تبليغاتX
چشمان بیدار
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد
مفرغ های لرستان در موزه سرنوشی پاریس تا بیست و دوم ژوئن

از نمایشگاه های دیدنی امسال مفرغ های لرستان است که در موزه سرنوشی در نزدیک پارک زیبای مونسو به نمایش گذاشته شده است. در این نمایشگاه دویست و سی قطعه اشیاء مفرغی متعلق به سه هزارسال قبل از میلاد از موزه های مختلف دولتی و خصوصی جهان جمع آوری شده است و در معرض نگاه عموم قرار گرفته است.
همچنان که می دانید لرستان منطقه ای نیمه کوهستانی است و اهالی لرستان در خلال سالیان از طریق دامداری و کشاورزی امور خود را می گذارنیده اند. "پشت کوه" و "پیش کوه" و "پل دختر" و بسیاری از نام های منطقه لرستان برایم آشناست ولی نمی دانستم که قدمت این نامها در لرستان به هزاره های پیش از میلاد می رسد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط مهستی شاهرخی | 

مهستی شاهرخی منتقد و داستانسرای ایرانی مقیم پاریس بخش هایی از داستان "ساعت شنی" خود را به زبان فارسی و به شکلی نمایشی خواند که ترجمه آن به زبان انگلیسی توسط جنیفر لانگر اجرا شد.

آفیش برنامه نوشتن در تبعید: نوشتن در آزادی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:23  توسط مهستی شاهرخی | 
"ساعت شنی" را شانزده سال پیش نوشتم و تاکنون به فارسی منتشر نشده است. ترجمه انگلیسی آن توسط خانم شعله وطن آبادی و محمد مهدی خرمی  در مجموعه داستانی از نویسندگان درباره مهاجرت در کتاب "دریایی دیگر، ساحلی دیگر"در آمریکا منتشر شده است. در جلسه شب جمعه 24 اوت در مرکز صلح لندن بخش هایی از داستان "ساعت شنی" را به فارسی خواندم و جنیفر لانگر همان بخش ها به انگلیسی برای تماشاگران خواند.
____________________
"My life has become just like an hourglass; the moments fall one by one and pile up until the night arrives. At night you have to turn this hourglass over so you can measure the time. Then once again, the sands fall, in the darkness, grain by grain, moment by moment. It seems a balance has been found between this sleeping, these nightmares, and the nightly trips of my soul, and that i no longer continue my days without them. As if i am leading a double life."

--from 'Hourglass' by Mahasti Shahrokhi in "Another Sea, Another Shore - Persian Stories of Migration"...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط مهستی شاهرخی | 

مرجان ساتراپی کیست؟ مرجان ساتراپي 22 نوامبر 1969 در رشت به دنيا آمده است. دختر يكي يكدانه ي خانواده اي روشنفكر و ماركسيست است و كودكي و نوجواني خود را در تهران گذرانيده است. تا زمان انقلاب، در مدرسه ي فرانسه زبان و مختلط ژاندارك و رازي درس خوانده است. نه ساله بوده كه انقلاب شده است. سالهايي از جنگ ايران و عراق را در تهران به سر برده و سپس اواخر سال 1984 به وين رفته و در دبيرستان فرانسه زبان شهر وين تحصيل كرده است. مرجان دوران بلوغ خويش را در اتريش سپري كرده است و سپس در هيجده سالگي به ايران بازگشته است.

 

کارنامه مرجان ساتراپی: مرجان از سال 1989 تا 1993 در دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه آزاد در رشته ي ارتباط تصويري درس خوانده است و از سال 1990 تا 1994، به نوبت و يا هم زمان، به عنوان تصويرگر مجله ها و يا تدريس زبان فرانسه و زبان انگليسي و نقاشي و يا به عنوان گرافيست و . . . مشغول به كار بوده است. مرجان ساتراپي در سال 1994 راهي فرانسه شد و تا سال 1997 در استرازبورگ (فرانسه) در رشته ي تصويرگري آموزش ديد. او از سال 1997 در پاريس زندگي ميكند و حرفه اش نقاشي و تاليف كتابهاي كودكان است و با مجلات و روزنامه هاي متعددي همكاري دارد. مرجان ساتراپي، اولين مولف كتابهاي مصور ايراني است.

پيش از اين، مرجان دو كتاب كودكان "هيولاها ماه را دوست ندارند" و "اژدر" را در فرانسه به چاپ رسانيده بود كه طراحي مجموعه كتاب "پرسپوليس" را به تشويق "داويد ب" شروع كرد و چاپ و انتشار "پرسپوليس" بود كه براي مرجان ساتراپي محبوبيتي كم نظير به همراه آورد. "پرسپوليس" جايزه هاي متعددي را در جشنواره هاي معتبر كتاب كودك و كتاب مصور و طراحي كتاب فرانسه و بلژيك و اسپانيا از آن خود كرد. "پرسپوليس" كه تاكنون چهار جلدش چاپ و منتشر شده است، تا به حال به چند زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است. گلدوزی ، یک کتاب مصور زنانه است. در گلدوزی سه نسل زن ایرانی در یک مهمانی به سخن می آیند و از خصوصی ترین مشکلات زنان ایرانی پرده برمی دارند. یکی از كتابهای مصور مرجان ساتراپي كه جايزه بهترين آلبوم جشنواره ي بين المللي كتابهاي مصور آنگولم 2004 را از آن خود كرد "خورش مرغ با آلو" نام دارد. "خورش مرغ با آلو" برخلاف نامش كتابي درباره ي آشپزي و شكم چراني نيست، بلكه درباره ي عشق به موسيقي است و نياز انسان به غذاي روح.  مرجان ساتراپي بارها در جشنواره های مختلف کتاب مصور و کتاب کودک برنده جوایز متعددی شده است.

 

پرسپولیس چیست؟ مرجان در دوره ی دوم مهاجرتش و در فرانسه به نوشتن کتابهای مصور پرداخت. مرجان مانند اکثر مهاجران که تجربیاتی مانند انقلاب و جنگ را پشت سر گذاشته بود پر از حکایت و داستان بود و غالباً داستانهای خود را برای اطرافیان تعریف می کرد و به تشویق داوید بی که به او گفت: "مرجان برو و این داستانها را بنویس!" به نوشتن داستان زندگی خود و اطرافیانش پرداخت. پرسپولیس داستان مصور سیاه سفیدی است که تاکنون چهار جلد آن به چاپ رسیده است.

 "پرسپوليس" ، داستان زندگي خود مرجان در سالهاي انقلاب است. اين اتوبيوگرافي مصور، در كنار روايت زندگي دختر بچه اي خردسال، از نگاه مرجان ــ كه كودكي است ــ پايان دوره ي شاه و پيروزي انقلاب اسلامي و جنگ ايران و عراق را شرح ميدهد. از نگاه مرجان، دختركي نه ساله، بزرگ شده در خانواده اي مدرن با انديشه اي ماركسيستي، كتاب مصور "پرسپوليس" به سادگي و شيريني تاريخ معاصر ايران را تصوير ميكند. "پرسپوليس" در عين سادگي، كتابي عميقا سياسي است و نشان دهنده ي اعدام ها و شكنجه ها و بمب باران ها. عليرغم حقايق تكان دهنده اي كه كتاب "پرسپوليس" برايمان تصوير ميكند، داستان "پرسپوليس" به هيچ وجه، تلخ و ناراحت كننده نيست. ما با طنز و به سادگي با لباني پر از خنده و گاهي با چشماني پر از اشك، از طريق داستان زندگي مرجان، زندگي دروني و زندگي اجتماعي ايران امروزي را زير فشار و سلطه ي حكومت هاي خودكامه و سلطه گر مشاهده ميكنيم. "پرسپوليس" در عين مصور بودن، فصل بندي شده هم هست.

"پرسپوليس 1" كه در هشت فصل تدوين شده است و "روسري"‌نام اولين فصل آن است . . . داستان مرجان كوچك است در دبستان و پايان سلطنت پهلوي و پيروزي انقلابي كه بعدا فقط اسلامي شد. كتاب اول با ملاقات مرجان كوچك با عمو "انوش" و سپس اعدام "عمو انوش" به پايان ميرسد.

"پرسپوليس 2" ــ اين كتاب كه در ده فصل تدوين شده است، داستان زندگي مرجان در سالهاي جنگ و مرگ و يا دربه دري آشنايان مختلف را در برميگيرد. كتاب دوم با خروج مرجان از ايران به قصد اتريش به پايان ميرسد.

«پرسپوليس 3" ــ داستان زندگي مرجان در دوران بلوغ در وين است و ماجراهاي يك دختر مهاجر يا يك تبعيدي نوجوان و اولين تجربيات عشق و بلوغ او در كنار مشكلات زندگي مهاجري جوان را نشان ميدهد. در كتاب سوم، مرجان پس از يك شكست عشقي و گذراندن دوراني سخت در تنهايي و بيماري و سرگرداني دوباره به ايران برميگردد.

«پرسپوليس 4» ـ ادامه ماجراهاي مرجان در بازگشت از وين به تهران است و دوران دانشجويي او در دانشگاه آزاد و تجربيات يك دانشجوي هنر در زير پوشش جمهوري اسلامي. در «پرسپوليس 4» فضاي تنگ سنتي بيروني و عدم امكان معاشرت براي جوانان و نبودن تفريحات سالم و نبود حداقل آزادي براي جوانان به خوبي تصوير ميشود. در «پرسپوليس 4»، مرجان با رضا ــ جواني هم نسل خودش ــ در شرايطي محدود و شتابزده ازدواج ميكند. تب تندي كه زود عرق ميكند و ازدواجي كه سرانجام به جدايي مي انجامد. «پرسپوليس 4»، داستان نسلي است كه مدرن است و ميخواهد مدرن باشد ولي ناچار است كه شرايط سنتي روابط در جامعه اي سنتي را رعايت كند و اين دوگانگي زندگي و دوچهرگي فرهنگي در «پرسپوليس 4» به خوبي نشان داده شده است.

چرا نام کتاب پرسپولیس است؟ در کتاب اشاره ای کوتاه به سفری خانوادگی به پرسپولیس می شود و همین. ولی پرسپولیس تبدیل به نام کتاب می شود و یکی از کششهای داستان در این است که می خواهیم بدانیم آیا بالاخره به پرسپولیس رفتند؟ در پرسیولیس چه خبر است؟ پرسپولیس از دید مرجان چگونه خواهد بود؟ آیا با همه ی وقایعی که رخ می دهد پرسپولیس جان سالم به در خواهد برد و یا این که پرسپولیس که دو هزار سال است روی پاهایش ایستاده نیز ویران خواهد شد؟ آیا روزی به پرسپولیس باز خواهند گشت؟

مرجان در کتابهایش مدام از علائم و نشانه ها و فرهنگ ایرانیان استفاده می کند و از طرق تصاویری ساده، به تاریخ معاصر و تاریخ کهن و داستانها و حتا اساطیر و شاعران کلاسیک مانند خیام و مولوی و نویسندگان جدید مانند صادق هدایت اشاره دارد. او تفکر عرفانی و عشق به هنر و نیاز ایرانی را به آزادی و غذای روح به تصویر می کشد.

 

چرا پرسپولیس محبوبیت پیدا کرد؟ مسلط بودن به فرهنگ شرق و غرب به مرجان کمک می کند تا کدهای فرهنگی را بشناسد و با هر ملتی به زبان خودش حرف بزند و حتا زبان تصاویر را برای بهتر نمایاندن وقایع به کار بگیرد و از طریق بیانی چندصدایی با خواننده ارتباط برقرار کند. خواننده فرانسوی که پس زمینه بینوایان ویکتور هوگو و ماجراهای کوزت کوچک و ژان والژانی که حالا آقای شهردار شده است و در شلوغی و بلبشوی انقلاب مدام جا به جا می شوند را در حافظه خود دارد، با خواندن ماجراهای مرجان کوچک در سالهای انقلاب می فهمد که در ایران چه اتفاقی افتاده است و اکنون چه چیزی در جریان است.

 

آموزش به زبان ساده: كتابهاي مرجان ساتراپي بسيار آموزشي و بخصوص آموزشي به زباني بسيار ساده است. او هر بار و در هر كتاب ذهن خود را بر روي مسئله اي متمركز نگه ميدارد و آن پرسش را درونمايه ي اثر خود قرار ميدهد و بعد در كنار تصاوير گويا و روشن خويش، با استفاده از ديالوگ (پرسش و پاسخ) و همچنين با نقل حكاياتي ساده و پرمعنا آن مسئله را از زواياي گوناگون مورد بررسي قرار ميدهد و براي خواننده آشكار ميكند. نقشهاي مرجان ساتراپي طرح هاي ساده اي است و داستان و ماجراهايي كه او نقل ميكند هم ماجراي زندگي روزمره ي ايرانيان معاصر است ولي ويژگي كار مرجان ساتراپي در طرح مسايل حساس است. او با نگاهي دقيق و موشكاف و عميق، نظرگاه خود را نسبت به همان مسايل و همان رويدادها به روشني برايمان تصوير ميكند. از ويژگيهاي ديگر كار ساتراپي استفاده از داستان و ديالوگ براي فهماندن واقعه و يا برعكس، استفاده از طرح ها براي ملموس نماياندن گفت و گوهاست. طرح و ديالوگ پا به پاي هم، يكديگر را پر رنگ و تكميل ميكنند. قلم ساتراپي چه هنگام نوشتن و چه هنگام رسم كردن در جهت فهماندن مطلب و پر رنگ كردن مطالب اصلي و حذف حاشيه پردازي ها و ياوه گويي هاي بيهوده پيش ميرود و از اين رو كشدار و خسته كننده نميشود و هميشه براي خواننده پركشش است.

انتقال فرهنگ از طریق داستانهای آموزشی: ديالوگ ها و متن به زبان فرانسه است ولي ساتراپي در عين اينكه به زبان فرانسه ي ساده ای مينويسد ميراث فرهنگي شرقي خود را به خوبي حفظ كرده است و رگه هاي تاثيرات و طنز و تلخ انديشي و مرگ انديشي صادق هدايت را ميتوان به خوبي در ميان داستان هاي مرجان ساتراپي يافت. مرجان ساتراپي با نگاهي امروزي به تاريخ معاصر ايران و به تاريخ پشت سر خود و مسايل جامعه ي ايران امروز مينگرد. او به عنوان يك نويسنده ي ايراني امروزي، هم با تصويرپردازي و هم با نوشته، طرحي گويا و آشكار از زمانه و روزگار خود ميزند. طرحي كه بسيار ساده است. طرحي ساده با زباني ساده كه نزديك شدن به آن نيز بسيار ساده است. مرجان ساتراپي از طريق همين سادگي و ايجاز بهتر از هر سفير فرهنگي ديگري، ايران امروز را به دنياي غرب معرفي ميكند و از اين جهت كارش بسيار تحسين برانگيز است.

 

سبک مرجان ساتراپی: مرجان ساتراپي با تسلط به دو فرهنگ غربي و ايراني خود، ترجمه ي درست و ساده اي از زندگي ايرانيان به غربي ها ميدهد. ترجمه و تفسيري كه براي آنان بسيار سرگرم كننده و گيراست. او به زبان تصوير نيز بسيار مسلط است و گاهي با يك جمله و يك تصوير كاري را ميكند كه در ادبيات با پر كردن صفحات بسياري ميتوان به نتيجه اي مشابه آن دست يافت. مرجان ساتراپي از همه ي توانايي هاي خود بهره ميگيرد تا زخم هاي روح هنرمندي را كه ديگران بر اثر بي فكري ها و كوته فكري ها، تارش و يا قلمش را شكسته اند رسم كند. مرجان ساتراپی نماینده ۀشکار و سفیری برای دیگراندیشانی است که اندیشه ای امروزی و سازنده دارند و عمیقاً به کشور خود عشق می ورزند و ایرانیان امروزی را هم گام با زمان پیش می روند را تصویر می کند. "خورش مرغ با آلو" عليرغم نامش شعري بسيار رسا و گويا در ستايش هنر و معنويت و آزادي است.

مرجان استراپی در مورد کار خود و انگیزه ی خود در دیداری با رابرت چالمرز گزارشگر ایندیپندنت که در پاريس صورت گرفت و مقاله او در اول اکتبر سال 2006 در اينيپندنت چاپ شد:"می نويسم برای اين که ميخواهم نشان بدهم انسانم، مثل بقيه ايرانی ها در کشورم. و اين وضعيت کنونی که شما، در غرب آن را خيلی عقب مانده در می يابيد، يک ميليون بار برای ايرانی ها سخت تر است، زيرا آنها هستند که مستقيما از عواقب آن رنج می برند." 
ساتراپی در گفتگو با مجله استودیو از شیوه و سبک خود برای ساختن فیلم پرسیولیس اینطور می گوید: "می توان از آن به عنوان رئالیسیم استیلیزه نام برد. به خصوص که مادر فضای انیمیشن نیستیم! اجازه آن را نداشتیم که در زمینه حالات و احساسات چهره ها هر کاری بکنیم. این نکته ای حیاتی بود که می بایست به همه طراحان و دست اندرکاران فیلم انتقال می دادیم. فیلم به ترکیبی از اکسپرسیونیسم آلمان و نئورئالیسم ایتالیا می ماند. با صحنه هایی بسیار امروزی، بسیار واقعگرا و در عین حال بسیار گرافیکی که در آن تصویر به مرز انتزاع می رسد.

 

 کتابهای پرسپولیس در چند بخش با كلماتي ساده و تصاويري سياه و سفيد و بسيار گويا، انقلاب و جنگ ایران و عراق و دستگیری ها را توسط حزب الله تازه به قدرت رسیده نشان می دهد. پرسپولیس با نقل تاریخ معاصر به زبان ساده و زبانی شیوا، كاري ساده و گويا و زيبا و پركشش است. مرجان ساتراپي كه در جلد سوم و چهارم پرسپوليس نشان م دهد كه روح حساس و هنرمندش زخم هاي عميقي برداشته است و زماني را با وسوسه ي خودكشي و حتا اقدام به خودكشي به سر رسانده است. مرجان ساتراپي در كنار نقل و تصوير كردن زندگي تاکنون، بخشي از تاريخ معاصر را نیز نشان می دهد.

در خورش مرغ با آلو مرجان، دوران تاریخی پيش از تولد خود را، يعني دوره ي مصدق و ملي شدن نفت و به دنبالش خلع مصدق از نخست وزيري و كودتاي سيا در ايران را نيز به تصوير ميكشد. در خورش مرغ با آلو فضاي داستان، فضاي سالهاي شكست پس از كودتاي سيا در ايران است و نمايانگر سرخوردگي و شكستن و بريدن و افسردگي و خودكشي و مرگ ترقيخواهان و روشنفكران و هنرمندان ايراني در آن سالها. ازدواج ناصرعلي با ناهيد هم به شكلي نمادين يادآور به روي كار آمدن حكومتي است خودكامه و دست نشانده براي در اختيار گرفتن قدرت و نفت. پايان شوم داستان نيز باز به شكلي نمادين پايان شومي براي يك ملت و هنرمند دوران اوست.

مرجان ساتراپي معمولاً در کتابهایش، داستان زندگي خود و يا يكي از بستگان و نزديكانش را نقل ميكند. داستانهاي او هميشه براساس ماجراهاي واقعي است كه با داستانهايي كه از اطرافيان و نزديكانش شنيده است مخلوط ميشود. او نيز مانند بسياري از بيوگرافي نويسان و مانند بسياري از نويسندگان بنابه ضرورت داستان و در جهت ساختار اثر، در داستان خود ديگرگوني هايي ميبخشد. بازي با عدد نه (9) كه عددي پرمعنا و عرفاني و معنوي است و با استفاده از عدد شش كه عدد تكامل و آفرينندگي است، بيش از هر چيز نشاندهنده ي هشياري و دقت بسيار نويسنده در جهت خلق ساختار اثر و ريزه كاري هاي پنهاني اثر و لايه هاي مختلفي به متن بخشيدن است. مرجان ساتراپي با بازگو كردن و به تصوير كشيدن داستان زندگي و مرگ ناصرعلي خان، عشق به هنر و عشق به موسيقي را نيز تصوير ميكند. در كنار خواندن بيوگرافي مصور ناصرعلي خان، تفكر عرفاني و معنويت در هنر به زباني ساده و در نهايت ايجاز همراه با حكاياتي بسيار گويا و تصاويري ساده براي خواننده توصيف ميشود.

فیلم پرسپولیس: محبوبیت کم نظیر مرجان ساتراپی و پرسپولیس هایش در فرانسه و در غرب باعث شد که او به فکر ساختن فیلمی کارتونی از پرسپولیس بیفتد. فیلم پرسپولیس حاصل دو سه سال کار مداوم و نتیجه ی مشارکت ونسان پرنو با مرجان ساتراپی در زمینه تدوین و دکوپاژ فیلم است. در کل حدود نود نفر همکاری فنی داشته اند تا فیلم ساخته شده است. کاترین دونوو و دانیل داریو و چیار ماسترویانی و سیمون آبکاریان به جای شخصیتهای فیلم حرف می زنند.  فیلم در ۲۶ ژوئن برای عموم به روی پرده خواهد آمد ولی در اولین نمایش خود در روز ۲۵ مه در کن تماشاگران دقایق بسیاری با تشویق و دست زدن به مرجان ساتراپی علاقه و توجه خود را نشان دادند.

مرجان ساتراپی درباره فيلم پرسپوليس به خبرگزاری فرانسه گفت:«اين فيلم داستانی درباره زندگی است. فيلمی که خواهان عشق و صلح است. بعد از اين که شما فيلم را ببينيد ديگرتمايلی به جنگ و انقلاب نخواهيد داشت». ساتراپی در واکنش به اظهارات مقام های رسمی ايران عليه «پرسپوليس» به خبرنگار رادیو فردا می گوید: پرسپوليس يک فيلم سياسی نيست، بلکه فيلمی جهانی است و روايت هايی را بيان می کند که هر روز در نقطه ای از دنيا اتفاق می افتد.« فيلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانيت است». فیلم پرسپولیس در شصتمین جشنواره فیلم کن یکی از دو فیلم برگزیده هیئت داوران بود و مورد تقدیر قرار گرفت.

ساتراپی پس از دریافت جایزه گفت: "اگر مردم بيايند و اين فيلم را بينند و بگويند آنها (ايرانی ها) هم مانند ما انسان هستند فيلم موفق بوده است." علیرغم اعتراضات جمهوری اسلامی که اکنون مالک ایران شده است و همه ی موازین و معیارهای من درآوردی و ساختگی خود را حتا در خارج از مرزها به جهان تحمیل می کند، مرجان ساتراپی با هنر خود نشان می دهد که عمیقاً ایرانی است و دلش برای ایران و آینده ی ایران می طپد. ساتراپی جایزه خود را متعلق به همه ایرانیان دانست.

___________________

ویژه مرجان ساتراپی 

مهستی شاهرخی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 20:16  توسط مهستی شاهرخی | 

زنان ايراني در روز جهاني زن در پاريس هنر و سياست را بهم آميختند. گزارش اين رويداد – هر چند اندکي دير- براي ثبت اين تجربه است.

متن کامل خبر مراسم روز زن در پاریس در روز آنلاین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:53  توسط مهستی شاهرخی | 
دیروز در پاریس رفتم به طاق بستان. طاق بستان خیال نبود بلکه دیداری بود با طاق بستان در موزه سرنوشی در قلب پاریس. موزه سرنوشی، موزه ای کوچک و زیباست که تازه ترمیم و بازگشایی شده است و در کنار پارک زیبای مونسو قرار دارد. این موزه معمولاً آثار هنری خاور دور را در معرض دید عموم می گذارد و زیر پوشش شهرداری پاریس قرار دارد. موزه سرنوشی مانند موزه های دیگر در کنار مجموعه دائمی خود، نمایشگاه های موقتی هم دارد. نمایشگاه "پارس ساسانیان، یک امپراطوری فراموش شده" با دویست اثر هنری - تاریخی منحصر به فرد از دوره ساسانیان، گنجینه ای زیبا و تحسین برانگیز است که از همکاری مشترک موزه ایران باستان با هیجده موزه مهم اروپایی و آمریکایی تشکیل شده است.
این نمایشگاه چهار ماه ادامه دارد. در کنار نمایشگاه، نشست یک روزه ای از سوی باستان شناسان بین المللی در لوور برگزار شد که بسیار مفید بود و بسیاری از ابهامات تاریخی را برایمان از بین برد.
البته بر خلاف عنوان نمایشگاه، ساسانیان امپراطوری فراموش شده ای نیست. ساسانیان امپراطوری گسترده ایست که قسمت عظیمی از آسیا و آسیای صغیر را در برمی گیرد و یکی از بزرگترین قدرت های زمانه ی خویش است. از افغانستان و پاکستان و گرجستان و قفقازستان و ارمنستان و عراق و سوریه تا دریای مدیترانه زیر سایه ی قدرت ساسانیان است. اردشیر، شاهزاده ای از استان فارس در جنوب شرقی ایران، آرتابان سرکرده امپراطوری پارت ها را شکست می دهد و به تخت می نشیند و به یاد یکی از نیاکانش "ساسان"، سلسله ساسانیان را بنیان گذاری می کند. طی بیش از چهار قرن (۲۲۴-۶۴۲ میلادی)، هشت خاندان ساسانی بر روی کار آمدند و بر پارس باستان حکومت کردند. ساسانیان پس از هخامنشیان آخرین و بزرگترین امپراطوری ایرانیان تا پیش از حمله اعراب و سلطه اسلام بر ایران است.
اشیاء داخل نمایشگاه را در نهاوند و ساری و رشت و گیلان و مازندران و دیلمان و شوش و تخت سلیمان و... یافته اند و بسیاری را هم در قفقاز و گرجستان و سیبری و افغانستان. در دویست اثر نفیسی که به نمایش گذاشته شده، بر خلاف گزارش بی بی سی، ظروف و جامها و تنگها عموماً از نقره اند و در آنجا به جز یک ظرف، دیگر هیچ ظرف و یا جامی از طلا دیده نمی شد. این نشانگر این است که بر خلاف هخامنشایان که بسیار طلادوست بودند ساسانیان از نقره بیشتر برای ظروف و اشیاء نفیس استفاده می کرده اند. ساسانیان جام ها و تنگ ها و ظرف های نقره را با نقش برجسته ای از طلا می ساخته اند و در عکس ها می بیند که نقره و طلا را با هم آمیخته اند. نقوشی بسیار ظریف و ماهرانه کار شده، گاه در درون ظرف و بیشتر اوقات دور بدنه بیرونی ظرفها دیده می شود. جامها و تنگها، قامتی کشیده دارند ولی شکمی پهن و همچنین غالباً دهانه ای تنگ.

نقوش ظروف دربار ساسانیان، در دو قرن اولیه بسیار تحت تأثیر هنر یونانیان است و تاکها و خمره ها و سنت شراب خواری دیونوزوسی و جشن باکوس بر بدنه ظروف نقش بسته است. در تصاویر نقش بسته بر روی ظروفی از نقره، پرندگان و حیوانات و شکار و شهریار را در حال شکار و شادخواری را می بینیم. گاهی شهریار در حال شکار گوزن است و گاه در جدال با شیر و گاه با گراز. مثلاً در ته یک بشقاب تخت نقره متعلق به قرن پنجم میلادی، تصویر یزدگرد اول را در حال شکار گوزن می بینیم. در این تصاویر، شهریار نماد یکپارگی ملت است و تسلط او بر شکار نمایانگر قدرت و چیرگی او بر سرزمین خویش. مثلاً بر نقوش طاق بستان، که استراحتگاهی بوده است برای شاه و شکارچیانش و به سفارش شاپور دوم ساخته شد، شاه و سواران را می بینیم که دسته جمعی به شکار می روند و در نقش برجسته ای دیگری که از طاق بستان قالب گیری شده و در درگاه نمایشگاه بازآفرینی شده است شاه در حال شکار است. در جایی دیگری شاه و سوارانش به تفرج نشسته اند و در جایی دیگر حکایت به تخت نشستن شاه و پیروزی اوست.
نقش جشن ها و خاندان بزرگ و شکار، تصاویری است که اغلب بر روی جامهای گرانبهای دوره ساسانی می بینیم. نوازنده گانی را می بینیم که یکی عود می نوازد. دور تنگ شرابی، چهار زن رقصنده را می بینیم که با شاخه هایی مانند تاک به رقصیدن مشغول اند و در گوشه و کنار هم تا دلت بخواهد پرندگان و خوشه های پر برکت انگور. تنگ شراب با نقش چهار زن رقصنده به موزه ایران باستان تعلق دارد و احتمالاً دیدار از این شیئ در موزه ایران باستان در تهران ناممکن است. به هر حال، جامها یا بسیار کشیده اند با دهانی تنگ و از نقره و یا پایه دار و پهن و البته منقوش. به نظر می رسد که جامهای پایه دار ساده در نیمه دوم امپراطوری ساسانیان رایج شده است. هنر این دوره نمایانگر رفاه دربار و تجمل زندگی درباریان و ستایش نعمت های زندگی زمینی است.
در کف بشقاب تخت نقره ای که متعلق به قرن ششم - هفتم میلادی است و در رشت پیدا شده است داستان ماهی و ماهیگیری با قایق را می بینیم. دو مرد در قایق مشغول ماهیگیری اند و کف بشقاب دریای برکت و نعمت است. این بشقاب متعلق به موزه ایران باستان است.
می دانیم که در دوره ساسانیان، پارس باستان، هم یهودی و هم مسیحی و هم مزدایی دارد ولی تصاویر همیشه ایرانی است. اندیشه ایرانی و مزدایی به خوبی در تصویر حک شده بر نگین ها و مهر ها و طلسم های این دوره هویداست. نبرد نیکی با اهریمن به صورت نبرد فریدون با دیو و یا جنگ انسان با موجودی پلید (نیمه انسان و نیمه حیوان) که منشاء بیماری و پلیدی و مرگ است در این نقش ها دیده می شود. بعدها خواهیم دید که در دوران سلطه اعراب، نقش تفرجگاه شاه و جشن پس از شکار و شادی و شادخواری شهریار، تبدیل به نقش باغ جنت می شود و پرندگان و شکاران و نعمت های این دنیا همه به ملائک و وعده هایی در دنیای آنسوی مرگ تبدیل خواهد شد. در نقوش قرن اول و دوم پس از سلطه اعراب، نقش شاه به کل ناپدید شده است و فقط گه گاه ببر غران و یا شیر خشمگینی را در حال غرش می بینیم. در قرون اولیه سلطه اعراب، هنر ساسانیان باز ویژگی های خود را حفظ می کند و سپس به مرور زمان است که این هنر استحاله پیدا می کند و متحول می شود. در تصاویر دوران عباسیان و آل بویه و... به مرور زمان و به آهستگی انگار سیمرغ است که جایگزین شاه خواهد شد. مگر شهریار نماد یکپارگی ملت با سرزمینش نبود؟ آیا سیمرغ یعنی سی مرغ نماد یک وحدت و یکپارگی از یک همایش ملی نیست؟
ظروف درون نمایشگاه، یا کاسه ها و سینی ها و بشقاب ها و دیس ها و جامها و تنگها بیشتر از فلزهای گرانبها و عموماً از نقره اند و گاه طلا را جهت تزیین بر نقره افزوده اند. تنها ظرف طلا، "جام سلیمان" و یا جام خسرو است که بر خلاف نامش، در واقع جام نیست بلکه ظرف و یا دیس کوچک و یا بشقاب بزرگی از طلاست. چیزی شبیه یک شکلات خوری، بشقاب کمی گود است ولی نه به گودی یک بشقاب سوپ خوری و در تمام سطح خود نگین های درشت سرخ و سبز - آبی و بلورین دارد. نگین ها از یاقوت و زمرد و الماس نیست ولی از سنگهای معدنی گرانبهاست و البته چند نگین از آن در خلال سالیان دراز گم شده است ولی... از بلور حرف زدیم، این را از یاد نبریم که هنر شیشه گری ساسانیان بسیار پیشرفته و مرغوب بوده و جام ها و تنگهای بلور بازمانده، نمایانگر این است که ساسانیان به تولید شیشه و به خصوص بلور شفاف دست یافته بودند ولی بیشتر جام های بازمانده از آن دوران، بلورهای لیمویی رنگ و یا سبز رنگ، سبز زیتونی یا سبز سدری است. در ویترینی جامی به شکل گلابی دیده می شود. در جای دیگری جامی با نقش لانه زنبوری. طرح لانه زنبوری بر بدنه جام بسیار رایج است و گاهی هم این لانه زنبوری ها برجسته است. به نظر می رسد که تولیدات شیشه گری و بلورسازی ایرانیان دوره ساسانی کالایی مرغوب بوده که از طریق جاده ابریشم به چین و ماچین صادر می شده و ثروتمندان چینی و ژاپنی در جامهای بلور ایرانی می نوشیده اند.
در آثار منقوش نیمه دوم امپراطوری ساسانیان، تصاویر، ایرانی تر می شود و نقش ها از تأثیر هنر یونانی کمی فاصله می گیرد. چتر طاووس و سر سگ و یا چنگالهای شیر نمادهای ایرانی بسیار رایج اند و در اشیاء این دوره این نمادها زیاد دیده می شوند. البته گاهی هم نقوش هندسی و یا ذوزنقه را بر جامها یا دیس ها می بینیم و یا بر حاشیه دوزی لباسها.
ایرانیان پارچه های مرغوب پشمی و کشمیر تهیه می کرده اند و پارچه های ایرانی به روم و چین صادر می شده است. در عوض پارچه های ابریشمی را از چین می آورده اند و برای تزیین لباس و دور یقه و سر آستین و پایین لباس حاشیه هایی گلدوزی شده و پر نقش می دوخته اند. لباس هایی متعلق به دوره ساسانی در گورهایی در مصر پیدا شده است. این لباسها شامل نه مانتوی پشمی سالم است که ما را با بالاپوش ساسانیان آشنا می سازد. کلاً در این گورها بیست دست لباس آن دوره را یافته اند. البته مانند ظروف و بلورها، این لباسها هم متعلق به دربار ساسانیان است. مانتوها بلند اند و با آستین های بلند و گاه بسیار بلند ولی در قسمت مچ، آستین تنگ می شود. دور دامن لباس و دور یقه و سر آستین ها حاشیه دوزی شده است. نقش حاشیه دوزی ها، شکل هندسی دارد و بسیار ریز و ظریف است و گلدوزی شده و غالباً تکرار نقش پرنده بالدار و عجیبی ایست که امروز آن را سیمرغ می نامیم.
سکه ها از نقره اند و از طلا و منقوش به نقش سر پادشاه تاجدار. هر پادشاهی تاج و تصویر خود را دارد و از این رو می شود سکه ضرب شده در دوران اردشیر را از سکه های دوران شاپور و یا کیخسرو تشخیص داد.
مهرها در قطع کوچک ساخته شده اند تا شخص بتواند به راحتی آن را با خود حمل کند و یا بر گردن بیاویزد. نقش مهرهای جادویی نیز برای مقابله با بدی ها و بیماری ها و به دور ماندن از چشم زخم دشمنان است و عموماً جدال نیکی با بدی را نشان می دهد.
مدال ها مخصوص شکار و یا سوارکاری بود. مدال ها از نقره طلایی رنگ بودند و مزین به نقش طاووس. سلاح های درباری یعنی شمشیر و خنجر پادشاه مزین به غلاف و یا نیامی از طلا بود با نقوشی مانند لانه زنبور بر بدنه بیرونی غلاف. چندین گیره ی کمر از طلا هم بود.
نقش برجسته گچی از نیمه تنه شاه در نمایشگاه دیده می شد و دو مجسمه کوچک از مردی از ساسانیان یکی از آنان شاه بود و یکی دیگر یک جنگجو. قطعاتی از موزاییک هم بود: موزاییک را متأثر از هنر یونانیان برای معماری داخلی ساختمان استفاده می کرده اند و نقش موزاییکها یونانی است. در نمایشگاهی که چند سال پیش در شهر گاند بلژیک دیدم، "هنر هفت هزار ساله ایرانیان"، نیم تنه شکسته و نیمه برهنه و طلایی رنگی از زنی در دوره ساسانی بود که به "ونوس پارس" مشهور است و جایش در این نمایشگاه خالی بود. "ونوس پارس" البته ساسانی نیست ولی می توانست ما را با هنر دوره پس از هخامنشیان و ماقبل ساسانیان آشنا کند تا بتوانیم چشم اندازی از هنر ایران باستان داشته باشیم. در قرن بیست و یکم هستیم ولی هنوز تکه پاره های تاریخ ایران برای ملت ایران دست نیافتنی است و گویا همه چیز دست به دست هم داده اند تا این تاریخ فراموش شود در حالی که هنرمند ایرانی بایست از تحولات مجسمه سازی کشور خود آگاه باشد و بر سرگذشت هنر خود مسلط باشد تا بتواند به سوی آینده برود. وقتی مجموعه ای از هنر ایرانیان در طی قرون حذف و سانسور شود وقتی آن "ونوس پارس" را مجسمه ساز ایرانی ندیده باشد و یا وقتی هنرمند ایرانی تصوری از حضور آن رقاصه ها بر روی جامهای ساسانی نداشته باشد چگونه خواهد توانست روزگار خود را بر صحیفه ی جهان ثبت کند؟ با کوری و نابینایی و یا با چشمان بسته نمی شود خطوط این روزگار را نقش پردازی کرد. آیا می شود تاریخ را با پاک کن و قیچی از اوراق زمانه زدود؟
در اکتشافات باستانشناسی اخیر، در نزدیکی شهر هرات افغانستان، باستانشناسان آثار و اشیایی مربوط به دوره نهایی ساسانیان و ابتدای سلطه اعراب یافته اند. چرا که با هجوم اعراب، بسیاری از مسیحیان و مانی گرایان به سوی شرق رفتند و در هرات، شهری که از آرامش بیشتری برخوردار بود و بردباری بیشتری برای تحمل ادیان گوناگون از خود نشان می داد، ساکن شدند. در افغانستان، یعنی در فاصله هزار و ششصد کیلومتری پایتخت ساسانیان، باز بر روی صخره ای در نزدیکی جاده اصلی که از هندوکش عبور می کند، نقش برجسته ای از شاپور اول سوار بر اسب یافته اند.
در حال حاضر، در ایران نیز پژوهش های باستانشناسی در مورد ساسانیان ادامه دارد، در نزدیکی کرمانشاه، "شیانه"، معبد آتشی در کوه زاگرس یافته اند و جستجوها در تخت سلیمان و در جنوب شرقی ارومیه و در فیروزآباد، "دیوار گرگان" و همچنین در "باندیاین"، منطقه ای در شمال شرقی ایران و در نزدیکی ترکمنستان ادامه دارد.
به پایان نمایشگاه رسیده ام. به عقب برمی گردم تا یک بار دیگر نقش طاق بستان را ببینم. سعی می کنم چیزی را به یاد بیاورم. نقشی گنگ روی طاقی سنگی در وسط بیابان! طاقی در میان درختانی سر به فلک کشیده! از آن بالا چشمه ای جاری بود! و یک جرعه آب خنک در گرمای تابستان! نقش طاق هنوز برایم گنگ است. طاق بستان واقعی هم از من خیلی دور است! به دوری کیلومترها و سالیان بسیار! به دوری تابستانی در پنج سالگی ام!
_____________________
این گزارش به کمیته نجات پاسارگاد تقدیم شده است
http://chachmanbidar.blogspot.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:19  توسط مهستی شاهرخی | 
باز هم تمام شد و حسرتش برايم ماند تا سال بعد. جشنواره ي تئاتر آوينيون در آن شهر زيبا را ميگويم. الان از تمامي اين جشنواره در ذهنم فقط آهنگ شعري به زبان فارسي و تصوير بازيگران فرانسوي و آلماني و حس گرماي خورشيد بر روي پوستم و جير جير مداوم جيرجيركها در گوشه و كنار شهر و بوي خوش گلهاي صحرايي و بومادران مانده است. كلمات شعر را اصلا يادم نيست. به هر حال، امسال نيز مثل هر تابستان، شهر زيباي آوينيون Avignon كه در كنار رودخانه رن در جنوب فرانسه واقع شده، منتظر علاقمندان تئاتر بود.
ميدانيد كه جشنواره تابستاني تئاتر آوينيون بيش از نيم قرن قدمت دارد. تاريخچه جشنواره آوينيون به پايان جنگ دوم جهاني برميگردد. آن زمان پاريس مركز تئاتري بورژوازي فرانسه بود. ژان ويلار ميخواست با معماري تئاتري كه متاثر از سبك ايتاليايي بود مبارزه كند ولي امكان مالي زيادي نداشت، چرا كه دولت فرانسه نميتوانست در فرداي پس از جنگ جهاني دوم بودجه اي را براي ساختن بناي تئاتري نو اختصاص دهد؛ نتيجه اش اين شد كه ويلار بدون اين كه در ساختمان باشكوه و تاريخي "كاخ پاپها"، ــ كه همينطور كه از نامش پيداست در قرن چهاردهم مقر سكونت پاپها بوده است ــ تغييري اساسي بدهد، آن بناي كهن و زيبا را براي اجراي نمايش هاي خود انتخاب كرد. بنابر اين در سال 1947 ژان ويلار به تشويق رنه شار، سه نمايش در حياط بزرگ "كاخ پاپها" در آوينيون اجرا كرد. از آن سال تا به حال پنجاه و هشت سال ميگذرد و اكنون جشنواره تئاتر آوينيون جشنواره اي مهم، رسمي و دولتي است. به گمانم اجراي برخي برنامه هاي هنري در جشنواره تابستاني "جشن هنر" شيراز و انتخاب تخت جمشيد و كاخ پرسپوليس به عنوان مكاني براي يك جشنواره هنري تقليدي از اين عمل ژان ويلار باشد. متاسفانه سال گذشته به دليل اعتصاب گسترده ي هنرمندان و دست اندركاران تئاتر پنجاه و هفتمين جشنواره تئاتر منحل اعلام شد و باز جاي تاسف است كه اعتصاب كنندگان به هدف خود نرسيدند و همچنان در انتظار كسب حقوق مادي و قانوني خود از جانب دولت هستند و همچنان براي رسيدن به هدف، به فعاليت هاي خود ادامه ميدهند.
چيزي كه مرا شيفته ي آوينيون ميكند اينست كه اين شهر در ابتداي ورود به مهماني و جشني عظيم ميماند كه همه به شركت در آن دعوت داشته باشند. حضور مردم در خيابانهاي شهر به كارناوال و بالماسكه شبيه است. در طول مدت جشنواره توي خيابانها به نظر ميرسد همه در حال رفتن از نمايشي به نمايش ديگر هستند و هميشه عده اي از بازيگران با همان لباسهاي نمايش به خيابان آمده و در حال پخش بروشور نمايش خودشان در ميان عابران هستند. گويي همه كساني كه در تابستان در شهر آوينيون حضور دارند به قديمي ترين و مشهورترين جشنواره تئاتر در فرانسه دعوت شده اند. اين حضور دائمي نمايش در آوينيون، هميشه افسونم ميكند. امسال پنجاه و هشتمين جشنواره تئاتر آوينيون بود. جشنواره تابستاني آوينيون كه هميشه در ماه اول تابستان برگزار ميشود از پايان جنگ دوم جهاني تاكنون به زمان و مكاني براي نمايشهاي بسيار متنوع و عظيم و گاه بسيار طولاني تبديل شده است. اين جشنواره كه از ابتدا هدفش ارائه آثار كلاسيك و مدرن در كنار يكديگر بود، تاكنون گسترش زيادي پيدا كرده است. مديريت جشنواره نيز به سهم خود سعي كرده است تا تئاتر را از مرزهاي تئاتر فرانسه و يا حتي اروپا فراتر ببرد. از اين رو با فرستادن گروه هاي تئاتر به كشورهاي ديگر و از سوي ديگر با دعوت از دورافتاده ترين كشورهاي جهان، به معرفي هنر و فرهنگ سرزمين هاي مختلف پرداخته است و براي همين تماشاگران تئاتر و هنردوستان واقعي را به فعاليت هاي جشنواره آوينيون بسيار علاقمند كرده است. هر سال كشوري ميهمان اين جشنواره است. در سال 1991 اين جشنواره به ايران اختصاص يافته بود و برنامه هاي بسياري از تعزيه گرفته تا خيمه شب بازي و بالاخره موسيقي محلي ايران (قوچان، تربت جام، گنبدكاووس، لرستان، بلوچستان، بندرعباس، كردستان و آذربايجان) در آوينيون اجرا شد. بگذريم، من نگاهم هميشه به سوي تئاتر امروز و تئاتر مدرن جهان است. امسال كشور مهمان، آلمان بود و توماس اوسترماير، كارگردان جوان آلماني در شكل دادن به برنامه امسال با گردانندگان و مسئولان جشنواره همكاري و مشاركت داشت.
نمايش ها و برنامه هاي جشنواره آوينيون هر سال بر اساس مضمون خاصي تهيه ميشود. مضمون مشترك برنامه هاي رسمي جشنواره براساس تعهد در هنر تئاتر و كارگردانان متعهد بود و برنامه امسال با همكاري و شركت هنرمندان آلماني و بخصوص برليني تهيه شده بود.

بخش ويژه ي فستيوال: برنامه ي پايه اي و كلاسيك و يا رسمي جشنواره به بخش داخلي يا in مشهور است. اين بخش در ابتدا به فرانسه و كشورهاي فرانسه زبان اختصاص دارد و هميشه مجموعه اي از موسيقي و رقص و باله و كنسرت و اجراهاي متعدد تئاتري از نمايشنامه نويسان كلاسيك و همچنين مدرن را در بر ميگيرد. مثل سالهاي گذشته اجراهاي كلاسيك به اجراي آثار شكسپير و كورني و راسين و ايبسن تعلق داشت. برخي از نمايش هاي موفق بخش رسمي فستيوال به صورت پخش مستقيم از كانال فرهنگي و هنري آلماني و فرانسوي آرته Arte پخش شد.
اجراهاي بخش رسمي جشنواره از پنجاه و دو كار نمايشي تشكيل ميشد و اين كارها در بيست و پنج مكان مختلف به نمايش در مي آمد. در ابتدا حياط داخلي يا اندروني كاخ پاپها و يا باغ كاخ و اطراف آن كه مكاني بي نهايت باشكوه و زيباست محل اجرايشان بود، سپس سالن و يا حياط مدرسه سنت ژوزف، تئاتر شهرداري، كليساي سلستن و سالن هاي اطرافش و چند مكان ديگر كه علاوه بر لذت نمايش، زيبايي بناهاي تاريخي و قدمتشان براي تماشاگر فضايي دلپذير و شاعرانه به وجود مي آورد. برخي از اجراها نيز در سالن هاي حومه شهر جريان داشت. مثلا "دوزخ" را در تئاتري در حومه آوينيون ديديم. همانجا اجراي خوبي از "آدم آدم است" برتولت برشت به كارگرداني برنار سوبل را نشان ميدادند كه به علت كمبود وقت نديدم ولي خوشبختانه چند ماه بعد "آدم آدم است" را در پاريس نمايش خواهند داد و به هيچ قيمتي آن را از دست نخواهم داد.
به هر حال، امسال دو نفر چهره هاي برگزيده و مهمان جشنواره بودند. توماس اوستر ماير كارگردان جوان آلماني و رضا براهني نويسنده ي ايراني و از هر كدامشان چهار كار نمايشي بر روي صحنه بود. من اول، از نمايشهايي كه براساس نوشته هاي رضا براهني براي اجرا تنظيم شده بود برايتان مينويسم و در شماره ي بعد از توماس اوستر ماير و اجراهاي جالب و نمايشهاي جشنواره تئاتر امسال.
رضا براهني احتياج به معرفي ندارد ولي براي يادآوري و مقدمه، بگذاريد معرفي كوتاهي از رضا براهني و كارگردان آثارش، تري به دار Thierry Bedard كرده باشم.
رضا براهني در سال 1314 در تبريز به دنيا آمده است و مثل هر ترك زبان ديگري در آن سالها، مجبور بوده است كه به زبان فارسي درس بخواند. رضا براهني مثل غلامحسين ساعدي و ديگر هم نسلان تبريزي خود، در كودكي شاهد عبور قواي متفقين از تبريز بوده است و در نوجواني عبور و مرور ارتش سرخ را در تبريز به چشم ديده است و حضور فرقه دمكرات را تجربه كرده است. رضا براهني در دانشگاه بين المللي استانبول درس خوانده است و از معدود نويسندگان ايراني است كه دكتراي ادبيات تطبيقي دارد. آن چه رضا براهني ميداند در مكتب و يا پاي منبر اساتيد نياموخته است، از ويژگي هاي او اينست كه دانشگاهي است و دانشگاهي هم باقي مانده است. رضا براهني از سال 1996 به كانادا كوچ كرده است و به همراه خانواده اش در تورنتو زندگي ميكند و در حال حاضر او و همسرش ساناز صحتي هر دو به تدريس مشغول اند. رضا براهني كارنامه وزيني دارد و در زمينه شعر و تئوري ادبي و رمان تاكنون بيش از پنجاه اثر را به رشته قلم كشيده است. از رضا براهني چندين كتاب به زبان انگليسي و زبانهاي ديگر چاپ (و يا ترجمه و چاپ) شده است. همچنين براهني تا چندي پيش رياست انجمن قلم كانادا را عهده دار بود.
"تري به دار" از سال 1989 به صورت پيگير بر روي متون ادبي نويسندگان قرن بيستم كار ميكند. نمايش هاي تري به دار در عين پژوهشي بودن كار، در جستجوي طيف گسترده اي از تماشاگران نيز هست. تري به دار تا 1992 بر روي متون Leiris, Daumal, Paulhan, Parian, Bierce, Blecher, Kassner, Caillois, Faucault كار كرده است. سپس تا سال 1995 به مضمون "خشونت" و "خشونت در جامعه" پرداخته است و از متن نويسندگاني مانند Broch, Ramuz, Gide, le Clezio, Ciapolla بهره برده است. تري به دار بين سالهاي 1996 تا 1999 بر مبناي آثار دانيلو كيش Danilo Kis و با مضمون شقاوت سياسي "شيرهاي ماشيني و دانش نامه ي مردگان" را به روي صحنه برده است. ويژگي كارگرداني تري به دار، كار بر روي متون ادبي معاصر است.

دوزخ
"دوزخ" نمايشي است به كارگرداني تري به دار، برگرفته از رمان "روزگار دوزخي آقاي اياز". در كتاب "جنون نوشتن" ميتوانيم فشرده اي از اين رمان را به فارسي بخوانيم و در همان كتاب ميخوانيم كه نگارش رمان "روزگار دوزخي آقاي اياز" (به قول اياز) از سال 1345 تا 49 طول كشيد. در سال 49 كتاب به چاپ سپرده شد. چاپ كتاب به دلايلي دو سال طول كشيد. ولي كتاب هرگز در ايران منتشر نشد. در سال 54 همه ي نسخه هاي آن از ترس ساواك، توسط ناشر خمير شد. نسخه اي از اين كتاب توسط خود براهني در سال 51 به آمريكا برده شد. بخشي از ترجمه ي انگليسي اين رمان در كتاب "نويسندگان جديد خاورميانه" چاپ "نيوآمريكن لايبراري" در سال 1978 به چاپ رسيده است. در سال 2000 كتايون شهپر راد اين كتاب را به زبان فرانسه ترجمه كرد و توسط انتشارات پوور Pauvert چاپ شد. (1) در سال 2002 "آزاده خانم و نويسنده اش" به فرانسه ترجمه شد و توسط انتشارات فايار Fayard چاپ شد و بالاخره "الياس در نيويورك" تازه ترين رمان رضا براهني است كه امسال توسط همين انتشاراتي، يعني انتشارات فايار به چاپ رسيده است. در حال حاضر يك سي دي از شعر آهنگين و يك مجموعه ي دو زبانه شعر تبعيد از او توسط انتشارات ويرژيل Virgile در فرانسه در دست تهيه است.
به عقيده ي ناشر فارسي زبان كتاب "جنون نوشتن" ملك ابراهيم اميري (2) "روزگار دوزخي آقاي اياز" رماني است شگفت انگيز؛ "هم به لحاظ شيوه ي نثر آن و هم به لحاظ حوادث و حركت ذهني حاكم بر آن؛ هم به علت درآميختگي و به كار رفتن زبانهاي متفاوت در آن حتي در يك پاراگراف آن. زبان كلي قصه برخوردار از نشانه هاي كهنگي ــ شيوه ي نثرنويسي مرسل ــ‌ است. مقايسه و پيوند عصر سلطان محمود با عصر محمدرضاشاه اين مزيت طبيعي را به كلام داده است. نويسنده همانگونه كه خود در مقدمه ــ قول ــ كاتب ــ ميگويد: "كوشيده است همه ي احوال گذشتگان، حاضران، و شايد حتي آيندگان را، يكجا گردآوري و در برابر آئينه ي كلام نگه دارد . . . غرض كاتب علاوه بر ارائه ي يك قصه و يك تاريخ، ارائه ي يك شيوه هم بوده است."
"نويسنده در اين رمان با گذراندن حوادث تاريخي گذشته از ضمير ناخودآگاه؛ يعني بازآفريني هنري حوادث تاريخ، شخصيتها، زمان و ديگر عوامل به تكنيكي دست يازيده است. . . حوادث قصه ــ كه در اصل مستند و مسبوق هستند ــ و كاراكترها، اگر متعلق به هزار سال پيش هستند، با ما حركت ميكنند و . . . معاصر ما هستند، خود و سايه ي هستي خود را بر هزار سال تاريخ اين ديار ميگذرانند. وحدت زمان، اشيا و عناصر گوناگون مادي و فرهنگي، نمودي راستين دارند." (مقدمه ي ناشر در "جنون نوشتن" صص 14ــ13)
مقدمه ي ناشر در "جنون نوشتن" را خوانديم و حالا با هم از اولين بخش رمان، تكه اي را ميخوانيم، تكه اي از "مثله شدن" كه از بريدن و قطع كردن دستها و پاها شروع شده است و حالا به قطع كردن زبان رسيده است.
". . . و بعد صداي زوزه سان مردم، زوزه هاي سگان همسرا را شنيدم كه گفتند: "و اكنون زبانش را! و اكنون زبانش را! و اكنون زبانش را!" و چون اين گفته چند بار تكرار شد و با هماهنگي كامل تكرار شد، ما نيزه ها را پايين آورديم. پاها را از سر نيزه ها كنديم و آنها را داخل سطل انداختيم و بي آنكه معطل بكنيم، به نداي قلبي مردم پاسخ گفتيم؛ قيچي بلند و تيزي خواستيم و چون آوردند نردبان خواستيم؛ و چون دو نردبان يكي براي محمود و يكي براي من آوردند، بالا رفتيم، تا كلام را، آلت كلام را، ريشه كن كنيم . . . و آن وقت به كمك هم زبانش را بريديم، بدون آنكه دستهامان بلرزد، بدون آنكه كوچكترين اشتباهي بكنيم؛ و با بريدن زبانش، ديگر چه چيز او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش كرديم كه خفقان را بپذيرد. ما زبان را براي او بدل به خاطره اي در مغز كرديم و او را زنداني ويرانه هاي بي زبان يادهايش كرديم. به او ياد داديم كه شقاوت ما را فقط در مغزش زنداني كند؛ هرگز نتواند از آن چيزي بر زبان بياورد. با بريدن زبانش، او را زنداني خودش كرديم. او زندانبان زندان خود و زنداني خود گرديد. او را محصور در ديوارهاي لال، ديوارهاي، بي مكان، بي زمان و بي زبان كرديم. به او گفتيم كه فكر نكند و اگر ميكند، آن را بر زبان نياورد، چرا كه او ديگر زبان ندارد؛ زباني كه در دهانش ميچرخيد و كلمات را با صلابت و سلامت، و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندانها بيرون ميداد، از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه ي نوراني، در دست محمود ماند؛ و محمود آن را در داخل طشتي انداخت كه كنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه كلمات از بين رفتند، و او حرف و صدا و كلمه و نطق و بيان را فراموش كرد. سين هاي شاد تغزلي، شين هاي جشن هاي نوراني، پ هاي پولادين و ب هاي برنده و دال هاي دردافكن را فراموش كرد؛ ت هاي تف برف هاي فلاكت بار را و چ هاي چلچله پرداز پرنده هاي پرواز را، ميم هاي مقدس و نون هاي عاشقانه و الف هاي سروآسا را؛ حروف، حروف نستعليق ابروسان را فراموش كرد. رابطه ي بين حروف را به صورت خون، جريان نوراني خون درآورد و آن را ناگهان از خلال لبانش رها كرد و بعد تمام رابطه ها را فراموش كرد؛ با مغزش رابطه ها را بلعيد، قفل هاي كر و لال بر آنها زد و در حجره هاي بي زبان سكوت مخفي كرد. زبانش از حركت بازماند و بدل به گربه اي سر بريده شد، در طشتي كه خون داشت بر آن ميخشكيد." (ص 34ـ33) "تكه اي از نسخه ي كوتاهي از "روزگار دوزخي آقاي اياز" در كتاب "جنون نوشتن."
اين تكه را آوردم تا بدانيد "دوزخ" داستان مثله شدن انسان و زبانش در خلال قرون و توسط نيروهاي تاريكي و تباهي و قبيله اي به شيوه اي آييني است. شخصيتهاي داستان هم اسامي آشنايي دارند و يادآور شخصيتهاي تاريخي و ادبي قرون وسطاي ايران: اياز(3)، محمود(4) و منصور(5)
وارد سالن نمايش كه ميشوي ميبيني اطراف سالن را به شيوه اي ساده با پتوهاي سربازي و يا پتوهاي زندان پوشانيده اند. پتوهاي آويزان بر روي بند، راهروهايي براي عبور ايجاد كرده است. ترا به سمت نيمكتي چوبي هدايت ميكنند تا به تماشا بنشيني. نمايش شروع ميشود مردي سياهپوش را ميبيني كه پشت به تو ايستاده است و تك گويي بلندي را آغاز ميكند كه تمام طول نمايش يعني يك ساعت و ده دقيقه طول ميكشد. تري به دار، كارگردان فرانسوي بر روي متن رمان يك صحنه آرايي چند صدايي انجام داده است. تماشاگران «دوزخ» را مانند يك تك گويي دروني از زبان يك بازيگر ميشنوند ولي همين نمايش، در همين سالن، همزمان، توسط بازيگران متعددي بازي ميشود ولي ما فقط يكي از آنها را ميبينيم و صداي بازيگران ديگر را ــ به صورت همزمان و يا گاهي با كمي فاصله و پس و پيش ــ از گوشه و كنار سالن ميشنويم. انگار كه در سلول زنداني باشيم و ديگران نيز در سلول هاي انفرادي خود، و يا همه با هم در سلول هاي انفرادي خود، همه يك صدا يك چيز را بيان ميكنند. آنها از زبان راوي، بريده شدن دستان و پاها و زبان و مثله شدن منصوربن حلاج را برايمان نقل ميكنند. تو بي وقفه و همزمان صداهاي ديگري ميشنوي، تو مدام صداي مرداني را كه عينا همين روايت را نقل ميكنند ميشنوي. تو هميشه يك نفر را بر روي صحنه ميبيني، فردي تنها در سلولي تنها و باقي و هر چه هست در ذهن اوست كه ميگذرد. انگار هر فردي زنداني ذهن خويش است. انتهاي صحنه اي كه ما ميبينيم را با پتوها پوشانده اند، كه گه گاه پرده باز ميشود و شخصيت هاي بي كلامي را ميبينيم كه با يكديگر در جدال اند و زاييده ذهن راوي هستند. با ديدن اين تصاوير، ما به دنياي دروني زنداني فرو ميرويم. تك گويي بلند مرد نيز از يك سو به روخواني متن شبيه بود و باز شدن ته صحنه و ظهور آن آدمها، مرا به دنياي پشت متن فرو ميبرد، مثل آليس با كنار رفتن پرده به دنياي آن سوي آيينه ميرفتيم تا ناديده ها را ببينيم. در ذهنم ظاهر شدن شخصيت ها در آن سوي پرده ها مانند ورق زدن كتاب بود. وقتي نمايش تمام شد و نور رفت و همه پتوها و يا پرده ها فرو افتاد متوجه شديم كه در واقع نمايش در چهار نقطه مختلف سالن و توسط چهار بازيگر مختلف همزمان به اجرا درآمده بوده است و فقط آن پتوهاي سربازي مانع ديدمان بوده است.
«دوزخ» سال گذشته در فرانسه به نمايش درآمده بود و امسال در جشنواره آوينيون به نمايش گذاشته شده بود. نمايش سنگين و تلخ ولي تكان دهنده «دوزخ» و داستان مثله شدن انسان و زبانش بيش از يك ساعت طول كشيد و الان «دوزخ» عليرغم همه مثله شدن هايش و مثله كردن هايش در ذهنم مانند آواز آزادي از حنجره خونين مردي زنداني است.
«... زبان مثل روحي تسخيرناپذير ولي تسخيركننده، به جدارهاي دهان از سه سو فشار آورده بود؛ و دهان بر سر جاده ها، در برابر اجتماعات كوچك باز شده بود و زبان وزين حركت كرده، گفته بود:«آزادي!» از خطه هاي محدود جغرافياي چارراهها تجاوز كرده بود و در ميدان نعره برداشته بود:«آزادي!» و حنجره، آن بلندگوي بزرگ طبيعي، زبان را به سوي عظمتي بي نظير رانده بود؛ و، مردي كه ما گرفته بوديم و سنگسارش كرده بوديم و بعد دست و پاهايش را بريده بوديم، بر سر چهار راه تاريخ ايستاده، فرياد زده بود:«آزادي!» و ما با يك قيچي، او را به درون حافظه اش رانده بوديم، مغزش را شكاف داده، زبانش را در گور كوچك آن شكاف دفن كرده بوديم. من و محمود نه! من و محمود نه! من و محمود نه! محمود و من، زبان او را بريده، در وسط طشتي كه بر آن خون حلق او داشت ميخشكيد انداخته بوديم.»
(جنون نوشتن، ص 34)

«قص قص»
Qeskes در زبان فرانسه مخفف و جويده شده جمله «اين چيه؟» است ولي «قص قص» در زبان فارسي معناي دقيق و مشخصي ندارد. طنين اين كلمه براي ما يادآور كلمات بسياري است. (به پانويس (6) رجوع كنيد و به فهرست كلماتي كه با آواي «قس» يا مشابه آن «قص» شروع ميشود و بالاخره به «قصص» و «قصاص» نگاهي بيندازيد) «قص قس» يا «قص قص» يا «قس قص» در سه بخش اجرا ميشود و در واقع سه اپيزوت است. نام نمايش نامي ساختگي است و فاكتورگيري است از چند كلمه و در نتيجه از چند معنا تشكيل شده است.
درونمايه اصلي هر سه «قص قص»، مضموني است كه رضا براهني آن را«آرشيو مخفي» مينامد و براي اين توضيح بايست كتابهاي او را خواند و حرفهاي او را شنيد. در روزهاي جشنواره، رضا براهني سه كنفرانس مطبوعاتي داشت كه تك تك اين مباحث را با حوصله براي تماشاگران و براي علاقمندان توضيح داد. پروژه «آرشيو مخفي»نيز در جشنواره تئاتر آوينيون، در واقع بزرگداشتي براي جايگاه ادبيات در دنياي تخيل داستاني در جهان است و اين پروژه اي است كه با حمايت پارلمان بين المللي نويسندگان شكل گرفته است. «آرشيو مخفي» گرد آثار برادسكي، تبوچي، نادا، منييلي، پومرانتسف، كريستين سالمون و «روزگار دوزخي آقاي اياز» از رضا براهني دور ميزند. البته دايره نويسندگان در همين جا متوقف نميشود بلكه «آرشيو مخفي» به شكل هاي مختلف از آثار سلمان رشدي و اوكتاويو پاز و وارگاس و كورنيه نيز بهره ميگيرد.
«قص قص» نام نمايش، انتخابي از جانب كارگردان و نويسنده براي هر سه «قص قص» است. «قص قص» به توضيح كارگردان نه روخواني متن است و نه سخنراني و نه نمايش، بلكه سه درس پژوهشي است در جهت درك شعر و زبان شعر و بخصوص زبان و فضاي شعر رضا براهني و نوع نگرش و ارتباطي كه او با شعر خود برقرار ميكند و بالاخره راهي براي رسيدن به تخيل شاعرانه و آغاز مبحثي در شعر و ادبيات است كه رضا براهني آن را «غيرمحال» in impossible مينامد. «قص قص» با خواندن شعري از رضا براهني به زبان فارسي توسط خودش پايان ميپذيرد.
در هر سه «قص قص» رضا براهني و گورشاد شاهمان (كه در بسياري مواقع حرفهاي رضا براهني را به زبان فرانسه زنده و سليسي تبديل ميكرد) به همراه سه بازيگر مرد و يك بازيگر زن به روي صحنه مي آيند و با نقل تكه هايي از حكاياتي مختلف (قس قص؟) در نوشته ها و كارهاي رضا براهني، ما را به دنياي تخيلات و ادبيات و شعر فرو ميبرند.
«قص قص» يك، درباره «مادر» است. «قص قص» دوم، درباره «پسر» است و بخش نهايي يا «قص قص» سوم درباره «پدر» است. هر بخشي براي خود برنامه اي مستقل است ولي مجموع سه «قص قص» يك ايده كلي به ما ميدهد و نظريات رضا براهني را درباره ادبيات و «آرشيو مخفي» تاريخ بيان ميكند. هر «قص قص» در عين روايت متن، درسهايي از شعر و ادبيات است كه پنجره اي به روي چشم اندازي از نظريه هاي ادبي و شعر و آثار رضا براهني و فضاي شعري او باز ميكند. رضا براهني كه سال آينده هفتاد ساله خواهد شد سالم و پر انرژي بر روي صحنه مانند مدرسي بر سكوي استادي تكه هايي (قص قص؟) از كارهايش را به زبان فارسي برايمان خواند و در واقع دنياي خود و شخصيت هاي رمان خود را برايمان تفسير كرد و لايه هاي مختلف متن را يكي پس از ديگري گشود. گاهي اين شخصيت ها توسط بازيگران بر روي صحنه جان ميگرفتند و به سخن در مي آمدند و تكه تكه هاي (قص قص؟) وجود خود و ريشه هاي زبانشناسي و رد پاي خود را در ادبيات پيشين براي بيننده توضيح ميدادند.
در «قص قص» سوم، زني با كتابي در دست به روي صحنه مي آيد و برايمان حرف ميزند. اين زن كيست؟ آيا او شهرزاد قصه گوست يا زبيده همسر هارون الرشيد؟ شيرين نيست كه براي خسروپرويز داستانسرايي ميكند؟ و يا نكند آزاده خانم باشد كه به دنبال نويسنده اش به اينجا آمده است؟ «آزاده» و طنين كلمه «آزادي» در نامش كه هر بار كه صدايش ميزنيم انگار «آزادي» را نيز طلب ميكنيم. در پايان به فكر فرو ميروم و از خود مي پرسم: مگر آزادي ادبيات و آزادي نويسنده و آزادي شعر بدون آزادي زن هم ممكن است؟ در «قص قص» ها ادبيات قاليچه پرنده اي ميشود تا با كمك شعر به پرواز در آييم و در آسمان تاريخ سفر كنيم.
_______________________________________________
پانويس ها:
1-Les salsons en enfer du jeune Ayyaz, traduite par katayoun Shahparrrad, Pauvert, 2000 Sche`he`rezade et son romancier(2e e`d.), Fayard, 2002
Elias a` New York, Fayard, 2004-07-29
2ــ «جنون نوشتن» گزيده، آثار رضا براهني، رضا براهني، انتشارات رسام، چاپ اول، تهران تاريخ: 1370 ؟، 784 ص.
3ــ «اياز»، (آياز) ابوالنجم اياز اويماف (ف. 449 ه. ق) غلام ترك و از امراي محبوب سلطان محمود غزنوي، وي در زمان مسعود امارت ارومگران را داشت. اياز در فراست و هوش و جنگجويي و جمال نيكو مثل است.
4ــ سلطان محمود غزنوي ــ (421ــ 387 ه. ق) سومين و مقتدرترين شاه سلسله غزنويان است. محمود پس از سلطه يافتن بر خراسان، سيستان را تصرف كرد و زنداني ساخت و سيستان و قهستان را ضميمه قلمرو خويش ساخت. محمود ميل به سلطه گري بسيار داشت و 12 بار به هند لشگر كشيد.
5ــ حسين ابن منصور حلاج، عارف معروف كه در سال (309 ه. ق) 922 ميلادي به قتل رسيد. او را به سبب تعليمات بدعت آميز دستگير كردند و با شقاوت بسيار به قتل رسانيدند. اتهامي كه به او وارد ساختند و بيشتر در اذهان مانده است اين است كه در حال جذبه فرياد «انا الحق» بر ميآورد.
6ــ به دنبال مشابهي براي «قص قص» و يا آواي آن فرهنگ معين را ورق ميزنيم و ميبينيم:
قاص: قصه گو، داستان گو، داستان سرا
قس: 1ــ روحاني مسيحي بين اسقف و شماس 2ــ كاهن
قسام: 1ــ گروهي كه بر چيزي سوگند خورند و شهادت دهند. 2ــ سوگندي كه ميان اولياي دم جاري شود هنگامي كه كسي را قاتل معرفي كنند و شاهدي وجود نداشته باشد. 3ــ سوگند خوردن در شهادت
قسام: 1ــ قسمت كننده، پخش كننده 2ــ سوگند بسيار خورنده
قساوت: 1ــ سخت دل شدن. 2ــ سخت دل، بي رحمي. 3ــ ستمكاري، ظلم
قسب: سخت، زشت از هر چيزي، صلب
قسر: 1ــ كسي را به ستم بر كاري داشتن 2ــ جبرا وادار كردن كسي را به عملي 3ــ جبر
قسري: جبري، اجباري
قسط: 1ــ عدل، داد 2ــ ترتيبي كه از روي عدل دهند 3ــ نصيب، حصه، پخش 4ــ قسمتي از قرض كه به چند تقسيم شده و هر بخشي را در مدتي معين بپردازند. 5ــ قرض، بدهي
قسم: سوگند
قسم: 1ــ جزوي از چيزي پخش شده 2ــ بهره، نصيب 3ــ صنف، نوع
قسمت: 1ــ جزء جزو، پاره 2ــ نصيب، بهره 3ــ سرنوشت، تقدير 4ــ عوارضي كه براي مصارف فوق العاده يا براي مخارج ديوان و غيره وصول ميشده است
قسمت پذير، قسمت پذيري، قسمت فرمودن، قسمت كردن، قسم دادن، قسم نامه، قسمت خور
قسوت: 1ــ سخت شدن دل 2ــ سخت دلي، سنگدلي
قسي: سخت دل، سنگدل
قص: 1ــ استخواني است در جلوي قفسه سينه، استخوان جناغ، جناغ سينه 2ــ سينه، صدر
قصاص: پاداش دادن بدين نحو كه كشنده را بكشند و ضارب را به ضرب و جارح را به جرح تنبيه كنند
قصص: ج. قصه، حكايت ها، افسانه ها
قصه: 1ــ حكايت، داستان. سرگذشت 2ــ خبر 3ــ سخن 4ــ مرافعه، دعوي
قصه پرداختن، قصه پرداز، قصه پردازي، قصه خوان، قصه خواني، قصه دادن، قصه دراز كردن، قصه گفتن، قصه گو، قصه گويي، قصيده
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1383ساعت 23:12  توسط مهستی شاهرخی | 
امسال جشنواره آوينيون به كشور آلمان و بخصوص به هنرمندان برليني اختصاص يافته بود چرا كه برلين قلب آلمان شرقي سابق و آلمان غربي سابق بود و هست. برلين، يكي از قديمي ترين پايتخت ها و مراكز فرهنگي اروپاست، برلين شهري كهن در قلب اروپا هم است. برنامه ي امسال با شركت مستقيم و به سليقه ي توماس اوسترماير Thomas Ostermeier كارگردان جوان برليني برنامه ريزي شده بود. مضمون برنامه ها هم در زمينه ي تئاتر متعهد و كارگردان متعهد و يا نويسنده متعهد متمركز بود.
توماس اوسترماير، متولد 1968 در شهر سولتو Soltau است و در شهر لاندشوت Landshut و در استان باوير (مانند برشت) بزرگ شده است. توماس اوسترماير در مدرسه عالي هنرهاي زيباي برلين با تخصص كارگرداني تئاتر درس خوانده است. اوستر ماير نيز مانند برشت، كسي است كه در آلمان شرقي رشد كرده و بعد به سوي آلمان غربي آمده است. در سالهاي 1994 ــ1992 به عنوان بازيگر و كمك كارگردان با مانفرد كارگه وايمر در تئاتر برلينر انسامبل كار كرده است. در سالهاي 1995ــ1994 متاثر از ايده ي بيومكانيك مايرهولد، "طبل ها در شب" از برتولت برشت و "زن ناشناس" از الكساندر بلوك و در سال 1996 پس از به اتمام رساندن درسش، "جستجوي فاوست" از آنتون آرتو را كارگرداني كرده است. از سال 1999ـ1996 با كارگرداني و مديريت هنري "لابرك" La Baracke در دويچه تئاتر برلين، نمايشهاي بسياري را بر روي صحنه آورده است. توماس اوسترماير از سال 1999 عضو مديريت هنري و كارگردان تئاتر شاوبونه Schaubuhne در برلين است. توماس اوسترماير تاكنون جوايز بسياري را از آن خود كرده است، به طور مثال، در سال 2000 جايزه ي هيأت داوران اروپايي در تئاتر تائورمين Taormine در وين را.
پنج سال پيش، در جشنواره ي آوينيون، از اوسترماير "آدم آدم است" برتولت برشت را ديده بوديم. ويژگي كار اوسترماير، از لحاظ كار بر روي بدن هنرپيشه، براساس نظريه ي بيومكانيك ماير هولد استوار است و از لحاظ ريتم از موسيقي نسل خود بهره بسيار ميگيرد. براي اوسترماير: "برشت نمايشنامه نويسي اساسي است، وقتي برشت ميگويد كه جهان قابل تغيير است، منظورش همين دنياست ديگر." اوسترماير به نويسندگان هم نسل خود بسيار علاقمند است و نمايشهاي او حول و حوش مسايل حاد نسل خود و جوانان دور ميزند. "زير كمربند" از ريچارد درسر، نمايشنامه نويس جوان انگليسي را از او ديده بوديم كه فحشاء، مواد مخدر و مشكلات زندگي جوانان حاشيه نشين جامعه را با خشونتي بسيار نشان ميداد. و بالاخره "خريدن و كردن" از مارك راون هيل، نويسنده ي آمريكايي، نمايشي از نوع آبزورد با فضايي كافكايي بود و داستان سه مرد با تمام رقابتها و ترسها و دل نگراني هايشان بود در درون موسسه اي عظيم. اوسترماير ميگويد: "ترس از بيكار شدن ترس هر فردي در شرايط كنوني است، اين ترس باعث ميشود گاهي فراموش كنيم كه هنوز وجود داريم." آخرين كاري كه از اوسترماير در آوينيون ديده بوديم اجراي موفقي از نمايشنامه ي بسيار سياسي، "مرگ دانتون" اثر گئورگ بوخنر Georg Buchner بود.
توماس اوسترماير براي جشنواره ي امسال، چهار اثر را كارگرداني كرده بود.
1ــ "ديسكوي خوكها" از ادنا والش Edna Walsh نويسنده ي ايرلندي داستان دو نوجوان هفده ساله است كه عصيان ويران كننده ي خود را با روياي ديسكو و كوكا و فانتا و با دستان خالي و بدون وسايل صحنه، در برابر چشم تماشاگران، با هنرمندي و توانايي بسيار به نمايش ميگذارند. ته صحنه يك نوازنده ي جاز نشسته است و دو هنرپيشه، يك زن جوان و يك مرد جوان مستقيما و با نيروي نفس گير خود عصيان يك نسل ياغي را با همراهي موزيك به نمايش ميگذارند و مانند يك برنامه ي كنسرت راك و يا يك مسابقه ي بوكس تحسين تماشاگران را برميانگيزاند.
2ــ "ويتزك" نمايشنامه ي كوتاه ولي پايدار و تفكر برانگيز اثر بوخنر (يا بوشنر؟) در صحن داخلي كاخ پاپها به نمايش گذاشته شد. اوسترماير از ويتزك براي پزشكان يك خوكچه ي آزمايشگاهي ميسازد. اوسترماير از نسلي است كه از موزيك رپ و ديسكو و خشونت اشباع شده است و عوامل دوران خود را در نمايشهايش به كار ميگيرد. اجراي ويتزك با موزيك كركننده ي رپ همراه بود. او ويتزك را در ميان افراد حاشيه نشين جامعه و بين اشخاص بي خانمان قرار داده بود و هدفش نشان دادن چهره اي از خشونتهاي اجتماعي در قلب دموكراسي بود.
3ــ "نورا" (خانه ي عروسك)"، آن تيسمر Anne Tismer با بازي هنرمندانه ي خود، بعد ديگري از نورا ــ كه يكي از محبوب ترين و دلنشين ترين زنان تاريخ تئاتر است ــ را برايمان نشان ميدهد. هنريك ايبسن نويسنده ي نروژي "خانه عروسك" را صد و بيست و پنج سال پيش در ايتاليا نوشت و نمايشنامه در همان سال هم چاپ شد و از آن زمان تاكنون بارها و بارها اجرا شده است. "خانه عروسك" از لحاظ زيباشناسي متن، يكي از زيباترين و خوش ساخت ترين نمايشنامه ها و بخصوص نمايشنامه هاي ايبسن است.
نورا همسر يك وكيل موفق است و ظاهرا زندگي مرفه و خوبي دارد. نورا در دوراني كه شوهرش بيمار بوده، از يكي از دوستان شوهرش پولي قرض كرده و به عنوان ضمانت نامه ــ به ناچار ــ امضاي پدرش را جعل كرده است. اين نقطه ضعف بزرگ و راز بزرگ نورا است كه اگر شوهرش بفهمد خيلي بد خواهد شد. اين رازي است كه ممكن است زندگي مشترك نورا را به خطر بيندازد ولي دري به تخته ميخورد و شوهرش به مقام مديريت بانك برگزيده ميشود و همين باعث ماجراهايي ميشود، چون از يك طرف نورا فكر ميكند كه بعد از اين وضعشان خيلي خوب خواهد شد و به زودي او ميتواند قرضش را بدهد و اين راز براي هميشه سر بسته باقي خواهد ماند، از طرف ديگر شوهرش كه حالا رئيس شده، در بانك پاكسازي ميكند و از قضاي روزگار رفيق سابقش ــ همان وكيلي كه در دوران بيماري اش به نورا پول قرض داده را از بانك اخراج ميكند، او هم نورا را تهديد ميكند كه اگر نتواند به سر كار سابقش برگردد همه چيز را به هلمر، شوهر نورا خواهد گفت. زير اين همه فشار، نورا هر كاري ميكند كه قضايا را راست و ريست كند نميشود كه نميشود. سرانجام تلاشهاي نورا بي حاصل ميماند و رازش فاش ميشود، چون شوهرش نامه ي كروگستاد وكيل را ميخواند و پس از خواندن نامه به اولين چيزي كه فكر ميكند شغلش در بانك و آبروي شخص خودش است. نورا در اين لحظات است كه چهره ي مسلط و مستبد شوهرش را ميبيند.
در اين فاصله، دوست قديمي نورا (كريستين)، كروگستاد را قانع ميكند كه دست از سر نورا بردارد و نامه اي بنويسد و همه چيز را توضيح بدهد. اينجاست كه نامه ي دوم ميرسد و هلمر پس از خواندن نامه ي دوم ميگويد "نجات پيدا كرديم" ولي كلماتي كه پس از خواندن نامه ي اول بر زبان آورده است و تحقيري كه نورا از جانب شوهرش شده است جبران پذير نيست. عروسك چيني شكسته است و چهره ي انساني نورا با ترك هاي عظيمي در روحش پديدار شده است. در نمايشنامه ي زيبا و محبوب هنريك ايبسن، در پايان نورا آنچه در دل دارد را بر زبان ميآورد و سپس با دستان خالي خانه ي عروسك و خانه ي شوهرش را ترك ميكند تا هويت انساني خود را در اجتماع بيابد.
در اجراي توماس اوسترماير پايان نمايش تغيير كرده است؛ نورا مانند عروسكي مندرس، با چهره اي كبود و روحي خرد شده، اول قصد دارد خود را بكشد ولي بعد سر اسلحه را به سوي هلمر برميگرداند. بعد كمي گيج است، به حمام ميرود و هنگامي كه براي آخرين بار به روي صحنه ميآيد ميبينيم كه نورا سر و صورت خود را شسته است و لباسهاي عروسكي خود را از تن درآورده است و بلوز و شلوار ساده اي به تن دارد. نورا انگار كه دارد از خود دفاع ميكند با اسلحه به شوهرش شليك ميكند و هلمر را مانند متجاوزي به قتل ميرساند. نورا آنقدر به سوي هلمر شليك ميكند تا او كاملا از پاي دربيايد. بعد مانند يك آدمكش حرفه اي، با خونسردي كامل اثر انگشتان خود را با حوله از روي اسلحه پاك ميكند و آن را روي ميز ميگذارد، بعد كاپشن خود را ميپوشد و از خانه ي عروسك بيرون ميآيد و در را پشت سر خود به هم ميزند. خشونت و قتل پايان نمايش با وجود اين كه درباره اش شنيده بودم و خوانده بودم و آمادگي ذهني داشتم برايم آزاردهنده بود. با خود فكر ميكردم: ولي همه ي زنان جهان كه نبايد شوهرهاي خود را به قتل برسانند تا به آزادي برسند؟ و ياد كبري رحمان پور و زنان ديگري افتادم كه بر اثر فشار و تحقير ناخواسته مرتكب قتل شدند. كارگردان از طريق به نمايش درآوردن اين خشونت ميخواهد فشار شرايط اجتماعي را بر روي روان حساس زني نشان دهد كه از فرط عجز و نوميدي از شرف و حيثيت انساني خود دفاع ميكند. از خود ميپرسم، پس كي سرنوشت زن عوض خواهد شد؟ تا به كي اسارت و كنيزي؟
4ــ "كنسرت درخواستي" از فرانتس زاور كروتز Franz Xaver Kroetz با بازيگري آن تيسمر است كه نقش نورا در خانه ي عروسك را ارائه داده بود. "كنسرت درخواستي" داستان زني تنهاست كه تنهايي شبانه ي خود را مانند مراسمي آييني با برنامه هاي راديو پر ميكند. زن شايد آينده ي نورا (خانه عروسك) باشد، نورا بيست سال بعد و پس از خروج از زندان! نورا و نوع ديگري از تنهايي زن!
ساشا والتز Sasha Waltz با طراحي رقص و موسيقي شوبرت خشونت كمتري را نمايش داد. رقصي كه در ايران كنوني اسمش را هم به زور به زبان ميآورند و "حركات موزون" ناميده ميشود، رقص ساشا والتز با موسيقي شوبر لحظات زيبايي داشت، حركات موزون و رقص زنان برهنه در چشمه و در حياط مدرسه سن جوزف به همراهي موسيقي فرانتس شوبرت يكي از زيباترين بخشهاي سفر امسالم به آوينيون است.
كريستف مارتايلر Christoph Marthaler كارگردان سوئيسي، متولد 1951 در نزديكي زوريخ است. مارتايلر يكي از مطرح ترين كارگردانان اروپا است. او تا چندي پيش مدير تئاتر "شاواشپيل هاوس" در زوريخ بود. نمايشهاي او معمولا خيلي گران و سنگين است. مارتايلر تصميم دارد كه از اين به بعد، بين پاريس و برلين آزادانه كار كند. "ميخكوب شدن ها، يك تنوع رويا" هجويه اي از چهره هاي گوناگون اميدهايي است كه ليبراليست ها در جامعه سرمايه داري به ما ميدهند. كاش آن مبارزان سابق ايراني كه از هول هليم در ديگ بزرگ اصلاح طلبان افتادند و كاسه ي گرم تر از آش شدند و انواع و اقسام باج و خراج و يارانه هاي نهادهاي بشردوستانه ي دولتهاي غربي را به توبره و حلقوم اصلاح طلبان ريختند و ميريزند و همه ي امكانات خود و اطرافيان را در خدمت آنان گذاشته اند اين نمايش را ميديدند و كمي شرم ميكردند و درس عبرت ميگرفتند. البته يادمان نرود كه ليبراليسم غربي با ليبراليسم ايراني ــ مانند بسيا