![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
نیمی از رمان "عادت می کنیم" به عمد ساختار سریالی دارد و به قشر نو کیسه و مرفه ای که بالاتر از خیابان فرشته زندگی می کنند و بالای شهرنشین اند اختصاص دارد. توصیف زندگی سریالی و رستورانی و شکمی و لباس خریدن و در پاساژ گشتن و کافی شاپ رفتن. دنیای زنی که آرزوها داشته ولی در تهران امروز، دلاله ایست و زندگی یک دلاله همانقدر می تواند مبتذل باشد که در رمان "عادت می کنیم" می خوانیم و در سریالهای تلویزیونی ایران می بینیم. مگرنه؟ دنیای دلاله شدن افراد برای سیر کردن شکم البته با جیگر و چلوکباب و بوقلمون و غیره؟ رمان "عادت می کنیم" در وهله ی اول گزارشی تصویری از ایران کنونی و زندگی سطحی افراد و شکل زندگی در شهر بزرگی چون تهران با همه ی مشکلاتش و با همه ابتذالش را به ما می دهد. رفاه طبقه ای به قیمت بی کفشی طبقه ای دیگر است و طبقه ی کاسب و نو کیسه ای که ساکن بالای شهر است و درست مانند سریالهای تلویزیونی زندگی می کند و دغدغه اشر ستوران و میهمانی و موبایل و اتوموبیل و خانه و لباس اسکی و قهوه اسپرسو است و از سوی دیگر نگاهی شتابزده به تنگنای طبقه ای دیگر در آن سوی شهر و قربانیانی مانند تهمینه که هنوز داغدار مرگ اسفندیار خویش و یا از دست رفتن سهراب خود است. "عادت می کنیم" از عادتهای مختلف و عامیانه مردم حرف می زند و در وهله ی اول، کتابی فریبنده و سرگرم کننده است و گول زننده و مردم پسند، چرا که برای بیان خود، محتاج همان فریب و نیرنگهای عوامانه و مردم پسند است. "عادت می کنیم" از زنان شاغل مرفه حرف می زند و دغدغه کافی شاپ رفتن و آخر هفته رفتن به شمال و نوشیدن صنایع دستی و مدام رستورانها را گز کردن و تصادفاً به سهرابی برخوردن که مانند راهنمای جهانگردان هر چیزی از قهوه گرفته تا تاریخ و جغرافیای میدان توپخانه را به تو توضیح می دهد و خفه ات می کند از این معلومات نمایی و کنفرانس های بیخود از سوی یک قفل فروش کنار میدان سپه.
"عادت می کنیم" از عادت به مرگ اسفندیار حرف می زند و از شرکت در انجمن ترک اعتیاد و همراهی با مشکلات بازماندگان جنگ حرف می زند و در کنارش، آدمها را می بینیم که مدام دغدغه شکم چرانی دارند و از مزه ها حرف می زنند و از دکورها و از لباسها و از شیرینی ها و از بستنی ها و از خوردن و خوردن و ناسیرایی روح و جسم.
"عادت می کنیم" برخلاف "سووشون" اثر سیمین دانشور که شروع رمان با عروسی بود و با مجلس عزا تمام شد، ساختاری معکوس دارد و از عزا به آشتی و عروسی و جشن می رسد. در "عادت می کنیم" نقطه حرکت داستان از نیمه ی کتاب است و با ورود سهراب دوم یا سهراب شهید و یا سهراب معتاد و یادآوری صحنه شهادت اسفندیار در جلوی چشمان سهراب جوان آغاز می شود و در پایان رمان به تجدید حیات و زندگی مجدد و جشن و و تحویل سال و نوروز و نوید آمدن بهار می رسیم. در عادت می کنیم اسامی افراد با طنزی غریب انتخاب شده است. آرزو صارمی: آرزو، آرزویی بی آرزو است و "صارمی" به معنای "شمشیر برنده و یا شیر درنده، مرد دلاور و شجاع و یا سوار. " آرزو قرار نیست همانند اسمش پر از آرمانهای قهرمانانه باشد. البته او گاهی تلاش می کند و برای به کرسی نشاندن حرف خود، مانند مردان کلنگی هم می زند. و مردش، سهرابی که قرار بوده نام خانوادگیش زرتشت جو باشد و "تشت" زرتشت در ثبت احوال و موقع دادن شناسنامه جا افتاده و حالا فقط سهراب زرجو است و دنبال تشتی از زرق و برق و پول و قفل و دستگیره و لولا. دخترش "آیه" به معنای "نشان؛ نشانه، علامت، معجزه و دلیل و حجت، و هر یک از جملات قران" آیه نازل شده، مگر چیزی جز یک دختر قرتی پر سر و زبان و سرتق و حسابی چشم و گوش باز و موجودی بزن بهادر است؟! دختر، آیه یا آیتی است که هرگز نازل نخواهد شد. طنز زویا پیرزاد در انتخاب نامها و انتخاب معکوس نامها (به کچل می گویند زلفعلی) می ماند که بسیار آگاهانه و خنده دار است.
ولی آیا قبول کنم که سهراب قرار بوده پزشک بشود و نخواسته؟ اگر می گفت قرار بوده مهندس آرشیتکت بشوم و نشدم چون پدرم مریض شد و یا چون انقلاب شد برگشتم ایران و ماندگار شدم بیشتر باور می کردم تا سابقه ی تحصیلات پزشکی اش را!!! آیا سهراب راست می گوید؟ شیرین، شیرین بی فرهاد، شیرین بی خسرو، شیرین تلخ و بی یار، هرگز نبوده زنی این چنین سخت و تلخ! شیرین را با صد من عسل هم به زور می شود خورد. بی هویتی آدمها و تاریخچه شان در همین نام گذاری ها به خوبی نشان داده است. شیرینی که دیگر تلخ شده ست. آرزویی که دیگر آرزویی ندارد. آیه ای که دلیل و حجت هیچ معجزه ای نیست. سهراب که شهید زنده است. اسفندیاری که هرگز روئین تن نبوده است (یکی جسمی و در جبهه و دیگری روحی در جنگ زندگی از پا درمی آید) و... در "عادت می کنیم" هیچ چیز یادآور هیچ چیز نیست. "هیچ چیز اتاق یادآور هیچ چیز نبود." (ص ۲۴۳) زویا پیرزاد در "عادت می کنیم" ابتذال را به تصویر در آورده است ولی اگر آدمها مبتذل هستند و یا مبتذل شده اند به این معنا نیست که رمان مبتذل و بی معنا و چرند است. مارسل پروست در بخشهایی از رمان عظیم خود، "در جستجوی زمان از دست رفته"، شخصیتها و زندگی هایی را به تصویر در می آورد و توصیف می کند که بسیار مبتذل و حتا فاسدند ولی این به این معنا نیست که رمان عظیم او در چاه ابتذال و فساد غلطیده است و یا نظرگاه نویسنده کوته فکرانه و پست و مبتذل است. (این نوع تحلیل رمان"در جستجوی زمان از دست رفته" را از آقای شاهرخ مسکوب به امانت گرفته ام. آقای مسکوب در یادداشتهایش "روزها در راه" نظرگاه پخته و بالغ و ارزشمند خود نسبت به وقایع روزگار خود و تأثیرات و تأثرات دیده ها و خوانده ها و شنیده های خود؛ از جمله نظرات خود نسبت به رمان پروست را به دقت ثبت کرده است.) در رمان "عادت می کنیم" آدمها چرندگو و پرحرف و رستورانی و پولکی اند چرا که فضای تهران امروز تا به این حد مبتذل شده است. قشر جدیدی از نوکیسه ها به سر کار آمده اند که فقط و فقط به پول فکر می کنند و دایم در فکر قر و فر خود هستند و فقر بچه های بی کفش را در زمستان نمی بینند. قشر نوکیسه ای که هر چقدر هم خوب و نازنین و خیرخواه باشد سرش به معاملات و کسب خود گرم می شود و یادش می رود که در جایی بچه ای گرسنه و بی کفش است. آرزوی نازنین یادش می رود برای بچه های بی کفش، کفش بخرد ولی خود را به آب و آتش می زند تا مخارج لباس جدید اسکی دختر دردانه اش را فراهم کند. آرزوی شیرزن دایم مانند مردان در حال معاملات چاق و چله است تا خرج میهمانی های پرخرج ماه منیر یا "شازده خانم" قلابی را دربیاورد. آرزوی نازنین سنت را ادامه داده است و کسب پدر را پیش کرده است و اکنون برای خود دلاله ایست. دلاله ای که دیگر نیازی به کتابهایش ندارد. چون کتابهای او را فرستاده اند توی انباری و یا قفسه های زرین و اکنون برای دکور خانه، ماه منیر کتابهای هم قد و صحافی را متری از جلوی دانشگاه می خرد و توی قفسه می گذارد. (خواندن این بخش مرا به یاد کتابها و کتابخانه ی به تاراج رفته ام در تهران انداخت و اشکم را در آورد.) "بلند شد رفت طرف قفسه ها. طبقه ی پایین، چسبیده به کف اتاق کتاب هایی بود که سال اول راهنمایی خریده بود. خرمگس، نگاهی به تاریخ جهان، بینوایان. ماه منیر وقت چیدن کتاب ها به نعیم گفته بود "جلد اینها قشنگ نیست. بچین پایین دید نداشته باشند." قفسه ی بالا باز هم کتاب های آرزو بود، مال سال های آخر دبیرستان که هر کتابی می دید می خرید و می خواند یا می خرید و نمی خواند. روزنامه ی خاطرات اعتمادالسلطنه، ربکا، تاریخ ایران، غرور و تعصب، تجار عصر قاجار، سفرنامه حاجی پیرزاده، لغتنامه های انگلیسی و فرانسه و فارسی. ماه منیر گفته بود "جلد اینها بد نیست، برو بچین طبقه ی بالا." و در طبقه های بالاتر خریدهای متری ماه منیر بود از جلو دانشگاه. داشت برمی گشت طرف در که چشمش افتاد به تجار عصر قاجار." (ص ۲۴۴-۲۴۵) خواندن صحنه ی کتابخانه ی متلاشی شده ی آرزو چشمانم را پر آب کرد. چندبار کتابها و کتابخانه ام به تاراج رفته باشد؟ و توسط چه کسانی و به دلایلی؟ هنوز هم با به یادآوری کتابهای از دست رفته ام جگرم آتش می گیرد. راستی جای فرهنگ و کتابخانه در خانواده و در جامعه ی ما کجاست؟ بخش عظیمی از رمان "عادت می کنیم" مختص تصویرگری و ثبت شیوه ی زندگی ایرانیان معاصر و مشکلات خانواده ها و ریخت و پاش های ثروتمندان و قشر مرفه تهران امروز است. این بخش بر اساس فرمول از پیش تعیین شده و رایج سریالها و رمانهای مردم پسند و به عمد الگو قرار دادن آنان، نوشته است. در "عادت می کنیم"، زویا پیرزاد نشان می دهد که چگونه نوعی از زندگی سطحی و مبتذل و عادات و رفتارهای ناشی از آن، از طریق سریالهای تلویزیونی و رسانه ها مدام بین مردم رواج داده می شود و افراد روز به روز با خود بیگانه تر از پیش می شوند. در "عادت می کنیم" زویا پیرزاد نشان می دهد که چگونه مردم سریالی و بی هیچ آرزویی و فقط از سر عادت زندگی می کنند و فقط به سر می کنند شب را و روز را! هنوز را! فقط و فقط "عادت" را! دو: رمان "عادت می کنیم" لایه دیگری نیز دارد، لایه ای حماسی که یادآور قهرمانان شاهنامه اند و همگی نام هایشان از شاهنامه می آید، که این لایه با ورود سهراب دوم و یادآوری اسفندیار، مرگ برادر دوقلویش در جبهه جنگ آغاز می شود. "داداش داشت جلو می رفت. من و چند نفر از بچه ها پشت سرش بودیم. توی جاده ی خاکی فقط ما بودیم و چند نخل خشکیده. قمقمه دست اسفندیار بود. تشنه بودیم. داداش گفت "نه. تا نرسیم به بچه ها، آب بی آب." شوخی می کرد. گفتیم "به زور ازت می گیریم." شوخی می کردیم. خندید و دوید. تا آمدیم دنبالش بدویم لعنتی آمد. همه چیز رفت آسمان. ما افتادیم زمین." ساکت شد و نگاه هنوز به میز تحریر نفس های تند کشید. بعد انگار بخواهد چیزی را بهتر ببیند چشم ها را ریز کرد. " داد زدم داداش! بعد دیدمش. هنوز داشت جلو من می دوید. قمقمه به دست. بی سر. بی سر جلو من می دوید. قمقمه به دست. سر نداشت. می دوید ولی سر نداشت. نداشت. سر نداشت." (ص ۱۱۶)
کلید حرکت رمان "عادت می کنیم" از این صحنه به بعد است که زده می شود تا این بار چرخ رمان اصلی مردمی - سوسیالیستی به حرکت در بیاید. جنگ زده ها و رزمنده هایی که در اطراف آرزو هستند و تمام آرزوهایشان به باد رفته است باعث می شوند تا او برای شناخت و کمک به این افراد با طیف دیگری از جامعه و زخمها و رنجهایشان آشنا شود و از رستورانهای خیابان فرشته دور شود و به سوی مردمانی دیگر و زندگی هایی دیگر برود. آرزو با اتوبوس سوار شدن و در بخش زنانه نشستن و فرود از میدان تجریش تا توپخانه و رفتن به سوی بازار، باعث حرکت لایه دوم رمان خلقی می شود. همراه با آرزو از زندگی لوکس بالای شهر خارج می شویم و سوار اتوبوس می شویم و از بالای شهر به پایین می رویم تا به سوی مردمی دیگر و سنتهای بومی برویم. فرهنگ آبگوشت خوری روشنفکران در قهوه خانه! و خلقی گرایی نسل سوخته در دوران انقلاب! زویا پیرزاد با نشان دادن این صحنه ها، ما را با فضاها و رفتارهای متضاد پرسوناژهایش آشنا می کند و به فکر وامیدارد. دو دنیا می بینیم: دو دنیای متفاوت و دو دنیای غریب! سریالی یا خلقی؟ آیا واقعاً این مردم، همان مردم واقعی و کاسبان دور بازار و توپخانه اند و برای شناختن شان باید به قهوه خانه ها رفت و با آنها دیزی خورد؟ سهراب زرجو که در پرده های اول نمایش زندگی داشت مانند کلارک گیبل نقش رد باتلر را در فیلم "بر باد رفته" بازی می کرد، در این بخش از رمان تبدیل به محمدعلی فردین می شود با آواز ایرج. و همین را خیلی نمی فهمم. یعنی می فهمم که آدمها پر از تضادند ولی آیا لازم بوده زویا پیرزاد سهراب زرجو را تا به این حد کلیشه ای و کاریکاتوری نشان بدهد؟
راستی یعنی ما ایرانی ها اینقدر التقاطی و قاطی پاتی و قاراشمیش هستیم؟ آیا تهران قدیم، تاریخ معاصر ماست؟ و از سوی دیگر دیزی خوری در قهوه خانه شاید در ذهن ایرانی خلقی گرایی باشد ولی نشان بی هویتی محض از سوی روشنفکران ایرانی دوران انقلاب است چرا که دمی در کنار مردم بازار نشستن به هیچ وجه طبقه اجتماعی فرد را عوض نمی کند و باز این رفتار نشانی از بی هویتی محض امثال سهراب با همه آرزوهایشان است!
سه: سومین لایه رمان در سیر و سیاحت در زندگی خصوصی خود و دخترش شکل می گیرد. در جایی از رمان می خوانیم "اگر روزنامه را رستوران فرض کنیم، وبلاگ چراگاه ست." (ص ۱۴۷) زویا پیرزاد در رمان خود همین فرضیه را به کار می گیرد و پس از روزنامه خوانی و رستوران رفتن ما را به چراگاه وبلاگ دخترش و چراگاه زندگیش فرو می برد. آرزو از یک سو با خواندن وبلاگ دخترش، به ذهنیات نسل جدید پی می برد و از سوی دیگر با دیدن عکس و نشانه های از گذشته، به درون خاطرات کودکی و دوران کودکی فرو می برد. سهراب و حرفهایش نیز در تشدید این حالت بی تأثیر نیست چون مدام از تهران قدیم و تاریخ معاصر و تاریخ خانوادگی اش و خانه قدیمی اش حرف می زند. این لایه رمان، با ما از وبلاگ خوانی و از بسیاری از پدیده های روزمره و امروز ایرانیان حرف می زند و در کنارش تاریخ و اسناد هم وجود دارد. اگر روایات وبلاگها، مانند تاریخ خانوادگی سهراب زرجو، مجازی و ساختگی به نظر می رسد ولی هنوز خاطراتی باقی مانده است که در میان عکس ها و یادهایمان مدفون است. مجازی یا واقعی؟ در جستجوی حقیقت، آرزو به خانه قدیمی و به سوی محله قدیمی و دفترهای قدیمی اش می رود. آیا لازم است که سهراب زرجو که دستگیره فروش دور میدان توپخانه است مانند ماه منیر از اجداد و تاریخچه مفنگی خانواده اش در برابر آرزو پز بدهد؟ رمان "عادت می کنیم" که به عمد تا نیمه در سطح مردم سطحی سریالی و عادتهایشان حرکت کرده است؛ در برش عمقی خود که از نیمه دوم کتاب آغاز می شود ما را به تغییر ارزشهای اجتماعی و حاکم شدن قانون پول آگاه می کند. آرزو با دیدن قفسه کتابخانه ای که ماه منیر ساخته است، به گذشته ی خود فکر می کند و آن را مورد سئوال قرار می دهد. آیا برای بقاء، چاره ای جز دلاله شدن نبود؟ مشکلات مادی یکی از ترمزهای فرهنگی ایرانیان است، یعنی در ابتدای راه، پیش از همه، مادیات الویت خود را نشان می دهد و بعد همگی مانند آرزو، قهرمان رمان عادت می کنیم اثر زویا پیرزاد تبدیل به انسانهایی با آرزوهای دفن شده در کنه وجود خویش می شوند، انسانهای بی آرزویی که درس خوانده اند ولی هیچ نشده اند و اکنون یا دلاله اند و یا قفل فروش کنار توپخانه. افراد بی آرزویی که زندگی مبتذل سریالهای تلویزیونی دارند. حق با زویا پیرزاد است: فشار مادیات، فقر فرهنگی و ابتذال را با خود به همراه می آورد. سه ریالی می شویم و سریالی و دو ریالی و پولکی و دنبال غذا و جیگر و شام و چلوکباب و مهمانی و لباس و دنگ و فنگ و کتابها یواش یواش می رود در قفسه های زیرین و یا فقط به عنوان دکوراسیون مامان خانم به صورت متری در قفسه قرار می گیرد. چهار: زنی در جستجوی آرزوی خود، و جستجوی خود و هویت خود در این بخش به اوج می رسد چراکه آرزو برای عبور از سنت به مدرنیته و رفتن به سوی زندگی جدید ناچار است اول گذشته اش را بشناسد. عبور از دوران گذار به سوی تجدد با تلاشی شخصی از سوی فرد و از سوی دیگر با تلاشی جمعی و سازمان یافته از سوی جامعه آغاز می شود. هر دو با هم باید به تغییرات جدید عادت کنیم تا بتوانیم زندگی را دامه بدهیم و در گذشته درجا نزنیم. اینجاست که ناگهان در قرن بیست و یکم و هزاره سوم زن مستقل ایرانی را می بینیم که درس خوانده و اروپا رفته و خانواده ای بافرهنگ دارد ولی هنوز به عنوان زن مطلقه، در قبولاندن بسیاری از نیازهای ساده و انسانی خود به خانواده ی خود و جامعه ی خود عاجز است چرا که عادت ندارند و نمی خواهند عادت کنند ولی باید یاد بگیرند که عادت کنند و باید عادتشان بدهیم که به این شیوه نوین زندگی ما عادت کنند و به آن احترام بگذارند. چیزی که آزارم می دهد شخصیت سهراب است. دکتر قلابی، آیا بهتر نبود چون کارش فروش قفل و دستگیره است، تحصیلات قبلی اش را معماری عنوان کنیم؟ چون در حرفها و رفتار سهراب زرجو هیچ نشانی از تحصیلات پزشکی نیست که هیچ بلکه حتا در برابر شغل طبابت جبهه گیری احمقانه ای دارد و دلیلش اینست که خودش نمی خواسته از راه بیماری و مرضهای مردم برای خود کاسبی بسازد، با این وصف آیا قفل و دستگیره فروشی بهتر از شغل پزشکی است؟ بیشعوری سهراب زرجو در اینجاست که پزشکی که شغلی است برای علاج بیماری ها، را رد می کند و احتمالاً ناتوانی خود را از به پایان رسیدن تحصیلات پزشکی اروپا، انتخابی شخصی و از روی اراده ی شخصی می داند. هیچ نمی دانیم چرا این جواب سهراب، زن باهوشی چون آرزو را به فکر نمی اندازد؟
تاریخ من، تاریخ معاصر من، مغازه نوردی و بازار گردی نیست و دیدن وزارت امور خارجه هیچ دردی را از من دوا نمی کند و حتا می شود گفت از آن گریزانم. برای همین هست که از حرفهای سهراب و تاریخ نگاری سهراب زرجو عقم می گیرد و حالم را به هم می زند و شاید قصد نویسنده همین هم باشد. خب دیگر، بس است! خیلی نوشتم، ولی فقط می خواستم بنویسم که زویا پیرزاد در رمان "عادت می کنیم" از چه چیزهایی و از چه کسانی حرف می زند و گمانم اصلی ها را گفته باشم. ______________________________ عادت می کنیم، زویا پیرزاد، تهران: نشر مرکز، 1383 (برای نقل قولها از چاپ چهاردهم کتاب استفاده شده است.) زویا پیرزاد در ویکیپدیا/ درباره ترجمه فرانسه عادت می کنیم/ گزارش نشستی درباره رمان "عادت می کنیم/ زن کشی در ادبیات معاصر ایران/ زنان در آثار زویا پیرزاد/ داستان "لکه ها" از زویا پیرزاد/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:14 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|





ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter