تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

او انسلرمقاله "تک گویی های شرمگاه زن" از مهستی شاهرخی درباره نمایشنامه "واژینا مونولوگ" اثر او انسلر است. این مقاله پیش از این در نشریه"آوای زن" چاپ سوئد در بهار سال ۲۰۰۳ منتشر شده است و برای دومین بار در این جا دوباره منعکس می شود.

در ویکیپدیا:  The Vagina Monologues

بیوگرافی او انسلر در سایت v day


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:41  توسط مهستی شاهرخی | 

 
آقای وثوقی، بهروز عزیز این سومین نامه ایست که برایت می نویسم:

نوشتم "آقای وثوقی" چون شما را هیچ نمی شناسم و نوشتم "بهروز عزیز" چون از وقتی یادم می آید ترا می شناسم. درست یک وجب بودم و رفته بودم سینما و تو بزرگترین و قوی ترین آدم دنیا بودی. تمام عرض و طول پرده را فتح کرده بودی و گسترده بودی خود را بر پهنه ی بیکران سینما. همه ی عضلات سر و صورت و دست و شانه هایت را می شناسم. نگاهت را می شناسم پرش ریز زیر چشمهایت را می شناسم. دستهایت! نحوه ی کبریت کشیدنت! صدایت؟ صدا؟ صدا صدای خودت بود و در ذهنم حک شده است. چشم بسته ترا از صدایت هم می شناسم. ترا بهتر از پدرم و بیشتر از هر مردی در زندگیم، از همان اول می شناسم و بارها و بارها دیده ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:55  توسط مهستی شاهرخی | 

در مورد مارینا نعمت و کتابش "زندانی تهران" حرف بسیار است و به همین دلیل رادیو همبستگی برنامه مخصوصی در این باره داشته است. در این برنامه آقای ناصر یوسفی با افراد مختلفی مصاحبه کرده است و نظرات آنان را جویا شده است: ایرج مصداقی و مرجان افتخاری و سودابه اردوان و مارینا نعمت و منیره برادران و فریبا مرزبان و نسرین پرواز و مهستی شاهرخی و شیما کلباسی همگی در این برنامه به صورت فشرده نظرگاه خود را بیان می کنند.

برنامه مخصوص رادیو همبستگی درباره کتاب "زندانی تهران"مارینا نعمت

 مارینا نعمت: زندانی تهران یا طعمه ی جدیدی برای جماعت سانسور و قاطعیت تبعید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:52  توسط مهستی شاهرخی | 

گردن کلفتی و فرصت طلبی گاهی دو پدیده توام اند. این وسط دو کلمه هم از خواهر داماد باید شنید که فرصتی پیدا کرده تا خودنمایی کند و مقاله سر هم بندی شده اش را - در تعریف تبعیدی که تمام قلدری اش توسط آن توجیه می شود - با زرنگی تجدیدچاپ و مطرح کند.
خوب که نگاه کنی مثل آن اولی، هیچ نعریفی دقیقی برای تبعید ندارد بلکه فقط تأیید مافیای چپ قلدر کم سواد - که خود را همه کاره، از جمله نویسنده هم می داند - را برمی گیرد و بس.
این ها با تهمت و افترا و ترور شخصیت برای خود اعتبار می خرند وگرنه کارهایشان نه از لحاظ پژوهشی معتبر است و نه از لحاظ هنری. فقط به قلدری و زور رگهای گردن زنده اند. در نوشته هایشان نه متدولوژی دارند و نه از نظریه پردازان چپگرا خبری هست و نه لزومی می بینند کاری را تا ته بخوانند تا استدلال نظر بدهند.
اینها خود را خدایانی مانند زئوس می پندارند!

آخر کجای رمان من نوشته که میترا پناهنده است؟ و چرا میترا و یا هیچ آدمی حق ندارد حس یک لحظه درماندگی اش را در روزی خاص بیان کند؟ در خیالپردازی هایش می خواسته دنیا را تغییر بدهد و الان در غربت با کوچکترین مشکلی از پا درمی آید و همینطوری کجدار مریض ادامه می دهد مثل زندگی ما که دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را! مگر شما قهرمان ترازدی یونان هستید که هرگز در زندگی تان لحظات ضعف نداشته اید؟ یعنی شما هرگز در زندگی تان انسان نبوده اید؟ انسان با همه ی ضعف ها و شکوهش؟ انسان با همه ی تضادهای درونی اش؟ و شما دروغگویان پر مدعای ساکن آلمان، آیا شما به عمق فقر در دل فرانسه آگاه اید که از نبودن حمام که چه عرض کنم از شنیدن بی خانمانی و توی کوچه خوابیدن بی خانمانها به خنده بیفتید؟
جاعلان تاریخ دروغ و تفسیرهای قلابی خوخوادهانهُ، صبر کردید تا چاپ بشود که نظر بدهید؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:11  توسط مهستی شاهرخی | 
آقای مسعود نقره کار به صورت خصوصی پیامی برای پوزش خواهی فرستاده بودند که چون من این آقا را هیچ نمی شناسم و هیچ گونه مسئله ی خصوصی با ایشان ندارم آن پوزش خواهی را در اینجا منتشر می کنم.

خانم شاهرخی عزیز سلام, امیدوارم شاد وسلامت باشید , متاسفم که نوشته من شما را اینقدر عصبانی کرده است , امید وارم من را ببخشید. من در قسمت دوم این مقاله در این مورد توضیح می دهم . باز هم از اینکه باعث رنجش شما شدم عذر می خواهم.

با احترام : مسعود نقره کار


فقط میان ماه من تا ماه گردون، میان این پوزش خواهی خصوصی و نوشتن و تصحیح بخش پایانی آن مقاله در سایتهای پر تیرازی مانند گویا و اخبار روز تفاوت از زمین تا آسمان است. غرض از انتشار این پوزش خواهی نشان دادن چهره دوگانه ی این نویسنده به خواننده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:14  توسط مهستی شاهرخی | 

سیزدهء نوروز بود. همهء مردم بیرون شهر همجوم آورده بودند - من پنجرهء اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد- (بوف کور)
وقتی از خانه ام بیرون می رفتم هوا عالی بود و جان می داد برای مردن. یک گل مارگریت زرد کف حیاط افتاده بود که آن را برداشتم و برای اینکه له نشود به کتم وصل کردم. هوا به شکل خوش آیندی بهاری و دلچسب بود، کتم را روی دستم انداخته بودم. حتا نمی دانستم هنوز خانه ای هم در کار است یا نه. پیاده و سواره بالاخره به آنجا رسیدم.
این همانی نبود که فکرش را می کردم. پس بار قبلی اشتباه کرده بودم؟ احتمالاً رفته بودم دم شماره چهل و هفت مکرر...؟ در بسته بود. طبعاً کد ورودی را نمی دانستم. از همان توی خیابان طبقه دوم، سمت راست را نگاه کردم. پنجره اش بسته بود و پرده اش افتاده؛ بقیه پنجره ها بسته بود و پرده ها افتاده. پرده ها همه توری سفید بود. پرده های توری ارزان برای این که توی خانه دیده نشود و در ضمن نور هم داشته باشی. فقط یک پنجره در طبقه دوم بود که برای جلوگیری از نور شدید، پرده حصیری هم داشت که آن را بالا زده بودند. همان پنجره؛ دو سه بطری آب را بیرون گذاشته بودند و یک کبوتر تنبل یا خسته بیحرکت مثل مجسمه آنجا نشسته بود.
در پاریس به خاطر رعایت زیبایی شهر، ساختمان ها همه پنج یا شش طبقه و هم قد است و معمولاً هیچ خانه ای را نمی کوبند تا از نو بسازند بلکه اسکلت ساختمان را حفظ می کنند و خانه را از درون بازسازی و تعمیر می کنند. در پاریس مرتب از دل زمین برج نمی روید، بناهای قدیمی را مدام مرمت و تعمیر می کنند. شهر تاریخ دارد. ساختمان را تعمیر کرده بودند و رنگ شیری روی دیوار بیرونی، ساختمان را تمیزتر از دیگر ساختمانها نشان می داد. پشت پرده های توری نازک انگار اکسیژن زندگی جاری بود. سمت چپ، پایین، توی کوچه یا خیابان فرعی شامیپونه، مغازه ای بسته بود، چیزی شبیه یک بنگاه معاملات ملکی در حال تعطیل و سمت راست ساختمان، کافه باری به نام اندولسی بود با شیشه های تیره و داخلش پر از سیاه پوست، همه در حال گفتگو و نوشیدن و دیدن مسابقه ای از تلویزیون.
در دابلین روز شانزده ژوئن را به نام لئوپولد بلوم شخصیت رمان اولیسس جویس نامگذاری کرده اند. در بلومز دی همگی راه می افتند و سرتاسر مسیر اولیس جویس را در دابلین با همان ریتم رمان طی می کنند و به همان کافه ای که او رفت و همان نوشیدنی که او سفارش داد و همان ساندویچی که بلوم خورد و خلاصه رمان را در واقعیت و به صورت جمعی بازسازی می کنند و یاد نویسنده اش را گرامی می دارند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
آیا روزی هم در ایران، مثلاً همین نوزدهم فروردین و یا مثل رمانش سیزده نوروز به نام روز بوف کور نامگذاری خواهد شد؟ روزی که همگی راه بیفتیم و در تهران مرکزی و کافه ها و مسیرهایی که هدایت می رفت راه برویم و مثلاً در کافه نادری و کافه فردوسی و ماسکوت و ... شربت آلبالو و یا آب زرشک و یا آب طالبی بنوشیم و جرعه جرعه بخوانیم. صبح از دم دانشکده هنرهای زیبا، جایی که روزی هدایت در آنجا کارمندی ساده بود شروع کنیم، از عصر در کافه ها بگردیم و آخر شب او را تا خیابان هدایت بدرقه کنیم و روزی را تا شب با یاد صادق خان طی کنیم؟
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
به پیاده روی مقابل رفتم تا بهتر سرک بکشم. طوطی هم نداشت که حرفش را تکرار کند: مرجان عشق تو منو کشت... مرجان عشق تو... عشق تو... نع. طوطی نداشت. دست از پا درازتر برگشتم. پنجره ها بسته بود. در ساختمان هم بسته بود. گل زرد را که حالا پژمرده شده بود به میله های در ساختمان گیر دادم. خودش می فهمد. امروز دیر رسیده بودم. دفعه بعد، سعی می کنم زودتر بیایم تا پیش از این که در را ببندد وارد ساختمان شوم و شیر گاز را ببندم. خودش می فهمد.
عکس بالا اتاق اولیس است در برج جویس. ایرلندی ها شاعران و نویسندگانشان را بسیار دوست دارند. شعر و ادبیات با زندگی شان جوش خورده است، در دابلین از کسی چیزی می پرسی و او در پاسخ به تو، شعری می خواند. جمله اش و پاسخش و موسیقی کلامش شاعرانه است. در طول تاریخ ایرلند، بیشتر شاعران و نویسندگانشان در دوره ای از زندگی خود، وادار به ترک کشور و رفتن به تبعید شده اند. شعر و تبعید و مقاومت و میهن پرستی ارکان اصلی روح ایرلندی را می سازد. ایرلندی ها شاعران و نویسندگان تبعیدی خود را بسیار گرامی می دارند. همه جا یا به نام شاعری است و یا به نام نویسنده ای. سر خیابان یا مجسمه ای شاعری است و یا در آنجا نوشته است فلان شاعر در اینجا می زیست. موزه ای برای نویسندگان دارند. از نویسندگان و شاعران خود، عکس و سند و نسخه های قدیمی کتابهایشان و یا دست نوشته هایشان را جمع کرده اند و در موزه ای به نام نویسندگان به معرض تماشا گذاشته اند.
بیا بریم می خوریم/ شراب ملک ری خوریم
سوار اتوبوس که می شوی تا در شهر چرخی بزنی، راننده اتوبوس همچنان که برایت شرح می دهد که چی به چی است، شعر مولی مولوی را هم برایت می خواند که در رمان مولوی بکت خوانده بودی و پشتوانه ی مردمی اش را نمی دانستی. جویس و بکت در تبعید زندگی کردند و فرهنگ عامه و روح مردم ایرلند را در درون نوشته هایشان بازسازی کردند و برای ابد جاودانه کردند. آیا هدایت به جمع آوری فرهنگ عامه نپرداخت؟ آیا هدایت روح ایرانی را با همه ی دردها و زخمهای تاریخی اش در رمانی کوچک برایمان تصویر نکرد؟
هنوز مجسمه مولی مولوی کنار خیابان است. نرسیده به ترینیتی کالج، که بسیاری از نویسندگان ایرلند از جمله بکت و جویس از آنجا فارغ التحصیل شدند، پیاده می شوی و به راه می افتی و همان طور که راه می روی در پیاده رو میخواره ها و ولگردها و پیرزنها و پیرمردهایی که شخصیتهای بکت را می ساختند می بینی و با دیدنشان تازه می فهمی همه اش راست بود. تنها حقیقتی که می ماند ادبیات است. پس جویس می ماند و بکت می ماند و هدایت می ماند و ادبیات می ماند و کتاب می ماند و نوشته ها مانند کلام الکن داش آکل از دهان طوطی، باز طوطی وار تکرار خواهند شد. مرجان عشق تو... عشق تو...
هوس بکت کرده ام. رمان مولوی را برمی دارم. الان در در دابلین هستم. کنار مجسمه زن فروشنده ی بازار روز، مولی مولوی به رویم می خندد و برایم آواز می خواند و من صدای ترا می شنوم که می گویی. مرجان عشق تو... عشق تو... عشق تو
__________________
منابع پیشنهادی: سایت صادق هدایت
کتاب صادق هدایت از افسانه تا واقعیت، محمد علی کاتوزیان، مترجم: فیروزه مهاجر، طرح نو تهران، تابستان 1372 (اصل کتاب به انگلیسی است)/ کتاب ملاقات با هدایت از م. ف. فرزانه، در دو جلد (کتاب به فرانسه و فارسی منتشر شده است)/ مقاله "ادای دین" از پرویز داریوش / کتاب بر مزار هدایت از یوسف اسحاق پور ترجمه باقر پرهام. اصل کتاب به فرانسه است/ نامه های هدایت (از هر جا که شد)/ کتاب بوف کور، پنجاه سال بعد از مایکل هیلمن، چاپ آمریکا، این کتاب به زبان انگلیسی است.
مطب مرتبط :
امشب صادق هدایت خود را می کشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:25  توسط مهستی شاهرخی | 

اتاق اولیس در برج جیمز جویس در نزدیکی دابلین

نهم آوریل ممکن است برای خیلی ها هیچ معنایی نداشته باشد و روز خاصی نباشد ولی صادق هدایت در شب هشتم آوریل در خانه اش واقع در شماره سی و هفت مکرر خیابان شامپیونه در منطقه هیجدهم پاریس با گاز خودکشی کرد. در روز نهم آوریل، او دیگر این دنیا را ترک کرده بود.
امسال پنجاه و شش سال از خودکشی صادق هدایت می گذرد. در ذهن من، او هر روز خود را می کشد. نمی دانم چرا هر بار با یادآوری خودکشی دردناک و شریفش در روزی نزدیک به سیزده به در، دلتنگ و غمزده می شوم. بمیری و پول کفن و دفنت را هم توی پاکتی بگذاری روی میز تا خرجت بر گردن کسی نیفتد. خانه ای که هدایت در آن می زیست الان وجود ندارد. یک بار از روی آدرس تا آنجا رفتم حالا آنجا را خراب کرده اند و به جایش ساختمان دیگری است. امروز خیال ندارم تا گورستان پرلاشز و بالای گورش بروم، بلکه تا آخرین منزلگاه زندگیش میروم.
امروز اینجا عید پاک است . چرا سیزده به در و مرگ، هم در زندگیش و هم در رمانش "بوف کور" نقش اساسی دارند؟ چرا جشن بهار و طبیعت، در ذهن هدایت به مرگ و نیستی منتهی می شود؟ تمام عوامل نشان از این دارد که خودکشی اش با نقشه ای حساب شده و برنامه ریزی شده بوده است. همه ی کارهای ناتمامش را هم یا پاره کرده بود و یا سوزانده بود. آیا او این روز خاص را برای مردن انتخاب کرده بود؟ آیا نویسنده می تواند داستان مرگ خود را طراحی کند؟ آیا نویسنده قدرت این را دارد که نقطه ی پایانی بر اثر خود و زندگی خود بگذارد؟
امروز جشن و عید پاک است و هوا آفتابی و بهاری و عالی است. به عنوان ادای دین، امروز از هدایت میخوانم و به او و زندگیش فکر میکنم. روزی مانند امروز، بهار پشت پنجره ایستاده است ولی تو آنقدر از زندگی و جهان دلزده ای که به خانه می روی و در را بر روی بهار و زندگی می بندی و همه ی درزها و منفذهای در و پنجره را با پنبه پر می کنی و بعد پتویی بر روی زمین پهن می کنی و می روی لوله گاز را باز می کنی و می آیی روی زمین، روی پتو دراز می کشی تا خواب مرگ بیاید.
امشب جایی مهمانم. عصر می روم دیدن دوستی که قرار است روز دهم آوریل عملش کنند و معده و بخشی از روده اش را در بیاورند تا از سرطان زندگی مصمون بماند. شام امشب، شاید آخرین شامی باشد که مزمزه می کند. غذا! طعم زندگی! بدون معده و روده، زندگی چه مزه ای خواهد داشت؟ پیاده می روم، از خانه ام تا آنجا راهی نیست، یک ربع تا بیست دقیقه راه پیمایی و فکر کردن به اینکه هنوز و انگار همیشه در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند این دردهای باورنکردنی را جزو ... هدایت نه ادعای نوبل داشت و نه نوبل برد و نه نوبل مشکلش بود. هدایت نه مصاحبه کرد و نه اهل مصاحبه پردازی بود. تعداد نقدها و مطالبی که در مورد آثار هدایت در دوران زندگیش نوشته شده است بسیار معدود است و اصلاً تعداد مهم نیست. هدایت بزرگ بود و هدایت بزرگ است و نویسنده با بده بستان بزرگ نمی شود. هدایت در زندگیش نوشت و ترجمه کرد و تحقیق کرد و فرهنگ ساخت.
هدایت غنیمتی بود که در دنیای آلوده ی رجاله ها و حاجی آقاها و عوام دوام نیاورد و بالاخره از همان دنیای رجاله ها اول فاصله گرفت بعد گریخت و سرانجام خود را کشت.
عکس بالا به هدایت مربوط نیست بلکه اتاق جیمز جویس است در برج جویس در نزدیکی های دابلین. جویس در بیست و دو سالگی چند روزی در این برج با دوستانش ماند و این اقامت بر او تأثیر بسیار گذاشت، او بعدها "اولیسس" را نوشت. برج را بعدها، پس از مرگ جویس خریدند و بازسازی کردند و تبدیل به موزه ای برای جویس شد. بر اساس اشیاء به جای مانده از جویس و همچنین، باز، بر اساس توصیفات رمان "اولیسس" اتاق را در درون برج بازآفرینی کرده اند. این اتاقی است که جویس پیش از ترک دابلین در آن اقامت داشته است. عکس را پارسال گرفتم.

خانه ی هدایت نه نزدیک مونپارناس بود و نه به سن میشل نزدیک بود. شامپیونه، خیابانی معمولی در منطقه هیجدهم پاریس است. یک خیابان معمولی با مردم معمولی و ساختمانهای معمولی و در یک محله معمولی. یک خیابان افقی در شمال پاریس که از منطقه هفده و هیجدهم می گذرد. تا دیر نشده باید راه بیفتم و بروم دم خانه ی هدایت. باید کاری کنم که امشب خود را نکشد. باید لوله گاز را ببندم و باید خودم را به موقع برسانم. پیش از آنکه در را به روی دنیا ببندد. هوا خیلی بهاری است. آسمان بدجوری آفتابی است و برای مردن هنوز خیلی زود است. باید راه بیفتم.
مطلب مرتبط: صادق خان خانه نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
قانون حقوق مولف ایران پاسخگوی نیازهای امروز نیست
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای معاصر
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
پیوندها
صفحه من در سایت ایرانیان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
کتاب "زنان در آینه ی سینمای ایران"
کتاب "شالی به درازای جاده ابریشم"
کتاب "شبان نیکو"
کتاب "آسمان نادور است"، مجموعه مطالبم در مورد ساموئل بکت
ویژه نامه های چشمان بیدار
کتاب "جمهوری سکوت"
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر
چشمان زنان
جمهوری سکوت
روسپی و روسپیگری در شعر زنان
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آموزش زبان فرانسه
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
ویژه صادق چوبک
ویژه غلامحسین ساعدی
بازنگار
چشمانی دیگر
ابزار فارسی
آریا نویس
نشریه فرهنگی مردم لرستان
ویژه نامه های چشمان بیدار
معنای کلمات در فرهنگ معین و دهخدا
اصطلاحات ادبیات فارسی
دیوان شاعران پارسی گوی
زبان و ادبیات فارسی
غلطهای مشهور در زبان فارسی
پیرامون سره نویسی
غلطهای مشهور از دید سعید نفیسی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
تاریخچه خط فارسی
ادبیات ایتالیا
غلط املایی
گاهنامه سیاسی ایران
شاه کلیدهای دیالوگ نویسی
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان
















ALL RIGHTS RESERVED


ˆ

ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter