تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد
چهارده تیرماه ۱۲۹۵(۵ جولای ۱۹۱۷). بوشهر - تولد: صادق چوبک. فرزند آقا اسماعیل (بازرگان) و رقیه سلطان
کودکی من،
جوانی من،
و زمدگی من، زیر بالشم با من خفته
و هر گه که بخواهم
نگین زهرآگین آن را
برمی مکم (آه نسان)
۱۳۰۱/۱۳۰۳. تحصیل دوره ابتدایی تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (با مدیریت میرزا احمدخان دریابیگی)
زندگی من
گذشتهءمن
بیمار و گندگرفته
نخل های گر گرفته، ریشه به دریا دریده کوهی
الف دو زیر "اٌن" و دو زیر "آٌن" و دو پیش "اٌن" (آه انسان)
"شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده، شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می کردند... نگاه ها بی نور بود بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمیزاد..." (بعدازظهر آخر پاییز)
۱۳۰۲. زمستان - ابتلا به بیماری مالاریا و سفر به شیراز برای معالجه
"نشسته بودیم سر سفره و ننم می خواس روزه ش رو واز کنه. یه زن عمو داشتم که اسمش رباب بود و خیلی با ننه م بد بود؛ برای این که او بچش نمی شد و ریختش مثه دیب منگلوسی بود. اومد تو ارسی ما وایساد کنار سفره؛ هنوز توپ افطار در نرفته بود. گفت:"باید بچه هات رو ورداری از این خونه بری. شوورت رفته شیراز زن گرفته و تو رو طلاق داده." ننم مثه این که برق گرفته باشدش، چشماش رو کاسه ی فرنی خشک شد. یه ساعت بعد عموم اومد تو اتاق ما. ننم سرش دستمال بسته بود و رو پلک چشم چپش یه تکه کاه با تف چسبونده بود برای این که پلک چشمش از زور گریه می پرید." (سنگ صبور. ص ۲۰۲)
پدر که در کنار همسر دومش در شیراز زندگی می کند برای سرگرمی او میمونی به نام مخمل می خرد. پدر شب ها برایشان یکی بود یکی نبود جمالزاده و هزار و یک شب را می خواند و صادق چوبک در همان ایام بخش هایی از "سه مکتوب" میرزاآقاخان کرمانی را از زبان پدر می شنود.
۱۳۰۳. تابستان - نقل مکان به شیراز
علاقه به عکاسی. مطالعه: دیوان سعدی و حافظ و شمس. قاآنی. منطق الطیر. فارس نامه ناصری. تاریخ سرجان ملکم خان (میرزا ملکم خان) و بخصوص: نقطه الکاف اثر میرزا جانی کاشی و بیست مقاله ی قزوینی و قصیده بلند امیر معزی "ای ساربان منزل مکن در دیار یار من". تحصیل در دبستان های: شفاعیه و باقریه و سلطانیه تا نیمه کلاس ششم. آموزش زبان انگلیسی در کلاس فاضل زاده بدیع و زبان عربی به کمک معلم سر خانه (ملا عباس) در منزل و مطالعه جامع المقدمات به عنوان کتاب درسی
۱۳۱۰. چاپ اولین نوشته های صادق چوبک در روزنامه محلی بیان حقیقت
در این سالها چوبک جز چند مقاله برای این روزنامه هنوز داستان ننوشته است
۱۳۱۳/ ۱۳۱۲ - تحصیل در کالج آمریکایی در تهران و قبول شدن در کلاس هشتم کالج هم زمان با تحصیل در دبیرستان حیات در شیراز
"سال ۱۳۱۳ من از مدرسه آمریکایی تهران به شیراز برگشتم که تصدیق سیکل اول را از یک مدرسه دولتی بگیرم. در این زمان که سخت مشتاق فلسفه و حکمت اسلامی بودم در مسجد نو شیراز نو در محضر محمد علی حکیم حاضر می شدم. این میرزا بعدها به تهران آمد و در مدرسه سپهسالار و دانشگاه معقول و منقول از اجله ی مدرسین حکمت الهی شد. در محضر او بود که من با یک سید شیرازی الاصل هندی شده آشنا شدم. مردی بود با لباس سفید کتان پاکیزه که می گفت از هندوستان آمده و طالب کسب معنوی ست. چون انگلیسی او خیلی خوب بود با من شاگرد مدرسه آمریکایی بودم. خیلی زود اخت شد و ساعت ها با هم حرف می زدیم و وقت می گذراندیم. روزی که او را به جرم قتل گرفتند، برای من روز عجیبی بود. زیرا با محاسبه ی روزهایی که او مرتکب قتل زنان شده بود، می دیدیم که او یا این قتل ها را انجام می داده و به مدرسه می آمده و یا بلافاصله بعد از درس به سراغ قربانی خود رفته بوده است."
"گفتم:"سید! اگه این جا از این حرفا بزنی چوب تو آستینت می کنن..." بعد فکر کردم نکنه خود یارو جاسوس نظمیه باشه. تو پشتم لرزید و از ترس گفتم:"میدونی سید چیه؟ این جا هندسون نیست، این جا ایرونه. خدا رو شکر که همه چی داریم. ما لازم نداریم که یه بوگندویی مثل تو از هندسون بیاد واسمون کمیته آدمکشی راه بنداره..." (سنگ صبور. ص ۴۷)
نوشتن گزارشی درباره سیف القلم، جانی معروف و قاتل زنان روسپی شیراز و چاپ آن (به همراه مقدمه ای دربارهع توانایی های نویسندگی صادق چوبک جوان به کوشش حسین شجره سردبیر روزنامه (و هم چنین معلم چوبک در کالج آمریکایی) در چند شماره روزنامه ایران (صاحب امتیاز: زین العابدین رهنما)
"تازه مگه میذارن؟ من باید از هفت بند دیو زشت بادیه نشین بگذرم و لگد مالش کنم. باید بادیه رو آتش بزنم و دمل های پر از چرک و خون و لونه های مار و عقرب رو از بین ببرم. باید بادیه رو با آتش پاک کنم و جاش گندم بکارم." (سنگ صبور، ۴۷)
۱۳۱۳ تحصیل در کلاس سوم دبیرستان حیات در شیراز
"جنایت و مکافات مرا دیوانه کرد. دنیای جنایت و مکافات دنیای تازه ای بود که گاه آدم از به یاد آوردنش به خود می لرزید." در این دوران چوبک داستان های بسیاری از از نویسندگان غیر ایرانی می خواند: چخوف. موپاسان. اوهنری. مارک تواین. توماس مان... چوبک سلما لاگرلوف را دوست دارد و عاشق فالکنر است. :"نویسنده باید بخواند. زیاد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، به یاد آوردن و منظم ساختن آنها آماده کند."
۱۳۱۳ خرداد - گواهی دولتی سیکل اول متوسطه در شیراز
۱۳۱۴ - بازگشت به تهران و کالج آمریکایی ها
آشنایی با قدسی خانم (که همزمان به کالج دخترانه آمریکایی ها می رفت) آشنایی با مسعود فرزاد. آشنایی با پرویز خانلری از طریق مسعود فرزاد
۱۳۱۵. زمستان - آشنایی با صادق هدایت (که تازه از سفر هندوستان برگشته) توسط مسعود فرزاد
"هدایت به نظر من یک انسان کامل بود در همه چیز، در انسان دوستی، در جوانمردی، در وطن دوستی وبی طرفی، انسانی بی نظیر بود. اما... اگر منظورتان درباره ی آثار اوست باید اعتراف کنم که هدایت در نویسندگی بزرگ تر از آن است که بتوان آثار او را نقد کرد."
۱۳۱۶ خرداد - دریافت دیپلم دولتی در زشته ادبی همزمان با فارغ التحصیل شدن از کالج آمریکایی ها
مرداد - ازدواج با قدسی خانم(متولد ۱۲۹۶)
۱۳۱۶ مهرماه - استخدام در وزارت فرهنگ و هنر و آغاز کار تدریس در دبیرستان شرافت خرمشهر
۱۳۱۷ نوروز - سفر پرویز ناتل خانلری در همراهی با علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ وقت به خوزستان و اقامت چند روزه خانلری در منزل جدید چوبک در خرمشهر در آغاز دوستی عمیقی بین آن دو
۱۳۱۷ خرداد - بازگشت به تهران
۱۳۱۷ - خدمت نظام در دانشکده افسری
جوخه ها،
دسته ها،
گروه ها،
گردان ها،
هنگ ها،
لشگرها،
سپاه ها،
در میان خاک و خل بی خانمان!
و در هم جوشان (آه انسان)
۱۳۱۸/۱۳۱۹ - سال دوم سربازی در رکن سوم ستاد ارتش (به خاطر نسلط اش بر زبان انگلیسی به عنوان مترجم)
همانان که در بنای
اهرام
باغ آویزان
آپادانا
و بنگلوهای آفریقایی
نقش بر گرده می کشیدند
اکنون
دنبال پازوکاها
و خمپاره اندارها
و ۷۵ ها
و ۱۰۵ ها
عرق ریزان
با چشمان خون چکان (آه انسان)
۱۳۱۹ پاییز - پایان دوره سربازی. استخدام قراردادی با سمت تحویل دار در اداره کل ساختمان وزارت مالیه (دارایی)
۱۳۲۰ فروردین - سفر چوبک و هدایت به مازندران (ساری و آمل)
۱۳۲۰ پاییز - انتقال به بخش زبان خارجی وزارتخانه و کار ترجمه به عنوان کارمند قراردادی
۱۳۲۴ - منتظر خدمت شدن با حفظ حقوق از وزارت مالیه. تنظیم و چاپ: خیمه شب بازی
"بزرگ علوی پس از خواندن داستانهایم مرا تشویق به چاپ آنها کرد و گفت یا به ایرج اسکندری نشان بده و یا به خامه ای."
چاپ اولین داستان چوبک "نفتی" در هفته نامه مردم برای روشنفکران (نشریه ی هنری به ظاهر آزادی که در کنار نشریات ارگان حزب توده انتشار می یافت و انورخامه ای و احسان طبری از اعضای اصلی هیئت تحریریه آن بودند.) منتظر خدمت شدن به او فرصتی می دهد تا یادداشت هایش را تنظیم کند و اولین مجموعه داستان خود را منتشر کند. شب ها ساعتها، با مدادهای تراشیده روی صفحه ای می نوشته و پاک می کرده و دوباره می نوشته تا صورت مطلوب خود را پیدا کند.
"نویسنده مثل یک بنا باید به کمک مداد و تردیدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند. تا پی دیوار اثر کج گذاشته نشود و ناگریز دیوار تا ثریا کج نرود." در این دوران چوبک برای تأمین مخارج زندگی به تدریس زبان انگلیسی در اماکن مختلف می پردارد. تدریس زبان انگلیسی در کالج البرز و مدرسه دارالفنون. شبها) انجمن فرهنگی ایران و بریتانیا (دوره عالی) و باشگاه افسران برای (افسران ارشد) (۱۱-۱۲ شب). منشیگری موقت در تجارتخانه صادق ایپکچی در سه دالان ملک در بازار.
چاپ یکی دو داستان دیگر در هفته نامه مردم برای روشنفکران. برای چاپ کتاب خیمه شب بازی، احمد مهران پسر حاج معتضدالدوله رفاهی مالک عمده ی کوچه های مهران و رفاهی در لاله زار، هزار تومان به چوبک قرض داد و قرار شد که این قرض را خرد حرد از او پس بگیرد. و به این طریق خیمه شب باری در هزار نسخه و با خرج هزار تومان چاپ شد.
" و بعد سجده دوم می نشینند و تشهد می خوانند. تشهد این است که آدم ایمان و یگانگیشو بخدا و رسول خدا تجدید کنه. تشهد این است: اشهد ان لا الا الا الله وحده لا شریک له... بعدم اومدیم خونه رفتیم قلعه بگیری بازی کردیم…
"... شب ماه بود... تابسون چه خوبه... گور پدر مدرسه هم کردن چقدر پای کوره ها لیس پس لیس بازی کردیم... قاب بازی کردیم "و اشهدان محمداً عبده و رسوله"... و اونروز چقدر علی یه چش سپلشک آورد. همش یه خر و دو پوک آورد. همش یه خر و دو جیک آورد. چقدر مش رسول سربه سرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم.
"الهم صل علی محمد و آل محمد"... (بعدازظهر آخر پاییز)
"کتاب در همان چاپخانه ای چاپ می شد که مجله صبا در آن به چاپ می رسید. روزهای سه شنبه، روز آخر صفحه بندی مجله بود و کارگرها باید مجله را می چیدند."
"یک زن جوان خوش هیکل، شهوت انگیز و اشراف منش، از آنهایی که برای امثال مراد در تمام عمر ممکن نیست حتا در دکان لباس شویی به پارچه لباسش دست بزنید، تند از پهلویش رد شد و بوی عطر مرفینی ملایمی به دنبال خودش پخش کرد. آناً یکی از احتیاجات مراد، مثل برق اعصابش را تکان داد، و این بوی را، تا آنجا که ریه اش جا داشت بالا کشید." (گلهای گوشتی)
چوبک تصادفاً هر سه شنبه تکه ای از کتاب را به چاپخانه می فرستاد.
"... مرد گردن کلفت سبیل از بناگوش دررفته تا او را دیده بود، بی معطلی قرص و قایم گرفته بود تو بغلش و حاجیه خانم هم به زور قربان صدقه روبنده را از روی او برداشته بود. آنوقت بغلش خوابیده بود... و آنوقت که کارشان تمام شده بود، آن تاجر یک پنجهزاری زرد مظفرالدین شاهی گذاشته بود کف دستش و روانه اش کرده بود..." (پیراهن زرشکی)
"کارگرها چیدن صبا را کنار می گذاشتند و قصه ها را که برایشان جالب بود دست می گرفتند.
"... فرورفتگی های بدنش (بدن جسد بر روی سنگ مرده شورخانه) زیبا و پر کشش بود کپلش با حرکت زمخت کیسه زنده می شد... لبهایش پیش آمده و نیمه باز بودند... برهنگیش حالت زنی را داشت که پس از یک لذت جنسی در بعدازظهر تابستانی در مکانی امن و دور از نظر، به خواب شیرین پر فسونی فرو رفته باشد." (پیراهن زرشکی)
بالاخره ابوالقاسم پاینده چوبک را راضی می کند که روز ارسال قصه هایش را به چاپخانه عوض کند. "همان کارگران چاپخانه اولین خوانندگان کتاب بودند... آنها چندین نسخه کتاب را مجانی بردند و خواندند و خوردند."
"مراد در نشئه این افیون زبون کننده زندگی {عطر تن زن عابر} فرو رفت و از دسترسی به آن دلش مالش رفت. پیش خود فکر کرد"خوب تیکیه ها... اینا رو کیا میگان؟ من نمی دونم چیشون از ما بهتره. اگه اون خداییکه میگن این تقسیما رو اون کرده بدسم میافتاد می فهمیدم چکارش کنم. مثه اینکه ما اهل این دنیا نیسیم." (گلهای گوشتی)
"حقیقتش را بخواهید کارگران ساده چاپخانه ی مهران بزرگترین مشوقان من در کار نویسندگی بودند."
چاپ خیمه شب بازی (مجموعه یازده داستان: نفتی. گلهای گوشتی. عدل. زیر چراغ قرمز آخر شب. مردی در قفس. پیراهن زرشکی. مسیو الیاس. اسانه ادب {تقدیم شده به صادق هدایت}. بعدازظهر آخر پاییز {تقدیم شده به مسعود فرزاد}. یحیی) علیرغم محبوبیت بسیاری که این کتاب در مدت کوتاهی به خاطر داستان "اسانه ادب" این مجموعه تا ده سال بعد اجازه تجدید چاپ نداشت.
نجف دریابندری: "من گمان می کنم نخستین بار صدای مردم چنان که هست در مجموعه ی داستان های کوتاه صادق چوبک به نام خیمه شب بازی به گوش رسید. در این داستان ها برای نخستین بار آرمهایی از قبیل نفت فروش و کلفت و مرده شور و لات آس و پاس و فاحشه و پسربچه ی شاگرد مدرسه و کارمند عالیه به زبان خودشان حرف می زنند و نویسنده با دقت و مهارت غریبی عین صدای آنها را ضبط می کند."
رضا براهنی: "تخیل چوبک دوزخی است، به دلیل این که محیطی که او در آن زندگی می کند دوزخی است که آتش طمع و فقر و وخشت و گرسنگی و شهوت دمار از روزگار انسان در می آورد. دوزخ، زبانی می طلبد و امکان نداشت دوزخ با زبانی که معمول بهشت منزه طلبان حقیر است، نشان داده شود."
محمدعلی سپانلو: "در خیمه شب بازی چوبک قوی ترین نقاشی ها را از دقایق و جزئیات موضوع عرضه کرده است. او واقعیت ها را، جدا از آرمانهای اصلاحی، زیر ذره بین حساس نهاد و ده ها مرتبه درشت تر نمود. پس اگر بپرسیم چرا محیط فساد و تعفن و پلشتی، حاکم بر این قصه هاست؟ جواب اینست" محیط اجتماعی اثر را بنگر. این اهتمام چوبک ساخت ویژه ای به کارهایش داد. ساختی عکاس وار، بیرحم، بی توضیح. شبکه ای خشن که در آن شئامت نهان از طریق بزرگ نمایی {آگراندیسمان} عیان صورت می بندد. "
"مراد... زیر لب گفت: "مادرجنده! اگه مام تو این ملک شانس داشتیم که روزگارمون از این بهترا بودش" همان طور که رویش به طرف جوی آب بود و به جعبه سیگار شناور نگاه می کرد، سرش به تنه ی درخت چناری خورد. "خواهر تو گاییدم." (گلهای گوشتی)
جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " این هم خود فکری است و شاید نکاتی در آن باشد که بر نکته سنجان پوشیده نخواهد بود و شاید واقعاً در میان مردم رود و در محیطی که به اسم عفت و عصمت یوغ ستمگری بر روح و عواطف دختران و پسران ما زده اند، بی اثر نماند. خدا می داند."
دکتر پرویز ناتل خانلری: "در بعضی از داستان های این کتاب مانند (چراغ قرمز) و (گلهای گوشتی) و (پیراهن زرشکی) توجه دقیق به منظره خارجی و رفتار و حرکات اشخاص که نتیجه و نماینده حالت روحی خاص آنهاست، نویسنده و هنرمند را در کار خود استادی زبردست معرفی می کند. بعضی از قطعات این کتاب حاوی هیچ گونه حادثه یا داستان جالب و و غیرعادی نیست و بلکه فقط یک گوشه ای از زندگی طبقه و دسته ای را بی اظهارنظر و استتنتاج از آن نمایش می دهد. اما در همین قسمت ها زبردستی نویسنده آن منظره عادی و ساده را که در همه روز با نظایر آن روبرو می شوند چنان زنده و برجسته نشان می دهد که خواننده را مجذوب می سازد. نمونه قطعات: نفتی. عدل. آخر شب. یحیی. و بعدازظهر آخر پاییز است. شیده خاص و ابتکار نویسنده در آن قطعات ظاهر می شود."
دکتر رضا براهنی: " با انعکاس یافتن زبان و زندگی مردم در قصه، مردم هر چه بیشتر به سوی قصه روی خواهند آورد. همانطوریکه در مورد سه نویسندهء برجستهء روزگار ما، هدایت و چوبک و آل احمد این کار را کرده اند."
۱۳۲۴ زمستان - چاپ داستان "فردا" از صادق هدایت در پیام نوین
"هدایت در یک روز زمستانی ۱۳۲۴ در کافهء فردوسی به من گفت: "چوبک به جنگت رفته ام." نفهمیدم مقصودش چیست. شب که داشتیم می رفتیم کافهء ماسکوت عرق بخوریم، باز گفت: "پیام نوین را بگیر. ببین چطور به جنگ "بعدازظهر آخر پاییز" ت رفته ام. مجله را گرفتم، دیدم هدایت داستان "فردا" را بر اساس گرتهء تکنیکی "بعدازظهر آخز پاییز" نوشته است. داستان "بعدازظهر آخر پاییز" قدم اولی از نوع داستانهای واقعی بود که راوی از درون خود حکایات و حوادث بیرون میدید و نقل می کرد. هدایت در "فردا" کارگر چاپخانه را به همین صورت درآورده بود... داستان "فردا" داستان ضعیفی از هدایت است."
۱۳۲۶ - کار به عنوان مترجم در اداره روابط عمومی سفارت انگلیس به دعوت اٍلٍول ساتن (شرق شناس انگلیسی). نوشتن داستانهای کوتاه
انورخامه ای: "سال ۱۳۲۷ با زنده یاد خلیل ملکی و انشعابیون دیگر، ماهنامهء اندیشهء نو را منتشر می کردیم که باز کار انتخاب و ویرایش مقالات آن بر عهدهء من بود. به چوبک مراجعه کردم و داستانی از او خواستم. داستان "قفس" را در دو صفخه ماشین کرده بود از کیفش درآورد و به من داد. اگر آن را خوانده باشید (در مجموعهء انتری که لوطیش مرده بود چاپ شده است) می دانید که گذشته از تصویرگری بسیار ماهرانه، دارای محتوای عمیق فلسفی است. ماجراهای هستی و نیستی انسان در میان است. منتهی در اینجا نیز واقع نگری چوبک، مانند بسیاری از داستانهای دیگرش، رنگ بدبینی دارد، رنگی که غیر از آن نمی توانست داشته باشد. از این دو هنگامی که آن را برای چاپ به هیئت تحریریه ماهنامه دادم، اکثریت آنها با انتشار آن مخالفت کردند. و دلیل دیگری جز این که بدبینانه است و ایدئولژی سوسیالیسم با بدبینی سازگار نیست نداشتند! به هر حال چاپ نشد و نسخهء ماشین شده آن نیز در میان اوراق دیگر ماند و از میان رفت.
"{مرغ ها} جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بابستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تک می زدند و کاکل هم را می کندند. جا نبود. همه تو سری می خوردند. جای همه شان تنگ بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم براه بودند. همه مانند هم بودند، و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود." (قفس)
۱۳۲۸ - چاپ انتری که لوطیش مرده بود ۰مجموعه سه داستان: "چرا دریا طوفانی شده بود". "قفس". "انتری که لوطیش مرده بود" و نمایشنامه "توپ لاستیکی")
"باز هم از همان راهی که آمده بود، از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود، برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود، او را شناخته بود می کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمن خودش که هنوز پس از مرگ نیز زنجیر او را به سوی خود می کشید. زنجیرش را به دنبالش می کشانید و می رفت. ولی این زنجیر بود که او را می کشانید." (انتری که لوطیش مرده بود)
۱۳۲۸ - کار ترجمه در شرکت نفت ایران و انگلیس (که در دوره مصدق تبدیل به شرکت ملی نفت ایران شد)، زندگی در طبقه چهارم آپارتمانی مشرف به خانه دکتر مصدق، ترجمهء یکی از قصه هایش به انگلیسی
"نه. هیچ چیز بدی نگفتم. همش از ترقیات روز افزون کشور گفتم. یعنی چیز بدی وجود نداره که ازش حرف بزنم. مثلاً تو خیال می کنی امروز روی تمام کره زمین بگردی مملکتی به خوبی و فراوانی نعمت و نظم و امنیت ایرون پیدا میشه؟ به کوری چشم دشمن همه آن ها را تحت سرپرستی قائد اعظم الاشأن داریم." (توپ لاستیکی)
۱۳۲۸/۱۳۲۹ نامهء تحسین آمیز بلندبلایی از دکتر خانلری برای چوبک دربارهء کتاب انتری که لوطیش مرده بود از پاریس به تهران
"شتابزده پا شد فرار کند. خواست از مرده لوطیش فرار کند. اما کشش و سنگینی زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سر جایش میخکوب کرد. گویی میخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. (انتری که لوطیش مرده بود)
۱۳۲۹ همکاری با مجلات مختلف ادبی (به خصوص سخن دوره اول)
محمود عنایت: "یک بار آل احمد کار عجیبی کرد. مقاله ای چاپ کرد که عنوانش را از چوبک وام گرفته بود: "انتری که لوطیش مرده بود" و این قصه را تطبیق داد با وضع انگلوفیل هایی که با رفتن انگلیسی ها یتیم شده اند در حالی که این شباهت فقط در ظاهر امر بود و قصه چوبک مفهوم عمیق تری از این حرف ها دارد. دوران خروش و خشم و هیاهو بود و کار چوبک بی آن که شاید خودش بخواهد وارد جار و جنجال سیاسی شد."
"از جایش بلند شد و رفت پیش لوطیش و خیلی نزدیک باو نشست: صورت لوطیش باو هیچ نمیگفت برو. نمیگفت بنشین. نمیگفت چپق چاق کن. نمیگفت لنگ رو سرت بپیچ. نمیگفت شمع شو. نمیگفت جای دوست و دشمن کجاست. نمیگفت چشمهاتو ببند. نمیگفت "بارک الله شمشیری، درس بگیر شمشیری" نمیگفت. نمیگفت "سوار سوار اومده" نمیگفت "آی حلوا حلوا حلوا داغ و شیرینه حلوا"، به او هیچ نمیگفت. هز چه تو چهره او دقیق میشد چیزی ازش دستگیرش نمیشد..." (انتری که لوطیش مرده بود)
رضا براهنی: "چوبک گفتار را به صورت گفتار و زمان وصل را به صورت کتابی می آورد و معلوم است که این نوع طرز بیان را در نتیجه تمرین و ممارست و دقت در صحبت مردمی که عامیانه حرف می زنند یاد گرفته است و میداند که مردم عادی در کجاها حروف ، صداها، کلمات را ادغام میکنند و در کجاها کش می دهند و در کجاها ضرب المثل ها را به کار می برند و کجاها نتیجه مطلوب می گیرند. چوبک نه فقط از طریق شخصیت هایی که خلق کرده خود را نویسندهء مردم بدبخت نشان میدهد، بلکه با تقلید از زبان مردم بر خلق هنرمندانه آن زبان در قصه ها و اندیشه متعلق به آن طبقه میماند."
۱۳۳۲ پاییز - نقل مکان به ساختمانی ناتمام از زمینهای وقفی حاجی مخبرالسلطنه هدایت در دروس
بختکی که در این کابوس مرگبار
بر ما افتاده
سنگین است.
متعفن و چرکین است.
کشنده است
باید کاری کرد کارستان (آه انسان)
۱۳۳۴ چاپ دوم خیمه شب بازی (با حذف داستان "اسائه ادب" و اضافه کردن داستان "آه انسان") و ترجمه پینوکیو به نام "آدمک چوبی" اثر کارلو کولودی
"من فکر کرده ام بچه های این مملکت که آینده سازان ما هستند، فاقد کتاب خوب و آموزنده می باشند. در کشورهای دیگر بیشترین رقم را برای چاپ کتاب های کودکان در نظر می گیرند. متأسفانه در کشور ما کسی به فکر فرزندان ما و آینده آنها نیست. به همین خاطر با بررسی آثار بسیاری از نویسندگان خارجی، کار برجستهء "کارلو کولودی" را بیشتر پسندیده ام و آن را برای بچه های ایرانی ترجمه کرده ام."
گریهء زیر دندان جویدهء شما را می شنوم
چرا نمی گویم؟
چرا نمی نویسم؟
نمی توانم؟
هوشم، حواسم، روحم، مرده؟
نه! (آه انسان)
۱۳۳۴ تابستان - سفر چند ماهه ای به آمریکا برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد، سفر به بوستون و نیویورک و واشنگتن. پیشنهاد مدیریت بخش فارسی "صدای آمریکا" که نپذیرفت.
سفر به مسکو و سمرقند و بخارا و تاجیکستان به دعوت کانون نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی
۱۳۳۶ ترجمه و چاپ انتری که لوطیش مرده بود توسط پیتر اوری در "دنیای جدید نویسندگی"
۱۳۳۸ ترجمه شعر "غراب" اثر ادگار آلن پو در: کاوش (مجله انتشارات شرکت نفت)
۱۳۴۱ اقدام به تهیه فیلم "دریا" بر مینای داستان (چرا دریا طوفانی شده بود)
"نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترس نداره. همیشه دریا اینجوری نیس. گاهی وختی که قرآن یا بچیه حرومزده توش میندازن دیونه میشه." (چرا دریا طوفانی شده بود)
"دریا" اولین فیلم بلند ابراهیم گلستان است که به تحقق نپیوست. بازیگران: فروغ فرخ زاد (نقش اول)، تاجی احمدی، پرویز بهرام، زکریا هاشمی، اکبر مشکین و رامین فرزاد (دو سکانس باقیمانده از این فیلم نشاندهنده این است که گویا تست های مقدماتی فیلم انجام شده ولی از اجرای طرح منصرف شده اند.)
"موجهای سنگین قیرآلود به بدنهء ساحل میخورد و برمیگشت تو دریا و پف نم های آن توی ساحل می پاشید و صدای خراب شدن موج ها منگ کننده بود و آسمان و دریا مست کرده بودند و دل هوا بهم می خورد و دل دریا آشوب میکرد و آسمان داشت بالا می آورد و صدای رعد مثل چک تو گوش آدم میخورد و از چشم آدم ستاره می پرید و موجها رو سر هم هوار می شدند." (چرا دریا طوفانی شده بود)
شیشهء فانوس خورشید
زنگار گرفته
روغن پیه سوز ماه
ته کشیده
خم نیلی آسمان چرک ناک شده
اما این جاودانه نیست (آه انسان)
۱۳۴۲ مرداد - چاپ تنگسیر (این رمان به قدسی خانم تقدیم شده است)
"هیچ چیز نیس که بقد شرف و حیثیت آدم برابر باشد... حتی زن و بچهء آدم، درسه که چشمشون به دس ماس و ما باید بفکرشون باشیم و زیر پر و بال خودمون بزرگشون کنیم. اما نه با پررویی. این خوبه که فردا که بچه هامون بزرگ شدن مردم بشون بگن،باباتون نامرد بود!" (تنگسیر، ۹۰/۹۱)
رضا براهنی: "{چوبک برای غنای زبان خویش} بیشتر از تخیل خود و برای منابع بعد، از حافظهء کلامی خود استفاده میکند. کلمات احساساتی پوک و بی هدف را به کار نمی گیرد. کلمه مثل برچسبی است روی مفهوم و جهت و انرژی و تحرک آن را نشان میدهد."
احسان طبری در نامه ای به فهیمه راستگار: "تنگسیر نخستین رمان ایرانی است که نه فقط فانتزی نویسندگی در آن، آن هم به حد جدی وجود دارد، بلکه دارای تکنیک صحیح و مدرن نویسندگی است. بر خلاف شوهر آهو خانم که باید اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم - و اثری است که مسلماً نویسندهء با استعدادی آن را نوشته تنگسیر به علت تکنیک و مبتکرانه بودن زبان، کنکریت بودن محاوره ها، احساس ها، و واکنشهای انسانی چهره ها و غیره برای من نیروی جاذبهء واقعی داشت. روشن است که چوبک نویسندهء پخته ایست و یکی از یهترین پروردگان مکتب هدایت (ولی بدون شک با مختصات و ویژگی های original خود.) تنگسیر در ادبیات معاصر ما منزلگاهی است (چند کلمه خوانده نمی شود) خود این رشد نویسندگی است. این یک موفقیت شایان آفرین نویسنده، و ارزش نسبی آن در ادبیات ایران (نه ارزش مطلق آن در ادبیات جهان) بالاست. روح اجتماعی تنگسیر: طغیان مرد غول پیکری مانند محمد بر ضد پلیدی، مثبت است. رمان درخور آن است که درباره اش یک اتود وسیع نوشته شود. جوهر رمان در زبان nuances و کنکرت آنست که شاید، گاه به سوی آنومالی می رود ولی خیلی بندرت ولی همیشه به حد شگرفی بلیغ، کوتاه، تصویرانگیز و کوبنده است و مانند مشتی ریگ خشک و براق، با جسمیت و حجم روشن و معین روی هم صدا میکند."
"{محمد خطاب به گاوی که بر آن مهار میزند} اگر تو هم جای من بودی ناچار بودی همین کارو کنی. اگه ولت کرده بودم میترکیدی. اما بدیش اینه که تو نمی دونی آدمیزاد چقدر بدجنسه. اگه تو از آدمیزاد بدجنس تر بودی این تو بودی که می باس به دماغ آدمیزاد مهار بزنی." (تنگسیر)
"برای این که تنگسیر را بهتر بفهمی باید بدانی آنچه در آنجا به عنوان داستان میخوانی واقعیت بیرحم و عریانی است که من خود شاهد آن بوده ام."
"ما تنگسیرا مردم بدبختی هستیم." (تنگسیر: ۱۱۲)
"برای درک این واقعیت باید به شن زارهای جنوب، به دریا، به مردمی که هسته خرما میخورند متعلق باشی."
آمد از در خانهء ما گذشت و من نخستین بار برای زمان کوتاهی او را دیدم. آدم گنده ای بود با چهرهء تافته و چشمان خونبار. آرام و بی تشویش راه میرفت. من داشتم تو کوچه خودمان با چند بچهء دیگر "تنگسیه" بازی میکریم. تو سوک دیوار آب ریخته بودیم و گل سفتی درست کرده بودیم و در آن چوبهای کوتاهی که "تنگسیه" نام داشت فرو می کردیم. وقتی که محمد از پیش ما گذشت تنها بود و هیچکس پشت سرش نبود و من نمی دانم چطور شد که ناگهان چشمانم تو چشمان او افتاد. و من در آن دم نمی دانستم که کیست و چکار کرده. خیلی بچه بودم شاید شش سالم بود آنوقت ها تو بوشهر زیاد تنگسیر آمدورفت می کرد و ما آنها را از زلفان بلند و اندام یغور و کلاه نمدیشان میشناختیمشان و به آنها "صحرایی" می گفتیم و از فروشندگان دوره گرد آنها کنار و گز و منگک می خریدیم. مهربان و پر حوصله بودند. زمان کوتاهی در کوچهء ما بود و بعد رفت ته کوچه و آنجا ناپدید شد." (تنگسیر، ۱۴۸)
رضا براهنی: "حسن بزرگ تنگسیر در این است که نثر از ابتدا تا پایان کاملاً یکدست است. زیباترین نمونهء نثر توصیفی چوبک را باید در تنگسیر جست. حتی نثر سنگ صبور، تا این حد یکدست و قرص و زیبا و درخشان نیست."
۱۳۴۲ مرداد - چاپ روز اول قبر (مجموعه ده داستان کوتاه: گورکن ها. چشم شیشه ای . دسته گل. یک چتر خاکستری. پاچه خیزک. روز اول قبر. همراه. عروسک فروشی. یک شب بیخوابی. همراه "شیوهءدیگر" و نمایشنامه هفتخط)، این کتاب به روزبه چوبک، پسرش تقدیم شده است.
۱۳۴۲ اسفند - چاپ چراغ آخر (مجموعه هشت داستان کوتاه: چراغ آخر. دزد قالپاق. کفترباز. عمرکشون. بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود. اسب چوبی. آتما، سگ من بود. ره آورد (شعر بی وزن). پریزاد. دوست)
مسعود فرزاد در نامه ای خطاب به صادق چوبک: " "ره آورد" را خواندم. قطعه ای درخور ادگار آلن پو یافتمش."
شیشهء فانوس خورشید
صیقل گیرد
روغن پیه سوز ماه
افزون گردد
و چرکی رخسارهء نیلی سپهر
زدوده شود (آه انسان)
۱۳۴۵ چاپ سنگ صبور (این رمان به زادگاهش بوشهر تقدیم شده است.)
"من حرفای که بتو می زنم به هیچکه نمی تونم بزنم. تو آخه... سنگ صبور منی، هر چی دارم به تو می گم. آخرش یا تو باید بترکی یا من. اما اگه گوهر پیداش بشه منو تو بغل بگیره. اونوخت دیگه باید تو بترکی. من گوهرو دوسش می دارم." (سنگ صبور: ۲۰۷-۲۰۸)
رضا براهنی: "تکنیک تمام قصه های چوبک، به استثناء ("بعدازظهر آخر پاییز" پیش از رسیدن به سنگ صبور) قراردادی است... چوبک هرگز رئالیسم را کنار نمیگذارد، ولی در آن دو قصه میکوشد به واقعیت از یک زاویه دیگر بنگرد و شاید میکوشد به واقعیت یک بعد دیگر نیز بدهد و تجربه ها را طوری به روی یکدیگر سوار کند که هرمی از تجربه ها برای شخصیت ایجاد شود، و این تقریباً همان کاری است که پیش از چوبک (هنری جیمز) کرده است..."
"سنگ صبور قرار بود داستان دوازدهم کتاب خیمه شب بازی باشد. طرح این داستان را من در سال ۱۳۲۰ ریختم. اول اسم آن را گذاشته بودم "لعان" یعنی فرزندی که پدر در حلال زادگی او شک می کنند و در حقیقت با نفی و انکار ابوت خود، فرزندی را که به او منسوب است طبق قوانین اسلامی از آن خود نمی داند. اصل داستان حکایت زنی ست که بر سر چهار زن دیگر وارد خانه ای می شود و مرد خانه که در حسرت فرزند میسوزد از او صاحب اولاد ذکوری میشود. اما یک اتفاق به همراه توطئه چهار هوو سبب میشود که این بچه "لعان" بشود. اتفاق همان است که در سنگ صبور آمده. یعنی بچه در شلوغی "حرم شاه چراغ" به علت خوردن آرنج زائری به دماغش خون دماغ میگردد و بر اساس یک خرافه که میگوید اگر حرامزاده ای وارد حرم شاه چراغ بشود، خون دماغ خواهد شد، انگ حرامزادگی بر پیشانی طفل میخورد. این داستان که قرار بود داستان دوازدهم خیمه شب بازی باشد، یازده بار نوشته شد، ماشین شد، آماده شد که به مطبعه برود، ولی چون راضی نبودم، دوباره از سر نوشتم و بالاخره صورت دوازدهم آن به چاپ رسید."
انورخامه ای: "بحث دربارهء سنگ صبور نیاز به کتابی جداگانه دارد چون یک رمان به تمام معناست، آن هم رمانی عمیق و بسیار باارزش. تعدد تم ها و تعدد شخصیت ها و قهرمان ها، صحنه های بسیار حساس و تصویرگری ماهرانه چوبک از آن ها، و مهم تر از همه توصیف حالت روانی هر کدام و جنگ درونی با خویشتن خویش، این کتاب را یکی از بهترین رمان های زمان ما ساخته است. رمانی که با داستان های برجسته ترین نویسندگان جهان برابری میتواند کرد."
"ننم رف رف تا تاریک شد. یه هو دیبو از پشت درختا در اومد و قاپش زد و بردش تو کته زغالی. ننم دیگه نمیادش. در اتاق ننم بسه. ننم با دیبو رف تو اطاق خودمان. بعد آقا دیبو تنوره کشید رف هوا. ننم رف تو کته ی زغالی سر دیبو بجوره؛ رشک و شپشاش بگیره. دیبو افتاد رو ننم. اووخ ننم دردش اومد گفت:"آخ مردم." کچل اومدتش ببره، مرده شور مکش و ببره. یک، دو، سه، چهار. چقده ماهی تو حوض هس. مثه النگوای دس ننم تو آفتاب برق میزنن. مثه خون سر مرغ. همیه این ماهیا مال خودمه. احمد آقا گفت" "همش مال خودت باشه." میگیرم میبرم شب تو بغل خودم میخوابونمشون. حالا که ننم نیس. تو بغل ماهیا میخوابم." (سنگ صبور، "کاکل زری"، ۳۶)
جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: " سنگ صبور داستان چند تن مرد و زن و کودک بینوای خودمانی است که مظهر جماعت کثیری و بلکه اکثریت هموطنان ما هستند. در جهل و بی خبری و خرافات و گرسنگی و کثافت و دروغ و فریب غوطه ورند و معهذا چندان گله و شکوه ای از خالق و مخلوق و خلقت ندارند و تریاق توکل و رضا دل خود خوش میدارند. بی نهایت استادانه از عهدهء کار برآمده اید و همچنان که گویا سابقاً معروض داشته ام آنچه را گوش می شنود و آنچه را به چشم می بیند - (و گاهی آنچه را خاطر احساس میکند) همه را مانند دستگاه عکاسی و جعبهء صوت صدا با قدرت و بصیرت کامل منعکس ساخته اید... املاء عوامانه علت دیگری هم ممکن است داشته باشد که هموطنان ما را از باسواد شدن و با فارسی صحیح و فصیح و درست آشنا شدن تا اندازه ای باز بدارد. ولی این ها را شاید بتوان امر ذوقی دانست و شاید مباحثه در آن زیاد مفید واقع نگردد و موضوعی نداشته باشد. لکم دینکم ولی دینی.
ساختمان کتاب هم که فرانسوی ها آن را structure میخوانند تازگی دارد و میتوان احتمال داد که از سبک و شیوهء رمان نویسی جدید الهام گرفته باشید... چرا نباید زود معلوم شود که متکلم کیست. چرا خط گاهی درشت تر و گاهی بلافاصله ریزتر میشود. چرا دیروز و امروز و فردا درهم آمیخته است. البته به این سئوال ها و ایرادها میتوان بسیار جواب داد و لابد خودتان بهتر از هر کسی میتوانید جواب بدهید. آن چه مربوط به شخص من است ... با اینکه میدانم و اعتقاد دارم که دنیا باید به جلو برود و ترقی کند... فن رمان نویسی تازه در مملکت ما رواجی گرفته است و شاید در تمام این نیم قرن اخیر بیشتر از ۵۰ (پنجاه) الی صد رمان نوشته نشده باشد. در این صورت باید قدری حوصله به خرج داد و سنگ صبور را در بغل گذاشت تا مردم خواننده قدری با طرز معمولی رمان آشنا یشوند آن وقت باز یک قدم تازه برداشت. در هر صورت چوبک عزیز ما سالک راه دیگری است و وجودش دستخوش جوش و خروش های دیگری است و این حرف ها برای او معنی ندارد و ما هم با نهایت خلوص و حسن نیت و صفا می گوییم "خدا به او قوت بدهد""
محمود عنایت: "تا وقتی سنگ صبور را نخوانده بودم نمی دانستم فقر هم می تواند مثل ثروت، شکوه و جلال داشته باشد. این اثر به سنفونی غریبی می ماند که از تک صداهای رنج آلود و دردآلود بوجود آمده و در گرماگرم همهمه و طنطنه ای که سطور خاموش کتاب از آمیزه استیصال و درماندگی مشتی انسان در گوش تو ایجاد میکند ناگهان متوجه می شوی که شوکت فقر کم از کوکبهء ثروت نیست."
جمالزاده در نامه ای خطاب به چوبک: "چوبک از پیش کسوتان ما در میدان ادب و داستان سرایی است و خودش رتبهء استادی یافته است و اگر چون من آدم عقب مانده ای بخواهم او را راهنمایی کنم مضحک خواهد بود. ممنونم که مرا فراموش نفرموده اید و جسارت ورزیده میگویم در چاپ دوم سنگ صبور داستانهای "انوشیروان و بوذرجمهر" و "یعقوب لیث و ازهرخر" و "زروان و اهریمن" را از داستان جهان سلطان و کاکل زری و شیخ محمد و احمدآقا و بلقیس و گوهر که بدون مبالغه بسیار عالی و ممتاز است جدا بکنید. زیاد با هم جور نمی آیند. میدانم که تازگی دارد ولی زیاد در پی تازگی هم نباشید. مراعات حال و ذوق خواننده را بکنید. ما برای مردم چیز می نویسیم نه برای خودمان. آن هایی که خیلی بزرگ بودند و واقعاً بزرگ بودند مثل بودا و سقراط و عیسی چیزی ننوشتند."
"سنگ صبور بر خلاف نوشته های دیگر چون شعر دارای کلید مفتاح است. باید سمبل ها را شناخت. باید از گذشته آگاه بود. باید گذشته، زمان و مکان و فضا همه چیز را در نظر گرفت.در هر خط صفحهء آن گرهی خفته است. کلید مفتاح در خم این سمبل ها، این گره هاست. پس از این چنین شناختی آنوقت رمز ناآشنای آن، آشنا خواهد شد. تازه آنوقت است که خواهی فهمید سنگ صبور یعنی چه... اگر من به کتابی ببالم به سنگ صبور است."
انورخامه ای: "با این همه به نظر من سنگ صبور به صورتی که منتشر شده یک نقص عمده دارد که از ارزش بزرگ آن میکاهد و این بی تناسبی نمایشنامه آخر کتاب با تمام شدن داستان است. این نمایشنامه هم از حیث شکل و هم از جهت محتوی با اصل داستان تفاوت فاحش دارد. مثل اینکه آن را با یک سنجاق، آن هم سنجاق قفلی به بقیه داستان وصل کرده باشند..."
"این ایرادها را کسانی میگیرند که روح سنگ صبور را نشناخته اند، مخصوصاً نمایشنامهء آخر کتاب، حکایت درخت دانش است که در باغ سنگ صبور روییده..."
۱۳۴۶ چاپ مصاحبه ای از صدرالدین الهی با دکتر پرویز خانلری (درباره چوبک)
۱۳۴۸ چاپ درازنای شب پرگو از نصرت رحمانی (درباره چوبک) در روزنامه آیندگان
نصرت رحمانی: "خانه چوبک یکپارچه از چوب ساخته شده است. همه چیز شکلی روستایی دارد، و بس زیباست، مخصوصاً کتایخانه اش، حسن قائمیان نویسنده و دوست قدیمی هدایت و چوبک برایم گفته بود که چوبک این خانه را سالها پیش در جوانی خودش طرح ریزی کرد و همه چیز آن را به سلیقه خود ساخته و پرداخته است.... از میان خیابان کوتاهی که در دو طرفش دو سرو یله داده بود... از کنار سروها... گذشتم و وارد ساختمان شدم. صادق را در کتابخانه اش یافتم. کتابخانه صادق تنها پناهگاهی ست که صادق را هنگامی که به کلی از یافتنش مأیوس شدی در آنجا پیدا خواهی کرد {سالن پذیرایی} جالب توجه بود. اجاقی چون آتشگاه در کنار آن شعله سر می کشید. وجود خانم آرامش و صمیمیتی به محیط داده بود. اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد عکس جالبی از صادق هدایت بود که سالها پیش با پسر کوچک چوبک گرفته بود. کتابخانه بسیار مرتب، تابلوهای جالب، اما سخت خودمانی، دل پسند..."
"ازش {از صرت رحمانی} خوشم آمد که نشستم حرف هایم را با وی در میان نهادم. اما قرار نبود اینها چاپ شود. من اهل مصاحبه نیستم... شعرهای رحمانی را خوانده بودم. پسندبده بودم. به این جهت به خلوت خود راهش دادم ولی چرا این کار را کرد؟ چرا؟"
۱۳۴۹ تدریس در دانشگاه یوتا به عنوان استاد مهمان (سال تحصیلی ۱۹۷۱/۱۹۷۰)
۱۳۵۱ شرکت در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در آلماآتا در قزاقستان شوروی. چاپ برگزیده آثار چوبک به زبان روسی توسط خانم زویا عثمانووا و آقای جهانگیر دری زیر نظر پروفسور کمیساروف. چاپ ویژه صادق چوبک در روزنامه اطلاعات
۱۳۵۳ نمایش عمومی فیلم تنگسیر (بر اساس رمان چوبک) به کارگردانی امیر نادری در سینماها. ترجمه انگلیسی داستان "مسیو الیاس" توسط پروفسور ویلیام هانوی (استاد زبان فارسی دانشگاه پنسیلوانیا)
۱۳۵۳ بازنشستگی چوبک و سفر او به انگلستان و آمریکا. فوت پدرش در سن هفتاد و نه سالگی در لندن
۱۳۵۵ ترجمه انگلیسی داستانهای "نفتی" و "آه انسان" در مجله ادبیات شرق و غرب
۱۳۵۸ ترجمه انگلسی سنگ صبور توسط محمدرضا قانون پرور (چاپ ۱۹۸۹، انتشارات مزدا، کالیفرنیا)
۱۳۵۹ ترجمه انگلیسی روز اول قبر توسط مینو ساوت گیت
۱۳۶۱ ترجمه انگلیسی برگزیده ای از آثار چوبک با مقدمه ای از باگلی
"نه من هنوز باور نمی کنم که نمی بینم. هر روز صبح که از خواب بلند می شوم، فکر می کنم که بیناییم را بازیافته ام."
۱۳۶۹، ۱۹ فروردین (۸ آوریل) - بزرگداشت چوبک توسط بنیاد و مرکز مطالعاتی دانشگاه برکلی، کالیفرنیا
در این دوران چون فقط یک هشتم نیروی بینایی برایش باقی مانده است دیگر نمی بیند. پس دیگر نمی تواند بخواند. از این رو همسرش به جای او می خواند و می نویسد و گاهی هم چوبک از کتابخانه کنگره نوارهای ویژه نابینایان را برای شنیدن به امانت میگیرد و گوش میدهد.
"اگر در کتابخانه نوار ترجمهء انگلیسی Antimémoires یا La Condition Humaine مالرو را داشته باشند خوبست."
محمود عنایت" "اکنون وقتی کتاب های چوبک را ورق می زنی می بینی جای نوشته های چوبک طنینی از ... فریادهاست و او از گواهان عادلی است که بر معرکه زمان خود شهادتنامه نوشته اند."
۱۳۷۰ چاپ ترجمه مهپاره (ترجمه از سانسکریت به انگلیسی توسط "ف. و. بین" و از انگلیسی به فارسی توسط صادق چوبک)، انتشارات نیلوفر، تهران. مهپاره شانزدهمین بخش از نسخهء کهن متن مفصل سانسکریتی است که به نام "جوهر اقیانوس زمان" معروف است. مهپاره با اینکه حکایت عشق است ولی لبریز از اندرزهای والای انسانی و حکمت و فلسفه است.
کاوه گوهرین: "متن {مهپاره} را زنده یاد استاد مسعود فرزاد در اواخر پاییز ۱۳۲۵ میخواند و آن را به زیبایی غزلی از حافظ می یابد و چون برای ترجمه آن فراغتی پیدا نمی کند، آن را جهت ترجمه به صادق چوبک می دهد. دریغا که روزگار کج مدار چنان بازی می کند که قصه نویس ایران فراغتی نمی یابد که ترجمهء کامل این اثر سترگ را در همان زمان به انجام رساند."
۱۳۷۱ جلسه ای درباره داستان نویسی چوبک در کنفرانس مطالعات خاورمیانه در شهر پورتلند
"به ظاهرکارهای من نگاه نکنید. این کارها را باید با حوصله و با توجه به زمانی که نوشته شده خواند."
صدرالدین الهی: "گاه ساعتها با دفترهای جالبی که از روزگار گذشته دارد خلوت می کند. گاه تکه ای از آن را برای محرمی فرو می خواند. چوبک شاید اولین و تنها نویسندهء ایرانی ست که روزنامهء خاطرات نوشته به طریق دقیق روزانه. تنی چند از ما این دفترها را دیده ایم. وقتی اوقاتش تلخ است می گوید" :می خواهم آتششان بزنم" وقتی ملامتش می کنی، می گوید: "برای کی چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار تهران می نوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقی برایم درست بودند توی حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه شب از ترس این که اگر بیایند و اینها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند خوابم نمی برد. به هزار حقه آنها را آورده ایم این جا و حالا وقتی به آنها برمی گردم، به ایران برمی گردم، دلم تنگ می شود و حالم بد." پیرمرد دلش برای خانه، دروس، حیاط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعت های سختی را در خیال خانه می گذراند. چونان همهء ما."
"... این همه دفتر و کاغذ سفید، حالم را بد می کند. از این که نمی توانم سیاهشان کنم. فکرها و قصه هایی در سرم میجوشد، خیلی قشنگ و وقتی نمی توانم بنویسم، از این ناتوانی عصبانی می شوم..."
۱۳۷۲ انتشار مجله ایرانشناسی (بنیاد کیان) شماره ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی
صدرالدین الهی: "{چوبک} از چند حکایت که در ذهنش جولان دارد حرف میزند و این با تقریر، کار تحریر را نمی توان انجام داد. در فکر است که دربارهء دامهایی که در زندگی پیش پای او گسترده شده چیزی بگوید. بر سبیل خاطره میگوید: "میخواهم اسم این کار را بگذارم "دام ها و دانه ها". این کار را شاید بشود روی نوار گفت و بعد پیاده کرد.""
۱۳۷۴ چاپ دفتر هنر ویژه صادق چوبک (نیوجرسی) چاپ شش صفحه از دفتر خاطرات صادق چوبک با عنوان "دیروز" در همین دفتر و قطعه شعر داستان گونه "مبادا" در همین دفتر
۱۳۷۵ مهرماه چاپ هشت صفحه از دفتر خاطرات چوبک با عنوان "سفر مازندران و چند یاد دیگر" در دفتر هنر ویژه صادق هدایت، نیوجرسی، سال سوم، شماره ۶
قدسی چوبک: "یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هر چه که قبلاً نوشته بود را سوزاند. من نمی توانستم مانع او شوم و جلو او را بگیرم. می گفت تمام شد هر چه بود تمام شد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اوقیانوس بدهیم،... حس می کرد دیگر رفتنی است... می گفت سعی نکنید مرا با دوا درمان نگه دارید. باید بروم... به خواهرش می گفت بیا به دیدن ما، ما دیگر وقت نداریم همدیگر را ببینیم..."
قدسی چوبک: "... حالش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشید که از شما پرستاری کنند. صادق از خانه سالمندان بدش می آمد. این اواخر وضع بدی داشتیم... در بیمارستان نه حرفی می زد و نه چیزی می گفت. گوشش هم دیگر نمی شنید. بیماری، فشار خون، قند، کلیه اش هم ضعیف بود. ریه های صادق... سه چهار ماه بود حس کرده بود. گاه چرت می زد. وقتی شب ها بسیار دیروقت، ساعت یازده دوازده می خوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند می شد و دیگر نمی توانست بخوابد خیلی کم حرف شده بود. فقط نگاه می کرد."
جمعه سوم ژوییه ۱۹۹۸/ ۱۳ تیرماه ۱۳۷۷، ساعت پنج و پنج دقیقه فوت صادق چوبک
نه، نه
من نمرده ام
و هیچکس نمرده
آدمی مرگ را کشته
جسد صادق چوبک به درخواست خودش سوزانده شد
_________________________
منابع:
الف: آثار صادق چوبک و گفتگوهای او با دیگران
ب: نقل قولهایی از دیگران راجع به صادق چوبک در"
۱/ براهنی، رضا، قصه نویسی، چاپ سوم، تهران: نشر نو، ۱۳۶۲
۲/ ویژه صادق چوبک به همت صدرالدین الهی در مجله ایرانشناسی، شماره ۲، آمریکا: مریلند (بنیاد کیان)، ۱۳۷۲
۳/ ویژه صادق چوبک، دفتر هنر، سال دوم، شماره ۳، آمریکا: نیوجرسی، ۱۳۷۴
۴/ قدسي چوبک در گفتگو با مرتضا ميرآفتابي، مجله سيمرغ، 73 و گردون در تبعيد، کلن، ۵۹، ۱۹۹۹/۱۳۷۶
_____________________________

صورت کوتاهی از این مقاله در آرش ۶۸، پاریس مرداد/ شهریور ۱۳۷۷ چاپ شده است. بازچاپ این مقاله بدون موافقت کتبی نویسنده غیرمجاز شناخته می شود.
http://chachmanbidar.blogspot.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:10  توسط مهستی شاهرخی | 
بهار سال 1353 بود و دكتر غلامحسين ساعدي براي تهيه ي مونوگرافي به لاسگرد، شهرك تازه سازي در حاشيه ي كوير، در نزديكي سمنان رفته بود. ساعدي ميخواست براي هر يك از شهركهاي حاشيه ي كوير مونوگرافي جداگانه اي بنويسد. در آن زمان، شركت شهرسازي بنياد، توسط يكي از دوستان ساعدي اداره ميشد و اين شركت، در حال احداث شهركهاي تازه اي بود. اولين شهرك، لاسگرد بود.
روزها را به عكس برداري و صحبت با اهالي محل ميگذرانيدند و شبها در مهمانخانه ي سمنان ميخوابيدند. مهمانخانه تالار بزرگي داشت كه ميز بزرگي با روپوش ماهوت در وسط آن قرار داده بودند. تالار مهمانخانه پنجره هاي متعددي داشت با تاقچه هايي باريك و هلالي در وسط دو پنجره، كه روي تاقچه ها را با تعدادي كتاب و مجله ي دولتي پوشانيده بودند، و بادگيري بزرگ؛ گاهي صداي بادي كه توي بادگير ميافتاد شبيه ناله ي جانوري بود كه در تله گرفتار شده باشد. اتاق سه تختخواب داشت با ملافه هاي سفيد و نو كه انگار آنها را در معرض باد گذاشته بودند و خنكي اتاق باورنكردني بود.
روزي موقع كار، متوجه شده بودند كه مرداني از دور مواظب آنها هستند. چه ميخواستند؟ پول ميخواستند؟ كار ميخواستند؟ خوراكي ميخواستند؟ اصلا معلوم نبود. كارشان ناشيگرانه بود و زود خودشان را لو داده بودند. بايد مواظب ميبودند. شايد كلكي در كار باشد.
"روزي مرد غريبه اي به آنها نزديك شده بود و آنها را به باد سئوال گرفته بود.
ــ چه كار ميكردين؟
ــ هيچ چي. داشتيم كار ميكرديم.
ــ كار چي؟
ــ كار ... خلي
ــ عقب شما ميگشتم.
ــ عقب ما؟
ــ آره عقب شما
ــ چه كارمون داشتي؟
ــ جناب سرهنگ ميخواد شما رو ببينه.
ــ جناب سرهنگ؟ جناب سرهنگ كي باشن؟
ــ شماها نميشناسين.
ــ وقتي ما اونو نميشناسيم لابد اونم ما رو نميشناسه.
ــ درسته. ميخواد بشناسدتون.
ــ‌ اگه ما نخواييم؟
ــ شماها مجبورين.
ــ چي؟
اتاق جناب سرهنگ بزرگ بود و چند در و چند پنجره داشت و يك بادگير كوچك. ميز بزرگي زير بادگير گذاشته بودند. سرهنگ كه صورت بزرگ و چارگوش داشت پشت ميز نشسته بود. وسايل فيلمبرداري و دوربين ها و "لنز"هاي جور واجور و نورسنج و جعبه هاي فيلم را خيلي مرتب روي ميز چيده بودند. مرد كله درشت اشاره كرد و آن سه نفر روي نيمكت نشسته بودند. چند دقيقه در سكوت گذشت. توي اتاق هيچ چيز چشمگيري نبود كه بشود تماشايش كرد يا راجع بهش فكر كرد. آنها همين جور مانده بودند و او به بادگيري كه عين قيفي بالاي سر جناب سرهنگ شكم باز كرده بود و صداي دريا را جمع ميكرد و توي اتاق ميآورد خيره شده بودند.
بالاخره، سرهنگ سرفه اي كرده و چشمانش را بالا آورده بود.
ــ خب آقايون، شما كي هستين؟
ــ كي هستين؟
ــ يعني اسم و رسم خودمونو بگيم؟
ــ نه. هنوز نميخوام وارد جزييات بشم. ميخوام بدونم شما واسه چي اومدين اين جا.
ــ والله ما غريبه نيستيم. و واسه كار خطرناكي م نيومديم.
ــ پس واسه چي اومدين؟
ــ واسه گشت و گذار. مگه قدغنه؟
ــ همين؟
ــ همين.
سرهنگ وسايل روي ميز را به آنها نشان داده و بعد نورسنج را برداشته و گفته بود:
ــ خب، پس اينا رو چي ميگين؟
ــ اينا وسايل كارمونه، اونم نورسنجه
ــ خب با اينا چه كار ميخوايين بكنين؟
ــ ميخوايم فيلم بسازيم.
ــ آره. ميخواييم فيلم درس كنيم.
ــ خب، پس آرتيست هاتون كو؟
ــ اين فيلمي كه ما ميسازيم آرتيست نداره.
ــ مگه ميشه فيلم آرتيست نداشته باشه.
ــ چي ميگي؟ فكر ميكني با يه دهاتي طرفي؟
ــ نه خير جناب سرهنگ، اين نوع فيلم رو اصطلاحا ميگن فيلم مستند.
ــ فيلم چي؟
ــ فيلم مستند
ــ يعني فيلمي كه سند باشه، بعله؟
ــ تقريبا.
ــ پس شما اومدين سند جمع بكنين.
ــ‌ چه سندي؟
ــ خودت گفتي، مگه نگفتي؟
ــ من فيلم مستند گفتم.
ــ خب، اين اسنادو واسه كي ميخوايين؟
ــ واسه خودمون
ــ كه چه كار بكنين؟
ــ در مركز نمايش بديم.
ــ در مركز يا جاي ديگه؟
ــ در مركز.
ــ به كيا نشون بدين؟
ــ هر كي بخواد ببينه.
ــ كه اينطور، ميخوايين بگين كه مثلا اينطور جاهام پيدام ميشه، آره؟
جلوي در آهني فرمانداري پياده شده بودند و از پله هاي پيچ در پيچ بالا رفته بودند. ساختمان مفصلي بود‌ با پنجره هاي كوچك و متعدد و ايوان هاي جور واجور و بزرگ و كوچك، معلوم بود يك خانه ي قديمي است كه دستي در آن برده، به اين شكلش درآورده اند. به ايوان باريكي رسيدند كه همه جاي بندر ديده ميشد و دريا يك جور زيبايي آرام و آبي و سنگين بود. دري را زدند و به آنها اشاره كردند كه داخل شوند. فرماندار كه مرد بلند و خوش لباسي بود با سرهنگ دست داد و هر دو نشستند. فرماندار به ايشان اجازه نشستن داد. نشستند. مدتي آنها را نگاه كرد، به ظاهر قيافه اخمويي به خود گرفته بود ولي بلد‌ نبود كه اخم كند و براي همين قيافه ي مضحكي به خود گرفته بود.
ــ خب آقايون توضيح بدن ببينيم واسه چه كاري اومدن اين بندر.
ــ همه رو خدمت جناب سرهنگ عرض كرده ايم، ما اومديم اين جا فيلم بسازيم.
ــ ولي جناب سرهنگ عقيده دارن كه شما اومدين سند گير بيارين.
ــ نه آقا. ما اومديم از مناظر اينجا فيلم درس بكنيم.
ــ اين طرفا منظره اي نيس كه شما فيلم درس بكنين.
ــ منظورم مناظر همين جوريه.
ــ واسه كي ميخوايين؟
ــ واسه خودمون.
ــ همين طور واسه دل خودتون؟
آنها را توي پستويي كه هواكش نداشت فرستاده بودند و در را به رويشان بسته بودند. تنها پنجره ي كوچك پستو هم ميخ شده بود و باز نميشد. ولي آنها حياط بزرگ فرمانداري و درختان "كنار" و ساختمان آن طرف حياط را به خوبي ميديدند.
كنار پستويي كه آنها در آن حبس شده بودند، اتاق ديگري بود كه دو نفر براي مراقبت از آنها در آنجا نشسته بودند و ورق بازي ميكردند.
ــ اشكال كار در اين جاس كه شما بدون اجازه شروع كردين.
ــ ما نميدونستيم. خب، حالا اجازه ميگيريم و شروع ميكنيم.
ــ اجازه رو از مركز بايد بگيرين.
ــ يعني دست خالي برگرديم؟
ــ برگشتن كه . . . دست جناب سرهنگه، (داستان «من و كچل و كيكاوس» از مجموعه داستان «دنديل»)

آن شب بهاري سال 1353، وقتي به مهمانخانه سمنان برگشتند. به ساعدي خبر داده بودند كه از تهران به تو تلفن زده اند و مادرت در حال مرگ است و تو بايد به تهران برگردي. يعني چه اتفاقي براي مادرش رخ داده بود؟ او كه مادرش را بي نهايت دوست داشت، گوشي تلفن را برداشته بود تا به تهران تلفن بزند، ولي خط تلفن قطع بود. آن مردان غريبه به او گفته بودند: خط تلفن قطع شده، تو با اين دوست ما برو!
بايد احتياط ميكردند. بوي خوشي از اوضاع نميآمد. ساعدي با شخص حامل خبر و دو نفر ديگر كه بعدها فهميده بود مامور بوده اند سوار تاكسي شده بودند. يكي از آنها كنار راننده و او با دو نفر ديگر در عقب اتومبيل نشسته بود. از چند‌ كوچه و پس كوچه گذشته بودند و به محوطه ي تميزي كه ميله هاي فلزي رنگ كرده اي داشت رسيده بودند. آنجا سازمان امنيت سمنان بود. پس از يك بازرسي فوق العاده شديد، نيمه شب او را سوار ماشين لندرور بزرگي كرده و با سرعتي بسيار به سمت تهران حركت كرده بودند. توي جيپ دست و پاي او را به ماشين بسته بودند. مامورها، هر چند گاه يك بار، برايش اسلحه ميكشيدند.
ــ چطوره همين جا، توي اي دره، كارش رو بسازيم؟
از سمنان او را مستقيم به زندان اوين آورده بودند. مرتب پشت سر هم ميگفتند: بايد بگويي!
ــ چي رو؟

مادر حالش خوب بود، ولي هم زمان با دستگيري غلامحسين به خانه ي آنها نيز ريخته بودند تا خانه را بگردند. هنگام يورش ماموران، مادر به يكي از آنها كه اردبيلي بود و از پله هاي خانه به سمت كتابخانه ي غلامحسين بالا ميرفت، به تركي گفته بود:
ــ‌ كجا ميرويد؟
ــ مادر به تو مربوط نيست، برو پي كارت.
ــ چطور به من مربوط نيست. اينجا خانه ي من است. من بايد‌ اين ريخت و پاش شما را تميز كنم.
ــ‌ گفتم برو كنار. ما با تو كار نداريم. دنبال كتابهاي دكتر هستيم.
ــ‌آخر كتابهاي او را ميخواهيد چكار؟ ميبريد كه چه بشود؟
ــ اين كتابها اخلاق جوانهاي اين مملكت را خراب ميكند.
ــ خوب پس قلمش را ببريد. چون او با كتاب نمينويسد، با قلم مينويسد. من پسرم را ميشناسم، وقتي بيايد بيرون، باز هم خواهد نوشت.

بار اول دستگيري در نوجواني، خواب و خميازه پنجول به صورتشان ميكشيد كه بازجويي كه مثل ناظم هاي مدرسه بود پيدايش شده بود. بازجو، مردي بود قد بلند، تكيده و استخواني، فك پايينش زياده از حد درشت بود و لب پايينش، لب بالايش را پوشانده بود. ناظم يا بازجو چند بار بالا و پايين رفته، نه كه پلك هايش آويزان بود، معلوم نبود كه متوجه چه كسي است. بعد با صداي بلند دستور داده بود كه همه بلند بشوند. و همه ي آنها بلند شده و مثل مدرسه صف بسته بودند. اما اين دفعه بازجو از او ميگفت: بعضي افراد نسبت به پاره اي از نوشته هاي آقاي دكتر ساعدي نظرهاي خاصي دارند و مفاهيم ويژه اي را نسبت به آن مرتبط ميدانند. همين امر موجب شد كه به اينجا تشريف بياورند و پاره اي از برداشت هايي كه از نوشته هاي ايشان شده است پاسخ بگويند.
سرش از خستگي و خواب منگ بود و گيج ميرفت، ولي صداهايي در سرش ميپيچيد.
ــ‌ تو نبايد سر خود بنويسي، مگه اينارو به تو نگفته اند؟
ــ پس چه كار كنم؟
ــ تنها چيزي را كه ديكته ميكنند بايد نوشت، متوجه شدي؟
نه! بايد‌ مقاومت ميكرد. ولي اگر او را ميبردند و ميزدند چه؟ آيا آن وقت به حرف ميآمد؟ و اصلا چه چيز را بگويد؟
بازجو دوباره از او ميپرسيد: آقاي ساعدي، اولين سئوالم، اين است كه گروهي از صاحب نظران بر اين عقيده اند كه پاره اي از نوشته هاي شما، كه اتفاقا ارزش هنري كم تري دارند، با تصرف در واقعيت جامعه ايران و نشان دادن سياهي ها و القاء نوميدي ــ در شرايطي كه ميهن ما براي توسعه ملي به تحرك و پشتكار و عمل بيشتري نياز دارد ــ نه فقط به پيشرفت ملي كمك نميكنند بلكه عوامل مخالف اين پيشرفت را نيز تقويت ميكنند، درباره اين بخش از نوشته هايتان نظر شما چيست؟ در فكر اين بود كه آنها كنترل، تسلط و نظارت، نه تنها زندگي عادي و روزمره مردم را تحت نظر داشتند، بلكه در تعقيب نحوه ي تفكر تك تك اشخاص، حتا در لحظات تنهايي و انزوا بودند. پس بايد از چه مينوشت؟ و آخر براي كنترل روشنفكران و نويسندگان و هنرمندان، مگر فقط يك سازمان بود؟ ده ها سازمان وجود داشت! سازمانهاي متعدد سانسور، يعني در واقع سانسور چند مركزي.

در دستگيري اول، تابستان سال 1332، در هفده سالگي، نيم ساعتي منتظر نشسته بودند تا بازجويي كه به معلم ها ميمانست وارد شد، چاق و قد كوتاه بود، سنگين راه ميرفت، مچ هاي باريك و دستهاي پهن و انگشتان درازي داشت، صورتش پهن بود و چشمانش مدام در چشم خانه ها ميچرخيد، انگار ميخواست همه چيز و همه كس را دائم زير نظر داشته باشد. لبخند ميزد و دندان روي دندان ميساييد. نيم ساعتي در سكوت گذشته بود. انگار كه بختك روي تك تك شان افتاده بود. خسته و عاجز بودند. ديگر برايشان از شوخي گذشته بود، چه كار ميشد‌ كرد؟ كه ناگهان در باز شده، و دو مامور وارد شده بودند. بي آن كه از سكوتي كه ميان آنها بود حيرت كنند، يكي را با خود برده بودند و همهمه اي بين بقيه در گرفته بود و هر كس چيزي ميگفت و به تصور حدسي ميزد. آن موقع كسي پلك روي پلك نگذاشته بود. صبح كه شد، بي اشتها و با دلهره صبحانه را خوردند، نزديكي هاي ظهر. . .
اما حالا سرهنگ وزيري ميپرسيد: آقاي ساعدي بعضي محافل كه نسبت به رشد اقتصادي ايران با دشمني مينگرند، شما را ياور خود معرفي ميكنند، منظور بلندگوهاي خارجي و محافل ماركسيستي است كه در خارج‌ از ايران فعاليت دارند. آيا بر سوءاستفاده اي كه از شما ميشود صحه ميگذاريد؟ نظرتان درباره ماهيت اين گروهها كه شما را رفيق خود ميدانند، چيست؟
به خوبي ميديد كه كار را به جايي رسانيده اند كه هر روز روشنفكر و نويسنده و هنرمند، خويشتن را سانسور ميكرد. و اين سانسور خويشتن (اوتو سانسور)، چه ابعاد وحشتناكي داشت. موضوع اولين قرباني اين قضايا بود. بسياري از موضوعات، امكان نداشت مطرح بشوند، و اگر جرأت لازم هم بود، بعد از مطرح شدن، آيا ميتوان انتشارش داد يا نه؟
ــ‌ من آنچه را كه ميگويم تو بايد بنويسي!
ــ من آنچه را اعتقاد‌ ندارم نمينويسم.
بعد از موضوع، نوبت كلمات و زبان بود و نحوه ي بيان، چگونه بايد بيان كرد، و با چه كلماتي؟ چه دنياي غريبي بود! بازجوها مثل معلم هاي نمايش خودش رفتار ميكردند. چه عجيب بود! بازجو با ابهت زيادي و با اهن و تلپ وارد‌ ميشد. بعد‌ با اشاره ي انگشت و سگرمه هاي درهم، او را به سكوت دعوت ميكرد. يكي پس از ديگري، بازجوها ميآمدند، پس از آن حسين زاده معروف به عطاپور پيدايش شده بود. و او كه هميشه گفته بود دهان مرا با تبر هم نميتوانند باز كنند، يعني حالا همين جوري جا ميزد؟ آيا خواهد گفت؟ همه چيز را خواهد گفت . . . اصلا چه چيز را خواهد گفت؟ حسين زاده، در حالي كه مثل ناظم هاي مدرسه چوب بلندي به دست داشت، وارد ميشد. قيافه پير و شانه هاي افتاده اي داشت، بدون علت لبخند ميزد. خيلي مشفق به نظر ميرسيد و حق به جانب. يا مثلا، پرويز نيكخواه كه از او پرسيده بود: آقاي ساعدي، تحريك جوانان از راه احساسات، هميشه كاري آسان است. بخصوص استفاده از احساسات آنها، نه عقل جوانان، استعمار از اين نقطه ضعف در كشورهاي رو به توسعه استفاده كرده است. برخي معتقدند كه كتابهاي شما بيشتر عواطف ملي را مستقيما به سود گروههاي كمونيست و سرسپرده در خارج مملكت تقويت ميكند. آيا به نظر شما در شرايطي كه ميهن ما به وحدت ملي و شعور ملي نياز دارد، تحريكات سياه عاطفي به دشمنان ميهن و دشمنان استقلال ملي كمك نميكند؟ بازجو قيافه ي جدي داشت. شوخي نميكرد؟‌ يعني خودش از اين حرفها خنده اش نميگرفت؟ لابد‌ حالا ديگر بازجو خوشحال بود، چون مثل نمايش، با اشاره ي سر و دست، خبر موفقيت را به طرف راست و چپ صحنه اعلام ميكرد. راستي اين كدام بازجو بود كه مدام ميگفت: حواستو جمع كن، پرت و پلا نگو، دست از لجبازي و كله شقي بردار. به خودت رحم كن! سئوالات بي خودي نكن! تو داري لحظات حساسي را ميگذراني. خودتو مفت از چنگ نده!
چيزي كه ساعدي را به وحشت ميانداخت اين بود كه آنچه مينوشت را ميشد‌ به هزاران شيوه تفسير كرد و با هر تفسيري اتهام تازه اي به او زد. بدين ترتيب بذرهاي سوءظن در ذهن خود نويسنده پاشيده ميشد، سوءظن نسبت به شخصيت هاي داستانهايش. آيا اين رويداد يا آن شخصيت را به دلخواه خود تفسير نخواهند كرد؟ آقاي ساعدي گرچه اصلا حوصله كتك خوردن را نداشت، ولي اگر او را ميزدند؟ اگر نميزدند چه؟ چكار ميتوانست بكند كه او را نزنند؟ در اين شرايط، او به جرم نوشتن در سلولي افتاده بود، آن وقت هنرمندان خارجي با دريافت پول كلان، آثار انتزاعي خود را بالاي كوه ها و خرابه هاي به ظاهر افتخارآميز روي صحنه مي آوردند. چه دنياي سوررئاليستي وحشتناك و مضحكي! مردم، تظاهر به فرهنگ دوستي و هنرپروري را، نشانه تقلب دولت و خفقان ميديدند. دولتي كه هر معترضي را «اخلالگر»، «خرابكار» و «اوباش» ميناميد. و نه تنها به هر روشنفكر و متفكري، بلكه به مردم عادي كوچه و بازار، كه طرفدار آزادي و ضد سانسور و خفقان بود، لقب «استعمارگر» و «نوكر خارجي» ميداد.
بازجوها مثل نمايش، يكي پس از ديگري، جلو مي آمدند، جلو و عقب ميرفتند و روي تخته سياه يا صفحه تلويزيون خيره ميشدند، عينك هاي عجيب و غريب داشتند كه به چشمانشان ميزدند، دور هم ميچرخيدند و جا عوض ميكردند. بالا و پايين ميرفتند، رفته رفته عصباني تر ميشدند و دور هم و دور تخته و دور او كه مثل محصلي روي صندلي بازجويي نشسته بود ميچرخيدند و انگار كه حالت حمله داشته باشند ميغريدند. با او از شلاق و كابل شروع كرده بودند و حالا از سقف زندان، از پا، آويزانش كرده بودند. چكار ميتوانست بكند كه ديگر او را نزنند؟ معلوم بود كه چيزي را نميگفت، و تازه، چه چيز را بايد بگويد؟ چكار ميتوانست بكند كه او را نزنند؟ در فكر اين بود كه در مورد روشنفكر ايراني، زياده از حد، ظلم ميشود. آنها بايد همه كار ميكردند، هم رفتگر بودند و هم متخصص مسايل اقتصادي، هم معلم، هم مبلغ، و هم رهبر سياسي، حتي از داخل سلول هاي انفرادي زندان نيز، بايد گروه هاي چريكي راه مي انداختند.
آيا به اندازه كافي قدرت مقاومت داشت؟ ياد مناف افتاده بود. همان پسر جواني كه در يك كارگاه قالي بافي كشف كرده است. در كارگاه قالي بافي، مناف در تمام مدت، با همان وزن گره زدن و گره چيدن، همراه با صداي شانه و قيچي، در حال كار، لحظه اي از خواندن باز نمي ايستاد. آواز ساده اي ميخواند، با كلمات ساده تر، و اين كلمات را خودش پشت سر هم رديف ميكرد. موزون و مقفي. هنرش در اينجا بود كه ضمن بافتن قالي، شعري ميبافت كه در هر گوشه آن، گل برجسته اي بود از درد و رنج قالي باف. ترنجي از محروميت هاي زندگي كارگري در متن روشني از فقر. بسيار ظريف و ريز، ريزباف تر از هر قالي مجلل. بعدها اين جوان، مناف، به همت صمد و دوستانش فرصتي پيدا كرد و درس خواند، و بالاخره، يادش به خير! ياد آن لحظه اي كه ورودش را به دانشگاه جشن گرفته بودند. آيا به اندازه مناف مقاومت داشت؟ يا به اندازه عليرضا؟ ولي مناف و عليرضا و هفت نفر ديگر را كه سه سال پيش، در شب چهارشنبه سوري سال پنجاه جلوي جوخه اعدام قرار داده بودند!
و حالا جوانك خوش قيافه، با قيافه حق به جانبي ميگفت: آقاي ساعدي، فرهنگ ما يك فرهنگ غيرتوتاليتر است. با فرهنگ هاي ديگر در كنش و واكنش به سر ميبرد و در تمام دوران شاهنشاهي، نيز چنين بوده است. آيا به نظر شما فرهنگ ما با فرهنگ هاي توتاليتر كمونيستي سازگار هست؟ آيا براي حفظ آن نبايد كوشيد؟ آقاي ساعدي ديگر حوصله مشت لگد را نداشت، از سوي ديگر دردي را كه از شنيدن اين حرفها احساس ميكرد كه از درد پيچ بلندي كه به مچ پايش فرو كرده بودند كمتر نبود و جاي آن زخم ها براي هميشه، مثل علامت داغي كه بر روي پايش بود در ميان روانش مانده بود. ولي اگر او را پاي ديوار ميكاشتند چه؟ نه! از گلوله و پاي ديوار نميترسيد، ولي اگر باز هم او را ميزدند؟ دلشوره امان از او بريده بود، دائم چشم به در بود و ميترسيد. راستي الان يك دانه سيگار عجب ميچسبيد. فقط يك نخ سيگار!
قبلا، پيش از دستگيري، بيم ممنوع القلم شدن، بيم بازداشت شدن، نه تنها به ساعات بيداري اش هجوم مي آورد، بلكه همراه كابوس هاي ديگر، خوابش را آشفته ميكرد. ساعدي مثل هر نويسنده ديگري در فكر آن بود كه چگونه از شخصيت هايش در برابر اتهام هاي بي پايه اين مفتشان بي رحم دفاع كند، زيرا كه دفاع نويسنده از آثارش، چه بسا دشوارتر از دفاع كردن از خودش، طي بازجويي بود. ديگر خودش را در آينه نميديد ولي به خوبي ميدانست كه شكل عوض كرده است. تكيده و پير و شانه هايش پايين افتاده بود. بدنش صاف شده بود. انگار از زير اطوي عظيمي بيرون آمده، ولي اعضاي صورتش اصولا عوض نشده بود. همان خنده و همان صدا را داشت و چين و چروك نصف پيشاني اش را پوشانده بود. آقاي ساعدي به هيچكس نگاه نميكرد. يك راست رفت و گوشه اي تكيه داد و پاهايش را دراز كرد، لحظه اي ساكت نشست و با كف دست، عرق پيشاني اش را پاك كرد و خنده بلندي سر داد و بعد لب هايش را برچيد و بعد به گوشه اي خيره شد و بعد دست توي جيبش كرد و زير لب با خود گفت: سيگار هم كه نداريم.
ــ آقاي ساعدي تهاجم فرهنگي و سياسي كمونيسم وسيله ايست براي تجاوز به استقلال ملي كشورهاي ديگر، آيا هنرمندان و نويسندگان در برابر اين تجاوز وظيفه اي ندارند و ميتوانند نسبت به آن بي تفاوت باشند؟
آقاي ساعدي تلاش كرده بود كه دنياي كهنه را درهم بريزد و فرو كوبد و حالا...؟ هنرمند واقعي مجبور بود كه با دست خالي چيزي حس كند اما شبه هنرمندها هيچ اعتقادي به ملت و قدرت واقعي ملت نداشتند. آنان با نفرت و كينه از هنر واقعي و انساني، همه چيز را به نابودي ميكشيدند، و حتي به تخطئه هنرمندان اصيل ميپرداختند. مگر هنرمند ميتواند از موضوعات و مسايل ملي محيط خودش ننويسد و جهاني هم بشود؟
ديگر چكار ميخواستند بكنند؟ چرا تمام نميشد؟ آخر چه بلايي ميخواستند بر سرش بياورند؟ حالا ديگر نوبت شوك الكتريكي رسيده بود...

نزديكي هاي ظهر در باز شد، او را آوردند و به گوشه اي انداختند. سر تا پا آغشته به خون، دماغش را روي صورتش له كرده بودند. دلمه خوني چشم راستش را بسته بود. گوشه لبانش پاره شده بود. پاهايش؟ پاهايش به دو تكه گوشت خون چكان ميمانست؛ انگار كه آنها را با ساطور كوبيده بودند. انگشت ها له شده و ناخن ها درهم ريخته، استخوان هاي مچ پاي راستش بيرون زده بود، دست هايش نيز چنين بود؛ و هزاران زخم در اندام هاي تكه پاره شده اش دهان باز كرده بود. و خون مردگي هاي زير پوستش، به سياهي ميزد. به زحمت نفس ميكشيد و سعي ميكرد كه مدام خود را جابه جا كند و نميتوانست. از دريدگي ها و پارگي هاي بدنش شعله هاي درد زبانه ميكشيد و هرم دوزخي عذاب تنش را مي آلود. هيكل سلاخي شده اش، انگار ميخواست درهم بپيچد و لوله شود.
وقتي بالاخره خبر شد كه اتهام اصلي بر اساس تعبيري است كه از يكي از داستان هاي كوتاه او به عمل آورده اند، وحشت وجودش را گرفت. آن قصه، ماجراي دگرديسي جوان سالم و تندرستي را روايت ميكرد كه در يك آشغالداني ميافتد. و به تدريج دستخوش استحاله ميشود، ميپوسد و سرانجام تبديل به طفيلي اجتماع ميشود. ماموران بازجو به او ميگفتند: «منظور تو، ماييم.» در حالي كه به نظر او، مامور تفاله نبود، بلكه درست و حسابي مامور بود. درست مثل آن جوانك مصاحبه كننده، كه در برابر دوربين تلويزيون از او ميپرسيد: آقاي ساعدي، آيا در شرايطي كه بقاء يك ملت يعني موجوديت اقتصادي و سياسي و فرهنگي آن مطرح است ميتوان بدون توجه به اثر اجتماعي يك نوشته در رابطه با مصالح ملي به توصيف سياهي و نفي روشنايي ها پرداخت؟ اينها كه به مردم اعتنا نداشتند، هيچ مسئله اجتماعي آنها را تكان نميداد، به مسائل مهم مملكتي بي اعتناء بودند، دنيا را آب ميبرد، و هنرمند فرمايشي را خواب ميبرد. ديگر به سرش زده بود. اعتصاب غذا كرده بود. از غذا و سيگار كه خبري نبود، راستي حالا بايد چه غلطي ميكرد؟ حالا كه بازجوها با ميخي شروع به تكه پاره كردن تنش كرده بودند. شكم، سر و صورت و لب پايين...
ــ بايد بگويي!
ــ اما چه چيز را بايد ميگفت؟
گاهي از اين سئوالات بازجوها خنده اش ميگرفت، ولي بيشتر از لبها، اين زخم هاي او بودند كه خنديدند و پيشاني اش چند چين كوچك برداشت. آن چه درد و عذابش را تحمل ناپذيرتر ميكرد اين بود كه طي هفته ها نميدانست براي چه شكنجه ميشود، بي شك شكنجه گرانش هم چيزي بيش از او نميدانستند چرا كه هنگام انجام «كار» تنها ناسزا ميگفتند و او را به مرگ تهديد ميكردند، ولي نه هيچ اتهام مشخصي بر او وارد ميكردند و نه هيچ جرمي را به او نسبت ميدادند، علت هم روشن بود: ساعدي، نه به قول معروف«خرابكار» بود و نه در هيچ حزب مخفي عضويت داشت و نه حتي به گفته خودش ماركسيست بود. پرويز نيكخواه كه گرداننده برنامه مصاحبه تلويزيوني بود، از او ميپرسيد:
ــ آقاي ساعدي نظر شما درباره ولنگاري بعضي از روشنفكران، جهان وطني آنها و بي علاقگي آنها نسبت به مسائل مملكتي چيست؟ بدبختي اين بود كه عرصه براي شبه هنرمند هيچوقت تنگ نبود، هيچوقت هم با مميزي مخالف نبودند. وجودش را هم حس نميكردند، نه اين كه كاري به كار مميزي نداشتند و مميزي هم كاري به كار او نداشت. خير، اشتباه نبايد كرد. اين دو تا برادران توأمان يكديگر بودند. اصلا شبه هنرمند زاييده مميزي بود. از عوارض مميزي بود. مميزي روح هنرمند واقعي را ميكوبيد و بذر هنر كاذب را مي افشاند. وقتي شبه هنرمند بود چرا مميزي نباشد؟ در يك چنين شرايطي، آن وقت جوانك خوش قيافه مصاحبه كننده ميپرسيد: آقاي ساعدي، با اين كيفيت نظر خود را نسبت به بعضي از كتابهاي خود كه اثر منفي در تعدادي از جوانان گذارده است بيان نماييد؟ در فكر اين بود كه هر روز توي اين مملكت مهماني برپاست، ده ميليون پرچم فلان مملكت دور افتاده كه هيچكسي نميشناخت را ميزدند، براي اين كه مثلا فلان نخست وزير ميخواهد بيايد تا با شاه شام بخورد. پرچم هر دو كشور را ميچيدند، ده ميليون پرچم... تعداد پرچم هايي كه هر روز در اين كشور آويزان ميكردند... رنگ و وارنگ... از اين پرچم ها ميشد براي ملت ايران، براي هر نفرشان بيست و پنج تا تنبان درست كرد.
سئوالات بازجوها تمامي نداشت، ميپرسيدند: آقاي ساعدي، آيا فكر نميكنيد كه نوشته هاي شما صرفا بيانگر فقر هستند و هيچگونه رابطه اي با خصوصيات متحول و در حال رشد ايران ندارد و شما به بيراهه رفته ايد؟ و ساعدي توي سلول تك نفره اش، به دور خودش ميپچيد و در فكر بود كه چه تفاوتي هست ميان درون و بيرون زندان؟ در دنياي بيرون از زندان. اينها خودشان جشن هنر راه مي انداختند، شب افتتاح جشن هنر در تخت جمشيد، مردم بدبخت فلك زده دهاتي، اين ور و آن ور جمع ميشدند و نظاره ميكردند، ميديدند كه يك سري ماشين ميآيد، رولز رويس و بنز و ب. ام. و و غيره. از ميان اين ماشين هاي آخرين سيستم يك سري آدم بيرون ميآيند. همه با لباس هاي عجيب و غريب، همه با گارد، همه جا سرنيزه. دهاتي ها ميرفتند و تا دو ساعتي خبري نبود و آنها در خانه هاي دهاتي شان نشسته بودند و ماست و خيارشان را ميخوردند و آبگوشتي درست كرده بودند و وسط سفره گذاشته بودند و هي به اين فكر ميكردند كه حالا آن آدمهاي عجيب و غريب كجا رفته اند؟ و در بالاي بلندي ها و تپه هاي اطراف تخت جمشيد چه ميكنند؟ دنيا خارج از زندان، دنياي غريب و نامفهومي بود! و دنياي درون زندان؟ دنياي داخل زندان هم، نظم وحشتناك و سختي داشت. از همه بدتر اين بود كه وقتي يكي لبخند ميزد، بايد بيشتر از او ميترسيد، در حالي كه تكليفش با مامور شكنجه مشخص تر از بقيه بود. راستي چه دليلي ميتوان يافت براي لذت بردن، هر لذتي؟
در اوين، هر پانزده روز به پانزده روز به او اجازه هواخوري ميدادند. هنوز هم در انفرادي بود. در حالي كه دو دژبان در دو طرفش ايستاده بودند، با زندان بان به هواخوري ميرفت، بيرون آمدن از سلول انفرادي و راه رفتن در هواي آزاد همه چيز را عوض ميكرد ولي ديگر نميتوانست رنگ ها را از هم تشخيص بدهد و مثل گذشته به اشياء رنگي نگاه كند. صرف زنداني بودن، محروم شدن از حقوق فردي و اجتماعي است، حتي اگر فرد زنداني شكنجه را تحمل نكند، باز بدين حالت غريب دست به گريبان است. اگر چه با بيرون آمدن از زندان، باز هم وضع به همين قرار است. در يكي از همين روزهاي هواخوري، يكي از نگهبان ها سنگي را برداشت و به سمت بالا پرتاب كرد. سنگ، درست به جناق جغدي خورد و جغد از آن بالا به زمين پرتاب شد و با چشمان باز جلوي پاي او افتاد. چشمان درشت جغد مثل دو نورافكن بود و به سمت او نگاه ميكرد و يك دفعه، ناگهان اين سئوال برايش پيش آمد كه حالا ديگر زندگي دارد به مرگ تبديل ميشود و اين جغد كه تا چند لحظه پيش آن بالا زنده بود، اما حالا، مرده و بر روي زمين افتاده است. انگار كه درون زندان همه چيز به صورت كابوس درآمده بود. كابوسي غريب كه به صحنه تئاتر ميمانست! آيا آدمي را بايد به آنجا كشاند كه از زندگي روزانه اش دست بشويد و به اوهامش پناه ببرد؟ آيا اژدهاي سانسور آن چنان بايد گرد فرهنگ ملتي حلقه بزند كه روشنفكران و هنرمندان براي زنده ماندن به سانسور خويش دست بزنند؟ موقع ضبط مصاحبه تلويزيوني، از قبل، چندين بار، سئوالات را برايش گفته بودند، و نيز جواب هايي را كه بايد پاسخ بدهد.
ــ آقاي ساعدي، ميدانيد كه در ده سال اخير جامعه ما عليرغم آشوبي كه در جهان وجود دارد پيشرفت هاي همه جانبه اي كرده است كه اين امر مصالح بسيار غني در اختيار نويسندگان ميگذارد. چرا در نوشته هاي شما چنين چيزي منعكس نيست. آيا اين كيفيت غيرملي را نشان نميدهد؟
«كيفيت ملي»؟ جشن هنر كه براي مردم نبود. مثلا گروه «نان و عروسك» مي آمد و آنجا نمايشنامه اي، بغل زندان، يا توي كوچه ها يا توي تئاتر اجرا ميكرد و به رژيم ديكتاتوري اعتراض ميكرد. ولي چه كساني آن را ميديدند؟ همان كساني كه با چند چمدان لباس به شيراز آمده بودند، همان ها حق داشتند به ديدن اين نمايش ها بروند، همان هايي كه پول خريد بليتش را داشتند. ولي نمايش، تئاتر واقعي همچنان بر روي صحنه هاي سياست ادامه داشت. چقدر دلش ميخواست كه مرده بود و شاهد يك چنين وضعيت و صحنه اي نبود. اي كاش در بهشت زهرا بود. همين را هم گفته بود. و پرويز نيكخواه كه كارگردان برنامه بود، برنامه را قطع كرده بود و گفته بود: كات!
در اواخر ارديبهشت ماه 1354 بود كه با روحيه اي خرد و تني رنجور از زندان آزاد شد. وقتي از زندان بيرون آمد، صورتش ورم داشت، شكمش باد كرده بود. نيمچه سكته اي هم در زندان به او دست داده بود. تا مدتها دست و دلش به كار نميرفت. پس از آزادي از زندان، در اتومبيل برادرش نشسته بود و به سمت خانه ميرفتند. ولي نوري كه از سمت پنجره ميآمد، چشمانش را آزار ميداد، بي حوصله و بي رمق شده بود، پيرتر مينمود و جور عجيبي وحشت زده مينمود.
ديگر سلامت پيشين را نداشت. وقتي به خانه رسيدند، احساس ميكرد كه به دشواري ميتواند راه برود. يك بند، سرش گيج ميرفت. وقتي وارد اتاق ميشد و چشمش به فرش مي افتاد، بي تاب ميشد، از رنگ هاي به هم بافته گل هاي قالي دل آشوبه ميگرفت. او كه ماه ها، جز به ديوار سيماني خاكستري چشم ندوخته بود، نه تنها رنگ هاي ديگر را از ياد برده بود، بلكه حتي رنگ خاكستري را هم تميز نميداد، تنها بيرنگي را ميشناخت، ميبايستي رفته رفته رنگها را از نو بياموزد.
احساس افسردگي شديد، اين بارزترين خصيصه پس از زندان او را سخت مي آزرد. بالاخره، يكي از دوستانش، او را با خود به ويلايش در «درياكنار» برد. ساعدي در همان شرايط، شروع به نوشتن نمايشنامه اي به نام «هنگامه آرايان» كرد. دوستانش كه او را سخت غرق كار نوشتن نمايشنامه ديدند، تشويق كردند كه در ويلا تنها بماند و به نوشتن ادامه بدهد. يك هفته بعد، دوستانش به دنبالش آمدند و او را به تهران بازگرداندند. در تهران بود كه ناگهان خواهرش ناهيد، در خانه از او پرسيده بود: تو اونجا روزنامه هم ميخووندي؟
ــ نه!
ــ اين روزنامه رو ديدي يا نه؟
بعد ناهيد مصاحبه اي از ساعدي را كه در روزنامه كيهان 29 خرداد 1354 چاپ شده بود به او نشان داده بود. يك صفحه مصاحبه، همراه با عكس بزرگي از او و بالاخره مجموعه اي از سئوال و جواب هايي كه از توي پرونده بازجويي اش بيرون كشيده بودند، كه با تنظيم و مونتاژ و تغيير به آن صورت درآمده بود و با عنوان درشت «من در سيسيل، الجزيره و آمستردام يك غريبه هستم»! از شدت غم و خشم نميدانست با آن روزنامه چه كند.
خيزابه هاي وحشت
خيزابه هاي زهر
ميگذرد از رگ
پس از آن، گاهي شعري ميسرود، اشعاري سياه، خالي از طنز، كه اين اشعار تبديل به مجموعه شعر كوچكي شد كه هرگز چاپ نشد. چند هفته اي پس از آزادي اش از زندان، آخر شب، يكي از دوستانش به او تلفن كرده بود كه ميخواهيم با «اريك رولو» خبرنگار و فرستاده مخصوص روزنامه لوموند جهت تهيه گزارشي به ديدنت بياييم. مثل معمول خوش آمد گفته بود. معمولا دوستانش را در اتاق پذيرايي يا سرسراي هم كف ميپذيرفت، ولي آن شب براي نخستين بار، آنها را در اتاقي كه در طبقه اول قرار داشت پذيرفته بود. اتاق كوچك بود و روي زمين تشكي پهن افتاده بود و دسته دسته كتاب و روزنامه هايي كه در اثر گذشت زمان به زردي گراييده بودند در اتاق پراكنده بودند، ميزي كوتاه در اتاق بود و روي ميز اوراق دست نوشته اي با خط خوردگي و يك بطري نيمه خالي ودكا! حيرت زده از اين ديدار نابه هنگام آنان در ميانه شب، فورا پرسيده بود: آيا كاملا مطمئن هستيد كه تعقيب تان نكرده اند؟ و سپس براي آنان گفته بود كه پس از دوران شكنجه، از او خواسته اند كه«آشكارا و از سر صميميت»، به «انقلاب» شاه بپيوندد؛ كاري كه از انجامش سر باز زده است، و اكنون اشتغال به هر شغلي را بر او منع ميكنند. به آنها ميگويد كه بيشتر دوستانش جرأت ديدار او را ندارند، كه ديگر حتي روزنامه هم نميخواند و اين خود تنهايي و انزواي او را تشديد ميكند.
ــ روزنامه خواندن چه فايده اي دارد! سانسور همه را به ورق پاره هاي تبليغاتي بدل كرده است.
و به ميز كار خود اشاره كرده بود:
ــ به الكل پناه برده ام و در لحظات هشياري، شعر ميگويم. براي لذت خودم! در حقيقت امر، بايد به حال سانسور چنان هم تاسف خورد. از زبان شعر چيزي نميفهمند و در حالت شك و ترديد، ترجيح ميدهند كه ممانعت كنند، آنها هم در وحشت به سر ميبرند. آيا با آدمي بايد آن چنان بدرفتاري شود كه حتي پس از آزادي از زندان هم گرفتار انواع اختلال هاي رواني باشد؟
شب ها گذشته است
كابوس اين چنين
ميشكوفد.
احمد شاملو ساعدي را پس از زندان به اين گونه توصيف ميكند:«آنچه از ساعدي، زندان شاه را ترك گفت جنازه نيم جاني بيشتر نبود. ساعدي با آن خلاقيت جوشان پس از شكنجه هاي جسمي و بيشتر روحي زندان اوين، ديگر مطلقا زندگي نكرد. آهسته آهسته در خود تپيد و تپيد تا مرد. ساعدي براي ادامه كارش نياز به روحيات خود داشت و آنها اين روحيات را از او گرفتند. درختي دارد ميبالد و شما ميآييد و آن را اره ميكنيد. شما با اين كار، در نيروي بالندگي او دست نبرده ايد، بلكه خيلي ساده «او را كشته ايد»، اگر اين قتل عمد انجام نميشد، هيچ چيز نميتوانست جلوي باليدن آن را بگيرد. وقتي نابود شد، البته ديگر نميبالد، و رژيم شاه، ساعدي را خيلي ساده «نابود كرد». البته، آقاي ساعدي عليرغم همه اتفاقات، نبايد قلم را بر زمين ميگذاشت، نبايد دل به يأس و تاريكي ميسپرد، بايد هنوز هم ميماند تا شاهد صديق اين روزگار تيره باشد. ولي همه كساني كه شاهد كوشش هاي او بودند، ميديدند كه ساعدي خيلي خوب مسائل را درك ميكرد و ميكوشيد عكس العمل نشان بدهد، اما ديگر نميتوانست، چرا كه روحش را مانند درختي اره كرده بودند.
لبخند را چاره اي نيست
در انتظار مرگ
كه نميخواهد و نمي آيد.
***
زمستان 1998، پاريس
______________________________________
اين متن بخشي از كتاب چاپ نشده ايست كه زندگينامه و بررسي آثار غلامحسين ساعدي را در برميگيرد. اين فصل براساس نوشته ها و داستانها، سخنراني ها و مقالات ساعدي و نيز گفته ها و مصاحبه هاي چند تن ديگر درباره دوره زندان ساعدي به تحرير درآمده است. از اين رو به گمانم همين طوري ها بوده شايد.
منابع:
“Thought manacled” in New York Times, 21 July 1978, P.25, column 2.
“Iran: mythes et re`alite`s, II, Reza R. Poe`te en liberte” (interview avec Eric Rouleau), Le Monde, 5 Octobre 1976, p.7.
ــ «رضا ر. شاعري كه از زندان آزاد شده». ميزگرد، دوره دوم، شماره 11، فروردين 1372
ــ اغنمي، رضا، زمان نو، پاريس، شماره 9، 1366
ــ براهني، رضا، «وقتي روح ساعدي از مرگ مرخصي ميگيرد»، آدينه، شماره 54، بهمن 1369: 48ــ 45.
ــ براهني، رضا، مقدمه «ظل الله» در جنون نوشتن، تهران، رسام، 1370: از صفحه 692 به بعد.
ــ براهني، رضا، نامه اي به سردبير«نشريه حقوق بشر»، در: نشريه حقوق بشر، جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران، نشريه دوم، سال نهم، شماره پياپي 29، برلين، تابستان 1371: 36ــ 35.
ــ رامين «غلامحسين ساعدي»، چشم انداز، شماره 2، پاريس، 1366؛ 21ــ 16
ــ ساعدي، غلامحسين، «سخنراني در جمع ناشران امريكا» ميزگرد، دوره دوم، شماره 11، فروردين 1372: 17ــ 16(در نيويورك، 15 ژوئن 1978)
ــ ساعدي، غلامحسين، «من در سيسيل، الجزاير و آمستردام يك غريبه هستم.» كيهان، پنجشنبه 29 خرداد 1354: 35 و 39 (مصاحبه ساختگي ساعدي كه از روي پرونده هاي بازجويي اش در ساواك تنظيم شده بود و بدون اطلاع و موافقت او در روزنامه كيهان منتشر شد. در اين مصاحبه نام مصاحبه كننده ذكر نشده است و بنابر اظهارات ساعدي مصاحبه كننده بايد همان «مقام امنيتي» باشد.)
ــ ساعدي، غلامحسين، «شبه هنرمند» در ده شب، تهران، اميركبير، 1357 (سخنراني در شب چهارم از ده شب شعر در انستيتو گوته، مهر 1356)
ــ ساعدي، غلامحسين، «تاريخ شفاهي ايران» (مصاحبه با دانشگاه هاروارد)، افبا، دوره جديد، شماره 7، پاريس، پاييز 1365: 140 ــ 70 ( 5 اپريل 1984، مصاحبه كننده: ضياء صدقي)
ــ ساعدي، غلامحسين، «شرح حال»، چشم انداز، شماره 2، پاريس، 1366: 15ــ 13.
ــ ساعدي، غلامحسين، آي بي كلاه، آي با كلاه، تهران، نيل، 1346، 93 ص.
ــ ساعدي، غلامحسين، دنديل، تهران، جوانه، 1345، 140ص.
ــ ساعدي، غلامحسين، «اگر مرا بزنند»، كتاب افبا، دوره جديد، شماره 3، پاريس، تابستان 1362: 167 ــ 164.
ــ ساعدي، غلامحسين، ديكته و زاويه، تهران، نيل، 1347، 82 ص.
ــ شاملو، احمد، «من اينجايي هستم، چراغم در اين خانه ميسوزد» آدينه، شماره 15، تهران 1367: 24.
ــ ناطق، هما. «قصه الفبا»، زمان نو، پاريس، شماره 9، 1366: 17ــ 8
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1383ساعت 23:27  توسط مهستی شاهرخی |