تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد
مادام بوواری یکی از زنان مشهور استان نرماندی در شمال فرانسه است. مادام بوواری پرسوناژ اصلی رمان "مادام بوواری" اثر گوستاو فلوبر در شهرک کوچک "ری" در نرماندی می زیست و ماجرای کتاب در واقع سرگذشت دلفین و اوژن دولامر است که با قلم گوستاو فلوبر تبدیل به رمانی ماندگار شد. دلفین سرخورده از شوهر و معشوق و زندگی، در ششم مارس 1848 خود را مسموم کرد و شوهرش چندی بعد، در هفدهم سپتامبر 1849 جان سپرد.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:39  توسط مهستی شاهرخی | 
در شرایط فعلی اوضاع آنقدر قمر در عقرب و پر از هرج و مرج است که هر کسی قلم به دست گرفت و چهار خط نوشت او را نویسنده و مطبش را نقد یا مقاله قلمداد می کنند در حالی که مقاله نویسی روش و چهارچوبی دارد که با دنیای لمپن نگاری و لجن نگاری ها و هرزه درایی های وبلاگ نویسان فرسنگ ها فاصله دارد. به همین دلیل رعایت اصول اولیه مقاله نویسی را ضروری می دانم و چند نکته ای را به ذهنم رسیده است مثال می زنم.

1/ پیش از هر چیز برای خودتان مشخص کنید که زمینه اصلی پژوهش و یا مطلب چیست: سینما است یا تئاتر؟ ادبیات است یا حقوق؟ تحقیق علمی است و یا طرح یک مسئله از سوی یک روزنامه نگار؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:41  توسط مهستی شاهرخی | 
سال پنجاه و هفت هم همین طور بود. تابستان را با آتش سوزی سینما رکس و به دنبالش کشتار هفده شهریور پشت سر گذاشته بودیم. حکومت نظامی شده بود و سر هر کوچه و برزنی حضور سربازان مسلح شان را به رخ مردم می کشیدند. دانشگاه با اعتصاب شروع شد و رد غذای بوفه و .... ویدئوها و عکس ها را نگاه کنید و نامه یک دختر دانشجوی زندانی را از بند متادون در آغاز فصل درس و مشق بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:39  توسط مهستی شاهرخی | 

اولین کودتا در ایران، کودتای نظامی سوم اسفند 1299 بود، احمدشاه آخرین شاه از سلسله قاجار در مقام سلطنت قرار داشت. کودتای نظامی سوم اسفند 1299 توسط رضاخان میرپنج با هدف استقرار نظامی برای تاراندن بلشویک ها و در جهت منافع انگلیس از نفت به وقوع پیوست.
دومین کودتا،
در دوران محمدرضا شاه پهلوی(پسر رضا خان) رخ داد. در دهه اول سلطنت محمدرضا، پانزده بار نخست وزیر عوض شد. بحران ملی گرایی اوج گرفته بود و از این رو شاه جوان و همسرش ثریا کشور را ترک کردند. کودتای 28 مرداد 1332 برای به روی کار آوردن دولتی دست نشانده توسط سیا در ایران شکل گرفت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:43  توسط مهستی شاهرخی | 

سپیده شاملو

در دوران مدرن، دیگر این لیلی قرون وسطایی نیست که برای لحظه ای به معشوق رخ بنمایاند و باقی ماجرا شرح دلدادگی و شوریدگی مجنون به او باشد. لیلی های زمانه از پشت پرده ها و خیمه به در آمده اند و قلم به دست گرفته اند و حدیث روزگار خود را می نویسند تا صدای خود را به گوش جهانیان برسانند و از اتفاقات پشت صحنه، پرده بردارند. دوران مدرن، دوران به صحنه آمدن زنان و به سخن در آمدن ایشان است.

دیگر کشیدن عکس رخ یار پایان یافته است. دیگر لیلی و عشق معنایی ندارد. دو چشمان لیلی برای خلوت است. نقاش زمانه، عکاس دوران دیگر بر روی "چشمان لیلی" متوقف نمی ماند بلکه از روزگار کریهی که در آن به سر می بریم عکس  می گیرد و به جهان نشان می دهد. ویژگی رمان "انگار گفته بودی لیلی" در نگاه نویسنده نهفته است. سپیده شاملو با نگاهی روانشناسی - جامعه شناسانه به تحلیل جامعه کنونی و ساختار پوسیده ی آن می پردازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:58  توسط مهستی شاهرخی | 

روز بیست و پنج جولای، وقتی به محل همبستگی بین المللی رسیدم یک ربع از شروع برنامه می گذشت. در ابتدا، مثل آن بار، آن اولین گردهم آیی در اعتراض به سرکوب و کشتار مردم در تظاهرات اعتراضی پس از انتخابات نبود که تا به ایوان حقوق بشر برسم یک پرچم بزرگ ایران و روشنایی شمع ها خودنمایی کند. این بار صحن ایوان تقریباً خالی بود با چند توریست، یعنی هنوز نیامده اند یا دیگر نمی آیند؟ - ناگهان چشمم به "پرچم بزرگ سبز مسلمانان جهان" در وسط ته صحن افتاد: پس آمده اند و آنجا در آن طرف صحن هستند.
جلو می روم و می بینم جلسه عکاسی است! همه، یعنی جمعیتی حدود دویست تا سیصد نفر، هر یک عکسی از ندا را جلوی صورت گرفته اند و روی پله ها به سمت پایین ایستاده اند و رضا دقتی از بالای پله ها از آنها عکس می گیرد. رضا می خواهد با عکس هایش توهم انبوهی از ندا را به وجود بیاورد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط مهستی شاهرخی | 

دوستی برایم نوشته است: "شعار"استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" معنایی ندارد، "جمهوری ایرانی" دیگر چه صیغه ایست؟" در پاسخ به او نوشتم: درست است که "جمهوری ایرانی" معنایی ندارد، ولی مگر "جمهوری اسلامی" معنایی داشت؟ و مگر توانستند در طی سی سال، ایده "جمهوریت" را با "اسلامیت" پیوند بزنند؟ 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:26  توسط مهستی شاهرخی | 
هر کسی برای زندگی خود رسمی دارد. من به سبک هانری پنجم و یا به نقل از شکسپیر، گاهی رسوم خود را ابداع می کنم. از مراسم شمع روشن کردن در سقاخانه خوشم نمی آید، روشنایی شمع برای شب های تار است، نه برای روزهای روشن و گرم تابستانی. حوصله نداشتم با جماعت بروم به مراسم جمعی سوگ و چهلم جوانان. از پیش با خود عهد کردم، شنبه، شنبه مثل تهمینه ها و هزاران مادر داغدار تاریخ یاد فرزندان نداشته ات را گرامی می داری.
یاد همه ی کشته شدگان راه آزادی را!
می روی به پرلاشز و یک شاخه گل بر روی گور مریم (یوسفی) می گذاری تا دیگر از تنهایی خودش را نکشد و بعد به غلامحسین خان (ساعدی)و صادق خان (هدایت) سری می زنی و روی گور هر یک، یک شاخه گل سفید (در فرانسه گل مریم نیست تا بویش مدهوششان کند و رقص کنان از گور برخیزند و زندگی از سر بگیرند!) فقط یک شاخه گل سفید روی هر سه گور می گذاری، خودشان می فهمند، مگر نه؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:28  توسط مهستی شاهرخی | 
"قوی ترین فرد جهان کسی است که تنهاتر باشد" روایت زنانه ای از جمله مشهور هنریک ایبسن در نمایشنامه "دشمن مردم" است. سری به وبلاگ خانم گوشه گیر زدم دیدم ایشان در گفتگو با دوستی، و در مقایسه با جو کنونی، ماجرای "دشمن مردم"اثر هنریک ایبسن نمایشنامه نویس نروژی، در ذهنش تداعی شده است.
بر این گمانم که در زبان عامیانه ایرانی، گاهی باید مفهوم کلمات را برعکس کرد تا به اصل مطلب پی برد. الان سیاست مهرورزی معنی هر کلمه ای را از آن گرفته است. به هر حال، در نمایشنامه ایبسن، "دشمن مردم" در واقع "دوست مردم"است ولی بر اثر مکر سیاستمداران از یک سو و از سوی دیگر
جهالت مردم، به غلط "دشمن مردم" لقب می گیرد و آخرش منفور و دست تنها باقی می ماند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:12  توسط مهستی شاهرخی | 
دوستی دارم که در خلال بیست سالی که می شناسمش هرگز وارد جریانات سیاسی نشده است ولی این بار، برای اعتراض، تا دم پارلمان اروپا در بروکسل رفت. دوست من ، در این یک ماه اخیر، در همه تظاهرات شرکت می کند، انگار با شرکتش در راهپیمایی ها و میتینگهای مختلف برای رویدادهای خونین اخیر در ایران، می خواهد جلوی آن اشتباه سی سال پیش را بگیرد. او هنوز از دیدن این افراد و از حرکتهای عمیقاً فاشیستی نومید نشده، بلکه مصمم تر شده است. ما پرچم نداریم، او رفته است و پارچه خریده تا پرچم بدوزیم. ما طرحی برای جنبش نوین نداریم. او رفته گشته و طرح سیمرغ را به عنوان نمادی ایرانی برای روح جمعی انتخاب کرده تا بر روی پرچم مان بدوزیم. ما، من دوستانم رویاهایی داریم و به این سادگی ها از رو نمی رویم و در یک چنین روزهایی "ایران" را تنها نمی گذاریم و از مبارزه مان دست برنمی داریم.
ما با پرچم نوین خود که دست آورد جنبش نوین ایران است، باز هم به مجالس همبستگی های ساختگی برای استفاده ابزاری از مردم، خواهیم آمد . ما باز هم فریاد خواهیم زد: "آزادی، دموکراسی، لائیسیته!"
ما ساکت نمی نشینیم تا یک بار دیگر پرچم اسلام به زور شمشیر و لمپن هایش بر ما پیروز شود. ما تنها نیستیم.
"زنده باد آزادی!"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:8  توسط مهستی شاهرخی | 
از زهراها و ندا حرف زدم که مردم جهان باخبر شدند و خبر قتلشان انعکاس گسترده پیدا کرد ولی از آن کسان دیگری که این روزها در تظاهرات و یا در حمله به کوی دانشگاه کشته شده اند و پر از جوانی و نیروی ساختن بودند حرف نزدیم. از آن کسانی بی نام و نشان قربانی شدند و در سکوتی مرگبار سرشان را زیر آب کردند. از آنهایی نه پاسپورت کانادایی دارند و نه مدرک دکترا! از آن هایی که جزو تیزهوشان نیستند و کسی هم شاهد نبوده تا از مرگشان فیلم بگیرد، از آنها که هیچ خبر نمی شویم، این خونها چه خواهد شد؟ آیا خون این همه انسان پایمال شده؟ خون این همه جوان مفید و سازنده؟ چرا؟ - تا دیو خون آشام هنوز زنده بماند و نمایش جمهوری اش همچنان ماندگار.
و فاصله ها را ببینید که چگونه گذشته است، یکی زیر شکنجه، دیگری در یک بازداشت موقت، سومی در روز روشن و توی خیابان و بعد چه؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:18  توسط مهستی شاهرخی | 
پس از سالها، چند روزیست باز جرئت پیدا کرده ام رویایی داشته باشم. من رویایی دارم. رویای امنیت! امنیتی که در همه ساعات زنان و دختران بتوانند راحت در خیابانهای شهر حرکت کنند و سالم به خانه بازگردند.
من رویایی دارم. رویای قانونی مناسب با زمان و مکان و برای سلامت و امنیت جامعه! قانونی برای ایجاد صلح و نظم در یک کشور کهن!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط مهستی شاهرخی | 
انقلاب نوین ایران، انقلابی هوشمندانه و مردم سالار است که به سوی فردایی روشن و قانونمند حرکت می کند. گرچه، سیاستمداران با حقه های نمایشی مردم را فریفتند و به خیابان و به پای صندوق های رأی کشیدند تا در نمایش مورد علاقه ی خود، بر روی صحنه سیاست های جهانی، آنان را به بازی بگیرند ولی مردم هشیاری که پای به میدان گذاشته بودند به این نیرنگ آنان پی بردند و در سکوت دست یک دیگر را فشردند و برای خون های بیگناهی که در این بازی مرگبار به ناحق بر زمین ریخته شد شمع خرد و نور دانایی و روشنایی امید افروختند. آنها در خیابان ماندند و به راه افتادند و بدون دشنام و خون خواهی، خواسته های بشری خود را برای داشتن فردایی بهتر طلب کردند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:0  توسط مهستی شاهرخی | 

اکنون که ذهن جهانیان نسبت به مردم ایران حساس شده است، هر گونه عمل خشونت آمیز و برخورد قهرآمیزی از سوی ایرانیان خارج از کشور می تواند تصویری غلط از مردم ایران به جهانیان بدهد. مردم ایران، ملت بردبار ایران سالها و قرن ها با همبستگی و هشیاری در برابر مصایب تاب آورده اند و اکنون نیز با هشیاری کامل آزادی های انسانی خود را با روشی صلح جویانه طلب می کنند، و به سوی یک جامعه مدنی و متمدن و مدرن حرکت می کنند.
همراه و همگام با مردم هشیار و آرام ایران باشیم و در کنار آنان حرکت کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:58  توسط مهستی شاهرخی | 

انقلاب ایران، انقلابی آزادی خواهانه است و از این رو مردم هشیار ایران نبایست خود را به دست سرمایه داری خصوصی و رونق بازار بسپارند. هدف از راه پیمایی به سوی بازار، به شکلی نمادین، حمایت از بازاریان و به سوی سرمایه داری خصوصی و اعتراض به تحریم اقتصادی است. این بازاریان هستند که بایست به آینده فرزندان خود فکر کنند و برای ساختن فردایی بهتر؛ دکان های خود را ببندند و به جنبش مردمی ایران بپیوندند و برای آزادی دانشجویان و کارگران و مبارزان و دستگیرشدگان به مردم ملحق شوند و در مسیر آزادی حرکت کنند. انقلاب ایران هدفی والاتر دارد و جنبش مردمی ایران با هشیاری به سوی دانشگاه حرکت می کند و با اندیشه و خردگرایی از کسبه فاصله می گیرد و آزادی و استقلال خود را فریاد می زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:52  توسط مهستی شاهرخی | 
داستان فیلم "برای یک لحظه، آزادی" ساخته ی آرش ریاحی حدیث به تبعید رفتن ایرانیان و گریزشان از طریق مرز ترکیه برای گرفتن پناهندگی از سازمان ملل و یا سایر کشورهای اروپایی است. گرچه در فیلم اسکناس ها و سکه های یورو را می بینیم که حکایت از سال دو هزار به بعد دارد اما در کل، زمان فیلم به دوره خاصی از جمهوری اسلامی تاکید ندارد، در ابتدای فیلم از گذشته افراد چیزی نمی دانیم یا اگر بفهمیم به طور مبهمی مختصر است.  همین قدر می دانیم که این افراد دارند از جمهوری اسلامی فرار می کنند و فضای حاکم در درون کشور، فضای رعب و وحشت و خشونت است. در ترکیه به صورتی فشرده با داستان هر یک از طریق مکالمه ای کوتاه باخبر می شویم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:55  توسط مهستی شاهرخی | 
چند روزی است که بسیاری از سایت های خارج از کشور با دهل و نقاره صحبت از نامه یی تازه کشف شده از فروغ فرخ زاد را به میان آورده اند. نامه در سایت "صدای آمریکا" و بدون ذکر تاریخ و بدون ذکر نام مخاطب و به عنوان یکی از آخرین نامه های فروغ خطاب به مجله فردوسی یاد می شود در حالی که قضیه از بیخ دروغ است.
نامه متعلق به سال 1333 و بیست سالگی فروغ است و آن را خطاب به آقای صفی پور، سردبیر مجله امیدایران نوشته بوده است.
متن کامل نامه در مجله امید ایران شماره 33 را کنار همین خطوط می بینید. برای بزرگ تر شدن مطلب روی آن کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط مهستی شاهرخی | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:38  توسط مهستی شاهرخی | 

در قرون وسطا زنان هرگز اجازه جهانگردی و رفتن به سیاحت جهان را نداشتند و در پستوی خانه ها می ماندند و فقط مردان بودند که شانس این را داشتند که به کشف جهان بروند و سرزمین های ناشناخته را کشف و تصرف کنند. جای یک مارکیز پولوی جهانگرد و کاشف در تاریخ بشریت خالی است. شاید بعدها در آینده، زن ها فضا را کشف کنند و جای همه ی نقطه چین ها و خالی های تاریخ برابری را آهسته آهسته پر کنند.
البته از یاد نبریم در قرن نوزدهم طاهره به عشق سید، شوهر و بچه را رها کرد و با شوریدگی به سوی کربلا شتافت. فروغ فرخ زاد در قرن بیستم با یک هواپیمای چارتر به اروپا آمد تا دنیا یی دیگر را به چشم ببیند و مریم هوله به رسم اعتراض پای پیاده به سوی آتن به راه افتاد. دو سه سال پیش، انوشه انصاری، اولین فضانورد ایرانی دنیا بود که مدار زمین را پیمود.
Au centre

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:2  توسط مهستی شاهرخی | 

خسرو جان شاید از نوشتن این کلمات تعجب کنی چون همدیگر را نمی شناسیم و با هم رفت و آمدی نداشته ایم و هیچ وقت حتی ننشسته ایم تا با هم یک چای بخوریم ولی ما در جایی دور با هم نسبت داریم و من از تو دو خاطره خوب دارم که آن را به یادگار از تو نگه در ذهنم نگه داشته ام و نگاه خواهم داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:40  توسط مهستی شاهرخی | 

پاسارگادحتی سنگها و درختان هم تاریخ دارند ولی تو داری جای عبور تاریخ را از زندگیم حذف می کنی. گذشته ام دارد می شود یک پرده ی سفید! یک تلویزیون برفکی که هیچ چیز را نشان نمی دهد! ببین داری از من ایرانی ای می سازی بدون ایران! آدمیزادی بدون تاریخ و گذشته و پشتیبان! خودت بهتر می دانی چرا، و می دانی که هم زمان با نابود کردن میراث فرهنگی ام و حذف تاریخ گذشته ام، داری آینده ام را حذف می کنی، مگرنه؟ و آینده یعنی من! داری از من آدمیزاد بدون آینده می سازی! یعنی در واقع، داری برای بقای خودت، ما را حذف می کنی، مگر نه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:17  توسط مهستی شاهرخی | 

او انسلراین مقاله پیش از این در نشریه"آوای زن" چاپ سوئد در بهار سال ۲۰۰۳ منتشر شده است و برای دومین بار در این جا دوباره منعکس می شود.

در ویکیپدیا:  The Vagina Monologues

بیوگرافی او انسلر در سایت v day


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط مهستی شاهرخی | 

 
آقای وثوقی، بهروز عزیز این سومین نامه ایست که برایت می نویسم:

نوشتم "آقای وثوقی" چون شما را هیچ نمی شناسم و نوشتم "بهروز عزیز" چون از وقتی یادم می آید ترا می شناسم. درست یک وجب بودم و رفته بودم سینما و تو بزرگترین و قوی ترین آدم دنیا بودی. تمام عرض و طول پرده را فتح کرده بودی و گسترده بودی خود را بر پهنه ی بیکران سینما. همه ی عضلات سر و صورت و دست و شانه هایت را می شناسم. نگاهت را می شناسم پرش ریز زیر چشمهایت را می شناسم. دستهایت! نحوه ی کبریت کشیدنت! صدایت؟ صدا؟ صدا صدای خودت بود و در ذهنم حک شده است. چشم بسته ترا از صدایت هم می شناسم. ترا بهتر از پدرم و بیشتر از هر مردی در زندگیم، از همان اول می شناسم و بارها و بارها دیده ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:55  توسط مهستی شاهرخی | 

در مورد مارینا نعمت و کتابش "زندانی تهران" حرف بسیار است و به همین دلیل رادیو همبستگی برنامه مخصوصی در این باره داشته است. در این برنامه آقای ناصر یوسفی با افراد مختلفی مصاحبه کرده است و نظرات آنان را جویا شده است: ایرج مصداقی و مرجان افتخاری و سودابه اردوان و مارینا نعمت و منیره برادران و فریبا مرزبان و نسرین پرواز و مهستی شاهرخی و شیما کلباسی همگی در این برنامه به صورت فشرده نظرگاه خود را بیان می کنند.

برنامه مخصوص رادیو همبستگی درباره کتاب "زندانی تهران"مارینا نعمت

 مارینا نعمت: زندانی تهران یا طعمه ی جدیدی برای جماعت سانسور و قاطعیت تبعید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:52  توسط مهستی شاهرخی | 

گردن کلفتی و فرصت طلبی گاهی دو پدیده توام اند. این وسط دو کلمه هم از خواهر داماد باید شنید که فرصتی پیدا کرده تا خودنمایی کند و مقاله سر هم بندی شده اش را - در تعریف تبعیدی که تمام قلدری اش توسط آن توجیه می شود - با زرنگی تجدیدچاپ و مطرح کند.
خوب که نگاه کنی مثل آن اولی، هیچ نعریفی دقیقی برای تبعید ندارد بلکه فقط تأیید مافیای چپ قلدر کم سواد - که خود را همه کاره، از جمله نویسنده هم می داند - را برمی گیرد و بس.
این ها با تهمت و افترا و ترور شخصیت برای خود اعتبار می خرند وگرنه کارهایشان نه از لحاظ پژوهشی معتبر است و نه از لحاظ هنری. فقط به قلدری و زور رگهای گردن زنده اند. در نوشته هایشان نه متدولوژی دارند و نه از نظریه پردازان چپگرا خبری هست و نه لزومی می بینند کاری را تا ته بخوانند تا استدلال نظر بدهند.
اینها خود را خدایانی مانند زئوس می پندارند!

آخر کجای رمان من نوشته که میترا پناهنده است؟ و چرا میترا و یا هیچ آدمی حق ندارد حس یک لحظه درماندگی اش را در روزی خاص بیان کند؟ در خیالپردازی هایش می خواسته دنیا را تغییر بدهد و الان در غربت با کوچکترین مشکلی از پا درمی آید و همینطوری کجدار مریض ادامه می دهد مثل زندگی ما که دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را! مگر شما قهرمان ترازدی یونان هستید که هرگز در زندگی تان لحظات ضعف نداشته اید؟ یعنی شما هرگز در زندگی تان انسان نبوده اید؟ انسان با همه ی ضعف ها و شکوهش؟ انسان با همه ی تضادهای درونی اش؟ و شما دروغگویان پر مدعای ساکن آلمان، آیا شما به عمق فقر در دل فرانسه آگاه اید که از نبودن حمام که چه عرض کنم از شنیدن بی خانمانی و توی کوچه خوابیدن بی خانمانها به خنده بیفتید؟
جاعلان تاریخ دروغ و تفسیرهای قلابی خوخوادهانهُ، صبر کردید تا چاپ بشود که نظر بدهید؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:11  توسط مهستی شاهرخی | 
آقای مسعود نقره کار به صورت خصوصی پیامی برای پوزش خواهی فرستاده بودند که چون من این آقا را هیچ نمی شناسم و هیچ گونه مسئله ی خصوصی با ایشان ندارم آن پوزش خواهی را در اینجا منتشر می کنم.

خانم شاهرخی عزیز سلام, امیدوارم شاد وسلامت باشید , متاسفم که نوشته من شما را اینقدر عصبانی کرده است , امید وارم من را ببخشید. من در قسمت دوم این مقاله در این مورد توضیح می دهم . باز هم از اینکه باعث رنجش شما شدم عذر می خواهم.

با احترام : مسعود نقره کار


فقط میان ماه من تا ماه گردون، میان این پوزش خواهی خصوصی و نوشتن و تصحیح بخش پایانی آن مقاله در سایتهای پر تیرازی مانند گویا و اخبار روز تفاوت از زمین تا آسمان است. غرض از انتشار این پوزش خواهی نشان دادن چهره دوگانه ی این نویسنده به خواننده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:14  توسط مهستی شاهرخی | 

سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر همجوم آورده بودند - من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- (بوف کور)
وقتی از خانه ام بیرون می رفتم هوا عالی بود و جان می داد برای مردن. یک گل مارگریت زرد کف حیاط افتاده بود که آن را برداشتم و برای اینکه له نشود به کتم وصل کردم. هوا به شکل خوش آیندی بهاری و دلچسب بود، کتم را روی دستم انداخته بودم. حتا نمی دانستم هنوز خانه ای هم در کار است یا نه. پیاده و سواره بالاخره به آنجا رسیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:25  توسط مهستی شاهرخی | 

اتاق اولیس در برج جیمز جویس در نزدیکی دابلین

نهم آوریل ممکن است برای خیلی ها هیچ معنایی نداشته باشد و روز خاصی نباشد ولی صادق هدایت در شب هشتم آوریل در خانه اش واقع در شماره سی و هفت مکرر خیابان شامپیونه در منطقه هیجدهم پاریس با گاز خودکشی کرد. در روز نهم آوریل، او دیگر این دنیا را ترک کرده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
حذف مردان از صحنه ی شعر و نظر خواهی؟
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
آذر 1381
دی 1380
آذر 1380
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای تجسمی و نقاشی
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
منتخب مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
سینما
پیوندها
تکذیب نامه
نوشتن فارسی آسان
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
آرشیو مقالاتم در عصرنو
مجموعه مطالبم در مورد زنان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
ویژه نامه های چشمان بیدار
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر/1
چشمان زنان
وبلاگ جمهوری سکوت
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آنچه از فرانسه آموختم
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
بازنگار
چشمانی دیگر
نشریه فرهنگی مردم لرستان
دیوان شاعران پارسی گوی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
ادبیات ایتالیا
گاهنامه سیاسی ایران
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه الکترونیکی لور
پایگاه خبری لرنا
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
آرشیو کتابهای ممنوعه
ترجمه با گوگل
افسانه ها و اساطیر باستان
ناصر فکوهی
خبرنامه كتاب هاي الكترونيك فارسي
کتابخانه مجازی رایگان
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
تبدیل کلمات به زبان ایرانی باستان
ترجمه با گوگل
ترجمه آنلاین
جستجوگر کوپرنیک
جستجوگر بینگ
نویسه خوان آراکس
تبدیل فرمات به متن
کتاب فارسی
داونلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

پرونده مه 68


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter