![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
ساموئل بکت ۱۳ آوریل ۱۹۰۶ در فاکس روک واقع در جنوب دابلین ایرلند، در خانواده ای پروتستان به دنیا آمد. در سالهای (۱۹۲۳-۱۹۲۸) به زبان فرانسه در کالج ترینیتی درس خواند. پس از اتمام تحصیلات خود، در بیست و دو سالگی (۱۹۲۸-۱۹۳۰) به پاریس رفت تا به زبان انگلیسی در دانشسرای عالی پاریس به تحصیل پرداخت. سپس در همانجا به عنوان مدرس زبان انگلیسی به کار تدریس مشغول شد. بکت در همین سالها با همشهری خود، جیمز جویس، آشنا و سپس دوست شد و باز در همین سالها اولین اشعار و مقالات و ترجمه های خود را به چاپ کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:20 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ده ساله بودم كه "فروغ" مرد. آن روز عصر زمستاني، دايي محمود آشفته و پريشان خبر مرگ "فروغ" را با خود به خانه ما آورد. هميشه او بود كه عصرها خبرهاي تكان دهنده را با خود به خانه ي ما ميآورد. آن روز هم. دو سال پيش با چشمهاي خودش ترور "حسن علي منصور" را در خيابان ديده بود و آن روز دوشنبه بيست و چهارم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج: "حوالي ساعت چهار و نيم . . . تصادف كرده . . . خودش پشت رل بوده . . ." مادرم كه همه ي عصمت و عفت جهان است با چشمان درشت هميشه هراسانش پرسيد: "كي؟" و پدرم كه نام شاعره اي را براي من انتخاب كرده است جواب داد: "خانم فرخ زاد . . . حيف! . . . جوان بود! . . . بچه ي اميريه بود! . . ." فروغ" با همه ي جواني اش ميتوانست مادرم باشد. يادم هست كه كمي بعد، با پول توجيبي ام كتاب كوچكي در قطع جيبي خريدم: "برگزيده اشعار فروغ فرخزاد". بچه مدرسه اي بودم و كتاب را مثل كتاب هاي درسي با كاغذ رنگي و نايلون جلد كرده بودم. شعرها كلماتي ساده داشتند. خواندن لغت هاي كتاب آسان بود. مثل ديوان مولوي يا شاهنامه سنگين هم نبود تا مچ دستم را به درد بياورد. كوچك و سبك بود. آن روزها از تمام افسانه هاي جهان پر بودم و فقط به شعر "رويا" خودم نزديك ميديدم چون خيال پردازي دخترانه و كودكانه اي بيش نبود. "رويا" را كم كم حفظ كرده بودم. "بي گمان روزي ز راهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور" شاهزاده ي مغرور هيچوقت نيامد! يا لااقل تا امروز كه پيدايش نشده است! بعد "علي كوچيكه" كه خودم بودم و ترس هايم از تاريكي و حوض آب و عمق هر چيز تاريك و ناشناخته. آسمان دشت ستاره اي بود كه در پشت بام خانه آويزان بود و "خدا" نيمه شب ها در آنجا قدم ميزد و دنياي آش رشته و غيبت كردن خاله خانباجي هاي روزهاي تعطيل كه من مثل "توم ساير" و "هاكلبري فين" هميشه از همه ي آنها ميگريختم، پناهگاهم غاري كوچك در پشت رختخواب ها در ميان راه پله بود. كلاس هفتم، پنهاني، باز با همان پول توجيبي كه هيچوقت كفافم را نميداد چون مرتب و به موقع زياد نميشد، تمام كتابهاي "فروغ" را خريده بودم. شعر "عاشقانه" را بدون غلط از بر بودم. عادت پدري بود. شعرهايي كه دوست داشتيم را آنقدر ميخوانديم تا اينكه كاملا حفظمان ميشد. همان وقت ها، بلوغ به كندي و به تلخي در وجودم شكل ميگرفت و ميديدم كه ديگر قسمتهاي بدنم را كه جزيي از خودم هستند باز نميشناسم. بيرحمانه و ظالمانه ميروييدند و روح كودكانه ام طاقت بار اين دگرگوني عظيم جسمم را نداشت. آن وقت ها از چيزي كه هنوز هم دقيقا نميدانم چيست گونه هايم بي اختيار گل ميانداخت و از همه ميگريختم. غار كوچكم در پشت رختخواب ها لو رفته بود و من به بيغوله هاي شخصي ذهن فرار ميكردم. چرا كه مادرم كه تمامي مهر و محبت عالم است نياموخته بود كه بي پروا بيانديشد و بي پروا فكر كند و زنانگي خودش را با كلمات بيان كند تا برايم از اين قلمرو ناشناخته سخن بگويد. پس خيلي چيزها را نميبايست ميگفت. همان زمان ها، به "فروغ" پناه ميآوردم تا از تجربه هاي دردناك و يا خونين بلوغ برايم بگويد كه به "رشد دردناك سپيدارهاي باغ ميمانست كه از فصل هاي خشك گذر ميكردند." آن وقت "فروغ" مادرم ميشد. خواهر بزرگم ميشد و بي پرده و صميمانه از اين سرزمين ناشناخته و ممنوع، از كشف و لمس جسم و از خودش ميگفت كه مثل همه مان بود. بعدها، وقتي كه بدون پيراهن بلند سپيد، با همه ي تورهاي درازي كه به دنبال خود ميكشند، بدون مهريه، بدون حلقه در سكوتي مسخره و بهت آلود به آن ازدواج تحميلي و فرسايشي با خانواده ي «قد كوتاهان» تن دادم؛ به «فروغ» فكر ميكردم كه در زير آسماني كه پر از طنين كاشي آبي بود، ناگهان در آئينه نگريسته بود و «عروس خوشه هاي اقاقي» شده بود. ولي در آن روز، من حتي آئينه اي هم نداشتم تا به تصوير غم انگيز خودم خيره شوم. گذاشتم روزها، ماه ها، و حتي سالهايي از زندگيم مسموم شود. تا روزي كه بالاخره جرأتش را يافتم تا اين «پيوند سست دو نام... در اوراق كهنه يك دفتر» را تصحيح و پاك كنم. و عشق؟ ــ عشق كه هميشه غايب بود. يا بيشتر به «خورشيد يخ بسته» ميمانست تا «بوته ي گر گرفته خورشيد». گفتم كه، غايب بود. هميشه غايب، غايب. گاهي با خود شعر «فروغ» را زمزمه ميكردم: "مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار؟ مرا به حركت كرم در خلاء گوشتي چكار؟ مرا تبار خوني گل ها به زيستن متعهد كرده است. تبار خوني گل ها، ميدانيد؟" خيلي طول كشيد تا توانستم نيرو بگيرم تا از نو روي پاهاي ناتوانم بايستم و توان دوباره به زندگي ادامه دادن را پيدا كنم. چند وقت پيش، هنگامي كه خبر كشته شدن دوست ديرينه ام، «مري دارش» را در يك تصادف اتومبيل، در جاده شيراز به من دادند، باز بي اختيار به ياد «فروغ» افتادم. چون كه دوستم، مري» كه دختر سرهنگي ارتشي بود، در بيست سالگي با يك هواپيماي ارتشي تنهايي به فرانسه آمد، مري سعي كرده بود تا همان تجربه ي پيشين «فروغ» را در خود تكرار كند. حالا، تصوير صفحه حوادث روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و پنج، تصوير اتومبيلي با درهاي باز، با رنگ سبز انگوري چشمان «مري»، ديگر در ذهنم درهم و مخلوط شده است. امروز نزديك چهل سال از مرگ «فروغ» ميگذرد. روزي نيست كه به زندگيش يا شعرش فكر نكرده باشم. هم چنان كه شبي نيست كه بدون غزلي از «حافظ» به خواب رفته باشم. حس ميكنم كه «فروغ» در وجود ما و با ما به حيات خودش ادامه ميدهد. و ما او را تكراركنان با خود حمل ميكنيم. زني كه تقديرش اين بود كه خياطي و خانه داري را خوب بداند، در شانزده سالگي ازدواج بكند، در هيجده سالگي بچه دار بشود و خوشبختي اش در گرو يك آبستني مداوم باشد. «فروغ» با فكري گسترده به تقدير شوم زنان هم نسل خويش پشت پا زد. او تصميم گرفت كه به زندگي خود معنايي تازه ببخشد. «فروغ» خواست مستقل باشد و مستقل شد. فروغ زني است كه توانست همه ي مردان غريبه و آشنا را دور خودش جمع كند و بالاخره وادارشان كند كه در برابرش سر تعظيم و تحسين فرود بياورند، حتي اگر حالا در گور خفته باشد. فروغ، همان زني كه به گنجشك ها و آفتاب سلام ميگفت و دستهايش را در باغچه ميكاشت تا سبز شوند. فروغ، زني آغشته به بوي شب. فروغ، تك و تنها در ميان ويرانه هاي باغ هاي تخيل. فروغ، زني كه روي پاهاي خودش ايستاده بود. «فروغ» زني از تبار خوني گلها! «فروغ» زني در سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:41 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
هنوز عکس خندانش بر روي صفحات اينترنت است، الان زندهتر از هميشه روبرويمان حاضر است ولي حضور مادياش را سهشنبه در تهران خاک ميکنند. مگر نه اينکه بازگشت جسم خاکي به سوي خاک است؟ ــ ولي روحش در کتابهايش همان طور که بود ــ براي هميشه مانند سياوشي زنده و جوان ميماند، مگر نه؟ همين چند روز پيش داشتم به آقاي مسکوب فکر ميکردم و اينکه دو سالي ميشود که آقاي مسکوب را نديدهام و آقاي مسکوب دست کم هشتاد سالي دارد و هم سن پدرم است و اينکه عيد نميگيري نگير ولي نميمردي اگر روز عيد زنگي ميزدي و در اين غربت غريب به او تبريکي ميگفتي. راستي روز عيد را چه کردم؟ و تازه يادم افتاد که روز عيد را سر کار بودم مثل روز چهارشنبهسوري و روز سيزده به در و ... بخصوص روز عيد را، تمام طول روز را تا شب در سوگ آشنايي نزديک گريسته بودم. آخرين باري که آقاي مسکوب را از دور ديدم در يک نشست ادبي دربارهي تبعيد بود که از سوي فرانسويان در مرکز فرهنگي ژرژ پمپيدو برگزار شده بود. آقاي مسکوب با فروتني تمام مانند يک شاگرد دبستاني در صف تماشاگران نشسته بود و نويسندهاي تک اثره به عنوان نويسنده تبعيدي آن بالا نشسته بود و داد سخن داده بود و من آن ته تههاي ذهنم به "ش. البرزي" و "مسافر نامه"1اش فکر ميکردم که اگر "مسافر نامه" برجستهترين اثر مهاجرت نباشد، يکي از برجستهترين آثار معاصر مهاجرت و تبعيد ايرانيان است و چرا هيچکس تاکنون از "ش. البرزي" دعوت نکرده است تا بيايد و از ادبيات تبعيد برايمان بگويد و ش. البرزي سن و سالي دارد و وقت زيادي ندارد و گاهي مرگ در يک قدمي است. شاهرخ مسکوب چند رديف جلوتر نشسته بود و با حسن نيت و در کمال فروتني گوش ميداد. حتما در طول زندگيش از واديهاي بسياري گذشته بود تا بتواند به اين درجه از صبر و تواضع و بي نيازي برسد و در دولت فقر خويش تا به اين حد توانگر باشد. حتما همهي هوسها و اميال نفساني را در وجود خود کشته بود که به اين درجه از بياعتنايي رسيده بود. "بمير پيش از آنکه مرده شوي." آنقدر فروتن بود که بزرگداشتي که بايست در دوران حيات شاهرخ مسکوب از او به عمل ميآمد به بعد از مرگش موکول شد. چون معمولا برگزارکنندگان سمينارها برنامه ريزيهايشان بر اساس آشناييها و دوستيهاست و يا بر اساس سياست روز و به ندرت جايي را براي افراد وارسته و فرهيختهاي مانند شاهرخ مسکوب باقي ميگذارند و يا حتا اصلا جايي در نظر ميگيرند و صندلي آقاي مسکوب را به همنواييهاي دور و نزديک خود اختصاص ميدهند، و چه حيف! حيف! آن روز مدتها بود که آقاي مسکوب را نديده بودم، تعداد ايرانيان داخل سالن زياد نبود ناگهان چشمم به جيرجيرکي افتاد که در رديف آقاي مسکوب نشسته بود و از کراهت مواجهه با جيرجيرک و يادآوري آن صداي هيستريک "جويس! جويس!" چندشم شد و از خير جلو رفتن و گفتن: "سلام آقاي مسکوب!" گذشتم. حيف! حيف! حالا مجبورم پس از مرگش حسرتم را روي صفحات کاغذ بريزم. آقاي مسکوب براي من هميشه هم خيلي دور بوده است و هم خيلي نزديک. علت دوري اين است که در زندگيم زياد با آقاي مسکوب حرف نزدهام و نشست و برخاست نداشتهام و نزديک است چون آنقدر از او خواندهام و آنقدر در من نشسته که جايي آن تهتههاي وجودم شاهرخ مسکوب هميشه جوان و زنده همچون سياوشي بر سر تشتي از خون حاضر نشسته است. سياوش و سوگش را به لطف قلم و انديشهي شاهرخ مسکوب در ميان برگهاي کتاب يافته بودم و آن قلم چنان عميق و موشکاف بود که از آن پس نرگس و لاله، ديگر برايم گلهايي بهاري با گلبرگهايي لطيف و نحيف و پرپر شدني نبود. لاله، به کمک قلم مسکوب در جواني برايم رنگ خون سياوش گرفت و از آن زمان به سوگش نشستم. سالهاست که در سوگ جواني سوخته و پرپر شدهي همهمان در پيشگاه پدران و پدرسالاري ماندگار در ايران، به عزا نشستهام. پس از خواندن "مقدمهاي بر رستم و اسفنديار"، اسفنديار ديگر پهلواني تهمتن نيست، آشيلي است با نقطهي ضعفي در قوزک يا پاشنهي پا و يا در ديدگانش. به کمک قلم انديشمند مسکوب بود که پيش از اينکه به دانشگاه تهران پاي بگذارم دريافتم که ادبيات و اسطوره و شعر و موسيقي را از هم جدايي نيست و نميشود آنها را از هم تفکيک کرد. همين مفهوم و همين درک از اسطوره و شعر را در سالهاي مهاجرتم از جورج اشتاينر در پاريس شنيدم، و الان هم كه استنباط خود را از عصارهي نظريههاي آنها بر روي کاغذ ميآورم، کلمات دقيق هيچکدامشان را يادم نيست. آيا اسطوره و ادبيات به شيوهاي نمادين سرگذشت روح آدمي را در طول تاريخ بيان ميکند؟ تکرار همان نغمهي هميشگي.... نيست؟ به هر حال انديشهي شاهرخ مسکوب از پيشرفتهترين انديشههاي روز بهرهمند بود، او با زمان و گاهي جلوتر از زمان خود ميانديشيد. داشتم از دوراني برايتان ميگفتم که هنوز پاي به دانشگاه نگذاشته بودم ولي شيفتهي تراژديهاي يونان باستان بودم. "اوديپ شهريار" و "اوديپ در کلنوس" و "آنتيگونه" را در کتاب "افسانههاي تباي" ــ که با ترجمهي شاهرخ مسکوب به شعر ميمانست ــ خواندم. همان لذت تراژيک! همان درد کهن! روان و عميق و باستاني! اوديپ بر اساس سرنوشتي که برايش مقدر شده بود ندانسته پدرش را ميکشت و با مادرش همبستر ميشد و بچهها... دخترانش خواهرانش هم بودند و پسرانش برادرانش نيز بودند. اين تقدير اوديپ بود و گويا بشر را از تقدير و نفرين خدايان گريزي نيست. با نيروي آگاهي است که ناگهان به حقيقتي تلخ و دردناک پي ميبري و پيش از آن که خود را بکشي از شرم ديدگانت را کور ميکني تا ديگر روزگار ننگين خود را به چشم نبيني. "روشنايي حقيقت کور کننده است" و آنتيگون که به لجبازي و يکدندگي در برابر قدرت سر فرو نميآورد و بيهوده به کام مرگ ميرفت! بارها خود را در رنج گناه ندانستهي اوديپ و در کوري دردناک اوديپ و در شورش آنتيگونه باز يافتم و بارها و بارها آن سه تراژدي را خواندم. شاهرخ مسکوب بيآنکه بشناسمش باعث شده بود تراژدي را کشف کنم و سوفکل و آشيل را بشناسم و شعر و حماسه و تراژدي بخوانم.در آن دوران، به خاطر تراژديهاي سوفکل شيفتهي يونان باستان بودم. فرو رفتن در تاريخ يونان باستان و جستجوي عصر طلايي! غرق شدن در تاريخ تمدن قطور و چند جلدي ويل دورانت! تا مدتها در يونان باستان زندگي ميکردم. بعدها نويسندگان ديگري پيدا شدند و به زور مرا از يونان باستان بيرون کشيدند ولي تکههايي از جوانيام در عصر طلايي يونان سکنا گرفت و هنوز هم بخشهايي از وجودم به تراژديهايي از يونان باستان آغشته است. قرنها پيش، نه! ده سال پيش وقتي به اپيدوروس رفتم و کاخ آگاممنون ــ که مانند ايوان مدائن ويرانهايست باشکوه ــ را ديدم باز به "آن حقيقت تلخ کور کننده" که از ابتداي هستي وجود داشته است پي بردم و در برابرش به زانو درآمدم. همهاش راست بود: اسطوره و ادبيات و شعر و موسيقي تنها حقيقتي است که هميشه به جا ميماند. و همهاش راست است و تنها حقيقت است. سر نخ همهي اينها در دست شاهرخ مسکوب بود. بايد يک جايي بنويسم که شالوده و بنياد فکري نسل مرا مردي مانند شاهرخ مسکوب ريخته است و بايست حتما در جايي بنويسم که شاهرخ مسکوب براي من يک مرد نيست بلکه يک ارزش فرهنگي است که نبايد در سکوت دفن شود. شاهرخ مسکوب انساني وارسته و شريف بود و هميشه هم وارسته و شريف ماند. بايست بنويسم که خيلي پيش از اينکه من وارد دانشگاه بشوم و خيلي پيش از اينکه براي مدت کوتاهي شاهرخ مسکوب استادم بشود، از خيلي پيشترها، از آن زمان که هنوز نديده بودمش استادم بوده است. تراژدي را از شاهرخ مسکوب دارم، فردوسي و رستم و سهراب و اسفنديار و سياوشم را از شاهرخ مسکوب دارم. سهرابي که ديگر اوديپ نبود که ناآگاهانه و از سر تقدير پدرش را به قتل برساند و با مادرش همبستر شود و بعد روشنايي کور کنندهي آگاهي باشد و رنج گناه. نه! رستم من اکنون بر اثر بازي تقدير، پشت جوان دلاورش را به خاک ميکشد و با شمشير زهر آلود مجروحش ميکند و نوشدارويي که در ايران هيچوقت به موقع نميرسد و .... رستمهايي که هميشه تهمينهها را داغدار فرزند برومند خويش ميکنند تا خود پايدار و برقرار بمانند. پايداري نظام پدرسالاري ديرينهي شرقي! اکنون در ابتداي هزاره سوم پس از ميلاد مسيح و قرن بيست و يکم ميلادي و در غرب زندگي ميکنيم اما من کمي در زمان به عقب برميگردم. به سال 1354 هجري شمسي در تهران. هنوز که هنوز است رشتهاي به نام ادبيات معاصر در ايران وجود ندارد و اکثر علاقمندان به نويسندگي به رشتهي تئاتر و نمايشنامه نويسي روي ميآورند. منهم مثل بقيه. در سال 1354، در زمان ورودم به دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، بهرام بيضايي مدير بخش تئاتر بود. بهرام بيضايي از بذل و بخشش مدارک دانشگاهي اباء داشت و از پرورش هنرمنداني نادان با انديشههايي بيرنگ نيز خودداري ميکرد و براي همين دگرگوني زيادي در بخش تئاتر به وجود آورد و درسهاي پايهاي بسياري را به برنامهي درسي دانشجويان تئاتر افزود و به غير از استادان تئاتر، چند چهرهي شناخته شده را نيز براي تدريس به دانشکده دعوت کرد. آقاي شميم بهار و خانم گلي ترقي و آقاي شاهرخ مسکوب و آقاي جمشيد ميرفندرسکي را. هوشنگ گلشيري هم آمد و در بين جوانان مريدان بسياري داشت. يکي دو سال بعد بود که داريوش آشوري به جاي غفار حسيني به دانشکدهي ما آمد. اين افراد هر کدام به دنياي خاصي تعلق داشتند و با آمدنشان به دانشکدهي هنرهاي زيبا، فضاي خاص خويش را نيز به همراه آوردند و به شيوهي خود دانستهها و يا باورهاي خود را به دانشجويان تئاتر منتقل کردند. فکرش را که ميکنم ميبينم تجربهي دانشکده تئاتر بيشترين کمک را به من کرده است. در دانشکدهي هنرهاي زيبا، گفتگو نويسي و شکافتن و گشودن متن و فنون ايجاد فضاي دراماتيک و شگردهاي خلق دلهره و همچنين داستان نويسي مدرن را ياد گرفتم. من به يادگيري و آموزش دانشگاهي گرايش بسيار دارم. پرورش ذهن جستجوگر و آيين پژوهش را، پرسش کردن را و "چرا؟ چرا؟" کردن را از بهرام بيضايي آموختهام و شخصا شالودهي دانش خود را در زمينهي ساختار متن و شگردهاي ادبيات مدرن، مديون آموزشهاي مفيد و سخاوتمندانهي آقاي شميم بهار ميدانم. انديشيدن و تامل کردن و شعر کلام را هم شاهرخ مسکوب با نوشتههاي خود برايمان به ارمغان آورد. باور نميکنيد اگر بگويم که در سالهاي مهاجرتم "مسافرنامه" ش. البرزي "شاهرخ مسکوب" را بيش از چهل بار خواندهام و هر بار تحسين و هر بار تعظيم به نثر کتاب! همين جا يا در جايي بايست توضيح بدهم که من در برابر اين استادان هميشه يک دانشجوي دانشگاه بودم و هرگز مريد کسي نبودهام و يا هرگز جزو گروهي. به دلايل شخصي هم هرگز در جمعهاي بيرون دانشکده شرکت نکردهام. چند سال پيش، دوست عزيز و خوش نيتي در سوگنامهاي که براي يکي از استادان آن دوران نوشته بود يادآور شده بود که من و چند تن ديگر بعد از کلاسهاي يکي از اين اساتيد بوده است که به ادبيات و قصهنويسي علاقهمند شديم و نوشتن را جديتر گرفتيم و خلاصه اينکه از صدقهي سر کلاسهاي اين جناب نويسنده، ما هم نويسنده شديم. اين نوع تحليلها، بيحرمتي به ماست. من حرف شاهرخ مسکوب را باور دارم وقتي که در گفتگويي با کتايون روحي از نقطهي شروع عمل نوشتن ميگويد و از اينکه جريان خود به خودي از سوي ناخودآگاه شروع شده و چيزي براي نوشتن به سراغ او آمده و اين نوشته است که او را به روي کاغذ راه ميبرد. "شروع شده ولي هر آن شروع ميشه ــ نه ــ براي بعضيها اينطوريه ولي براي من اين برعکسه ــ نه ــ دايم لحظه به لحظه بايد شروع کنم ــ يعني به آساني نميآيد ــ روان نيست ــ خيلي سعي ميکنم زبانم روان باشه اما اين با کوشش به دست ميآيد."2 و باز در جاي ديگري در همان گفتگو دربارهي نوشتن با همان خلوصي که کسي مانند شاهرخ مسکوب ميتواند داشته باشد ميگويد: "...خيلي از چيزهايي که مينويسم همچين ايده روشني براش ندارم و خيلي وقتها نوشتن براي اين است که شايد براي خودم روشن بشه آنچه محوه در ذهنم. براي اينکه نوشتن براي من مثل راه رفتنه در يک مهي، در يک سرزميني که راه خيلي مشخصي نداره ولي منظرهي خيلي زيبايي در جلو هست..." براي من هم دنياي تئاتر، مانند عشقي است که هميشه با من و در من خواهد ماند و دنياي ادبيات، دنيايي است که از من جدا نيست، بخشي از من است و در درون من زندگي ميکند و من نيز جزيي از اويم، هوايي است که در درون آن نفس مي کشم و تا زماني که در اين فضا نفس بکشم زنده خواهم ماند. کسي مرا نويسنده نکرده است به قول شاهرخ مسکوب:"يک چيزي هست که "او مرا مينويساند" ــ اين را جاي ديگر هم گفتم ــ بله ــ آدم وقتي شروع ميکنه ــ البته شروع هميشه مشکلترين کاره ولي وقتي شروع شد به يک معنا ديگه اختيار دست خود آدم نيست ــ "اين اوست که مرا مينويساند" "3 پاييز سال 1356 بود که شاهرخ مسکوب براي چند جلسه يا چند ماه استادمان شد. نام واحد: "آشنایی با اساطير ايران" و خواندن کتاب "اساطير ايران" از مهرداد بهار و باقي.... باقي خيلي گنگ است. باقي نقشهايست با خطوطي درهم با گچ بر روي تختهي سياهي که سياه نبود و سبز تيره بود و نقشه از ايران باستان بود و هيچ به گربهي براق ايران شبيه نبود و بيشتر به سر شيري يا جانور پشمالويي ميماند. يادم هست که شاهرخ مسکوب بسيار خوشرو و خندان بود و يادم هست که مثل بسياري از استادان ناچار بود که در زمان عقب عقب برود و اول تعريفي از ايران و فرهنگ ايراني بدهد ولي براي گفتن همين ناچار بود مرزها را مشخص کند و از جغرافياي ايران حرف بزند ولي پيش از آن بايست از مهاجرت اقوام هند و آريايي ميگفت و عبور اين اقوام از اين سرزمينها و مسير مهاجرتشان و اينکه چرا در اين منطقه همه چيز به هم شبيه است، چون ما همه در گذشتهاي دور از يک قوم و يک سرزمين بودهايم و ما همه در جايي ديگر بودهايم. تعداد جلساتي که با شاهرخ مسکوب داشتيم را يادم نيست ولي يادم هست که طنزي زيبا و ظريف داشت و کلاس در فضاي راحت و خنداني ميگذشت و بيشتر به پرسش و پاسخ ميگذشت و در ميان اين پرسش و پاسخها بود که ما از تونل زمان ميگذشتيم و به سوي اواسط هزارهي دوم پيش از ميلاد شيرجه ميرفتيم و طوايفي از نژاد هند و اروپايي با حرکت دست شاهرخ مسکوب مدام از بالاي تابلو و شمال به وسط و آن سوي تابلو يا فلات ايران وارد ميشدند و همانجا جا خوش ميکردند و براي چند هزار سال ماندگار ميشدند.در پاييز 1356 دانشگاه تهران وارد اعتصاب شد و دانشکدهي هنرهاي زيبا ــ که معمولا از آخرين دانشکدههايي بود که به اعتصابيان ميپيوست ــ هم به اعتصاب گستردهاي که جريان داشت پيوست و در نتيجه کلاسهاي ما تعطيل شد و مهاجرت اقوام هند و اروپايي که از کوههاي قفقاز تا خليج فارس پيش رفته بود بر روي تابلو متوقف ماند. در همان دوران آقاي مسکوب براي تدريس به انگلستان دعوت شد و رفت و اين اولين درس ما از مهاجرت بود. از آن سو، مهاجرت اقوام هند و اروپايي که به خوبي و روشني بر روي تابلوي کلاس آغاز شده بود نيمه کاره و سامان نيافته باقي ماند و از آن پس هجرت نياکان باستاني در ذهنم به فرو رفتن غريبهها در مه شبيه شد. قرنها بعد از مهاجرت اقوام هند و اروپايي، هنگامي که آقاي مسکوب را در پاريس ديدم ديگر نه من دانشجويش بودم و نه او استادم بود. حالا هر دويمان در کنار يکديگر در مدرسه عالي مهاجرت بوديم و در آنجا دورهاي طويلالمدت ميديديم. "ز گهواره تا گور دانش بجوي"! نقاط مشترک ما: هر دو مهاجر بوديم و هر دو پاسپورت ايراني داشتيم و هر دو گه گاه به ايران سفر ميکرديم و هر دو به جامعهي بي طبقه توحيدي که نه، بلکه به جامعهي مهاجران و بخصوص جامعهي مهاجران ايراني ساکن فرانسه تعلق داشتيم. هر دويمان، دو نفر از دو نسل متفاوت به خودکفايي و استقلال بي نظيري دست يافته بوديم که فقط با چشم خرد ميتوان آن را دريافت. البته اينها نقطهي عطف ما بود نقاط تفاوت هم که آشکار است، شاهرخ مسکوب اگر چه ديگر مويي بر سرش باقي نمانده بود ولي به تعداد موهاي سر من کتاب و پژوهش نوشته بود و همچنان مينوشت. ايران برايش مادري بود که با او قهر کرده بود ولي درهر حال مادرش را زياد دوست داشت. "من هميشه در جايي هستم که اونجا نيستم"4 شاهرخ مسکوب زياد به ناکجاي آباد خود و به مام وطن فکر ميکرد. "ناکجاي من، منتقل شده به اونجايي که نيستم."5 رابطهاش با وطن يک رابطهي عميق عاشقانه بود. "...عشق؟ عشق! خب، کسي که هرگز عاشق نشده باشه بعيد ميدونم بتونه به "کوي دوست" يا به اون " ناکجا آباد" برسه، ــ يا اصلا در طلب باشه..."6 شاهرخ مسکوب در مهاجرت نگاه عميق و زيبايش را به ادبيات و اساطير حفظ کرده بود و اين نگاه، جزيي از وجود او بود. او با همين نگاه مرثيههايي براي ياران از دست رفتهاش نوشت و بيهيچ ترديدي به سادگي ميتوان گفت زيباترين و شاعرانهترين سوگنامههاي قرن بيستم ايران را شاهرخ مسکوب نوشته است. مسافرنامه1362 ــ "مسافر نامه" يک کتاب خاکستري سياه چهل صفحه اي است. "مسافرنامه" بينظير است. "مسافر نامه" را با نام مستعار "ش. البرزي" منتشر کرد. (ش. که شاهرخ بود و البرزي هم نام خانوادگي مردي بود که نسبتش به کوه البرز ميرسيد و مانند کوه استوار بود و راستي چه کسي جز او مي توانست "ش. البرزي" يا "م. کوهيار" 7 باشد؟) بعدها خيليها از "مسافر نامه" تقليد کردند و تکنيک "سرقات" را در مورد اين کتاب به کار بردند و بخشهايي از آن را پاکنويس کردند و بدون هيچ تواضعي با نام خود به چاپ رساندند و در عين حال با پررويي کامل از بيخ و به کل منکر ادبيات مهاجرت شدند. ولي ويژگي شاهرخ مسکوب در نوشتههايش، نگاه عميق و نثري اصيل و زيبا است که به هيچ کس مگر خودش شبيه نيست. نثر شاهرخ مسکوب به شفافي و زلالي و رواني خود اوست. نثر شاهرخ مسکوب مانند الماسي در ذغالداني ميدرخشد و انديشه و نثر را در آثار مسکوب نميتوان از هم تفکيک کرد همه در هم آميخته است، در نتيجه کسي که به تقليد از او صحنهاي از فرودگاه و بازرسي راوي را توسط ماموران فرودگاه نشان ميدهد انديشهي او را جا انداخته است و فقط لاشهاي از حکايت او را به امانت برده است. شاهرخ مسکوب انديشمند بزرگي بود و قلمي بسيار توانا داشت که با همان قلم انديشه، بيتکلف و بيچشمداشت مدام مينوشت. گفتگو در باغ 1370 ــ بحث گستردهايست از سوي شاهرخ انديشمند با فرهاد نقاش که بايست کتاب را مانند شعري بلند بارها و بارها خواند و حظ کرد. با خواندن "گفتگو در باغ" باغ جانت در اين برهوت جوانه ميزند و سبز ميشود. جايي توي روحت بهاران ميشود. چند سالي بود که دستش درد ميکرد و نميتوانست بنويسد، با اين همه فراوان مينوشت تا همه چيز را ثبت کند، از داستان گرفته، تا سوگنامه و مقاله و پژوهش و يا خاطرات روزانه همه را مينوشت و به صفحات کاغذ ميسپرد. دو جلد کتاب خاطرات "روزها در راه" روزگار بزرگمردي مانند اوست که به درخت تنومندي ميمانست که در ژرفاي خاک فرهنگ ايران ريشه دوانده باشد، مردي که مانند کوهي استوار از جريان باد و زمان نهراسيد. مگر درخت نماد زندگي نبود؟ و مگر کوه نمادي از عروج انسان و به عرش رسيدن نبود؟ شاهرخ مسکوب طبيعت را بسيار دوست داشت و کوه و درخت نمادهايي است که شاهرخ مسکوب در نوشتههايش بسيار به کار برده است. "من در يادداشتهايم، آرزوي يک زبوني رو ميکنم که وقتي از کوه صحبت ميکنه به سختي کوه باشه و متقابلا وقتي که از جان يا از روح و يا از هر چيزي که صحبت ميکنم از سبکي به دست نتواند بيايد ــ بله ــ در مولانا و توي ترجمهي بد تورات اين هست و آدم ميبينه که اين پيدا شده ــ مولانا با اون چيزي که ميخواد بگه، با اون چيز يگانهست..."8 ترجمهي "غزل غزلهاي سليمان" شاهرخ مسکوب مدتها همدم شبانهام بوده است و "گفتگو در باغ" و نگاهش به باغهاي بهشت که حسرت ما مردمان بيابان نشين و مردمان کوير و خشکسالي است براي من همچون وجود چشمهايست در کوير و برهوت دل ما. خيال خلاق شاهرخ مسکوب مدام در حال زايش بود و عليرغم از کار افتادن دستها و انگشتان، انديشهاش نه زنگ ميزد و نه ترک برميداشت و نه از کار ميافتاد. "گفتگو در باغ"، ميوهي ذهن خلاق شاهرخ مسکوب پرسشها در ذهنم آفريد. "گفتگو در باغ" به بسياري از پرسشهاي ذهنم پاسخ داد."چرا مينويسم؟ ــ تا جاي خاليهاي زندگي را پر کنم.چرا از عشق مينويسم؟ چرا که بيعشق زيستهام، پس با نوشتن و با عشق باغي ميکارم در صحراي دلم. چرا نوشتهام آزادي را فرياد ميزند؟ ــ چون در خفقان رشد کردهام، در خفقان زيستهام، کودک سالهاي تو سري و حکومت نظامي و استبداد بودهام من! و آزادي نفسي است براي پر کردن ريههايم. چرا مدام از بيعدالتي حرف ميزنم؟ ــ چون دنياي بدون عدالت دنياي زشت و کريهي است. چرا ميخواهم زيبا بنويسم؟ چرا از زيبايي حرف ميزنم؟ چرا در جستجوي زيبايي هستم؟ ــ چون در لجنزار و گنداب زندگي ميکنيم، همه چيز کريه و زشت است، پس زيبا مي نويسم تا اين زندگي پيس و نکبت را براي خود و ديگري تحمل پذير کرده باشم. چرا به اخلاق معتقدم؟ ــ چون بدون اخلاق و عشق و خرد، زندگي تبديل به لجنزاري خواهد شد. اخلاق و عشق و خرد زندگي را زيبا ميکند. آيا اينگونه زيستن (با اخلاق و خرد و عشق و زيبايي و مدام در جستجوي عدالت و آزادي بودن) در اين جهان منشي قهرماني و حماسي نيست؟ ــ البته که تراژيک است! مجسم کنيد: تک و تنها در برابر جهان! ما داريم در يک تراژدي بزرگ زندگي ميکنيم چون زندگي کردن با اين همه تضاد، فاجعه و مصيبتي بيش نيست. نتيجه: زيبا مينويسم چون هستم. زيبا مي نويسم چون ميخواهم زيبا باشد، زيبا مينويسم و اينچنين خواهد شد."دستش بد جوري درد ميکرد و نميگذاشت به راحتي سوگنامههاي زيبايي چون خواب و خاموشي1372" را بنويسد. "خواب و خاموشي" سه سوگنامه براي سه دوست است، يکي براي سهراب سپهري و دومي براي هوشنگ مافي و سومي براي امير حسين جهانبگلو. بعدها هم کتابي در مورد دوست ديرينه و از دست رفتهاش "مرتضي کيوان" نوشت. بهار 1998 بود و آقاي مسکوب در انتشارات خاوران جلسه داشت. عصرهاي يکشنبه، قامت بلندش در آن باراني خاکستري تيره را به ياد ميآورم که چتر به دست از مترو تا محل انتشاراتي خاوران را هميشه پياده ميرفت. "سفر در خواب 1377"تازه چاپ شده بود و آخرين يکشنبهي ماه مه بود. صبح آن روز به ديدن مکانهايي که استاندال در طول زندگيش ماوا گزيده بود رفته بودم و عصر آن روز به انتشارات خاوران براي جلسهي آقاي مسکوب. انگار پيش از شروع جلسه همين را هم به خودش گفتم. در سکوت نگاهم کرد. يادم رفته بود که دستش درد ميکند، هنگام تنفس کتاب "سفر در خواب" را به دستش دادم!ــ "آقاي مسکوب، محض يادگاري چند کلمهاي برايم بنويسيد!" نگاهي به من و نگاهي به کتاب انداخت: "خريديش؟" لبخندي زدم. کتاب را از دستم گرفت.ــ "آقاي مسکوب لطف کنيد و براي يادگاري..."و او همانطور که چيزي در صفحهي اول کتاب مينوشت زير لب گفت: "با نهايت شرمندگي"ــ "نه اين حرف رو نزنيد، من با کمال ميل و از صميم قلب کتاب را گرفتم."بعد که کتاب بسته شده را به من برگرداند آن را باز کردم ديدم با دستان لرزانش نوشته است: "اين کتاب با کمال شرمندگي تقديم و خريده شد. امضاء: شاهرخ. مه 98"اسم کوچکش نام خانوادگي من بود به اضافه يک "ي" نسبت! راستي نسبت من با شاهرخ مسکوب چه بود؟ ــ شاهرخ مسکوب تنها شاهرخي بود و هست که مايلم خود را به او منسوب بدانم. ولي اينها را نگفتم، به جايش يک جملهي جويده و نارسا بر زبانم آمد. ــ "آقاي مسکوب، امضاي شما فاميل منه!" و شاهرخ مسکوب با همان زيبايي و نزاکتي که ويژهي مرد متمدني مانند اوست تعارفي کرد: "اينم از سعادت منه که اسم من با شما فاميل در آمده!" تا يادم نرفته بايست بنويسم شاهرخ مسکوب از باسوادترين و اديبترين و فروتنترين و با ادبترين آدمهايي است که در زندگيم شناختهام. يک بار سالها پيش، در همراهي با مسافري که از ايران به پاريس آمده بود و آقاي مسکوب را ميشناخت به مغازه عکاسي فوري آقاي مسکوب رفتيم. گفته بود حدود ظهر بياييد تا وقت ناهارش را با ما بگذراند. در پشت مغازه که خانهاش يا به قول خودش "ماوايش" بود و همانجايي بود که روحش با خويش در صلح بود ــ ما را ميهمان کرد."(ماوا) اونجاييه که روح يا جان آدم در آن جا ميگيره. پناه ميبره ــ حالت پناهگاه يک کم داره، که حالت جاي امن را داره ــ آلمانيها براي اين يک چيز خيلي خوب دارند که براي وطن به کار ميبرند ــ در حقيقت چون خيلي ناسيوناليستاند حالت ماوا داره ــ ميگن "هاي مات" ماواست، اونجاست که پناه ميگيره آدم، اونجاست که سکون روح پيدا ميشه ــ روح آدم با خودشه، دوسته، با خودش آشناست، با خودش در صلحه به قول مسيحيها." پس از مرگش، روزنامههاي ايران نوشتند: "پيکر شاهرخ مسکوب در خاک ايران آرام گرفت" شاهرخ مسکوب تا دم مرگ در پاريس ماند و در پاريس درگذشت و جسدش را به ايران منتقل کردند و کالبد بيجانش در بهشت زهرا دفن شد. در شرايط کنوني، بازگشت انديشمنداني مانند شاهرخ مسکوب به سوي آن مرز پر گهر، مگر چيزي به جز حرکت لاشهاي براي دفن شدن است؟ نويسنده نيازمند آزادي روح خويش است تا بتواند شعر رهايي را بسرايد. روح شاهرخ مسکوب نويسنده در همان اتاقک ساده در پشت مغازهي عکاسي خيابان وون vavin خلاق و زنده بود و آزاد ميزيست و مينوشت و در همانجا (همان ناکجاآباد روح؟) روحش آرام گرفته بود. او در ماوايش در پاريس مينوشت و نوشت. پس از مرگش خيليها نوشتند که شاهرخ مسکوب در پاريس زندگي محقري داشت، در آنجا دق کرد و بالاخره پيکرش در خاک وطن آرام گرفت، در حالي که "شاهرخ مسکوب در پاريس در قناعت کامل زيست و سربلند ماند و در آزادي انديشيد و آثار زيادي را نوشت و به چاپ رسانيد. شاهرخ مسکوب در پاريس زنده بود و مينوشت." وطن براي شاهرخ مسکوب گوري شد که با همهي عشقي که به آن داشت تا دم مرگ از آن گريخت و مام وطن فقط توانست پيکر جنازهي فرزند خويش را در آغوش خويش دفن کند. در ماوايش بلند قامت و فروتن و صميمي و ساده و بسيار مهمان نواز بود. رفاه براي نويسنده امري فوري و اساسي نيست بلکه امنيت جاني و داشتن آزادي بيان است که براي نويسنده مانند اکسيژن ضروري و حياتي است. آن روز همان طور که ناهار ميخورديم و شاهرخ مسکوب با خاگينه و نان و پنير و ژامبون و يک دنيا صفا از ما پذيرايي ميکرد از ماجراهاي نوشتن خود ميگفت که انگار هر بار تکهاي از جانش را به نوشتهاش داده است. از "در کوي دوست" و افسردگي شديد پس از آن گفت. آنقدر صميمي و بيريا بود که نديد همراهم که از ايران آمده پس از شنيدن کلمه "دپرسيون" پوزخندي زده است. دلم براي وجود شريفش و قلم زيبا و حساس و عميقش سوخت. "براي که و از چه حرف مي زني؟" شاهرخ مسکوب با همين صميميت بود که زندگي روزمره و زندگي خصوصي خود را روز به روز نوشت و به دست همگان داد. شاهرخ مسکوب با قلم جان مينوشت و براي همين است که نوشتهاش تا به اين حد گوارا و جان افزاست. نوشتهاش را که ميخواني "ادبيت" درون نوشته آن چنان حضوري دارد که چه داستان باشد و چه مقاله، روحت از آنچه ميخواني حظ ميکند. آلياژ ادبي نوشتههاي شاهرخ مسکوب بسيار بالاست و نثرش گاهي از شدت زيبايي به زر ناب ميماند. درخشان و صيقلي و گرانبها! در اين برهوت، نثرش، نوشتهايست که در باغ بهشت را بر کوير دلت ميگشايد. زيباست و چه خوبست که هست. ظرفي پر از خوشههاي درشت انگور را در آن روز يادم است که براي دسر آورد و روي ميز قرار داد و دانههاي درشت انگور بيآنکه بخواهم مرا به ياد "غزل غزلهاي سليمان" انداخت.سالها بعد، اول تابستان بود و من چند روز ديگر عازم تهران بودم. در آن روزها، يکبار من و آقاي مسکوب براي يکي دو ساعت دو نفري با هم حرف زديم. موضوع صحبت؟ ــ خويشاوندي عجيب و غريبمان! و اينکه آيا اصلا يک چنين نسبتي وجود داشته يا دارد؟ به آقاي مسکوب گفتم: "آقاي مسکوب پدر من تخيل زيادي دارد و هيچ معلوم نيست که حرفهايي که به من زده باشد...."قيافهاش در هم رفت و نگاه زلالش از اينکه اينطور در مورد پدرم حرف زدهام کدر شد. مگر نه اينکه خودش يکي از پدرانم بود؟ حرفم را کمي اطو زدم و صاف و صوف کردم.ــ "طبق گفتههاي پدرم، ما يا از بازماندگان تيموريان هستيم.... ميدونيد شاهرخ پسر تيمور...؟"ــ "خانم، شاهرخ پايتختش هرات بود." و تا من بيايم و به خودم بجنبم که هرات الان کجاست ادامه داد: "تيموريان هيچوقت از ملاير رد نشدند" چهرهاش صادقانه و حق به جانب بود! شاهرخ مسکوب آنقدر شفاف و زلال بود که چهرهي پدرم و شيطنتهايش را در پشت حرفهايم نميديد.ــ "روايت دوم پدرم اينه که ممکنه ما از افشاريان باشيم.... از بازماندگان شاهرخ ميرزا پسر نادر..."ــ "خانم، نادر که به جز يکي از بچههاش، همهي پسرانش را کشتند" آنقدر شريف و دانا بود که چه به شوخي و چه به جدي پاسخهاي طنزگونهاش هميشه با دانش و هوشياري همراه بود.ــ "آقاي مسکوب، روايت پدرم اينه که ما ــ يعني شاهرخ بيست ساله ــ زنده باقي مونديم" خنديد و گفت: "شاهرخ ميرزا در مشهد ماند نه در ملاير!"من خنديدم و گفتم: "آقاي مسکوب ما اينيم ديگه!... شما چرا نميخواهيد قبول کنيد؟"ــ "نه نميشه!" هميشه روشن بود و زلال! هميشه دانا بود و هشيار! هميشه شريف بود و ظريف!ــ "آقاي مسکوب حالا نميشه شما يک کاريش بکنين که بشه؟" يادم هست آن روز تاريخچهي مختصري از خانوادهي خودش گفت، از پدر بزرگش، از پدرش، از بابل، از اصفهان، از کاشان و رفت و آمد نياکانش در ذهن من با هجوم مغول و حملهي تاتارها و پيروزي اسلام و شکسته شدن تنديس ونوسي زير پاي چهارپايان و عبور سواران و ييلاق قشلاق عشاير و "تامر لانگ"ي با چشمان بادامي که هنوز به ايران حمله نکرده تا ايرانيان به او لقب "تيمور لنگ" بدهند و تصوير تيموري که هنوز چلاق نشده ولي با پاي مجروح کنار ديواري در نزديکيهاي ملاير افتاده و به تلاش مورچهاي نگاه ميکند تا از تلاش مورچه اين درس عبرت را بگيرد که بايست برود و باز هم بجنگد همه در هم آميخت و داخل و واخل شد و ديگر خيلي هم درست نميفهميدم الان آقاي مسکوب کجاي داستان زندگيش است و از چه کساني حرف ميزند.... حرفش را قطع کردم و گفتم: "آقاي مسکوب بالاخره ما با هم فاميل هستيم يا نه؟"ــ "از لحاظ تاريخي که نه!" و اين را با قاطعيت يک استاد دانشگاه گفت و من باز به ياد مهاجرت عظيم اقوام هند و اروپايي و درس نيمه تمام دانشکده هنرهاي زيبا در سالهاي پيش افتادم که آخرش اين مهاجرت آنها به کجا رسيد؟ و آنها براي چه مهاجرت کردند؟ و راستي راستي چند هزار سال ماندند و چرا ديگر هيچوقت برنگشتند و باقي فکرها و حرفها را هم الان يادم نيست. همان سال يک بار ديگر هم شاهرخ مسکوب را ديدم و دو نفري حرف زديم اين بار موضوع صحبت دردهايمان بود. شاهرخ مسکوب از دست دردش گفت و من از سر دردم. از سرگيجههاي يوسف اسحاقپور حرف زديم، از خونريزي معدهي غلامحسين ساعدي حرف زديم. خيلي متعجب بود از اين که ساعدي در پاريس فرانسه ياد نگرفته است. از سکتهي قلبي جلال آل احمد حرف زديم. از مسئله چاپ و نشر خارج از کشور و دشواريهاي کار حرف زديم. شاهرخ مسکوب از دردهاي دستش در دو سه سال اخير گفت. متعجب شد وقتي که گفتم: "آقاي مسکوب دو سه سال بيشتر است که شما دستتان درد ميکند!" از اين متحير بود که از کجا ميدانم گفتم شما اينها را در "مسافر نامه" هم نوشتهايد، در آنجا هم دستتان مدام درد ميکند. "مسافر نامه" را به همراه داشتم و تکههايي که مربوط به دردهاي دستش و يا شانهاش ميشد را برايش خواندم. سرش را پايين انداخته بود و گوش ميداد و متعجب بود که چطور يادش نيست که اين دردها را نوشته است. به او گفتم: "آقاي مسکوب، اينها دردها و بيماريهاي نويسنده است که توي نوشته خود را نشان ميدهد." برايش از دردهاي دست پرويز داريوش گفتم که انگشتانش تقريبا خشک شده بود و نميتوانست بنويسد. آقاي مسکوب گفت ميخواهد کامپيوتر بگيرد و با کامپيوتر کار کند. بعدها هم از خودش شنيدم که کامپيوتر گرفته است ولي هنوز با آن اخت نشده است. آيا بالاخره با کامپيوتر اخت شد يا نه؟ آيا در سالهاي آخر مستقيما با کامپيوتر مينوشته است؟ آن روز از ساختار کار نويسندهاي حرف زد که داشت کتابش را ميخواند و به خاطر تاثير حرفهايش در ذهنم، رمان آن نويسنده به آثار کالدر هنرمند آثار تجسمي شبيه است. ساختاري نامعين و سيال! نام آن نويسنده براي ما ايرانيان ناآشنا بود و اسمش در خاطرم نماند و الان بين دو سه نفر هم ترديد دارم که کدامين بود. به هر حال شاهرخ مسکوب شناخت گستردهاي از ادبيات غرب داشت و بدون هيچ ادعايي بسيار ميخواند و مدام خود را تکميل ميکرد و مدام در جستجوي نظريات تازه بود. يادم هست که همان سال 1997 ميخواستم باني اين شوم که يک ويژه نامهي شاهرخ مسکوب منتشر کنيم که از همان اول سرم محکم به سنگ خورد و نشد. به سردبير يکي از مجلات خارج از کشور که در آن دوران با آنها همکاري ميکردم تلفن زدم و پيشنهادم را با او در ميان گذاشتم. با همان لهجهي اصفهاني که مانند گز شيرين است اما کش ميآيد و چسبناک هم هست و اگر در يخچال بماند دندان شکن ميشود و در ضمن پسته و فندقي که مانند متلکهاي شيرين ممکن است دندانهايت را بشکند، درست با همان لهجه پرسيد: "آ مسکوب برا چي؟" و من که چندين سال بود در پاريس زندگي ميکردم و باز يادم رفته بود که فضاي فرهنگي ايرانيان تا چه حد قبيلهاي است چيزي گلويم را فشرد. آخر چطور ميشود با يک گز فروش و يا با يک ماهي فروش از "فرهنگ" و "ريشههاي فرهنگي" حرف زد؟ چرا ندارد! شاهرخ مسکوب يکي از باسوادترين کساني بود که در پاريس ميشناختم و شاهرخ مسکوب کسي بود که در سربلندي و قناعت در کنارمان ميزيست و از اهالي قلم کمتر کسي بود که به اين مسئله آگاه باشد. بغضم گرفت. حرصم گرفت. لجم گرفت و بعد از شدت درد به وضعيت فجيعي دچار شدم ولي باز هم از رو نرفتم و مفلوکانه تلاش کردم. ــ "راستي آقاي مسکوب هم اصفهانييه!" و در دل به خود ميگفتم: "خاک بر سرت که اينقدر مبتذل و چرند شدهاي!" تلاشهاي مفلوکانهام به شرط قبول مسئوليت و به شرط جمعآوري مطالب ادامه پيدا کرد. به دوستان شاهرخ مسکوب تلفن زدم، آقاي فرزانه اول از همه پرسيد: "چرا شاهرخ؟ " و بعد همهاش از خود حرف زد و از کتابهاي خود گفت. آقاي رويايي هم پرسيد: "چرا شاهرخ؟" و بعد قلبش درد ميکرد و در ضمن مشغول نوشتن اشعاري جديد بود و تمرکزش به هم ميخورد. آقاي يوسف اسحاقپور نپرسيد: "چرا شاهرخ؟" نه! اين را نگفت. نگفت مقالهاي نخواهد نوشت، بلکه گفت: "شاهرخ مسکوب دوست من است و من تا زماني که شاهرخ زنده است نميتوانم نظرم را به صراحت در مورد آثارش بيان کنم." امروز آقاي يوسف اسحاقپور ديگر خيالش از هر سو راحت است که شاهرخ مسکوب مرده است و جسدش را در بهشت زهرا دفن کردهاند. امروز او متني پيش ساخته را که بر اساس نظريه موريس بلانشو در فصل "فضاي مرگ" از کتاب "فضاي ادبي" بنياد شده است و چند سالي ست که نوشته است را برايمان ميخواند. آقاي يوسف اسحاقپور به بررسي زندگي شاهرخ مسکوب ميپردازد ولي هنگامي که به آثار داستاني او ميرسد سکوت ميکند، يعني انگار نه انگار! سپس با ويراژي سريع دوباره به نظريات و زندگي او ميپردازد. شاهرخ مسکوب بر اثر سرطان خون مرد ولي ايشان (به صورت شفاهي) نتيجهگيري ميکنند که مرگ مسکوب عبث بود اگر "ارمغان مور" (آخرين اثر شاهرخ مسکوب) را ننوشته بود، اما حالا که "ارمغان مور" را نوشته است ديگر شاهرخ ميتوانست بميرد. از فرمايشات نهايي آقاي اسحاقپور اين است که شاهرخ مرد چون ديگر نميتوانست بنويسد و ديگر چيزي نداشت که بنويسد و آنچه ميبايست بنويسد را نوشته است! در حالي شاهرخ مسکوب از کتابي دربارهي هدايت حرف ميزد، از کتابي دربارهي نيما يوشيج حرف ميزد، از چندين و چند پژوهش سامان نيافته حرف زده بود که غم نان و از سوي ديگر شريف ماندن مجالي نميگذاشت تا با فراغ خاطر به آنها بپردازد. حيف! حيف! در پاييز 2000 سمينارهايي از سوي فرانسويان در زمينهي ادبيات معاصر ايران (چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور) در پاريس برگزار شد که شاهرخ مسکوب در هيچکدامشان حضور نداشت. هنگامي که با مسئول ايراني تبار برنامهريز جلسات از لزوم شرکت نويسندهاي چون شاهرخ مسکوب صحبت کردم ايشان علت را خوب نبودن زبان فرانسهي آقاي شاهرخ مسکوب ذکر کردند، در حالي که زبان فرانسهي شاهرخ مسکوب بر همهي سخنرانان جلسه برتري داشت و فرانسهاش آنقدر خوب بود که من هنوز به دنيا نيامده بودم که ايشان آثار متعددي را از زبان فرانسه به فارسي برگردانده بود! داشتم توي ذهنم به رواني و زيبايي ترجمههاي شاهرخ مسکوب از زبان فرانسه به فارسي فکر ميکردم و ميبينم همان شخص از تسلط شاهرخ مسکوب به زبان فرانسه حرف ميزند و الان آن بالا نشسته و اشک تمساح ميريزد. آدميزاد همين است ديگر! به قول برشت "آدم، آدم است" و "آدم عوض ميشود ديگر!" آيا منظور برشت از دگرگوني و تغيير پذيرفتن آدميزاد، اينگونه رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتيها بوده است؟ شاهرخ مسکوب ساعت 3 و 35 دقيقه صبح سهشنبه 12 آوريل از سرطان خون مرده بود و ما پنجشنبه 14 آوريل 2005 در ساعت 13 و 30 دقيقه در برابر سردخانهي بيمارستان کوشن cochin در پاريس بوديم مرگ نويسنده يک مرگ ساده نيست. مرگ نويسنده يک فاجعهي عمومي است. مرگ نويسنده، مرگ صدها کتاب ننوشته است. مرگ نويسنده به قتل رسيدن دهها اثر ناتمام است. در سردخانه از جلوي جسدش که گذشتم چشمهايش را بسته بود و دراز کشيده بود. شاهرخ مسکوب براي ما يک معنا است. شاهرخ مسکوب معناي انساني است که در غربت در آزادي و سربلندي و فروتني زيست و مام وطن تنها کاري که براي او کرد اين بود که لاشهي خاموشش را در حفرهاي در گورستان زهدان خاکآلود خويش در بر بگيرد. در برابر فرار مغزهاي انديشمند و انسانهاي فرهيخته، ميتوان به راحتي بازگشت جسدها و صحنهسازيها و نمايشهاي ساختگي درون وطن را ديد. صنعت شبيه سازي و هنر شبيهخواني! انبوه آثار بدون محتوا و بدون جان و مقالات و مقولههاي راکد کنندهي ذهن را ميتوان به خوبي در صادرات آن مرز پر گهر مشاهده کرد. پيش از اين هرگز آقاي مسکوب را با چشمان بسته و يا خفته و يا دراز کشيده و يا بيجان نديده بودم. حالا کجا بود؟ يعني براي هميشه خفته بود؟ شاهرخ مسکوب زيباي خفته و يا زن اثيري صادق هدايت نبود بلکه پيرمردي بود که عليرغم چهرهاي که گريم سردخانه را داشت، صورتش بسيار تکيده شده بود و آثاري از خستگي و رنج در اطراف چشمان براي هميشه خفتهاش به چشم ميخورد اما چهره، شل و بيحال نبود و عضلات هنوز خود را رها نکرده بودند. مردي به نام شاهرخ مسکوب از سرطان خون مرده بود ولي شاهرخ مسکوب نويسنده زنده بود و زنده هست و زنده خواهد ماند. شاهرخ مسکوب نويسندهايست که ما چه زن و چه مرد هر چه دربارهاش بنويسيم کم نوشتهايم. مرگ شاهرخ مسکوب براي ما ايرانيان يک ضايعهي عظيم فرهنگي است. آثار شاهرخ از کيفيت بالايي برخوردار است و در سطحي جهاني است که البته عميق بودن اين آثار و بيش از حد ادبي بودن اين نوشتهها و دوري شاهرخ مسکوب از جنجالهاي حرفهاي، نوشتههاي او را کالايي براي ارائه در بازارهاي کتاب سازان و کتاب فروشان قرار نميدهد و آثار او آرام آرام به راه خود ميرود ولي زماني ارزش واقعي آنها کشف خواهد شد. شاهرخ مسکوب مردي از آينده بود و در آينده کشف خواهد شد. شاهرخ مسکوب نامي ست که چه در عرصه پژوهش و چه در عرصه ادبيات تبعيد ايرانيان نخواهد مرد و نامي ماندگار خواهد بود. از اتاقک سردخانه که بيرون آمدم به دوست نقاشم گفتم: "چشماش رو بسته! خوابيده"چشمانش را بر روي اين جهان بسته بود. کوري اوديپ و دست يابي به نور حقيقت نبود؟ آيا به سوي کوي دوست رفته بود؟ آيا اکنون به "ناکجا آباد روح" دست يافته بود؟ صداي گريههايي از اين طرف و آن طرف ميآمد. به دوستم گفتم: "آقاي مسکوب وقتش تمام شد،... ما اگر گريه ميکنيم داريم براي خودمان گريه ميکنيم چون به خوبي ميدانيم که وقت زيادي نداريم و فاجعه اينجاست که همگي مان ناتمام و نانوشته باقي ميمانيم. شاهرخ مسکوب تا توانست نوشت و ماند ولي از بد روزگار سرطان مرگ مهلتش نداد.... ما چي؟... ببين ما بايست کار کنيم، ما بايست بنويسيم، تو بايست نقاشي بکشي،... يک عالمه کار هست و وقت کم است و ... ميبيني که مرگ در يک قدمي است..."در مراسم يادبود آقاي مسکوب در پاريس که 22 آوريل به دعوت خانوادهاش از عموم برگزار شد، آقاي احمد مسکوب (خواهر زادهي آقاي شاهرخ مسکوب) و آقاي يوسف اسحاق پور سخنراني کردند. آقاي احمد مسکوب از دوران اقامت شاهرخ در پاريس و کار در مغازهي عکاسي و دوران بيماري و سرانجام آخرين دقايق شاهرخ مسکوب در بيمارستان کوشن حرف زد و آقاي يوسف اسحاق پور "سرگذشت فکري و آثار شاهرخ مسکوب از نظر خود او" موضوع صحبتش بود. بخشهايي هم از نوشتههاي شاهرخ مسکوب به تناوب خوانده شد. روز پنجشنبه قاب عينکم شکسته بود و روز جمعه 22 آوريل در جلسه يادبود عينک به چشم نداشتم و دو متر آن طرفتر، آدمها را مانند غريبههايي فرو رفته در مه ميديدم. کوري اوديپ نبود؟ و نور کورکنندهي حقيقت...؟ آيا آن چهرههاي سرشناس و برجسته همان غريبههاي توي مه نبودند؟ مگر نه اينکه يک دفعه با هم ظاهر ميشدند و باز يک دفعه با هم در مه و غبار گم ميشدند؟ تنگ نظري و روسياهي هميشه به ذغال ميماند. شاهرخ مسکوب ملک شخصي کسي نبود. شاهرخ مسکوب مال همه بود. بايست از خانوادهي شاهرخ مسکوب که در همهي لحظات، از سردخانه گرفته تا مجلس يادبود، درها را براي علاقمندانش باز گذاشتند و از همه دعوت به شرکت کردند متشکر بود. خانواده مسکوب همچون خود مسکوب نشان دادند که فرهنگ واقعي نيز از آن همه است و نبايست در پشت درهاي بسته و در انحصار از ما بهتران باقي بماند. داخل سالن سخنراني که بوديم اين حس را نداشتم ولي پس از جلسه و در سالن انتظار چند بار از دور سايهاي از هيبت شاهرخ مسکوب را اين طرف و آن طرف سالن ديدم. به دوستم گفتم: "حضورش رو حس ميکني؟" سرش را به علامت مثبت تکان داد. پرسيدم: "توي سالن، موقع سخنراني نبود؟" سرش را به علامت منفي تکان داد. خوشحال بود از اينکه دوستانش همه جمعاند، خيليهايشان را مدتها بود که نديده بود، مگر نه؟ يعني حس ما درست بود؟ دوباره پرسيدم: "تو هم همين حس را داشتي؟" دوستم لبخندي زد و دستم را فشرد و من از چيزي که هنوز هم به درستي نميدانم چيست مطمئن شدم. الان که اين مقاله را به پايان ميرسانم مراسم يادبود تمام شده است. حالا ديگر جايي ته ذهنم ميدانم که شاهرخ مسکوب مرده است و دفن شده است و باز در جايي ديگر در ته ذهنم ميدانم که شاهرخ مسکوب زنده است چرا که آنقدر نوشته است که شاهرخ مسکوب در وجود ديگران و از طريق کلماتش سالها و بلکه قرنها زنده خواهد ماند. "يک اثر هنري زمان نداره..."9 امروز و اينجا پس از شصت سال پايان جنگ جهاني دوم را جشن گرفتهاند. "در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد،..." الان که اينها را مينويسم در فکر اينم که حالا حالاها مانده تا بسياري از ايرانيان به معناي جملات اوليه بوف کور صادق هدايت پي ببرند و يا ارزش نويسندهاي مانند شاهرخ مسکوب را دريابند. حيف! حيف! الان يک جاهايي دلم آزرده است و گرفته. از اين که مرگ يک نويسندهي فرهيخته و دانشمند را آدمهاي پوشالي وسيلهاي قرار ميدهند براي اهداف پوشالي. دارم به اين فکر ميکنم در مملکتي که جامعه و دولتش مدام پايين تنهي مردم را کنترل ميکند و هنوز در آنجا مجازات اعدام و سنگسار وجود دارد، در يک چنين کشوري، طبيعي است که آدمها با پايين تنهشان زندگي ميکنند و با پايين تنهشان فکر ميکنند و با پايين تنهشان مينويسند و با پايين تنهشان ميخوانند و با پايين تنهشان نظر ميدهند ديگر. در آن مرز پر گهر مرگ انديشمندي مانند شاهرخ مسکوب هم باعث ميشود تا مقالهاي با عنوان "درگذشت شاهرخ مسکوب و عارضه "نکرو فيليیا" در بين روشنفکران ايراني" نوشته شود. ببينم مگر ما در آن کشور هفتاد و چند ميليوني، چند تا مانند صادق هدايت داشتيم؟ چند تا فروغ فرخزاد داشتيم؟ مگر ما چند تا شاهرخ مسکوب داشتيم؟ و حالا ديگر چه کسي برايم از مهاجرت باستاني و تاريخي ايرانيان حرف خواهد زد؟ حالا چه کسي اسطوره صبر ايوب و يا هجرت سليمان و سفر نوح را با آن سادگي و رواني به رشتهي قلم در خواهد آورد؟ تکليف درسهاي ناتمام من با آقاي مسکوب چه خواهد شد؟ و بالاخره سرانجام زندگي ناتمام و نانوشتهي من چه خواهد شد؟ آيا به اندازهي کافي وقت خواهم داشت تا گوشههايي از اين لجنزار نکبت را بنويسم؟ چيزي توي چشمم فرو رفته و چشمانم ميسوزد. آيا کوري اوديپ... يا کوري و مرگ اسفنديار... پيکاني تيز در چشمان اسفنديار... و چشمان بستهي شاهرخ مسکوب در سردخانه، نع! هيچ دلم نميخواهد مقالهام را با "خداحافظ آقاي مسکوب!" و سوگ و اشک تمام کنم. به رستاخيز سياوش پس از مرگش فکر ميکنم و به شاهرخ مسکوب دوباره "سلام ميگويم: "سلام آقاي مسکوب!" و در پايان حرفهاي خودش را ، همان ش. البرزي را، يا م. کوهيار را، سياوش يا شاهرخ مسکوب را در مورد تولد برايتان مينويسم. "... انسان متولد ميشه براي متولد شدن. يعني وقتي که به دنيا اومد ديگه دائم بايد متولد بشه، اين هيچ اندازه نداره، جا نداره، نهايت نداره.... يادم نيست اين حرف کيه ولي حرف زيباييه. "انسان متولد ميشه براي متولد شدن." و در هر لحظه، در حال "متولد شدنه" در نتيجه، اگر اينطور ببينيد اون "دوست" و اون "جا" و اينها همه در حال شدنه نه در حال بودن."
پاریس - هشت مه 2005 _________________________________ پانویس ها یک ــ مسافرنامه، ش، البرزي، انتشارات انجمن مطالعات ايراني، نيويورک 1362. 40 صفحه دو - گفتگوي منتشر نشدهي کتايون روحي با شاهرخ مسکوب دربارهي "گفتگو در باغ" و باغ جان و باغ تن و...در پاريس، تابستان 2002/ 1381 با تشکر از کتايون روحي که اين متن را در اختيارم گذاشت تا براي نوشتن اين مقاله از آن بهره ببرم سه - اظهارات شاهرخ مسکوب در همان مصاحبه چهارــ همان شش ــ همان هفت ــ همان هشت ــ م. کوهيار، بررسي عقلاني حق، قانون و عدالت در اسلام، انتشارات خاوران، پاريس و همچنین: درباره جهاد وشهادت. از کسری احمدی، انتشارات خاوران، پاريس8 ــ گفتگوي منتشر نشدهي کتايون روحي با شاهرخ مسکوب دربارهي "گفتگو در باغ" و باغ جان و باغ تن و ...در پاريس، تابستان 2002/ 13819 نه ــ همان ________________________________________ دکتر رضا براهنی پیام مهربانی در هم دردی و سوگ شاهرخ مسکوب برایم فرستادند که آن پیام در شهروند انگلیسی چاپ شد. همین جا از دکتر براهنی برای همدردی و پیامی که فرستاده اند تشکر می کنم. "سلام آقای مسکوب!" در مجلات اینترنتی ایراندخت (در دو بخش) و عصر نو و گزاشگران نیز منعکس شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:38 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
به آذین مولفی که از روی ناچاری مترجم شد:
لعنت به من! باز نرسیدم دوخط یا حتا یک خط در موردش بنویسم و باز نویسنده ای مرد و حالا چند هفته پس از مرگش مجبورم مرحوم نامه بنویسم. چقدر از این کار بدم می آید... الان به فعالیتهای سیاسی و ارادتش به حزب توده کاری ندارم و به تضاد و تناقضی که در درون کانون نویسندگان وجود داشت و هنوز ادامه دارد هم نمی پردازم؛ دارم صرفاً از نویسنده حرف می زنم و درباره مرگ مولف می نویسم. از روی زنده اش که دیگر نه، از روی مرده ی نویسنده ای به نام به آذین شرمنده ام. به آذین یک ماه توی بیمارستان بود و همگی می دانستیم که می میرد و من باز نرسیدم حرفی که مدتی است دارد توی فکرم می لولد را روی کاغذ بیاورم و آن در یک خط بنویسم: در ایران نویسنده مجبور می شود مترجم شود و از تولید ادبی خود چشم پوشی کند تا زنده بماند. در ایران، تاکنون هیچ دولتی و هیچ کمیسیونی متشکل از دولت و کارشناس ترجمه به برنامه ریزی دراز مدت و ایجاد یک سیاست فرهنگی برای ترجمه از فارسی به زبان بیگانه و بالعکس نپرداخته است طوری که سیاستی برای ترجمه ایجاد بشود و در کنار ترجمه، از ادبیات معاصر نیز حمایت بشود تا دیگر هیچ نویسنده ای تبدیل نشود به مترجم و هیچ نویسنده ای در حسرت نوشتن نمیرد. نویسنده در حسرت آزادی می میرد: چشم بسته غیب گفته ام اگر بگویم در کشوری مانند ایران نویسنده در ابتدا در حسرت آزادی می میرد؟ «مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن ميدهم، مني كه به بهانهي ترس، از يك طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نميكنم، راي نميدهم، انتخاب نميكنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيدهي خود را و ايمان خود را، حساب دوستيهاي خود را و دشمنيهاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانهي سمجي كه نمايندهي قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقهي اهانت را بهدست خود امضا كنم، من شايد آزادي را بفهمم، ولي جرات آزادي ندارم. نقصي، علتي در شخصيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم؛ وگرنه شايستهي نام انسان نيستم.» این تکه ای از نوشته های محمود اعتمادزاده است در دفاع از آزادی بیان. البته شخصاً ترجیح می دهم به آذین خطابش کنم که این نام انتخابی اوست برای نوشتن، و از نوشتنش حرف بزنم که نوشتن در دیاری که مزد گورکن از آزادی آدمی... حاشیه نمی روم بایست این مطلب را سالها پیش می نوشتم و نمی گذاشتم تا به آذین بمیرد تا این چند خط شتابزده قلمی شود. نویسنده در حسرت نوشتن می میرد: به آذین در گفتگو با بهزاد موسائی در فرهنگ و توسعه (شماره ۵۱ بهمن ۸۰) می گويد: «گرايشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبی آن و ذوقی که همواره بدان داشته ام، از ناچاری بوده است. می بايست برگردان اثری کم و بيش پر حجم را که می توانست مقبول خوانندگان افتد هرچه زودتر به ناشر بدهم و از اين راه زندگی خانواده ام را تأمين کنم». رمان های "ژان کريستف" اثر رومن رولان و "بابا گوريو" و "چرم ساغری" نوشته بالزاک و "دن آرام" اثر شولوخف و "اتللو" اثر شکسپير از جمله ترجمه های اوست. البته در دوران ترجمه نیز باز به آذین کماکان نوشتن را ادامه داد و دو مجموعه داستان "مهره مار"و "افسانه های کهن" و رمان "خاطره ای از آن سوی دیوار"و بالاخره "مهمان این آقایان" که خاطرات زندان اوست را به رشته تحریر در آورد. دو فصل از رمان "خانواده امين زادگان" نيز در سال های ۳۶ و ۳۷ در مجله صدف منتشر شد که ادامه نيافت. خود او در اين باره نوشته است که "... آنچه مرا از پيگيری آزمون دختر رعيت و از ادامه خانواده امين زادگان باز داشت، فشار تنگدستی و لزوم تأمين زندگی خانواده بود. در آن زمان آثار نويسندگان ايرانی کمتر خواننده می يافت و به اندازه بخور و نمير هم در آمدی نداشت. بيکار بودم. ناگزير پيشنهاد ترجمه "بابا گوريو" اثر بالزاک را در برابر هزار تومان پذيرفتم و يک ماهه کار را تحويل دادم. گشايشی بود. سپاس گزارم". نویسنده قربانی ترجمه می شود: به آذین اولین قربانی ترجمه نیست. بسیاری از بزرگترین نویسندگان ایرانی قرن بیستم یا قربانی ترجمه شدند یا بخشی از نیروی نوشتن خود را فدای ترجمه و معرفی آثار ماندگار ادبیات جهان به خوانندگان فارسی زبان کردند. مگر نه این که صادق هدایت مترجم داستان های کوتاه چخوف و کافکا است؟ آیا صادق چوبک به ترجمه نپرداخت؟ احمد شاملو چی؟ سیمین دانشور ترجمه نمی کرد؟ پرویز داریوش با آن همه استعداد آخرش چی شد؟ و جلال آل احمد؟ و...؟ مگر بهترین نویسندگان ایرانی بیشتر نیروی خود را به ترجمه و معرفی آثار نویسندگان غیرایرانی اختصاص ندادند؟ هرگز از یاد نبریم که به آذین مجموعه داستان "پراکنده" و "به سوی مردم" را نوشته بود و رمان "دختر رعیت" را به چاپ رسانیده بود. پس از "نقش پرند" به نوشتن قطعات کوتاه روی آورده بود در حالی که دو فصل از رمان ناتمام "امین زادگان" را در مجله صدف، که خود برای مدتی از گردانندگانش بود به چاپ رسانیده بود که به قول خودش از روی ناچاری به ترجمه روی آورد. زندگی به آذین مجموعه ایست از عشق به نوشتن و عشق به ادبیات جهان و کار برای تأمین زندگی و گردانندگی یک یا چند مجله ادبی و نوشتن نقد ادبی و از همه مهم تر، ترجمه برای تأمین مخارج زندگی که هر کدام از اینها نیروی بسیاری را می طلبد. نویسنده جوان و پرشوری که چهار کتاب نوشته است چون قریحه ادبی فراوانی دارد و انشای دلپذیر و شیوایی، تبدیل می شود به یک مترجم فعال تا بتواند زنده بماند و دلخوش به این است که دارد خدمت فرهنگی می کند و مردم کشورش را با ادبیات و رمان های بزرگ جهان آشنا می کند. در واقع نویسنده و مولفی خود را فدا می کند تا مولفان جهان و نویسندگان دیگر را به خواننده ایرانی بشناساند. مولفی در خود می تپد و مترجمی متولد می شود و رشد می کند و بزرگ می شود در صحنه ی ادبیات معاصر ایران. در باب مقام رفیع مترجم در ایران: در ایران اهمیت ترجمه و جایگاه مترجم تا جایی است که ما به واسطه ی مترجمان با نویسندگان غیر ایرانی آشنا می شویم و ارج و احترامی را که بایست نثار شکسپیر و رومن رولان و برتولت برشت و چخوف و بالزاک و جویس و پروست کنیم نثار مترجمش می کنیم. جایگاه رفیع مترجم در ایران تا به حدی است که مترجم، کارشناس و منتقد و بالاخره داور ادبیات داستانی می شود. این چیزی است که در غرب بندرت اتفاق می افتد. در غرب نویسنده سر جای خودش است و مترجم سر جای خودش و هیچکس حضور یکی را با دیگری پر نمی کند و هیچکس از یک نویسنده تازه کار و یا حرفه ای نمی خواهد که نوشتن خود را رها کند و یا زیاد جدی نگیرد و بیشتر به امر ترجمه بپردازد. تعداد دفعاتی را که به ایران سفر کرده ام و از من التماس دعا داشته اند که در موارد مختلف چیزی را برایشان ترجمه کنم را به هیچ وجه از یاد نمی برم و حالا بیا و به این دلالان ادبی بگو که من مترجم نیستم و ترجمه کردن را دوست ندارم و دلم می خواهد فقط بنویسم و دلم می خواهد داستانهای بد خودم را بنویسم تا این که از داستانهای خوب نویسندگان بزرگ، ترجمه ای متوسط و بد ارائه بدهم. زندگی یک بار بیش نیست و من این "یک بار" را می خواهم بنویسم و به قول چخوف هر نویسنده ای هر قدر هم که بد باشد بالاخره نویسنده است. ولی کو گوش شنوا؟ مترجم شدن یا نویسندگی؟: پرداختن به امر ترجمه برای یک نویسنده امری فرعی و از سر ناتوانی در امر نوشتن است. یادم هست تابستان ۱۳۷۱ در تهران بودم و دیداری با احمد شاملو داشتم. هنوز پایش را قطع نکرده بودند. رفته بودم تا از او بخواهم خاطراتش را از ساعدی برایم نقل کند و چون همدیگر را نمی شناختیم و آن دیدار هم دیدار اول و آخرمان بود به قصد حال و احوال از او پرسیدم آن روزها چه می کند. احمد شاملو در پاسخ گفت که مشغول ترجمه است. سکوت کردم. از پیش می دانستم که مشغول آماده کردن دن آرام است. (حالا هیچ نمی خواهم وارد این بحث بشوم که دن آرام به آذین بهتر است یا دن آرام احمد شاملو و اصلاً چرا احمد شاملو کاری را که از قبل ترجمه شده دارد دوباره ترجمه کرده است و آیا تنهایی اینکار را کرده یا از کسی کمک گرفته. نه! هدفم اینها نیست. هدفم اشاره به شاعر نامداری است که از غم نان تبدیل به مترجم می شود.) احمد شاملو از من پرسید: نمی پرسی چرا دارم ترجمه می کنم؟ پرسیدم: چرا ترجمه می کنید؟ گفت: سر آغاز شعر است. شاعر می خواهد شعر بگوید و نمی تواند پس می گوید نثر می نویسم و رمان بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار داستانی بنویسم و نمی تواند. پس می گوید بگذار نقد و پژوهش کنم. آری، حالا که نمی توانم بنویسم کار دیگران نقد می کنم ولی باز هم نمی تواند و باز می خواهد پژوهش کند و نمی تواند پس با خود می گوید حالا که از گونه های مختلف نوشتن عاجزم پس بگذار ترجمه کنم و کار دیگران را بشناسانم.... شاملو اضافه کرد: من الان در مرحله ی ترجمه هستم. (این جملات را به کمک حافظه نوشته ام و کلمات دقیقاً کلمات احمد شاملو نیست ولی محتوای و جوهر کلامش همانست که نوشته ام) در ایران بازار کتاب و تاجران کتاب یا به قول شاملو "خنیاگران" کتاب، نویسنده ی ایرانی را به سوی ترجمه سوق می دهد. طبیعی است که ناشر ایرانی پشیزی به آقای شکسپیر و چخوف و شولوخف و رومن رولان و ساموئل بکت نخواهد داد بلکه فقط بخور و نمیری به مترجم خواهد پرداخت و شاهکاری از ادبیات جهان را مانند میوه، به صورت کیلویی در بازار میوه فروشان خواهد فروخت. برای همین است که سیاست نشر داخلی هرگز نمی تواند با قوانینی که به مولف ارج و اعتبار و اختیار می بخشد موافق باشد . در این سیستم هر شاعر بزرگی به مترجمی متوسط تبدیل می شود. نیاز به یک سیاست ادبی: ما در یک دنیای پولیتیزه یا بسیار سیاسی شده زندگی می کنیم. تلاش های فردی متأسفانه چندان به حساب نمی آید و در این زمینه دو چیز نقش اساسی دارد : شانس و سیاست منطقه ای. این به این معناست که مثلاً کسانی مانند عباس کیارستمی در سینما و یا مرجان ساتراپی در زمینه ی داستانهای مصور بسیار موفق بودند. ولی پس از آن سیاست فرهنگی دولت هاست که نقش بازی می کند. تا پیش از یازده سپتامبر نویسندگان افغانی خیلی هم برای فرانسویان شناخته شده نبودند ولی از فردای یازده سپتامبر و بحرانی که در افغانستان به وجود آمد کتابهای نویسندگان افغانی ساکن اروپا به فرانسه ترجمه شد و فرانسوی ها چون پیش بینی می کردند که ممکن است همین فراز و نشیب های سیاسی به زودی دامن ایران را بگیرد و ایران مرکز توجه و کانون نگاه ها قرار بگیرد به ترجمه آثار ایرانی علاقمند شدند. مجموعه داستانی از محمود دولت آبادی بیش از چند سال بود که در انتشارات گالیمار از این کشو به آن کشو می شد، صرفاً به دلیل فضایی روستایی که از ایران ارائه می داد، تصویری که بی شباهت به افغانستان نبود (من منکر ارزش ادبی آثار آقای دولت آبادی نیستم. چون با آن ترجمه نه به ارزش ادبی داستانها اضافه شد و نه چیزی از اصل آن کم شد و اصلاً ارزش ادبی یک اثر چیزی است جدا از سیاست های چاپ و نشر) آن مجموعه داستان بالاخره چاپ شد و به بازار آمد. یعنی در واقع سیاست فرهنگی دولت فرانسه در فروش کتاب و سیاست ترجمه در این زمینه و بیش از هر چیز، سیاست غرب در برابر کشورهای خاورمیانه، نقش اساسی را بازی کرد. در همان زمان همراه با بسته شدن قراردادهایی بین ایران و فرانسه در دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی، سمینارهایی درباره ادبیات امروز ایران و ادبیات تبعید ایران در پاریس برگزار شد و چند کتابی هم ترجمه شد ولی اینها با جاافتادن نوعی خاص از ادبیات معاصر ایران در دل مردم فرانسه فرق دارد. ترجمه های غلط و داستان سازی به شیوه غربی: یکی از نکاتی که مرا بسیار آزار می دهد برداشتهای غلط برخی از ما از ادبیات غرب و از روی ترجمه های دست و پا شکسته است و به دنبال آن فرم گرایی بیمورد در داستان نویسی مدرن ایران به شیوه ی کپی کاری از روی آثار هنوز ترجمه نشده و ناشناخته در ایران. خوب ادبیاتی این چنین ظاهری و سطحی، به کجا خواهد انجامید؟ در ایران بیشتر نویسندگان از جویس حرف می زنند بدون این که جویس خوانده باشند. با این نوع تفکر است که نویسنده ی ایرانی به غرب می آید و بر اساس تصور خود از ادبیات غرب، چرا که آن را نخوانده یا اگر خوانده ترجمه هایست دست و پا شکسته توسط مترجمانی که به حزب توده ارادتی بی پایان داشتند و تازه همه ی اینها از صافی ممیزی شاهنشاهی و بعدی ها هم گذشته بوده است، می خواهد ادبیات نوین خود را (چه در ایران و چه در هجرت) بنویسد و ... در نتیجه آثاری سطحی و بی ریشه و ناخوشایند به بار می آید که به محض ترجمه شدن به زبان بیگانه آن جذابیت کاذب خود را از دست می دهد. بسیاری از این آثار، در دراز مدت، فقط به عنوان پدیده هایی از تأثیرات ادبیات امروز غرب بر ادبیات معاصر شرق، قابل بررسی خواهد بود. نیاز فوری به یک سیاست فرهنگی در مورد ترجمه و ادبیات معاصر: یکی از مسایلی که به ادبیات معاصر ایران لطمهء اساسی زده است، مشکل ترجمه است. برخی از بهترین نویسندگان ایرانی قربانی ترجمه شدند و به جای نوشتن آثار خود به ترجمهء آثار نویسندگان غربی پرداختند. رسمی نشناختن ادبیات معاصر از سوی دولت و بی مهری به ادبیات معاصر ایران نقش اساسی در رکود ادبیات معاصر ایران در عرصهء جهانی داشته است. ماندن در انزوا و رد قانون کپی رایت و سیل ترجمه های نه چندان روان آثار غربی به ایران و استفادهء غیراخلاقی و رایگان یا بهتر بگویم دزدانه از این آثار، ذهن خواننده را تنبل و غیرفعال می کند. در بیشتر کشورهای جهان معمولاً افراد به غیر از زبان مادری در دبیرستان و دانشگاه زبان های بین المللی را یاد می گیرند و در نتیجه تا به این حد وابسته به ترجمه نیستند. ما به یک سیاست ترجمه نیازمندیم. این وظیفه ی دولت است که راه را هموار کند تا گزیده ای از آثار نویسندگان ایرانی به زبان های بین المللی ترجمه شود و ادبیات معاصر ایران به دنیا شناسانده شود. وظیفه دولت تنها نظارت و سانسور موارد اخلاقی و شرعی آثار نویسندگان نیست بلکه دولت باید بر هجوم این همه ترجمه ی پرت و پلا از آثار غربی نیز نظارت داشته باشد و جهت پاسداری و امانت داری از فرهنگ جهانی حرکت کند. از طرف دیگر برای نویسندگان مهاجر نیز، بایستی سیاستی برای ترجمه داشت و برای داشتن مخاطب بیشتر به زبانی بین المللی نوشت و یا ترجمه کرد تا اثر توسط طیف وسیعی خوانده شود. دورنمای ادبیات ایران و یا ادبیات مهاجرت ایرانیان در «خوانده شدن» است و در گسترش دادن طیف خوانندگان خود، و این امر فقط با ترجمه میسر خواهد شد. متأسفانه محافل همه ی کانالهای ارتباطی و بین المللی را قبضه کرده اند و در حال حاضر در میان ایرانیان دموکراسی ادبی وجود ندارد ولی اگر آثار ایرانی به زبانهای دیگر ترجمه شود و خوانده شود خواه ناخواه هر اثری برای خود خوانندگانی خواهد داشت و هر چه تعداد خواننده بالاتر باشد و هر چه بیشتر خوانده شویم بیشتر می توانیم به آینده امیدوار باشیم. نیاز به یک کمیسیون نظارت بر ترجمه: به خوبی می دانیم که تنها دانستن زبان برای مترجم شدن کافی نیست. مترجمی برای خود حرفه ای است که بایست شیوه ها و روش های مختلف ترجمه را یاد گرفت و جوهر اثر را شناخت تا به ترجمه اثری دست زد. یکی از فرانسویان آشنا به زبان فارسی سالهاست که مشغول ترجمه است در حالی که ده در صد از داستانهایی که خیال می کند ترجمه کرده است را هم نفهمیده!!! و از آن سو کم نیستند دوستان ایرانی که پس از گذراندن یکی دو ترم زبان انگلیسی و یا فرانسه و یا آلمانی، دست به ترجمه آثار بزرگان می زنند بدون آنکه از ادبیات و شعر شناختی داشته باشند!!! شاید اگر روزی شورا یا کمیسیونی نظارت بر ترجمه کتاب در ایران را به عهده بگیرد... آن روزی را می گویم که در این شورا افرادی که حتا "هاو دو یو دو؟" را بلد نیستند به عنوان هیئت مدیره بر صدر ننشینند... همان روزی که مترجم (به معنای حرفه ای و فارغ التحصیل مدرسه عالی ترجمه و مدارسی از این قبیل) به امر ترجمه مشغول شود، آن روز دیگر شاهد اشتباهات فاحش ادبی در ترجمه ی کار بزرگان ادبیات جهان نخواهیم بود. به امید روزی که دیگر کسی پس از گذراندن دو سه ترم کلاس زبان فرانسه به ترجمه نپردازد و نپندارد که می تواند به ترجمه اشعار "پره ور" یا "رمبو" یا "مالارمه" بنشیند و به امید روزی که ادبیات و نویسندگی در ایران از سوی مسئولان کمی جدی گرفته شود و بالاخره به امید روزی که مولف بتواند در ایران زنده بماند تا حکایت دوران خویش را بنویسد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:18 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|