![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
![]() پس از دیدن نمایش: همین الان به خانه رسیدم و سخت هیجان زده ام. یک نمایشنامه خوب با اجرایی ناب و عالی توسط بازیگران هنرمند. فرشتگان در آمریکا را حتماً ببینید و اگر نمی توانید حتماً فیلمش را ببینید و یا کتابش را تهیه کنید و بخوانید. آنقدر لحظات ناب انسانی دیدم و آنقدر بازیگران توانا و مسلط و آنقدر رازهای روان بشری برایمان گشوده شد که الان برایش کلمه ندارم. فرشتگان در آمریکا به طور حتم در ایران هیچگونه امکانی برای ترجمه و یا چاپ و یا اجرا ندارد. خلاصه کردن داستانی چنین عمیق و انسانی و چند صدایی هم بیهوده به نظر می رسد سعی کنید نمایشنامه را پیدا کنید و به زبان اصلی بخوانید و با یکی از بهترین آثار ادبی پایان قرن بیستم آشنا شوید. شاید بعداً در موردش بیشترش نوشتم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
در اجرای توماس اوستر مایر "رویای شب نیمه ی تابستان" در صحنه ای به شکل دیسکوتکی دوطبقه اتفاق می افتد. ارکستری با خواننده موزیک زنده جوانان عاصی امروز را، یعنی متال و هیاهوهایی از این قبیل را بر وری صحنه ایجاد می کنند و می خوانند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:13 توسط مهستی شاهرخی |
|
برایتان نوشته بودم که من کارهای جیمز تی یرره را خیلی دوست دارم. امسال تا بیست و هفت آوریل در تئاتر شهر برنامه داشت و بلیط نمایش از مدتها پیش نایاب شده بود. من به شکل معجزه آسایی موفق شدم "خداحافظ چتر!"، آخرین کارش را ببینم. تاکنون سه نمایش از او را دیده ام و خیلی نمایش های این مرد را دوست دارم. شاعر است. بازیگر است. ویلون می زند. آکروبات بازی بلد است. روی دوچرخه ویلون می زند. خوش قیافه است. هنرمند است. مرا می خنداند. پر از تخیل است و شعر و فانتزی. پیش از این هم در موردش نوشته ام. جیمز نوه ی چارلی چاپلین است و کارش فوق العاده است. سعی می کنم آنچه از سه نمایش به یاد دارم را برایتان بنویسم تا شما را با هنر او آشنا کنم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:42 توسط مهستی شاهرخی |
|
رودریگو گارسیا از کارگردانهای مطرح این سالهای اروپاست. او متولد ۱۹۶۴ در بوئینس آیرس است. پدرش قصاب بود و او در میان قصابی و کشتارگاه و کارخانه های کالباس و سوسیس سازی بزرگ شد. او زبان خونین و گوشت آلود این اماکن را در کار تئاتری اش مورد استفاده قرار می دهد. گارسیا از سال ۱۹۸۶ ساکن مادرید است و در آنجا کار میکند. در سال ۱۹۸۹ گروه تئاتر کارنیسریا تئاتر را بنیان گذاشت که در آن از طریق تئاتری تجربی در جستجوی زبانی شخصی برای نمایشهای خود است. نمایش های او غالباً غافلگیر کننده و دارای صحنه های خشونت بار است و از این رو به کودکان و افراد حساس توصیه می شود که از دیدن نمایش های او خودداری کنند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 توسط مهستی شاهرخی |
|
کی است که حکایت "جیرجیرک و مورچه" و یا "روباه و کلاغی که پنیری به دهان داشت" و یا "بره و گرگ" را نخوانده و یا حداقل نشنیده باشد؟ در سالهای دبستان حتماً چندتایی از این حکایات را در کتابهای درسی خوانده ایم. حکایات لافونتن برای خواننده، در عین سادگی، اندرزدهنده و آموزشی و مفید و همچنین بسیار مفرح است.
لافونتن، حکایاتی تمثیلی را در قالب داستان حیوانات نوشته است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:40 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
شاه لیر به کارگردانی آندره آنژل و با بازی میشل پیکولی در آتلیه برتیه تئاتر ادئون پاریس بر روی صحنه است. شاه لیر، از نظر اجرایی، مانند چند نمایش دیگریست که این اواخر از نمایشنامه های شکسپیر به روی صحنه آمده است. در شاه لیر زمانٍ واقعه را به قرن بیستم و فضای کانگسترها و مافیا تغییر یافته است، واقعه نیز در درون جامعه ی سرمایه داری قرار گرفته است. در نتیجه صحنه گردانی و دکور ساده و نه چندان مجلل نمایش و لباس نمایش نیز به آن زمان وابسته است. میشل پیکولی را چند سال پیش در نقش چخوف در نمایشی بر اساس نامه های چخوف به همسرش و به کارگردانی پیتر بروک و باز پیش از آن در باغ آلبالو به کارگردانی پیتر بروک بر روی صحنه دیده بودم. میشل پیکولی بازیگر دلنشینی است که به راحتی و روانی صحنه را احاطه می کند.
پیکولی نقش شاه لیر را مانند سالمندی از کار افتاده که در دوران جوانی خود پادشاهی میکرده است ایفا می کند. شاه لیر مانند سالمندی در آسایشگاه، که دیگر اقتدار پیشین را ندارد تصویر میشود. سالمندی و جنونٍ پیری و از سوی دیگر استبداد و قدرت ساقط شده، نوسانات شخصیت شاه لیر را تشکیل می دهد و میشل پیکولی موفق می شود شخصیت ملموس و حتا دوست داشتنی ایی از شاه لیر ارائه بدهد. شاه لیر داستان پادشاهی است که در دوران پیری دنبال وارثی برای خود می گردد. شاه لیر سه دختر دارد و در ذهنش ارث خود را بین سه دخترش تقسیم کرده است. در روز انتقال وراثت، دو دختر بزرگتر با چرب زبانی دل پدر را به دست می آورند ولی کوردلیا در پاسخ به پدرش که از او می پرسد چقدر پدرش را دوست دارد به سادگی می گوید" وظیفه به من امر می کند که شما را دوست داشته باشم." پدر از این پاسخ خشمگین می شود و او را از خود رانده و سهم او را بین دو دختر دیگرش تقسیم می کند. این تازه اول نمایش است. از این جا به بعد داستانی سرگردانی پدر و دختر و از سوی دیگر پسران حرامزاده و قانونی کنت گلوچستر است. در پایان تنها کسی که به داد شاه لیر می رسد همان کوردلیاست که به او پناه می دهد. از یک سو دیکتاتوری که دیگر پشم و پیله اش ریخته است و حرامزاده ای (ادموند پسر کنت گلوچستر) که مدام رشد می کند تا خود را به بالا بکشاند و قدرت را در دست بگیرد و از سوی دیگر (ادگار پسر قانونی و مطرود کنت گلوچستر) وارث بر حقی که در سخت ترین شرایط زندگی می کند و از بارگاهٍ پدر خود رانده شده است، اینها عوامل پرکشش داستان را فراهم میسازند، دیکتاتور حتا پیش از ترکٍ تختٍ سلطنت، بازهم دولتٍ سانسور پرور خویش و از سوی دیگر امپراطوری مجیزگویی خود را تقویت می کند و مدام از حقیقت می گریزد. حقیقت تلخ است و داشتن آزادیٍ بیان مرگ آفرین! در پایان مانند بسیاری از تراژدی های شکسپیر، نمایش زندگی وقتی به پایان می رسد که همه به حقیقت و در نتیجه به مرگ برسند تا پرده برافتد. بازیگران مرد، ادموند و ادگار نیز در نقش های خود بازی درخشانی ارائه می دهند. از صحنه های به یاد ماندنی نمایش، صحنه ی مرگ ادگار است. مرگ ادگار وارث قانونی و برحقی که در سخت ترین شرایط و در بیغوله ها زندگی می کند، مرگ دو جوان حومه نشین پاریس را در دو سال پیش یادآور می شود. ادگار بی خانمان است و فراری و قاتلان در تعقیب او، تا او را از روی زمین محو کنند و ثروتش را تصاحب کنند، ادگار در حال فرار، درست به همان شیوه ، توسط کابلهای برق بر روی صحنه جزغاله می شود. فراز و فرود زندگی و پستی و بلندیهای سرنوشت و از اوج قله ها به قعر چاه فرو افتادنها، و خلاصه بازیهای قدرت به نحو تکان دهنده ای در این نمایشنامه وجود دارد و پرورده شده است. شکسپیر در شاه لیر، سلطنت را تا اعماق فقر و بینوایی به خاک می کشد و روی دیگر و چهره ی ترحم برانگیز سکه ی قدرت را به ما نشان می دهد. با کمال تأسف، بازیگران زن، همگی حضوری کمرنگ داشتند و بازی ضعیفی از خود ارائه دادند. گویا بازیگران زن بیشتر به خاطر شباهتشان به تصاویر ذهنی کارگردان انتخاب شده بودند. کوردلیا، دختر کوچکتر صرفاً به خاطر سبک بودن جثه اش انتخاب شده بود چون در پایان نمایش، میشل پیکولی جسد کوردلیا را که مانند دختربچه ای در خواب ٍمرگ فرو رفته، بر روی دست گرفته و به روی صحنه می آورد و کوردلیا برای مدتی بی حرکت بر روی دستان او میماند. از کمی ها و کاستی های برخی از بازیگران، به خصوص ضعف بازی در مورد نقش جذابی مانند دلقک، توسط بازیگری که بازیهای خنکی را با ماریونت انجام می داد، بگذریم چون دست آخر همیشه می شود گفت که فقط شنیدن کلمات جادویی شکسپیردر هر حال و همیشه لذت بخش است. نمایشنامه شاه لیر درست چهارصد سال پیش توسط ویلیام شکسپیر نوشته شده است و تازگی و عمق اثر، آن را به یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات جهان تبدیل کرده است. چرا که ادبیات، زمان و جغرافیا ندارد. روحٍ هنر بی مرز و بی زمان است و با معیارهای روزمره نمی توان اثر هنری را داوری کرد. زیاد به عقب و ریشه های نمایشنامه برنمی گردم. همین قدر بدانید که در ابتدا، داستان، بر اساس یک افسانه بنا شده است. در کار شکسپیر افسانه ی شاه لیر و دخترانش و ماجرای پادشاهی در بریتانیا در هم ادغام می شود. شکسپیر داستانها و کتابهایی که بر اساس این افسانه و یا زندگی آن پادشاه و دخترانش نوشته شده است، همه را خوانده است و به عنوان پشتوانه در پشت سر دارد ولی او سرانجام مثل بسیاری از آثارش روایت خود را از شاه لیر و دخترانش، به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده برای اجرا بر روی صحنه مینویسد. از شاه لیر تاکنون پانزده فیلم به روی پرده آمده است. در نمایشنامه شکسپیر تلخای سخنان آزاد و در واقع مهرآمیز و بدون مجیزگویی کوردلیا در برابر زبان رسمی حاکمان خودکامه، نقطه ی شروع فاجعه است. زبان سرخ سرٍ سبز می دهد بر باد زبان آزادی و آزادگی و زبانٍ حقیقت گویی در برابر زبانٍ چاپلوس و متملق و ساختگی و ریاکارانه ی عوامل حکومتی قرار می گیرد و مسلماً سزای چنین زبانی، زندان و تبعید و خلع ید و محروم شدن از ارث و در به دری است. اما این را هم به خوبی می دانیم که هر حکومتی بالاخره دورانی دارد و روزی پرده ها فرو خواهد افتاد و چهره ی واقعی چاپلوسان و سالوسان آشکار خواهد شد. در نمایشنامه ی شاه لیر شکسپیر، آن روز، همیشه دیر است. آن روز، همیشه تلخ است. آن روز، همیشه مرگ است. ولی آن روز، سرانجام فرا خواهد رسید. روزی که نه تو مانی و نه من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:22 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
گروه ووستر در چهارچوب نمایشات جشنواره پاییزه آوینییون اجرای بی نظیری از هملت را به مدت شش شب در پاریس به روی صحنه آورد. گروه ووستر از شش بازیگر مرد و یک زن بازیگر تشکیل شده است. اجرای نمایش از ادغام متوازی فیلم هملت با بازی ریچارد برتون در سال 1964 بر روی اکران ته صحنه و بازی زنده بازیگر بر روی صحنه تشکیل شده است.
گروه ووستر در سال 1974 در پرفورمینگ گاراژ در محله سوهوی نیویورک تأسیس شد. این گروه که از همکاری جمعی از هنرمندان یعنی "جیم کالیبوراو" و "ویلیام دافو" و "اسپالدینگ گاری" و "الیزابت لوکنت" و "پیتون اسمیت" و "کیت والک" و "ران واوتر" تشکیل شده است با استفاده از پیشرفته ترین وسایل سمعی و بصری به اجرای نمایشهای تئاتری می پردازد. در طی سی سال گذشته گروه ووستر با مدیریت الیزابت لوکنت و همراهان دائمی و یا گه گاهی اش به طور دائم نمایشات بسیاری را خلق و اجرا کرده است. ویژگی گروه ووستر ادغام وسایل سمعی و بصری با اشارتی تکنولوژیک و شیوه ای مصنوعی در تئاتر معاصر است. نمایشات گروه ووستر با شیوه ای اغراق آمیز فیلم و ویدئو و حرکت و رقص را با متون کلاسیک در هم می آمیزد و اجرایی چندصدایی و دارای معماری و با صحنه گردانی تفکربرانگیز و عمیقاً وفادار به روح اثر از خود ارائه می دهد. گروه ووستر از تمام وسایل صوتی و تصویری یعنی فیلم و ویدئو و میکروفون و بالاخره تکنولوژی پیشرفته سمعی و بصری بهره می گیرد و در کنار این عوامل بازی حیرت انگیر بازیگران ماهر نیز جریان دارد. به غیر از هملت بقیه بازیگران هر کدام چند نقش بازی می کنند. شیوه بازیگری شان بسیار مدرن و جالب است و مدام بازیگران با ریتم درونی بر روی صحنه حرکاتی مجازی و موزون دارند. گروه ووستر در طول سه ساعت نمایش فرصت این را می یابد که بسیاری از توانایی های خود را به معرض نمایش بگذارد. گرترود، مادر هملت و اوفیلیا و بازیگر زن و بالاخره همه ی نقش های زنان توسط بازیگر هنرمندی به نام کیت والک اجرا می شود. تعویض سریع لباس و کلاه گیس که جلوی چشمان ما انجام می گیرد مدام به ما یادآور می شود که با بازیگران هنرمندی سر و کار داریم که قرار است در برخی از لحظات نفس مان را بگیرند. اسکات شفرد نقش هملت را در برابر پرده ای که هم زمان ریچارد برتون را در نقش هملت نشان می دهد بازی می کند و گاهی ما را بر روی صندلی میخکوب می کند. کارگردان نمایش الیزابت لوکنت است. گروه ووستر از تمامی تکنیکهای بازیگری و نمایش شرق و غرب بهره می گیرد. در عین تحرک و در عین بازی زنده و جاندار بازیگران هنرمند، گروه ووستر اصالت خود را دارد و گاهی نمایش از شدت هیجان برانگیز بودن نفس گیر می شود. دوئل هملت و برادر اوفیلیا واقعاً نصفه جانمان کرد. دو بازیگر شمشیرباز ماهر با دو شمشیر واقعی و بران با هم جنگیدند. تحرک اجرای سه ساعته هملت توسط گروه ووستر به حدی بود که منی که تمام روز را کار کرده بودم و با عجله خود را به سالن نمایش رسانده بودم تا نیمه شب خسته و گرسنه و تشنه بر صندلی سالن میخکوب شده بودم. الان خسته ام و توانش را ندارم به جزئیات حیرت انگیز اجرایی این نمایش بپردازم همین قدر بگویم که اجرای فراموش نشدنی هملت توسط گروه ووستر را نباید از کف داد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:20 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
نمایش بن هور به کارگردانی روبر حسین به مدت پنج شب در استادیوم فرانسه که جایی مانند استادیوم امجدیه است اجرا شد. بن هور را جمعه شب یا شب اول نمایش دیدم. خوب شد بن هور را دیدم چون... چون اکنون بدون هیچ توهمی از دنیا خواهم رفت. بن هور در استادیوم ورزشی اجرا شد، همانجا که مسابقات فوتبال برگزار می شود! بن هور مانند بسیاری از نمایش های پرخرج و پر تماشاچی، آکنده از صحنه های مذهبی است. مسیح به شکلی بسیار کلیشه ای سه بار روی صحنه ظهور کرد و پایان نمایش هم باز با معجزه ای از جانب حضرت مسیح بود. حیف از آن همه خرج و لباس و بازیگر! بیشتر سینما روی صحنه بود تا تئاتر! چون روبر حسین بیشتر کارگردان سینماست تا کارگردان تئاتر. نمایش بن هور دو صحنه ی بسیار پر خرج داشت: یکی کشتی ای که روی صحنه می آمد و دیگری میدانی که برای مسابقه ارابه رانی ساخته می شد و به دنبالش مسابقه ارابه رانی گلادیاتورها در استادیوم. این یعنی نه دور ارابه رانی به دور استادیوم. آن وسط های نمایش، یک صحنه رقص عربی هم وجود داشت که هیچ ضروری نبود ولی برای همه تجدید خاطره ای با سری فیلم های آنژلیک به کارگردانی روبر حسین بود.
دو صحنه از نمایش بن هور بسیار پر هیجان بود و آن دو صحنه استفاده از حضور مردم در استادیوم ورزشی بود! خواسته بودند که برای دیدن نمایش با لباس روم باستان به استادیوم برویم و یا این که همانجا لباس کرایه کنیم ولی اکثر تماشاگران بالای پنجاه سال داشتند و ظاهراً حوصله جلد عوض کردن و شرکت در بالماسکه را نداشتند. بسیاری هم از راه دور آمده بودند. به هر حال، صحنه های هیجان انگیز نمایش از این قرار بود: اولی مسابقه بین کشتی گیران زردپوش و کشتی گیران قرمز پوش! جایی که ما نشسته بودیم دستمال های زرد رنگی با آرم بن هور روی هر صندلی گذاشته بودند که اولش خیال کردیم این دستمالها برای یادگاری است ولی بعداً متوجه شدیم که هر جا لازم شد برای ابراز احساسات، بایست این دستمالها را در هوا تکان بدهیم. به هر حال در مسابقه کشتی مردان روم باستان، ما جزو زردپوشها بودیم و از بین دو گروه اول شدیم! البته ما برای هر دو گروه فریاد کشیدیم و هر دو را تشویق کردیم! در بن هور اثری از بازیگری نبود. با این همه خرج بسیاری از صحنه ها، فقط توسط روبر حسین و با صدای روبر حسین نقل می شد. مجسم کنید: کشتی بزرگی روی صحنه است و حداقل صد یا صد و پنجاه نفر روی صحنه و داخل کشتی حضور دارند. راهزنان به کشتی حمله می کنند و جنگ سختی در می گیرد و بعد مثل فلاش دانس همه بی حرکت می ایستند و سپس صدای آشنای روبر حسین است که به ما می گوید چی شد! نه بازی می بینی و نه میزانسن فوق العاده ای. فقط مدیریت سیاه لشگران و بدل های سینمایی است و بس. دو صحنه ی نمایش واقعاً ضعیف بود: یکی صحنه بن هور در زندان و تشنگی زندانیان و خشونت باسمه ای نگهبان و زندانبان با آنان و دیگری صحنه ی ورود جذامیان که آن هم بسیار بسیار کلیشه ای و آبکی بود و مرا به یاد اتودهای تئاتری سال اول و دوم دانشکده انداخت. پایان نمایش هم با ظهور حضرت مسیح بود که با جثه ای کوچک صلیب بزرگی را بر دوش می کشید. وقتی حضرت به میان جمع جذامیان آمد همه دوره اش کردند. ناگهان آسمان برق زد و رعد زد و معجزه شد و همه جذامیان شفا پیدا کردند و بن هور هم که مدتی بود این وسط دنبال خواهر و مادرش می گشت در پایان آنها را سالم و شفا یافته پیدا کرد و خلاصه نتیجه اخلاقی این که همه چیز آخرش فقط و فقط با معجزه خوب خواهد شد. خلاصه همه شفا پیدا کردند و به هم رسیدند و نمایش تمام شد. استفاده از بازیگران سوارکار و ایجاد فضای روم باستان در کنار نمایش از نکات جالب و جذاب این نمایش بود . چون تا نمایش شروع شود ما سفالگر رومی و آهنگر رومی را درحال کار در کارگاه شان واقع در دهکده ای در روم باستان یعنی در حیاط استادیوم دیدیم. راستی بیش از این از یک نمایش چه توقعی دارید؟ یک معجزه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
جیمز تی یره (۱) را نمیشناختم و خیلی تصادفی پارسال نمایشی از او دیدم. نمایشی بی کلام با استفاده از تمام هنرهای صحنه ای و توانایی های بازیگران پرنیرو و هنرمند و سرشار از هنرهای سیرک و آکروباتیک و لبریز از تخیل. "سنفونی هنه تون" (۲) را امسال دیدم و برای یک عمر شیفته دنیای یر از خیال جیمز تی یره شدم. "ژرفای پیش از خواب" (۳) دومین نمایش جیمز تی یره بود.
جیمز تی یره متولد ۱۹۷۴ در لوزان سوئیس است. نوه چارلی چاپلین است و از چهارسالگی به روی صحنه رفته است و در دنیای سیرک بزرگ شده است. جیمز آکروباسی و بندبازی و آکروباسی بر روی دوچرخه را آموخته است و در ضمن ویلون هم می نوازد. در دوران کودکی به کشورهای زیادی سفر کرده است و به چندین زبان حرف می زند. در چندین مدرسه هنرهای دراماتیک تحصیل کرده است از جمله: پیکولو تئاتر میلان و هاروارد و کلاس ایزابل سادویان (۴) جیمز تی یره در دنیای تئاتر در برابر بازیگرانی مانند "بنو بسون" و "کارلز سانتوس" (۵) بازی کرده است و در دنیای سینما در کنار بازیگرانی چون "پیتر گرین وی" و "کولین سررو" و "رولاند جوف" و "رابینسون ساواری" و "زاک باراتیه" ایفای نقش کرده است. جیمز تی یره اولین کار خود "سنفونی هنه تون" را در سال ۱۹۹۸ به روی صحنه آورد که با موفقیت کم نظیری روبرو شد. جیمز تی یره درباره نمایش اش می گوید: "می خواهم دو سه کلمه درباره "هنه تون" ام بگویم. من در دنیای خاصی بزرگ شدم، در دنیای والدینم در سیرک نامریی! یک برنامه کامل بود! مادرم به همه جک و جانورهای خیالی جان می بخشید و پدرم برای نمایش های بی معنی و خنده دارش، مدام توی چمدان های متعددش می گشت. "سنفون هنه تون" مانند توده ای از امیالی که دیگر نمی توان توی صندوقخانه حبس شان کرد به ذهنم آمد. من داستان و افسانه و سفر را دوست دارم. در عین حال، اختلاف ها و عدم اطمینان ها و برخلاف عقیده ی عوام بودن را هم دوست دارم. این نمایش را ساختم که در درجه اول، همه چیز قابل فهم و نامناسب و مداوم و منقطع باشد... و مرد جوانی هست .. که به خواب می رود و خواب می بیند... یا کابوس می بیند... خلاصه، بیدار می شود و زندگی روزمرهء خود را از سر می گیرد... تصحیح می کنم: دوباره خوابش می برد، و کابوس هایش را ادامه می دهد... تصحیح می کنم: خواب است و کابوس روزانه اش را می بیند... خلاصه، در این میان، آن انعکاس آینه هم وجود دارد که سایه اش را آزاد می کند، سایه ای که با نشستن خود بر روی مبل ها همه چیز را پیچیده می کند. و آن عکس، آن پرتره که شورش می کند و پریشانی خود را تبدیل به آوازی می کند و می خواند." در "سنفونی هنه تون" تصاویر درون تابلو و تصویر آئینهء مقابل و اشیاء درون اتاق همگی جان میگیرند و به حرکت درمی آیند. دیگر معلوم نیست که جیمز یا "هنه تون" در اتاقش دارد خواب می بیند یا این که خواب هایش جان گرفته اند و در بیداری او را رها نمی کنند. تخیل زیبای جیمز معجزه می کند و به همه چیز جان و هویتی مستقل میدهد. در نمایش های بی کلامش تخیل و واقعیت در هم ادغام می شوند و واقعی و غیر واقعی هم زمان باهم بر روی صحنه حضور دارند. او جهان برون و دنیای درونی فرد را مانند سیرکی به نمایش درمی آورد. جیمز تی یره در سال ۲۰۰۴ با همکاری گروهش دومین نمایش بی کلام خود، "ژرفای پیش از خواب" را به روی صحنه آورد. در در نمایش های بی کلام جیمز البته سکوت وجود ندارد. آنها آواز می خوانند. می رقصند. قل می خورند. می چرخند. پرواز می کنند. آکروبات بازی می کنند. بندبازی می کنند. ویلون می زنند. شیپور می زنند... و گاهی هم تبدیل می شوند به کرگدن... و یا به اژدها... خلاصه، نمایش هایش جاندار است و از روی تخیل و سرخوشی ساخته است. جیمز تی یره می گوید: "نمایش من، از مبلمان تا البسه نمایش و از ملاقات های پنهانی اشیاء با کابوس ها و از مبارزه با حیوانیت و از شادی و از انفجار نیرو و امیال کامیاب نشده و از دلربایی و ماتم ترکیب شده است. از الاکلنگ سواری تا پرش دوباره. از زمانی که می گذرد و پرواز می کند." عکس های نمایش را در اینجا ببینید و از دیدن میزانسن کارش حظ کنید: اینست شعبده باز دهر و اینست لذت تئاتر. مرسی جیمز. مرسی برای سنفونی. مرسی برای زندگی دوگانهء هنه تون. و بالاخره مرسی برای زمانی که در نمایش تو می گذرد و پرواز می کند. مرسی. __________________________ ۱- James Thiérrée ۲- سنفونی هنه تون La Symphonie du Henneton ۳- La Veillée des abysses "ژرفای پیش از خواب" ۴- au Piccolo Teatro de Milan, à Harvard et le cours d'Isabelle Sadoyan ۵- Beno Besson, Carles Santos ۶- Peter Greenway, Coline Serreau, Roland Joffe, Robinson Savary, Jacques Baratier |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:15 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
Mabu Mines Dollhouse برداشتی از خانه عروسک هنریک ایبسن
در سی و چهارمین جشنواره پاییزه آوینیون اجرایی با میزانسنی حیرت انگیز از یک گروه آمریکایی دیدم که برداشتی از خانه عروسک هنریک ایبسن بود. البته بیشتر کارهای گروه مود میچل و لی بروبر Maude Mitchell & Lee Breuer به کارگردانی نمایش های بکت اختصاص داشته است تا نمایشنامه های ایبسن و یا اجراهای فمینیستی. خانه عروسك، نورا، يكي از محبوب ترين و دلنشين ترين زنان تاريخ تئاتر را به ما نشان ميدهد. هنريك ايبسن نويسنده ي نروژي صد و بيست و شش سال پيش در ايتاليا خانه عروسک را نوشت و نمايشنامه در همان سال هم چاپ شد و از آن زمان تاكنون بارها و بارها اجرا شده است. خانه عروسك از لحاظ زيباشناسي متن، يكي از زيباترين و خوش ساخت ترين نمايشنامه ها و بخصوص از بین نمايشنامه هاي ايبسن است. يادتان هست كه داريوش مهرجويي متاثر از «خانه عروسك» ايبسن فيلم سارا را با بازي دلنشين نيكي كريمي ساخته بود؟ نورا اولين گام هاي «زن» به سوي فمينيسم است. پیش از این درباره نورا و خانه عروسک به کارگردانی توماس اوستر مایر در جشنواره تابستانی پارسال برایتان نوشته بودم، شهروند ۹۱۶ ،یادتان نیست؟ نام نمایش از دل هدیه ای می آید که نورا به مناسبت فرا رسیدن سال نو و جشن نوئل برای بچه هایش خریده است: خانه عروسک. در خانه عروسک، نورا همسر يك وكيل موفق است و ظاهرا زندگي مرفه و خوبي دارد. نورا در دوراني كه شوهرش بيمار بوده، از يكي از دوستان شوهرش پولي قرض كرده و به عنوان ضمانت نامه ــ به ناچار ــ امضاي پدرش را جعل كرده است. اين نقطه ضعف بزرگ و راز بزرگ نورا است كه اگر شوهرش بفهمد خيلي بد خواهد شد. اين رازي است كه ممكن است زندگي مشترك نورا را به خطر بيندازد ولي دري به تخته ميخورد و شوهرش به مقام مديريت بانك برگزيده ميشود و همين باعث ماجراهايي ميشود، چون از يك طرف نورا فكر ميكند كه بعد از اين وضعشان خيلي خوب خواهد شد و به زودي او ميتواند قرضش را بدهد و اين راز براي هميشه سر بسته باقي خواهد ماند، از طرف ديگر شوهرش كه حالا رئيس شده، در بانك پاكسازي ميكند و از قضاي روزگار رفيق سابقش ــ همان وكيلي كه در دوران بيماري اش به نورا پول قرض داده را از بانك اخراج ميكند، او هم نورا را تهديد ميكند كه اگر نتواند به سر كار سابقش برگردد همه چيز را به روبر هلمر، شوهر نورا خواهد گفت. زير اين همه فشار، نورا هر كاري ميكند كه قضايا را راست و ريست كند نميشود كه نميشود. سرانجام تلاشهاي نورا بي حاصل ميماند و رازش فاش ميشود، چون شوهرش نامه ي كروگستاد وكيل را ميخواند و پس از خواندن نامه به اولين چيزي كه فكر ميكند شغلش در بانك و آبروي شخص خودش است. نورا در اين لحظات است كه چهره ي مسلط و مستبد شوهرش را ميبيند. در اين فاصله، دوست قديمي نورا (كريستين)، كروگستاد را قانع ميكند كه دست از سر نورا بردارد و نامه اي بنويسد و همه چيز را توضيح بدهد. اينجاست كه نامه ي دوم ميرسد و روبر هلمر پس از خواندن نامه ي دوم ميگويد "نجات پيدا كرديم" ولي كلماتي كه پس از خواندن نامه ي اول بر زبان آورده است و تحقيري كه نورا از جانب شوهرش شده است جبران پذير نيست. عروسك چيني شكسته است و چهره ي انساني نورا با ترك هاي عظيمي در روحش پديدار شده است. در نمايشنامه ي زيبا و محبوب هنريك ايبسن، در پايان نورا آنچه در دل دارد را بر زبان ميآورد و سپس با دستان خالي خانه ي عروسك و خانه ي شوهرش را ترك ميكند تا هويت انساني خود را در اجتماع بيابد. در این نمایش واقعاً یک خانه عروسک روی صحنه است با نورا که خودش عروسکی است و صدایی کارتون مانند دارد. خانه پر از اسباب بازی است و نورا با اسباب بازی های خود در خانه ی عروسکی خود به شکلی کودکانه خوشبخت به نظر می رسد. مبل ها و چینی ها و فنجان ها همه کودکانه و مختص عروسک بازی است. زن پیانیستی و خواننده ای در لباس یک عروسک چینی سرتاسر نمایش را با موسیقی و حضور زنده ی خود همراهی می کند. نکته ی جالب این اجرا به غیر از میزانسن خانه ی عروسکی و عروسک بازی و مهمانی بازی ای که در سراسر نمایش ادامه داشت این بود که زنان نمایش همگی بلند قد بودند و مردان نمایش همه کوتوله هایی به قد بچه های پنج شش ساله. زن ها برای حرف زدن با بازیگر مرد مقابل روی خود ناچار بودند مرتب خم شوند و یا دولا شوند و گاهی زانو بزنند تا کوتوله های صاحب مقام بزرگ به نظر برسند. نابرابری ظاهری زنان و مردان از یک سو و از سویی دیگر قدرت مندی مردان در تصمیم گیری های اجتماعی و نا آگاهی زنان به نیروی خود به شکلی بسیار اغراق آمیز، جلوه عینی پیدا می کرد. مجسم کنید آن کوتوله ی نیم وجبی را که مثل یک بچه عر می زد سر نورا فریاد می کشید و برایش خط و نشان می کشید که از این پس نورا حق نگه داری از بچه هایشان را ندارد چون دروغ گفته است و کسی که دروغ بگوید قابل اطمینان نیست و نورا که او را مانند بچه ای هی بلند می کرد و هی توی بغلش می گرفت و هی مانند مادری آرامش می کرد. بازیگران به غیر از بازیگری توانایی هایی دیگر مانند آکروباسی و هنرهای سیرک و نوازنگی و خوانندگی داشتند که در طول نمایش همه ی هنرهای خود را به کار گرفتند. پایان نمایش تکان دهنده بود. نورا مانند عروسکی مندرس و تکه شده، همچون یک باربی طاس پس از خواندن آوازی رهایی بخش، لخت مادرزاد بدون حتا رختی بر تن، دست خالی خانه عروسکی روبر هلمر کوتوله را ترک می کند تا برود فکر کند، تا برود و سعی کند تا خود را بیابد و تا برود و سرنوشت خود را از نو بسازد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:12 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|


ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter