، بخصوص وقتي به تو نگاه ميكنه." صداي خنده ي فريدون را هنوز به ياد داشت: "هر چي باشد تخصص من در چشم پزشكي يه، مگه نه؟ تو فكر ميكني امروز اين دختر تو اين بارون شديد اومده بود تا از تو كتاب قرض كنه، آدم بايد خيلي ساده باشه تا اينجور به زندگي نگاه كنه!" از يك سو از آن چشمان و از آن سركشي ها پيدا بود كه نميپذيرفت و زير بار نميرفت.
ـ "من حق دارم لباس خودم رو انتخاب كنم، مگه نه؟ آقا جون من تو دوران مدرسه ام ــ كه حالا تموم شده ــ به اندازه ي كافي انيفورم و روپوش ارمك پوشيدم، تموم شد! تو هم بيخود سعي نكن جاي خانم ابوالفضل زاده رو برام بگيري، اون ناظم مدرسه مون بود و هميشه از ما ايراد ميگرفت. " از سوي ديگرنميتوانست با ميترا زندگي كند.
ـ "من نميفهمم چه تفاوتي بين رنگاس؟ به كجاي دنيا برميخوره كه من رنگ سفيد رو بيشتر دوس دارم. من با اين رنگ خودم رو راحت حس ميكنم. آخه همه كه نميتونن پيراهن چيني بپوشن!" ميترا يا همراهش ميآمد و نق ميزد و يا كاملا ساكت ميماند. گاهي هم شورش هايي ميكرد. سرانجام تصميمش را گرفته بود. تصميم گرفته بود ميترا را رها كند تا او زندگيش را بكند. ميترا همچنان كه در ميان اتاق ايستاده بود از روي تخت ملافه سفيدي را بيرون كشيد. ملافه را باز كرد و به دور خود كشيد. صداي فريدون همچنان در سر امير ميپيچيد: "امير جون فكراتو بكن!" به نظر من ميترا دختر خوب و سالمي يه. تو هم جوون و قوي و سالم هستي. باهاش عروسي كن! من مطمئنم كه توله هاي خوشگلي پس ميندازين." صداي خنده فريدون را به خوبي در ياد داشت: "و اونوقت هر دو تا تون جاودانه ميشين." روي كاناپه نشسته بود و فكرهاي پراكنده اي به ذهنش هجوم ميآوردند.
راستي براي يك پزشك عشق چه ميتواند باشد؟
روزي تصادفا در جايي دختركي پريده رنگ را ميبيني كه به سويت مي آيد، فقط براي لحظه اي نگاهش ميكني و بعد باز هم او را ميبيني و كم كم به او فكر ميكني و او فكرت را احاطه ميكند و پس از آن انس و عاطفه و حس هاي گوناگون و عادت و سرانجام او در قلبت خانه ميكند. از غمش اندوهگين ميشوي و از شادي كودكانه اش شاد ميشوي ولي آن كشش و ميل تن به گرماي تني ديگر در شبهاي تنهايي و سرما و يأس هم هست. با اين همه رهايش ميكني چرا كه همان گرما و آرامش و امنيتي كه او ميتواند به تو بدهد را نميتواني پاسخگو باشي، و ديگران هم هستند، و رهايش ميكني و مانند كمانه اي از او دور ميشوي و فاصله ميگيري و هرچه دورتر ميشوي او خود را به تو نزديك تر ميسازد. تا بدان حد كه الان در چند قدمي ات ايستاده است و تو آنقدر از همهمه جهان بيرون خسته و دلمرده اي كه توانايي و خيال برپا خاستن و به كنارش رفتن را نداري و باز مانند كمانه اي در فضاي خالي رهايش ميكني و باز... تا روزي كه براي هميشه ميرود و ديگر هيچوقت پيدايش نميشود و ب