تبليغاتX
چشمان بیدار - انتشار رمان "صبح نهان" در هفته نامه شهروند (کانادا)
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

فصل اول: سفر اول

 

 

گیتی در رختخواب غلتی زد و در دل تاریکی چشمانش را به روی عقربه ها و نقطه های درخشان ساعت شماطه دار گشود. "چه شب طولانی و سختی! . . . درست مثل شبِ تولدِ میترا!" هنوز زود بود. پلک ها را باز بر هم گذاشت و دراز کشید. سراسر شب کیوان ضربه های چکشی ساعت دیواری را شمرده بود، گاهی با چشمانی بسته و گاهی با چشمانی باز در رختخواب به سقف و یا به پنجره خیره شده بود؛ به بلندترین شب زمستان می مانست، مانند شب تولد میترا! "و حالا، امروز، راس ساعت هشت صبح، میترا دوباره از گیتی جدا می شه!"

شب آخر، برای شام، گیتی به خیال خودش سنگ تمام گذاشته و آلبالوپلو پخته بود. کیوان هم غروب هنگام بازگشت، پس از خرید نان تا چشمش به بستنی فروشی افتاده بود برایش فالوده خریده و به خانه آورده بود.

ـ "این بچه ها چقدر زود بزرگ می شن! انگار همین چند روز پیش بود که براش اسباب بازی می خریدم! اونوقت حالا ـ حالا داره از پیشم می ره، دیگه خدا می دونه چه وقت بتونم اونو دوباره ببینم."

گیتی شبی را به یاد می آورد که سرانجام در صبح فردایش میترا به دنیا آمده بود. راستی چرا در آن شب لحظه ها آنقدر سنگین و طولانی و کشدار بودند؟

"واقعا "بچه داشتن" چه معنایی داره؟ به اونا زندگی می دیم، رنگ مو و چشمامون رو می دیم، محبت می دیم، به شون غذا می دیم، بستنی و فالوده می دیم، هر چی داریم نثارشون می کنیم ولی بالاخره روزی می رسه که به دلیلی، اینا تنهامون می ذارن و پی کار خودشون می رن." کیوان به خوبی می دانست که بالاخره روزی، به دلیلی، میترا از خانه اش می رود، ولی آگاهی به حقیقت از رنج این جدایی نمی کاست. یاد روزهای دوری افتاده بود، روزهایی که مهران تازه به دبستان می رفت، آن روزهایی که گیتی آبستن میترا بود. روزهایی که کیوان ناچار بود برای ماموریتی به شهرستان برود. خواسته بود تنها برود ولی گیتی گفته بود: "تو به اندازه ی کافی ما رو تنها گذاشتی. از این به بعد، ما همیشه همراه توایم." و میترا؟ ـ درست در شب یلدا، در بلندترین شب زمستان، ناگهان تصمیم اش را گرفته بود تا در کنگاور به دنیا بیاید.

 

هر سه تمام شب را نخوابیده بودند و با چشمان بسته در رختخواب از این دنده به آن دنده غلتیده بودند تا سرانجام آن لحظه ی موعود فرا برسد و ساعت زنگ بزند و هر سه رسماً به یکدیگر اعلام کنند که بیدارند.

میترا از جایش برخاست و بلوز و شلوارش را پوشید. پیراهن خوابش را تا کرد و در کوله پشتی گذاشت، تختش را برای آخرین بار مرتب کرد، به اتاقش نگاهی انداخت: کتابها و تابلوی مینیاتور روی دیوار و پرده های آبی و روتختی طرح ترمه ای که هدیه ی خاتون بود و سازش که در گوشه ی اتاق کز کرده بود، یعنی این آخرین باری بود که در کنار اموال خودش، آن اشیا کوچک آشنا و مأنوس خویش خلوت می کرد؟

ـ "همه رو که نمی شه با خودم ببرم . . . همین چیزایی رو هم که دارم همراهم می برم سنگین و زیادیه" همه چیز را از شب قبل آماده کرده است: چمدان و کوله پشتی را. تمام خرت و پرت های مأنوس زندگیش در آنهاست. همه ی گنجینه ی زندگیش؛ دفترچه ی کلاس سوم دبستان، سنجاق سری که دوست کلاس پنجم دبستانش به او بخشیده، پر پرنده ای که حالا مرده، تکه ای پارچه که رویش گلدوزی شده، اشکدانی شیشه ای و یک سکه ی یادگاری که در خیابان پیدا کرده اند. "در واقع بی ارزشند." ولی با وجود این می ترسد آن اشیا را به جا بگذارد چون روزی ممکن است به علت تنگی جا و با همین استدلال، همین گنجینه ی شخصی روانه ی سطل زباله شود.

ـ "چقدر لباسا و کفشام سنگین شدن! و این هله هوله های لعنتی! . . . خوردنی هایی که باید به زور ببرمشان. نمی فهمم. من درتمام زندگی ام، اینقدر هله هوله نخورده ام، پس چرا الان باید این همه را همراه ببرم. آخ چه می شه کرد؟ اینجا اینطوریه. رسمه. رسمه وقتی از ایران می روی با خودت پسته و تخمه و لواشک ببری. به اندازه ی همه طول زندگی گذشته و آینده ام خرت و پرت همراهم کرده اند. این رسم رو هیچوقت نمی فهمم. این رسم رو هیچوقت نمی خوام بفهمم."

 

حالا دیگر همه چیز حاضر است. حتا چمدان را دم در خروجی گذاشته اند تا معطل نشوند و نیمه شب همسایه ها را با سر و صدای خودشان از خواب بیدار نکنند. روی تختش در سکوت نشسته است، "آیا اشتباه نمی کنم؟ آیا واقعا و حتما باید بروم؟"

 

شب قبل دایی  جان تلفن زده است.

ـ پس داری می ری؟

ـ آره دارم می رم.

ـ خب، سفرت بخیر دخترم. امیدوارم تحصیلات رو با موفقیت به پایان برسونی. امیدوارم در زندگیت همیشه موفق باشی. ولی . . . بهتر بود اینجا می موندی. اینجا زندگی راحت تره. اونجا مخارج گرونه . . . مشکلات زیاده. اونجا تنها هستی ولی اینجا حداقل ما هستیم . . . کاری از دست من برنمی آد؟ "نه. کاری از دست هیچکس برنمی آد."

ـ نه متشکرم. کاری از دست شما برنمی آد.

ـ با چی می ری فرودگاه؟ شنیدم ماشین تون رو فروختین.

ـ آره، بر و بچه ها هستند. اونا منو به فرودگاه می رسونن. . . ماشین که دیگه مسئله ای نیست.

ـ خب، خب، به هر صورت اگر به چیزی احتیاج داشتی بگو . . . سعی می کنم ببینم چکارش می تونم بکنم.

ـ شما همیشه به ما لطف داشتین.

دو سالی می شود همدیگر را ندیده اند. میترا به او زنگ زده است. چون همیشه میترا باید زنگ بزند. برای اینکه میترا کوچک تر است. برای اینکه گیتی خوشحال می شود. برای اینکه رابطه ها اینطوریست. "همین. اینجا اینطوریه!"

بعد از دایی، نوبت عموجان است. این بار برای اینکه کیوان ناراحت نشود به ناچار به عموجان تلفن می زند تا خداحافظی کند.

ـ خیلی بد شد نتونستیم به دیدنت بیاییم. واقعا فرصت نکردیم حالا چرا الان زنگ می زنی؟ آنهم شب آخر؟

ـ برای اینکه فردا شب نمی تونم به شما زنگ بزنم . .  . فردا شب دیگه من رفته ام. . . در ثانی شما می دونستین من مسافرم.

ـ آره. آره. خیلی بد شد ندیدمت. خیلی دلمان می خواست بیاییم و تو رو ببینیم ولی امشب خیلی دیره. فردا شب هم همانطور که خودت می گی دیگه نیستی، به هر صورت مواظب خودت باش! برامون نامه بنویس! بنویس اونجا چه خبره. ما هم اگه پولی به دستمون رسید می آییم اونجا و بهت سری می زنیم.

ـ چشم. در اولین فرصت سعی می کنم حتما برای شما نامه بنویسم.

"از عموجان خوشم می یاد چون اصلا تعارفی نیست. حتی تعارفش رو نمی کنه، یا حداقل به رسم معمولی نمی پرسه: "آیا از دست من برای تو کاری ساخته هست یا نه؟" مهم نیس. اینجا اینطوریه دیگه."

عموجان قبل از خداحافظی از سر کنجکاوی می پرسد: شنیده ام ماشین رو فروختین، پس حالا چکار می کنین؟ چطوری به فرودگاه می ری؟

ـ کاری نداره. رفتن به فرودگاه دیگه مسئله ای نیس، بر و بچه ها هستن، اونقدر آشنا و فامیل هس که حد نداره. در ثانی، دایی جون قرار امشب بیاد اینجا. اون منو می بره.

ـ خوبه، خوبه.

ـ پس فامیل به چه درد می خوره؟

ـ آره. واقعا ما باید همین روزها به درد هم بخوریم. خب سفرت خوش. برامون نامه بنویس.

تاکنون با همه ی کسانی که می شناخته است و موفق به دیدارشان شده خداحافظی کرده است. خودش به سراغشان رفته است و خودش خواسته است با آنها خداحافظی کند. "... خداحافظی با بعضیا مثل دایی جون یا عموجون خیلی راحته. حتا خوشحال کننده هم هس. ولی با بعضیا . . . مثلا هما یا کیانوش خسروی ناراحت کننده اس. در بعضی مواقع هم خداحافظی با بی تفاوتی می گذره. بستگی داره. در هر صورت این خداحافظی ها هم جزیی از همین مراسمه."

ظهر پنجشنبه سر سفره ی ناهار، خاتون، یک دفعه گریه افتاد.

ـ تو کی برمی گردی؟

ـ نمی دونم.

ـ تو وقتی برگردی من دیگه مرده ام.

ـ اِ خاتون این چه حرفیه؟ این روزا عمر جوونا خیلی کوتاه شده. حالا دیگه پیرا بیشتر از ما عمر می کنن.

چشمان بی نور عسلی رنگ خاتون نمناک شده است: "ولی من زندگیم رو کرده ام."

ـ خاتون گریه نکن! گریه فایده نداره.

ـ آخه تو بچه ی منی، من دلم می گیره وقتی می بینم شما همینطوری می ذارین و می رین و دیگه پیداتون نمیشه.

دستش را روی گونه ی چروکیده خاتون گذاشته بود: "می دونم تو هیچوقت خوشبخت نبودی، ولی چه می شه کرد، ما باید دنبال خوشبختی بگردیم."

ـ آخه یه دختر رو چه به این حرفا؟ . . . چه می دونم! شاید من سنم خیلی بالا رفته و دیگه عقلم نمی رسه . . . ولی اون چیزی که تو دنبالش می گردی نایابه دخترم . رویاها رو ول  کن! چشماتو وا کن!

ـ رویا چیه؟ اینکه دلم بخواد برای خودم زندگی کنم دیگه رویا نیست. این دیگه جام جم نیست که.

خاتون دیگر اشک نمی ریزد، اشکی ندارد که بریزد، تمام اشک هایش را در طول زندگیش ریخته و دیگر چشمه ی اشکش خشکیده است. دیگر در ته چشمان عسلی رنگ خاتون نه دیدی برای نگاه کردن باقی مانده است و نه اشکی برای ریختن. خاتون عینک ذره بینی خود را از کنار دستش برمی دارد و به چشم می زند، بعد در کمد کوچک دم دستی اش، در میان خرت و پرت هایش به جستجو می پردازد و بالاخره از میان آنها چیزی را به سمت میترا دراز می کند: "بگیر! می خواستم این انگشتر رو موقع عقدت به تو بدم ولی خب . . . دیگه چه فرقی می کنه؟ خودت خوب می دونی من برات ثروتی از خودم به جا نگذاشتم . .  ." نگاهش روی قالی یا پرده یا کمد ثابت می ماند و برای لحظه ای بهت زده می ماند و بعد انگار با خودش حرف بزند: "... ثروتی نداشتم که از خودم به جا بگذارم. ما جز بدبختی برای بچه هامون هیچ ارثیه ای به جا نذاشتیم . . . حداقل اینو از من به یادگار داشته باش."

ـ خاتون خیلی ممنون، ولی من نمی تونم با خودم طلا جواهر ببرم، نمی ذارن.

ـ نیگرش دار! قایمش کن! سعی کن یه جوری با خودت ببریش !. . . این یادگار منه!

لبخندی زده بود، یادگار خاتون در قلب و در خاطرات او بود، مگر نه اینکه اصلا خودش هم یادگاری از خاتون بود؟ نگاهش روی نگین درشت عقیق ایستاد. "همان رنگ! همان زلالی!" گونه های چروکیده خاتون را بوسید.

ـ خاتون هیچوقت یادتون نره که من خیلی شما رو دوست دارم؟

هیچ وقت؟ مگر وقتی هم باقی مانده بود؟ خاتون سرش را تکانی داد، لبخند گنگی زد. "خب . . . فردا چه جوری می ری فرودگاه بچه ام؟ بابات می برتت؟"

ـ آره.

ـ شما که دیگه ماشین ندارین . . .

ـ یکی از دوستای پدر ماشین داره. اون می آد و ما رو می بره فرودگاه.

ـ آهاه. آهاه. اینجوری خوب شد. آخه بی ماشینی سخته.

میترا نگاهش هنوز بر روی نگین زلال عقیق بود. "آره. خیلی سخته. ولی خوشبختانه ما دوستانی داریم. ما فامیل داریم. خوبی زندگی در ایران در اینه که آدم تنها نیست."

***

در دفتر هواپیمایی گفته اند "چهار ساعت قبل از حرکت در فرودگاه باشید!" ولی میترا عادت ندارد مانند همه در صف اول قرار بگیرد. میلش را هم ندارد. از کلاس اول دبستان تاکنون به این شکل عمل کرده است و همیشه دیرتر از بقیه به مکان موعود رسیده است. "از خونه تا فرودگاه نیم ساعت طول می کشه. پس قاعدتا از ساعت پنج و نیم تا هشت برای انجام کارای فرودگاه باید کافی باشه دیگه. در ثانی تاخیرهای "مرسوم" خطوط هواپیمایی رو نباید فراموش کرد."

شب قبل، دوبار به آژانس تاکسیرانی تلفن زده است تا از آمدنشان در ساعت پنج صبح مطمئن باشد. "دیگه من خاطرم جمع باشه که شما فردا ساعت پنج صبح اینجا می آیین؟"

ـ بله، البته. خانم ایلامیان نگران نباشید، ما که تا به حال هیچوقت دیر نکرده ایم.

ـ خیلی ممنون. پس من روی شما حساب می کنم.

ـ خاطرتون جمع باشه.

اینطوری خیالش راحت است "وقتی پولش رو می پردازی خیالت راحته که ساعت پنج صبح ماشینی دم در منزل می آد و تو رو به فرودگاه می برد. هیچ لزومی نداره زندگیت رو با تعارف های بی خود و قول و قرارهای پا در هوا تنظیم کنی."

گیتی با صدای زنگ ساعت از جا برخاست و لباسش را پوشید. ساعت چهار و نیم صبح است. گیتی به آشپزخانه رفت تا سماور را روشن کند. میترا لباس پوشیده و روی تختش نشسته و ماتش برده است. آیا اشتباه نمی کنم؟ آیا واقعا باید بروم؟ آیا روزی برمی گردم؟ آیا واقعا به نفعم است که بروم؟ و این رفتن چقدر طول می کشد؟" برمی خیزد و برای آخرین بار دستش را آرام بر روی سیم های سازش می کشد و سپس ساز را مانند کودکی در آغوش می گیرد. "کاش می توانستم حداقل سازم را همراه خودم ببرم."

میترا . . . می ترا . . .

با صدایی به خود می آید. این صدای لرزان گیتی ست. میترا جورابهای ساقه کوتاه نخی اش را برمی دارد و به پا می کند و در حالی که کفش هایش را در دست گرفته به آشپزخانه می رود. هنگام گام برداشتن همه زیر و بم های نرم قالی و خشونت و زبری موکت و صافی و خنکای موزاییک کف آشپزخانه را با تاول های کف پایش احساس می کند. گیتی مثل همیشه، مثل روزهای قدیم و دور، چای را دم کرده و میز صبحانه را چیده است. گیتی صدایش می لرزد. "همین چند روز پیش بود که پروین خانم ازم پرسید: وقتی بچه ات بره ناراحت نمی شی؟ گفتم:  نه. خب . . . چکارش کنم؟ ـ باید بره. نمی تونه. اینجا نمی تونه زندگی کنه. زندگیه دیگه . . . بهش گفتم باید بره، من چرا باید ناراحت بشم؟ ـ من که نمی تونم تا آخر عمر همه ی بچه هامو ور دلم نیگر دارم. اینا بالاخره باید برن و زندگی کنن. اینا سالم باشن ما راضی هستیم. حالا بذار اینا برن به اون ور دنیا و زندگی کنن تا خوشبخت باشن، اینجوری ما خیالمون آسوده اس." هنوز میترا نرفته است ولی گیتی صدایش می لرزد. گریه نمی کند، چون دوست ندارد جلوی میترا گریه کند، اشک نمی ریزد، چون نمی خواهد کسی را ناراحت کند، ولی مطمئنا به زودی خواهد گریست. کیوان ساکت تر از همیشه است، کیوان هیچوقت ساکت نیست، ولی امروز، الان، درست در این لحظه، بسیار آرام است و جور غریبی مهربان شده است. دیشب گیتی برای شام آخر غذای مورد علاقه ی میترا را به رسم وداع پخته بود و کیوان نیز برایش فالوده خریده بود. "اینا هنوزم فکر می کنن من بچه ام! همه اش با من مثل بچه ها رفتار می کنن!"

کیوان لباس پوشیده و در آشپزخانه نشسته بود و در سکوت به لرزش دست گیتی و دلهره ی او خیره شده بود. سالهایی را به خاطر می آورد که گیتی را در دوران بارداری تنها گذاشته بود و دنبال برنامه های خودش رفته بود. زمانی که مهران به دنیا آمده بود باز تنهایش گذاشته بود تا دست تنها برایش بچه ای بزرگ کند. همان سالهایی که هفته ای یک بار از آن طرف میله ها تصویر راه راه گیتی را تماشا کرده بود و یاد لحظه ای که برای اولین بار مهران را در بغل گرفته بود، همان لحظه که مهران کوچولو از زبری سبیل های پدر به گریه افتاده بود . . . یاد اینکه باز هم او را در دوران بارداری تنها گذاشته بود، همان روزهایی که با جیپ اداره برای سم پاشیدن و واکسن زدن به دهات اطراف می رفت. ناگهان برای لحظه ای احساس گناه کرد. "دیگر هیچوقت تنهایش نمی گذارم!" هیچ وقت؟ مگر وقتی هم باقی مانده بود؟

به یاد لحظه ی تولد بچه هایش افتاده بود. کیوان در لحظه ی تولد مهران در کنار گیتی نبود، مهران در بیمارستان به دنیا آمده بود و او آن لحظه را ندیده بود، ولی میترا در آن شب سخت و سرد و طولانی یلدا در خانه ای نمناک در شهر دور دورافتاده ای چون کنگاور به دنیا آمده بود. آن شب از سر بدشانسی کیوان نتوانسته بود بر بالین همسرش پزشکی بیاورد. یک ساعت به زایمان مانده، به کمک یکی از همسایه ها مامای محله را پیدا کرده و آورده بودند. ماما از او خواسته بود از اتاق بیرون برود ولی کیوان نتوانسته بود همسرش را در آن حال تنها بگذارد، با سماجتی غریب ماما را وادار کرده بود تا دستهای حنا بسته اش را بشوید و ضدعفونی کند. خودش نیز وسایل ماما را ضدعفونی کرده و سپس حیرت زده در کنار گیتی مانده بود. تصویر چشمان سیاه و وحشت زده ی همسرش که از فرط درد نزدیک بود از حدقه بیرون بزند هنوز هم جلوی رویش بود. می دانست دیگر از دستش هیچ کمکی ساخته نیست. دست گیتی را در دست گرفته بود و عرق ریزان سعی کرده بود به او دلداری بدهد و در این تولد شریک همسرش باشد.

 

 

ـ "پدر لطفا کاغذم رو از توی صندوق بده تا توی کیفم بگذارم!" کیوان با صدای میترا به خود آمد. "صندوق را این اواخر به علت جنگ خریدیدیم، نمی خواستیم بر اثر بمبارانا همه ی خرت و پرتای خانوادگی مون مثل آثار مادها و نیکان باستانی زیر تپه هایی از خاک دفن بشه." کیوان پول و کاغذها را به دستش داد. "مواظب باش! اونا رو جای امنی بذار تا ازت ندزدن!"

ـ مطمئنی از پول ماشین چیزی برای خوتون مونده؟

ـ آره جونم، ناراحت نباش. کار ما با این چیزا درس نمی شه.

ـ آخه توی این گرونی، با این همه مخارج، توی این وضعیت، من واقعا راضی نیستم. اصلا نمی دانم چه جوری قبول بکنم. . . پدر آخه شما که دیگه کار نمی کنین. هر چی که هست همینه. با همین باید دوام آورد. شما خودتون بیشتر به این پول احتیاج دارین.

ـ ما هر چی داریم برای بچه هامون داریم، این بچه هامون هستن که باید استفاده کنن. من باید این ماشین رو به تو می دادم، خب ندادم، مهم نیس حالا پولشو بهت می دم، خرج سفرت، امیدوارم موفق بشی، امیدوارم اونطوری بشه که تو دلت می خواد.

در تاریکی شب همه ی چراغهای خانه روشن است. "الان همسایه های فضول در فکر این هستن امشب اینجا چه خبره؟ آیا مهمانی داریم؟ آیا عروسی داریم؟ حتما فردا صبح به بهانه ای، در خونه ما می آن تا بفهمن دیشب اینجا چه خبر بوده؟

هر سه در سکوتی غریب و سنگین چای می نوشند.

ـ تا هشت صبح خیلی مونده، یه چیزی بخور، نون و پنیری . . . چیزی

ـ نه، فقط چای، ولی نه، یه کم پنیر با نون . . .

ـ چمدونت رو بستی؟

ـ بستم.

ـ کیفیت آماده است؟

ـ آره.

ـ لباست؟

ـ مانتو و روسری ام به چوب رختی آویزونه، هر وقت خواستیم از در بریم بیرون تنم می کنم.

ـ خیله خب، چیزی رو جا نذاشتی؟ مدارکت؟ همه رو برداشتی؟

ـ آره، آره. اینقدر نگران نباش. این چند روزه حواسم جمع بوده، همه رو مرتب کردم.

ـ خیله خب  . . .  الان ساعت چنده؟

ـ یه ربع به پنج.

ـ اِ این یارو دیر کرد!

ـ پدرجان هنوز یه ربع مونده.

صدای لرزان گیتی حرفشان را قطع می کند: "آره دیگه. اشکال داشتن فامیل بزرگ در همینه. وقتی آدم احتیاج داره . . ."

میترا حرفش را قطع می کند: " ما خودمون از کسی کمک نخواستیم."

ـ آره غرور بیجا!

" باارزش ترین چیز توی این دنیا سربلندی یه. اینو هر طور شده باید حفظش کرد. در غیر این صورت آدم می تونه به راحتی گردنش رو کج کنه و برای ماشین یا برای کرایه خونه به هر بی سر و پایی رو بندازه. خب پس تاکسی به چه درد می خوره؟ ها؟ تاکسی وسیله ی نقلیه عمومیه. تاکسی مخصوص همه اس. همه ی تاکسی ها و اتوبوسای دنیا همیشه و در هر لحظه ای در خدمت ما هستن تا ما بتوانیم گردنمون رو هنوز افراشته نگه بداریم."

ـ ا مگه تاکسی چشه؟" این بار گیتی ست که حرف او را قطع می کند.

ـ "خیله خب. صحبتش رو نکن. بالاخره ما بی پناهام خدایی داریم." گیتی معتقد است که همه ی آدم ها خدای مخصوصی دارند. گیتی همیشه بعدش توضیح می دهد: "بی پناها و مظلوما و بدقیافه ها، همه و همه، حتا تنبل هام هر کدومشون خدای مخصوص به خودی دارن." شب تولد میترا پیش از آنکه از حال برود گفته بود: "خدای تنهاها، بچه م رو از من نگیر!"

"آیا دوباره برمی گرده؟ هنوز نرفته ها ولی من دلم برایش تنگ شده!" کیوان حس می کند از حضور میترا نه سیر شده است و نه بهره مند . . . نه! هیچوقت سیر نخواهد شد. ناگهان از سر کلافگی بی اختیار کوله پشتی میترا را برمی دارد و از پله ها پایین می رود.

ـ "تقصیر منه، هر وقت خودشون با بچه هاشون خواستن به خارج برن، من زودی با یه سکه طلا دویدم و رفتم بدرقه شون، حالا می ترسن بیان چون مجبورن جبران کنن." صدای لرزان گیتی است.

ـ "مادر دیگه فکرش رو نکن." مکثی می کند و باز صدایی آهسته تر: "کفگیر حسابی به ته دیگ خورده . . . ماشین مون هم رفت."

ـ فدای سرت  اون ماشین مال تو بود.

ـ من هیچی ندارم. من اونو با پول خودم نخریده بودم، او ماشین مال شما بود.

ـ ما باید برای تو خیلی کارا می کردیم. این کمترینش بود.

ـ همه چیر داره از بین می ره. دیگه اینکه پدر رفت و ماشینو فروخت و بعد پولش رو برای من تبدیل به دلار کرد. خیلی زیاد بود. من می تونستم با همون چندرغاز برم اونجا و سریع کاری پیدا کنم.

ـ فکرش رو نکن. ما مثل بادمجون بم هستیم که آفت نداره، برای مام می گذره، پاشو!

میترا برای لحظه ای به سمت تلفن رفت. "ولی نه! الان بیمارستانه! نمی شه تو این ساعت باهاش تماس گرفت."

امیر گفته بود: "تو تنها مریض من نیستی که، قبل از تو مریضای دیگه ای هستن که خیلی بیشتر از تو به من احتیاج دارن."

ـ "صدای ترمز تاکسی می آد!" صدای پرتشویش گیتی ست. هر دویشان سریع مانتو و روسری و کفش هایشان را میپوشند و از پله ها سرازیر می شوند. بیرون شب است و هوا هنوز تاریک. کیوان به کمک راننده چمدان و کوله پشتی را در صندوق عقب گذاشته است و اکنون در صندلی جلو نشسته است. میترا و گیتی در صندلی عقب می نشینند. به محض اینکه همگی سوار می شوند تاکسی به راه می افتد و در میان تاریکی پیش می رود. جاده، اتوبان، تهران خالی. خالیِ خالیِ از هر کسی. تهی از هر جمعیتی.

توی اتوبان هیچکس نیست. شهر تاریک و خلوت و بی حرکت است.

"پس اون همه جمعیت چی شد؟ الان کجان؟" میتراست که از خود می پرسد.

" الان همهشون خوابند!" کیوان است که با خود نجوا می کند.

" الان همه شون خفه خون گرفته ن!  گیتی ست که در دل می گوید.

"تمامشون؟ توی این خونه ها . . . ؟" میتراست که دوباره از خود می پرسد. فقط دو ردیف درخت، در دو سوی بزرگراه مانند اشباحی سیاهپوش به رسم وداع به نظاره ایستاده اند. آنها همچنان در تاریکی پیش می رانند. ناگهان برای یک لحظه، همگی، در وسط بزرگراه جانوری هراسان، حیوانی با دمی بلند را می بینند که با سرعت از اینسوی جاده به آنسو می گریزد. کیوان برمی گردد و به آن دو می گوید: "روباه بود!"

ـ "روباه!" این میتراست که متعجب است.

ـ آره!

ـ "آره، توی پارک هستن!" این راننده تاکسی، مرد درشت هیکل سبیلویی با چشمانی پف آلودست که بالاخره به حرف آمده است. 

ـ "اه . . . آخه توی تهروون؟ مگه اتوبوان تهرون روباه داره؟"

ـ آره.

میترا زیر لب با خود می گوید: "من فکر نمی کردم دیگه هیچ جونوری بتونه این طرفا زندگی کنه!" راستی من در تمام این سالها در کجا زندگی کرده ام؟ در کنار چه کسانی زیسته ام؟ چه نوع مردمانی؟ پس مردم کجایند؟ یعنی همه شان توی این خانه های خاموش خوابند؟ حتما خیلی خسته اند. سکوتی بر همه چیره می شود. چیزی سنگین در هواست که تهوع آور است که دلهره آور است. چیزی آشوب آفرین! میترا شیشه ی پنجره ی بغل دستش را پایین می کشد. دود سیگاری که راننده روشن کرده به سمت او آمده است. حس اینکه غذایی مسموم خورده باشی و یا حس اینکه چیزی مسموم در رگهایت می دود، حس اینکه از گرما و دم هوا و دود سیگار به حال خفگی افتاده باشی. یک دفعه باد شدیدی به داخل هجوم می آورد. به ناچار دوباره دسته را می چرخاند و شیشه را بالا می برد.

گیتی در سکوت و تاریکی به دخترش می نگریست که نفسش گرفته بود و سعی می کرد شیشه را پایین بکشد. نگرانش بود. همیشه نگران سلامتی دخترش بود، اوایل می ترسید آن تولد دردناک بر روی زندگی بچه اش عواقبی به جای گذاشته باشد. تا بچه تب می کرد، زود او را به دکتر می رسانید. "می دونین آقای دکتر، من یه زایمان طبیعی و راحت نداشتم." دکترها معتقد بودند بچه کاملا سالم است. بچه سالم بود فقط گاهی اوقات دچار نفس تنگی شدیدی می شد و نفسش یک دفعه بند می آمد.  دکترها گفته بودند هیچ بیماریی ندارد، آسم هم ندارد. ولی گیتی می پنداشت که آن بند ناف اولیه اثر خودش را گذاشته است و همیشه به دور گلوی میترا خواهد بود. اما هرگز جرات نکرده بود این مطلب را به زبان بیاورد. "حالا چطور می شد؟" از روز تولد تاکنون هر وقت دچار تنگی نفس شده بود گیتی در کنارش بود ولی دفعه ی بعدیی که نفسش بند می آمد چه؟ چطور می شد؟ او را می دید شیشه را پایین می کشد، شیشه را بالا می برد و دوباره نفسش بند آمده است. دستش را گرفته است تا آرامش کند. در انگشتان میترا حضور انگشتری را حس کرد "اِ. انگشتر خاتون رو داری با خودت می بری؟" میترا گره روسری اش را کمی شل کرد، نفسی عمیق کشید." دلم م خواد . . . همرام باشه . .. بهم . . . آرامش می ده."

ـ "باشه.  آره. حتما." مکثی کرد و اضافه کرد "مواظب خودت باش!"

ـ برای . . . چی؟

ـ آخه تو همیشه زود سرما می خوردی.

ـ ولی حالا که . . . همه جا . . . تابستونه.

ـ درسته. ولی خب وقتی بارون می آد و هوا سرده لباس گرم بپوش! به غذاتم برس!

ـ باشه.

دوباره سکوت. کیوان در آینه ی بالای سرش میترا را می دید که دچار تنگی نفس شده است. درست مثل لحظه ای که متولد شد. "این بچه اصلا از روز اول با درد متولد شد!" . . . چقدر عجیب است! زن! ازدواج! بچه! چقدر غریب است که من باعث شدم زنی به زندگی بیابد. حالا تکه ای از وجودم، پاره ای از تنم، زنی است که نه مادرم است و نه همسرم و امروز می رود تا زندگی دیگری پیدا کند. چه غریب! و چه حیف! جزوی از وجودم حالا از من دور می شود!

سکوت سنگین بود و غریب، ولی بالاخره آن را شکست. "آقا، اخیرا قیمت پیکان چنده؟"

ـ بستگی داره مال چه سالی باشه.

ـ مثلا پیکان تو.

ـ یه میلیون تومن.

ـ نه. پیکان تو صفر کیلومتر رو نمی گم، الان پیکان سال 62 تقریبا چنده؟

ـ من نمی دونم آقا.

دوباره سکوت. سفر ماشینی است که وقتی به حرکت افتاد دیگر کسی نمی تواند متوقفش بکند. سفر مانند اتومبیلی در جاده ای خلوت و در میان تاریکی است. آن را پیش می رانند و هر لحظه بر سرعتش افزوده می شود. با حرکت تاکسی سفری از ورای گذشته به سوی آینده ای مبهم و مجهول آغاز می شود. اکنون دیگر برای هر گونه تصمیم گیری دیر شده است. درست یا غلط. حرکتی آغاز شده و ماشین سفر به جریان افتاده است. هیچ معلوم نیست این سفر به کدام مقصد خواهد انجامید و یا به سوی کدامین افق کشیده خواهد شد. کم کم فرودگاه با نورهای روشنش پیدا می شود: "میدان آزادی، فرودگاه، روشنایی، پارکینگ فرودگاه، بالاخره اتومبیل ناچارست در نقطه ای متوقف بشود و متوقف می شود. کیوان در حالی که سریع مزد راننده را می پردازد: "برم یه چرخ بیارم." ـ چمدونم خودش زیرش چرخ داره، می تونیم هلش بدیم تا دم در، بعد اونجا یه چرخ پیدا می کنیم." می خواهد چمدان را بر روی زمین بکشد که هر سه متوجه می شوند کف پارکینگ پر از آب است. "معلوم نیس این آب از کجا اومده، از بارون که نیس."

داخل فرودگاه پر از غلغله ی جمعیت خواب زده ایست که با اثاثیه شان به نوبت ایستاده اند تا وارد قسمت مسافران بشوند. میترا و کیوان نیز با هم چمدان را می گیرند و به صف جلوی در ورودی مسافران می پیوندند. یک ربع بعد، هنگام ورود میترا و بارهایش از در "ورودی خواهران" مانع ورود همراهانش به داخل می شوند. 

ـ "پس من دیگه بچه مو نمی بینم؟" این صدای وحشت زده گیتی ست. چهره زنی از میان روبند سیاه دم در به او پاسخ می دهد: "اینجا مخصوص مسافرینه، شما از اون در برین تو سالن، بعدا خودش می تونه بیاد اونجا و شما رو ببینه." چهره  اش به سمت میترا برگشته است: "بلیت تون رو نشون بدین!" میترا بلیتش را به او نشان می دهد و سپس چمدان و کوله پشتی و بالاخره کیفش را از زیر طاقی امنیتی رد می کند و خودش از زیر طاقی امنیتی دیگر عبور می کند. هنوز کاملا از زیر طاقی رد نشده است که صدای مامور آنسو را می شنود: "این چمدون مال کیه؟"

ـ مال منه.

ـ بیا درش رو وا کن!

در فاصله ای که میترا چمدان سنگین را با خود می کشد تا آن را به سوی میز جلوی مامور بیاورد صدا بی وقفه می پرسد: "طلا، جواهر، توی چمدون چی داری؟"

ـ "هیچی."

ـ "ببین دستگاه دارد علامت می ده که توی چمدونت فلز هست. زود باش در چمدونت رو باز کن!" دست میترا در جستجوی کلید در چمدان است.

ـ "د زود باش!" حالا در چمدان باز شده است. "حالا یادم افتاد یه ظرف مسی صنایع دستی هستش که  . . ." و دست میترا ظرف را از درون چمدان بیرون می کشد.

ـ دیگه چی؟

ـ هیچی

ـ "حالا دوباره چمدونو روی دستگاه بذار!" دوباره دستان میترا چمدان سنگین را روی دستگاه می گذارد. "بازم هس. یالله زود باش. بگو توی چمدون چی قایم کردی؟"

ـ "نکنه فلز بدلی ها باشه؟" دستان میترا دوباره در چمدان را می گشاید. و این بار از درون کیف کوچکی در ته چمدان مشتی گردنبند و زنجیر طلایی رنگ بیرون می آورد و در برابر چشمان مامور می گیرد. مامور با قیافه ی حق به جانبی می گوید: "دیدی حالا!"

ـ چی رو؟

ـ جواهرات!

ـ اینا جواهر نیس. اینا همه ش بدلی یه. یادگاریه. بعضی از اینا رو خودم ساختم.

ـ آررره جوون خودت . . . تو داری دروغ می گی.

ـ برا چی دروغ بگم. خب اگه باور نمی کنین بدین آزمایشش بکنن.

ـ چه ساعتی پرواز داری؟

ـ ساعت هشت.

ـ تا الان کجا بودی؟ حتما با خودت می گفتی بذار یه ساعت دیگه بخوابم. بذار یه کم بیشتر بخوابم. .. ها؟ مگه نه؟

ـ به جون خودم آقا اینا بدلی یه.

ـ آررره اروای عمه ات. حالا همین جوری بذارم بری؟ اونوقت می گی طرف چه خری بود.

ـ آخه برا چی همچی حرفی بزنم؟

ـ خب دیگه.

ـ آقااذیتم نکن! ببین دیرم شده.

ـ خیله خب، برو. برو دیگه. ولی دیگه از این کارا نکنی!

ـ چه کارایی؟

ـ خودت خوب می دونی!

ـ آقا می فهمم که کار شما خیلی سخته و شب نخوابی داره. می دونم که مردم به شما خیلی حقه می زنن. ولی باور کن همیناییه که می بینی. می خوای یه دفعه دیگه چمدونم رو از دستگاه رد کنم؟

ـ "نه دیگه! . . . جمعش کن برو!" دستان میترا با عجله در چمدان را می بندد "خیلی دیرم شد." صدای مامور دیگر به بلندی سابق نیست: "خب توی صف وای نیسا! برو اون جلو!" دستان شتابزده میترا دسته ی چمدان را به دست می گیرد: نمی شه."

ـ "چرا می شه. برون اون جلو وای سا!" دستان پرتشویش میترا در حالی که چمدان را دنبال خود می کشد: "خب، دیگه با اجازه . خداحافظ شما!"

ـ "حالا داری می ری ولی بعدا می گی طرف عجب خری بود!" این صدای غرولند زیرلبی مامور است که می آید.

 

 

 

میترا چمدان و کوله پشتی را روی چرخ دستی می گذارد. پاسپورتش را  پس می گیرد. در صف بازرسی می ایستد. پس از نیم ساعت معطلی کم کم صدایش در می آید: "ببخشین من عجله دارم." کسی به او گوش نمی دهد. چرخ و بارهایش را رها می کند و از میان راهی پر از چمدان و اثاثیه و از میان چرخهای مسافران دیگر به جلو می رود تا نگاهی بیندازد. از مامور گمرکی که سرش خلوت تر است می خواهد: "آقا شما حاضرین بارای منو بازرسی کنین؟ . . . من عجله دارم، پروازم دیر شده."

ـ "خیله خب، برو باراتو بیار!"

وقتی بارهایش را روی میز مامور گمرک قرار می دهد صدای مامور گمرک را می شنود: "پول، طلا، جواهر توی چمدون ندارین؟"

ـ آقا پول و جواهراتم کجا بود؟

ـ مواد مخدر؟

ـ شوخی می کنید؟

ـ فرش؟

ـ توی این چمدون فرش جا می گیره؟

همزمان با سئوالات دست مامور گمرک به درون چمدان فرو رفته است: "صنایع دستی!"

ـ به اندازه سه هزار تومن صنایع دستی خریدم، قبض اونا رو هم دارم، می خواین ببینین؟

ـ نه!

پیش از اینکه میترا به خودش بجنبد و بگوید: "اون ساک نه! لباس زیرای من اون تو! . . ." " دست مامور به درون ساکی نایلونی فرو می رود. حالا نگاه مامور به دنبال دستش به درون ساک فرو رفته است. پس از آن نگاه از روی دستش در میان لباس زیرها برمی گردد و به چشمان عسلی رنگ نگران روبرویش زل می زند.

ـ پاریس؟

ـ آهان!

دوباره نگاه مامور به سوی لباس زیرها برمی گردد. میترا با کلافگی و حس اینکه نگاه مامور اکنون می تواند تمام زوایای تنش را ببیند با لحن سرد و خشکی تذکر می دهد: "لباس زیرام هستن!" صدا ناگهان به خود می آید: "آره، آره. متوجه شدم." دستی که سریع در ساک نایلنی را بسته است به جلو می آید: "پاسپورتتون لطفا!"

صدای مامور گمرک،در حالی که دستش در پاسپورت میترا چیزی می نویسد: "برای تحصیل تشریف می برین؟"

ـ بله.

دستی بر آخرین برگ پاسپورت میترا چیزی می نویسد و صدایی به او می گوید: "حالا می تونین باراتون رو ببندین!" میترا با عجله وسایلش را درون چمدان می ریزد و می خواهد در چمدان را قفل کند ولی همان صدا به او می گوید: "خانوم، این بغل چمدونت بازه . . . وسایلت داره می ریزه."

ـ آقا من که به شما گفتم چیزای با ارزشی ندارم.

ـ آره. ولی خب همین چیزایی که داری، همینا می ریزه ها!

کلافه از باز کردن و بستن چمدانها، برای فرار از نگاه مردی که دیگر همه ی اندازه های تنش را برآورد کرده است با بی حوصلگی می گوید: "مهم نیس!" مهم نیس، بذارین بریزه." سپس شتابزده وسایلش را جمع می کند و هراسان به سمت گیشه های خط هوایی که هر یک صف طویلی در برابر خود دارند می رود تا بارهایش را تحویل بدهد. "اِ، اینجام که باید یه نیم ساعتی وایساد!" نگاهی به چمدانش می اندازد "بارم خیلی سنگین و زیاده . . ." خدا کنه مجبور نشم اضافه بار بدم چون خیلی گرون تموم می شه!"

***

کیوان در سالن فرودگاه ایستاده بود. این دومین باری بود که برای بدرقه فرزندانش به فرودگاه می آمد، دوازده سال پیش، یک بار دیگر به فرودگاه آمده بود و پسرش را روانه کرده بود. همه ی آرزوی کیوان این بود که دکتر بشود، ولی نتوانسته بود، زود ازدواج کرده بود و خود را گرفتار زن و بچه کرده بود. به زحمت دو سه سالی به دانشکده پزشکی رفته بود و بعد ناگهان به دلیل معاشرتش با از ما بهتران و گزارشات قورمه سبزی علیه کله اش به زندان افتاده بود. زمانی که از زندان خارج شده بود دیگر همه ی دوستانش دکتر شده بودند و او دیگر توانی برای ادامه تحصیل نداشت. نمی توانست باز یک بار دیگر زن، بچه، مادر، پدر، پدری که حالا مرده بود ـ را تنها بگذارد و به آنها نیندیشد. چیزی، مجموعه ای سنگین از چیزهای کوچک بر روی دوشش سنگینی می کرد. بنابرین به ناچار سیاست و ادامه تحصیل را رها کرده بود و به یک کارمند اداره بهداری و بهزیستی و یک مرد خانواده تبدیل شده بود. دیگر برای دکتر شدن دیر شده بود ولی آرزوی پزشک شدن را فراموش نکرده بود و آن را به پسرش  منتقل کرده بود. گفته بود:"نمی خوام پسرم رو مثل گاوی یا بزی در پیشگاه ملت قربانی کنم. بچه ی من باید دکتر بشه!" و پیش از اینکه مهران به سن سربازی برسد او را برای ادامه تحصیل به آمریکا فرستاده بود. حالا مهران جراح قلب شده بود و برای خودش سر و سامانی پیدا کرده بود. همسر آمریکایی  داشت و پسری به نام کریستف. یعنی حالا کیوان و گیتی نوه ای داشتند به نام: "کریستف ایلامیان". بیش از نیمی از وجود مهران آمریکایی شده بود. مهران دیگر برنمی گشت. کیوان دلش می خواست میترا هم دکتر می شد، ولی از همان بچگی میترا کوچکترین علاقه ای به پزشک شدن نداشت. از کودکی آنقدر حساس بود که شکستن شاخه ای یا دیدن کشتن مگسی مزاحم هم رنجش می داد. یک بار بریدن سر مرغی را دیده بود و تا سالها دیگر لب به گوشت نزده بود. حالا هم به ندرت گوشت می خورد. کیوان که وضع را اینطور دیده بود فهمیده بود که او هرگز نخواهد توانست با بیمار و خون و کارد جراحی کنار بیابد و برای دکتر بودن خلق نشده است. ولی روحیه اش طوری هم نبود که بشود امید داشت که روزی مهندس بشود. روزی کیوان در دفتر انشا کلاس سوم دبستان میترا شعرهایی کودکانه پیدا کرده بود، در همان دفتر با همان کلمات کودکانه نوشته بود می خواهد وقتی بزرگ شد زندگیش را وقف موسیقی کند! همین کلمات کودکانه باعث شده بود که کیوان برای همیشه از دکتر شدن او قطع امید کند. "یه دکتر توی خانواده کافیه!" گیتی و کیوان هرگز میترا را به کاری برخلاف میلش مجبور نکردند. گذاشتند مانند گیاهی آرام بروید و رشد طبیعی خود را داشته باشد و خودش را پیدا کند.

***

پیش از اینکه به گیشه تحویل بار برسد، دختری چمدانش را جلوتر از او می گذارد.

ـ ببخشین خانم، شما توی صف نبودین!

ـ اشکالی نداره. من فقط یه چمدون دارم.

نگاه میترا به سوی چمدان خودش می رود و سپس به سوی باربری که از استدلال دختر خنده اش گرفته است. صدای میترا دوباره شنیده می شود:"خانم شما اینجا نبودین!" دختر با خونسردی سری تکان می دهد، ولی از جایش جم نمی خورد. مردِ مسافری که پشت سرشان ایستاده است از میترا می پرسد: "این خانوم خارجیه؟"

ـ "خارجی یا ایرانی؟ در هر صورت خیلی مردرنده." نگاهش به اتیکت روی چمدان می افتد: "شیرین ارسلان ـ مارسی" میترا با غیض چمدان دختر را از سر راهش به کناری هل می دهد و چمدان خودش را به جلو می فرستد. دختر همچنان ایستاده است و از رو نمی رود. میترا به جلوی گیشه رسیده است و حالا نوبت اوست ولی پیش از اینکه چمدانش را روی دستگاه ترازو بگذارد، می بیند دختر پیشدستی کرده و بلیتش را به دست مامور گیشه ی هواپیما داد. "من فقط یه چمدون دارم." میترا با کلافگی به مسئول گیشه می گوید: "با عرض معذرت، ولی این خانم توی صف نبودن و حالا نوبت منه!" مسئول گیشه بلیت دختر را به او پس می دهد و بلیت میترا را می گیرد. صدای دختر در گوشهایش می پیچد.

- Ces gens là, ce sont des sauvages qui veulent manger tout et passer toujours avant tout le monde.

- Tu as raison! L’homme sauvage mange la part des autres.

دختر با صورتی برافروخته به میترا می گوید: اِ، مودب باشید!

ـ هر غلطی دلت می خواهد می کنی چون فکر می کنی اینجا کشور تو نیست.

ـ ولی من دو رگه هستم، پدرم ایرانیه.

ـ پس بدون که پدرت تو رو درست تربیت نکرده، حالا ساکت شو و راه رو باز کن! بذار این مردم خسته به نوبت خودشون پیش برن.

مسئول گیشه هواپیمایی می پرسد: چه خبره خانم؟

ـ هیچی، این خانم داشتن از حالا ورود منو به فرانسه خیرمقدم می گفتن.

***

"سعی می کنیم میترا رو اینجا نگه داریم، اینجا پیش ما بمونه و با ما زندگی کنه." گیتی و کیوان این را به خود گفته بودند. و او مانده بود ولی این اواخر ـ با این اوضاع جنگی ـ آنقدر عرصه بر همه تنگ شده بود که گویی دیگر همه ی درها به روی میترا بسته شده است. کیوان و گیتی بسیار نگرانش بودند. اگر از سر کار یک ربع دیرتر به خانه می رسید یا اگر دیر وقت ماشینی در نزدیکی خانه نگه می داشت نگرانی آنها با کوچکترین چیزی آغاز می شد. او را در اتاق بغلی می دیدند که از شب تا صبح در تختش از این دنده به آن دنده می شود و نمی خوابد و گاه هراسان از کابوسی از خواب می پرد و می دیدند که روز به روز منزوی تر می شود. دوستانش؟ ـ آنها یا همه به سراغ زندگی یا دنبال برنامه های خودشان رفته بودند و یا اینکه اصلا گذاشته بودند و رفته بودند و دوستان بیگانه ای که نگرانشان می کرد. همه چیز حتی صدای زنگ در، آن دو را نگران می کرد. بنابرین تصمیم خودشان را گرفتند. عاقبت کیوان به زبان آمد، نمی توانست ساکت بماند و ببیند میترای کوچکش روز به روز در برابر چشمانش پیر و شکسته بشود. گفته بود:"تو هم بهتره بروی و به تحصیلت ادامه بدی؟" پیش از آنکه دیر بشود میترا را روانه کرده بودند، البته با این امید که روزی خانواده از نو در کنار هم جمع بشود.

حالا میترا ساعت هشت صبح می رفت، مدت زیادی به رفتنش نمانده بود.

 

ترازو بیست و هفت کیلو و ششصد گرم را نشان می داد. همراه خود ساک خالی یی آورده بود تا اگر از او ایراد گرفتند و اضافه بار خواستند هفت کیلو و ششصد گرم بار اضافی را از درون چمدان بیرون بکشد و با خود به داخل هواپیما ببرد. مسئول تحویل بار بی آنکه کلامی بگوید مشغول پر کردن کارت پرواز اوست. چهره اش آرام است. "ممکنه  منو در قسمت غیرسیگاریا بذارین . . . چون می خوام بخوابم و یا دست کم نفس بکشم."

ـ چشم.

ـ می تونم کنار پنجره باشم؟

ـ اون که مخصوص پرواز شبه.

ـ ولی من روزام دوست دارم بیرون رو نگاه کنم ... البته اگر اشکالی نداشته باشه.

ـ باشه. اشکالی نداره.

هنوز خیلی مانده تا به داخل هواپیما برسد ولی از شرِ وزنِ سنگینِ چمدان خلاص شده است. حالا فقط خودش است با کوله پشتی یی بر روی چرخ و کیفی دستی بر روی شانه.

***

کوله پشتی را بر پشت گرفت. خواست از پله برقی بالا برود و سر و گوشی آب بدهد و بنابه سفارش پدرش ببیند آیا گیشه ی خاویار باز است یا نه ولی دم پله برقی