![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
فصل سوم: خزانی ابدی وقتی باران شدیدتر شد همچنان با موهای خیس در آشیانه اش نشسته بود. از جایش برخاست و پنجره ی اتاقک زیر شیروانی را بست. "چه یکشنبه ی مزخرفی!" به اتاقش نگاهی انداخت، مثل همه ی اتاقهای زیر شیروانی، آلونکی بود در طبقه ی ششم و به جز چهار دیوار و یک پنجره چیز دیگری با خود نداشت. دیوارها بلند بود و به نظر می رسید که زمانی رنگشان سفید بوده است. اکنون رنگ غبارآلود خاکستری گذشت زمان دیوارها را دربرگرفته بود. در ابتدا سعی کرده بود تا اتاق و دیوارها را از حالت مخروبه ای که داشت بیرون بیاورد و دگرگون کند. از سقف تا کنار اتاق را با آب سرد و مایع ضدعفونی شسته و سابیده بود. "بی فایده بود!" غباری کهنه در اعماق تیرها و در جرز دیوارها نفوذ کرده بود و آنها را رها نمی کرد، مانند غبار پیری که با شستن از بین نمی رود. "شایدم با یه قلم مو و کمی رنگ بشه دوباره جوونی رو به دیوارای اتاق برگردوند!" پنجره به سوی خیابان بود و طاقنمایی کوچک داشت که به زحمت می شد در آن گلدانی قرار داد. کف اتاق از کف پوش چوبی بود. هنگام راه رفتن سر و صدای چوبها درمی آمد و مدام ناله می کردند. تختی چوبی در گوشه ی اتاق بود با تشک هایی که گویا آنها را درخیابان یافته بودند و دیگر هیچ. کنجی که آشپزخانه نامیده می شد پستوی کوچکی بود که دستشویی آب سرد و منقل برقی در آن قرار داشت. یک طرف منقل برق مستعمل شکسته بود. "ولی هنوز کار می کنه ها!" بزرگترین امتیاز اتاق، حضور آینه ی بلندی در بالای اجاق چوب سوز و متروک در انتهای اتاق بود. با موهای خیس به تصویر خود در آینه خیره شد. روزی را که برای اولین بار بدان مکان پای گذاشته بود به یاد می آورد. ـ "از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم. دقیقا شب نوئل بود از در بزرگ ساختمون گذشته بودم و داشتم چمدونم رو از پله ها بالا می بردم. پله ها تنگ بود و زیاد. چمدونم مرتب به پله ها گیر می کرد. مصمم بودم که هر طور شده این چمدون رو با خودم بالا بکشم. پله ها رو درست نمی شمردم. از بس زیاد بود وحشتم می گرفت. تو طبقه چهارم یا پنجم بودم، آره به طبقه چهارم رسیده بودم که یه دفعه برق رفت، یعنی نرفت، بلکه چراغ داغ شد و خاموش کرد، دیگه نه چمدونم رو می دیدم و نه پیچ های پله ی گردون رو. نمی تونستم چمدون رو رها کنم و برم چراغ رو روشن کنم، از طرف دیگه چون چشام جایی رو نمی دید چمدون تو پیچ پله گیر کرد، اینقدر کج و راست و این طرف و اون طرف چمدون رو کشیدم تا بالاخره موفق شدم به هر جون کندنی بود چمدونم رو از دست پیچ پله نجات بدم، تونستم خودم رو آهسته با چمدون سنگینی به دست، یه کمی، به اندازه ی چند تا پله بالا بکشم. هر لحظه حس می کردم که همین الان سنگینی چمدون منو با خودش می بره به کف حیاط، به هر حال، رسیدم به طبقه ی پنجم. تونستم چراغ را روشن کنم. باز کشون کشون یواش یواش، نفس نفس زنون، تونستم دو طبقه ی دیگه رو هم بالا برم تا به این راهروی تنگ برسم. توی راهرو هم مشکل می شد به همراه چمدون عبور کرد ولی سرانجام رسیدم به مقابل اتاقم. بالاخره کلیدها را توی قفل چرخوندم، می دونین من همیشه از این متعجبم که این در چرا این همه قفل داره؟ چون از اون طرف جز دو تا لوله ی زنگ زده چیز دیگه ای نداره! خلاصه فاتحانه رفتم داخل اتاق. پیروزمندانه چمدون رو زمین گذاشتم. همون وقت چشمم افتاد به آینه و ریخت درب و داغون خودم رو توی این آینه باستانی دیدم. گفتم: "چطوری میتراخانم؟ تو پاریس بهت خوش می گذره؟" همیشه اینو می گم. بله خوب یادمه درست شب نوئل بود!" آن زمان از دست غرغرهای مداوم فرزانه و اخم و تخم و اوقات تلخی های حسن خلاصی یافته بود. "مهم نیس! مهم نیس! مهم اینه که نفس راحتی می کشم و شب روی توی خونه خودم می خوابم." در ساختمان، در ورودی چوبی بزرگی بود. راهروی ورودی ساختمان نیز بزرگ و دلباز بود. حیاط ساختمان نیز بزرگ و وسیع بود. درانتهای حیاط راهروی باریکی بود. در انتهای راهروی باریک، پلکان تنگ و گردان و بدون پایگردی قرار داشت. انتهای همین پلکان او را به طبقه ی اتاقهای زیر شیروانی می رسانید. در ابتدا گمان برد، پلکان صد و هفت پله دارد. بار دیگر فکر کرده بود صد و دوازده پله است. همیشه تعداد پله ها را اشتباه می کرد چون تا به بالای پلکان برسد دو سه باری نفسش می گرفت و در درستی تعداد پله ها تردید پیدا می کرد. بار سوم، هنگامی که به طبقه ششم رسید دیگر مطمئن بود که صد و بیست پله است و به خوبی می دانست باید حداقل روزی چهار بار از همین پله ها بالا و پایین برود. روز اول پس از چند بار بالا و پایین رفتن از پلکان تنگ چوبی، هنگامی که از آوردن وسایلش به داخل اتاق فراغت حاصل کرده بود. در میان در اتاق ایستاده بود، نفس عمیقی کشیده بود، چشمش به تصویر خود در آینه افتاده بود و مثل امروز از تصویر خود پرسیده بود: "چطوری میترا خانوم؟ تو پاریس بهت خوش می گذره؟" اوایل همه ی ماجراها به نظرش هیجان انگیز و گذرا می آمد و راجع به این وقایع روزمره، با همه، حتی با تصویر خود در آینه ی قدی اتاق شوخی می کرد. در نامه ای برای هما نوشته بود: "... می دانی من در یک کبوترخانه کوچک زندگی می کنم و اصلا چه اشکالی دارد؟ . . . این هم خودش دورانی است. اتاقم آنقدر بالاست که فقط آسمان و کبوترها را می بینم. آنقدر بالاست که فقط کبوترها می توانند به دیدنم بیایند و فقط همانها هستند که به ملاقاتم می آیند. آنقدر بالاست که حس می کنم حتی می توانم ابرها را گاز بگیرم. و بالاخره آنقدر بالاست که حس می کنم اینطوری به خدا نزدیک ترم." این گونه زندگی تکی، شکل جدیدی از جلوه های حیات بود که به مرور با آن آشنا می شد. گاهی گاهی برایش کوهی می شد و مسایل کوچک تبدیل به مشکلات بزرگ می شد. مثلاً توالت در انتهای راهرو طبقه قرار داشت و شیشه های پنجره اش شکسته بود. همین باعث می شد هوای راهرو به دنبالش هوای طبقه سردتر از همیشه بشود و یا حمام گرفتن، و یا یک دوش ساده، گاهی همه ی مشکلات و مسایل او را تحت شعاع قرار میداد. گاهی همین حمام گرفتن برایش تبدیل به فاجعه ای بزرگ می شد. درست مانند امروز که برایش روزی مثل هزاران روز دیگر بود. ماجرا بسیار ساده بود. امروز صبح دیر از خواب برخاسته بود و نتوانسته بود پیش از ظهر خودش را به “حمام ـ دوش عمومی” برساند. پس به ناچار در حالی که با خود لباس شنا به همراه نداشت، به استخر رفته بود. در نتیجه باز موفق نشده بود دوش بگیرد. همین! به همین سادگی! یکشنبه ایست مانند یکشنبه های قبل! یکشنبه ایست مانند یکشنبه های بعد! در برابر آینه با موهای خیس نشسته بود و در فکر بود. همان هفته با وجودی که از سرما همیشه مثل پیاز چندین لایه لباس مختلف را به روی هم می پوشید. به خاطر جریان هوای سرد درون اتاق، سرمای شدیدی خورده بود و روزهای هفته را با تب و ذکام گذرانیده بود و امروز، ده روزی می شد که به حمام نرفته بود. "توی خونه خودمون، من اگه سه روز می گذشت ودوش نمی گرفتم، تب می کردم!" ولی در شرایط جدید چاره ای نداشت. حس می کرد که واقعا به "یک حمام" نیاز دارد ولی در طول هفته نتوانسته بود برنامه اش را طوری تنظیم کند که فرصتی برای حمام رفتن باقی بماند. "فقط یکشنبه که روز تعطیله آزادم!" یکشنبه تنها روزی بود که می توانست خستگی کار و بیماری را از تن به در کند و برخلاف دیگر روزهای هفته کمی بیشتر استراحت کند و با زنگ ساعت از خواب نپرد . . . روز یکشنبه “حمام ـ دوش عمومی” فقط تا ظهر باز بود. با گیسوانی خیس در آشیانه اش نشسته بود و از کابوسی مبهم اشک می ریخت. باز دیشب خواب دیده بود. خواب بدی دیده بود. خواب دیده بود همه ی خانه ها با تلنگری فرو ریختند. "همه اش آوار بود." وقتی از خواب پرید، ساعت ده و نیم بود. دیر بود. با عجله برخاست و لباس پوشید. وسایل حمامش را برداشت و بیرون آمد. هنگامی که به حمام رسید، ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه بود: "خیلی دیر شده بود." “حمام ـ دوش عمومی” مثل حمامهای نمره از دو قسمت زنانه و مردانه مجزا تشکیل شده بود و پر بود از اتاقکهای کوچک دوش. به محض ورود بلیتی می خرید و به انتظار می نشست تا کارگر حمام بیاید و او را صدا کند. بلیت را به کارگر حمام می داد و داخل اتاقک دوش می شد. بیش از بیست دقیقه وقت نداشت. در عرض بیست دقیقه باید سریع موهای بلندش را می شست و آب می کشید، تنش را دو سه بار می شست و آب می کشید، با عجله سر و تنش را خشک می کرد، تند تند لباس می پوشید و از اتاقک دوش خارج می شد. همه ی اینها در بیست دقیقه! امروز دیر شده بود، صندوق حمام را بسته بودند و دیگر بلیت نمی فروختند. کارگر حمام، اندامی صیقلی در لباسی سپید به او گفت: "دیر آمده اید. الان خیلی شلوغ است. ما دیگر بلیت نمی فروشیم، ما باید سر ساعت دوازده حمام را ببندیم." آیا اصرار فایده ای داشت؟ "نمی شود، ما همیشه سر ساعت دوازده حمام را می بندیم. چرا به استخر نمی روید؟ استخرها باز است. بروید به استخر "مونپارناس"! هنوز صدایش چیزی از عجز و التماس و یا اصرار را با خود داشت ولی هنگامی که برای لحظه ای چشمش به تصویر خودش در شیشه ی مقابل افتاد. از سفیدی لکه ای در میان انبوه سیاهی جمع حیرت زده شد. آیا او هم مانند آنها شده بود؟ آیا این دوران گذران بود؟ با موهایی خیس در آلونکش نشسته بود و برای کابوسی مبهم اشک می ریخت. خواب دیده بود. سراسر شب را خواب دیده بود. خواب دیده بود در خانه اش، در میان اتاقش نشسته است و گیتی می آید و چیزی را به دستش می دهد. نگاهش به سوی آن شیئ رفته بود. "یه آینه ی کوچیک بود!" گیتی آینه ای به دستش داده بود. در آن آینه نگریسته بود. تصویر خود را دیده بود: مانند گیتی چهره ای بر چین داشت و گیسوانی سپید و با چشمانی سیاه و غمزده از آنسوی آینه به او خیره شده بود. "همه اش پیری و فرسودگی بود." از استخر رفتن هرگز خاطره ای خوش نداشت. از بوی کلر و آب ژاول همیشه بیزار بود. اولین باری که به استخر محله ی تازه اش رفته بود را به یاد می آورد. در ابتدا خواسته بود فقط تنش را زیر دوش بشوید ولی استخر آرام و آب ولرم وسوسه اش کرده بود. "خواستم تو آب ولرم استخر غلتی بزنم" تک و توکی در استخر بودند. وارد آب شده بود و تا نیمه ی استخر شنا کرده بود. "یه دفعه دیدم دو مرد مستقیما به سمت من شنا می کنن! تغییر جهت داده بود تا در مسیر آنها نباشد. "دیدم دارن باز دنبالم می یان" با مسیر شنای خود را عوض کرده بود. "بیخود دنبالم می کردن و به من لبخند می زدن" از حالت نگاهشان وحشت کرده بود. "زبونشون رو نمی فهمیدم. هی بم لبخند می زدن و بم آب می پاشیدن!" دست آخر با کلافگی از آب خارج شده بود و سریع دوش گرفته و از استخر خارج شده بود. "اینجام تو رو راحت نمی ذارن تا بتوونی با آرامش در رویای غوطه خوردن در آب دریا فرو بری!" باز داشت برای کابوسی مبهم اشک می ریخت. خواب بازار تهران را دیده بود. خواب دیده بود دختر بچه ای کوچکی ست در پیراهن کوتاه آبی رنگ و جورابهای ساقه کوتاه سفید. روبان آبی کمرنگی به موهایش زده است و دست در دست گیتی به بازار رفته است. شیفته ی تماشای طاق ها و مغازه ها و حجره ها و رنگها و گوناگونی پارچه ها شده است. بازار پر از جمعیت است. جمعیتی بی شکل که در دو جهت مخالف حرکت می کنند و هر گاه به هم می رسند به هم تنه ای می زنند تا هر کس زودتر به راه خود برود. و ناگهان ـ ناگهان پی می برد که دیگر دستش در دست گیتی نیست. ناگهان متوجه می شود در دالانهای بزرگ بازار تهران در میان همهمه ی جمعیت گم شده است. با دستان کوچکش خود را به چادرهای سیاه بدون چهره ای که دورش هستند می آویزد تا مادرش را بیابد، ولی نه ـ گمشده است. با همه کوچکی اش در میان بزرگی بازار درندشت تهران گم شده است. برای همیشه گمشده است و دیگر هیچوقت پیدایش نمی کنند. "همه اش نومیدی بود." سوار مترو شد و به استخر "مونپارناس" رفت. بلیتی خرید و وارد شد. در گوشه ی دنجی در رختکن زنان، کمدی خالی پیدا کرد. "تا خواستم لباسم رو در بیارم، دیدم از اینجایی که وایسادم، کارگرای استخر تنم رو می بینن." پشت کمدی رفت خودش را از دید دیگران پنهان کرد. لباسهایش را از تن بیرون آورد و حوله ی حمامش را به دور تنش پیچید. لباسها را درون کمد گذاشت و می خواست در کمد را قفل کند. "دیدم نمی شه. نمی خواستم منو با این حوله ی کوتاه ببینن." خواست کمد را با لباس ها رها کند و به زیر دوش برود. "دیدم نمی شه، تا برگردم لباسام سر جاشون نیست و اونا رو دزدیدن." دوش مجزا نبود در کنار استخر واقع شده بود و نمای خارجی داشت. "دیدم اونجا نمی شه بدون مایو دوش گرفت" بلاتکلیف ایستاده بود و به دختران و زنانی که در لباس شنا آزادانه حرکت می کردند و به سمت دوش می رفتند یا به سوی استخر می رفتند و شنا می کردند خیره شده بود. "نمی دونستم چکار کنم." مدتی کنار کمد روی موزاییک ها نشست و در فکر بود. "تنم می خارید. اعصابم خرد بود. هنوز یه کم تب داشتم. مطمئن بودم اگه یه حموم بگیرم، اگه یه آبی از روی تنم رد بشه حالم بهتر می شه. ولی نمی شه." در این لحظه از ته دل فقط یک چیز می خواست، یک حمام گرم و آن هم میسر نبود. دیگر چاره ای نبود. از نو پشت یکی از کمدها رفت و لباسش را پوشید. به کارگر استخر گفت کمدش خراب است و بسته نمی شود. ـ "بروید مایوتان را بپوشید و وسایلتان را در کمد بگذارید بعد بیایید مرا خبر کنید تا بیایم و در کمدتان را قفل کنم." لباس شنا؟ کدام لباس شنا را بپوشد؟ نمی دانست چه کند، به سمت کمد برگشت خواست باز حوله حمام را بپوشد، حتا برای لحظه ای دستش به سمت حوله ی حمام رفت ولی نتوانست. "نمی توانستم." کلافه شده بود، صبرش تمام شده بود، دیگر طاقتی برایش نمانده بود. ناگهان ـ بی اختیار ـ روی موزاییک های کف نشست و به گریه افتاد. "حتما همه شون منو از دور نیگا می کردن!" یکی از کارگران استخر بالای سرش ایستاد: "چیه؟ چرا گریه می کنی؟" با چشمانی خیس سرش را بالا گرفت: "مایو ندارم." ـ "بدون مایو حق نداری وارد استخر بشی!" گیج و کلافه شده بود. نمی توانست منظور خود را درست بیان کند. نمی توانست توضیح بدهد که می خواسته یک دوش ناچیز بگیرد و هدفش بدون مایو شنا کردن در استخر نبوده است. نمی توانست توضیح بدهد که پیش بینی نکرده تا با خود لباس شنا به همراه بیاورد بنابر این حرفی نزد. چیزی نگفت و گریست. کارگر استخر شانه هایش را بالا انداخت و رفت. او هم کمی بعد، آرام گرفت. از روی موزاییک های کف برخاست، کاپشنش را پوشید، وسایلش را برداشت، حوله اش را با آرامش تا کرد و در ساکش گذاشت. هنگام بیرون آمد به کارگر استخر گفت: "من توی آب نرفته ام پس پولم را پس بدهید!" ـ "ما پول بلیت استخر را به کسی پس نمی دهیم." دستش را جلو برد:"ولی من توی آب نرفتم، ببینید کاملا خشکم، حتا یک قطره آب به تنم نخورده." ـ "این تقصیرخودت است که مایو نداشتی." راست می گفت، باز تقصیر خودش بود، دست از پا درازتر از آنجا بیرون آمد. "یعنی حالا باید یه هفته ی دیگر صبر کنم تا نوبت حمومم برسه؟" کنار خیابان ایستاده بود و به شاخه های درختان بلوار مونپارتاس نگاه می کرد. دیگر هیچ برگ سبزی بر شاخه ی درختان دیده نمی شد. رنگ برگها کاهی، زرد کهنگی، نارنجی سوختگی، آجری قدیمی و قهوه ای ماندگی بود. بادی خنک می وزید. دکمه های کاپشنش را بست. "واقعا پاییز بود." مدتها بود که برای کسی نامه ای ننوشته بود. "از چی بنویسم؟ دروغ بنویسم؟ نامه ای راجع به آب و هوا و تغییر فصل بنویسم؟ یا مثل شاعرای قدیمی بشینم و از طبیعت بنویسم؟" گاه پاییز به رخ عاشق بیماری تشبیه شده است که رنگ و رویش از عشق یار پریده ولی دلش از درون خون است. منوچهری تصاویرش از پاییز میوه های رسیده پاییزی بر شاخه های درختان است! در شبهای خاموشی و جنگ بود، در زیرزمین خانه ی خاتون، با نور چراغ نفت و در میان صدای پرتاب ضدهوایی ها اشعار منوچهری دامغانی را خوانده بود. بیتی از منوچهری را هنوز به خاطر داشت. زرد است و سپید است و سپیدیش فزونست/ زردیش برونست و سپیدیش درونست. راستی منوچهری این بیت را در وصف چه گفته بود؟ در وصف ترنج نبود این؟ آهسته آهسته و بریده بریده چیزهایی به یادش می آمد. نارنج، نارنج مانند گوی طلا بر شاخه ها می درخشید و یا انار که دانه های گوهر را در خود پنهان کرده بود. به شاخه های درختان بولوار مونپاناس می نگریست. "کاش منم می تونستم در این فصل چیزای زیبا و پختگی ها و اون چیزایی که پنهونه رو ببینم." منوچهری دامغانی در قرن نهم یا دهم در دامغانش نشسته و در وصف پاییز شعری سروده بود. امیر هم در قرن چهاردهم هجری شمسی مصادف با قرن بیستم میلادی در تهران نشسته بود و برایش از پاییز نوشته بود: "میترای من، صبح سپری شده و پاییز از راه رسیده است. خش خش برگها شروع شده، باد ملایمی دست بر آنها می کشد. برگی آرام به رقص ملایم فرود می آید، بر زمین می نشیند و منتظر عابری که پای بر او بگذارد، معنی یابد و تمام شود. میان اولین و آخرین برگی که می افتد همهمه ی پاییز فاصله است. تهران، فرودگاه اورلی، باستیل، پاییز." به برگهای سوخته ی روی درختان می نگریست و در فکر بود. "باید حتما یه چیزی در جواب نامه اش براش بنویسم." چیزی که برگی پاییزی را باشکوه می کند، عظمت پرواز آن از شاخه به سوی خاک است. "فقط و فقط یک پرواز!" در فاصله ی پروازی میان شاخه و خاک است که ناگهان برگی ناچیز زندگانی متفاوتی را تجربه می کند، نه در انتظار عابری که بیاید و پای بر او بگذارد تا زندگیش فریادی، شعری، خش خشی و یا قرچ قرچی بشود و تمام. در نامه ای خطاب به هما نوشته بود: "پاییز نزدیک می شود و حاصل آن بادهای پاییزی ست و پس از آن زمستان و شب یلدا. به زودی سالی دیگر و قدمی دیگر." امیر برایش نوشته بود: "میان پاییز ایستادن و انتظار بیهوده ای را کشیدن، وقتی که فاصله ی همه چیز از اولین برگ تا آخرین آن همهمه ای بیش نیست. قوسی میان قوسها. کمانه ای که در فضا انحنا می یابد و در نقطه ای به فاصله ی سوم شهریور ماه به کمانی دیگر برمی خورد و باز انحنا می یابد به فضای کمانه ها و دور می شود، فریادی می شود همچون قرچ قرچ برگی که زیر پای عابر تمامی شعر خود را سر می دهد." مانند برگ خشکی در انتهای پاییز هنوز ایستاده بود و سرش را بالا گرفته بود و به برگها نگاه می کرد، "حداقل می توانست برام بنویسه"پاییز فصل بازگشت به خانه است." یا بنویسه "پاییز زمان بازگشت برگ به سوی خاک خویش است." خاک، این مادرِ ابدی، خاک. یعنی منم حالا باید فقط و فقط از پاییز براش بنویسم؟ خب من اگه بخوام از پاییز چیزی براش بنویسم چی بنویسم؟ چطور است مانند شاعران کهناز آب و هوا بنویسم؟ از بلوغ و پختگی پنهان طبیعت؟ از آشوب تابستان گذشته؟ از این زمستونی که در راهه؟ از سرما؟ یا اینکه از بهاری دور در آینده؟ آخه از چی بنویسم؟" به برگها نگاه می کرد. شاید به خاطر ورم آن مویرگ باریک در بخش میانی چشم چپش بود و یا اشکی که هنگام خروج از محوطه ی بسته ی استخر سرپوشیده از چشمانش فرود آمده بود و با ورود ناگهانی در هنگام ظهر به خیابان بود که همه چیز را به رنگ سرخ می دید. در نگاهش همه ی درختان بولوار مونپارناس و کمی دورتر درختان پارک لوگزامبورگ را به آتش کشیده بودند. همه برگها از شعله های حریقی پاییزی می سوخت. می سوخت، مانند برگ کاغذی که در اجاق ناگهان گر می گیرد و چرخی می زند و سپس یک پارچه آتش می شود، می سوزد و خش خشی می کند، سیاه و مچاله شده و سرانجام خاکستر می شود. پاییز به همه جا شعله می کشید. "من دنبال همین همهمه های پاییزم. فاصله ای زمانی فرود آمدن اولین برگ تا آخرین، این خودش نوعی از زندگیه!" با کلافگی وارد مترو شد، از برابر آفیش های بزرگ شامپوهای ضد شپش چسبانده شده بر در و دیوارهای مترو گذشت و سوار مترو شد. "این حموم کردن م برا خودش مصیبی یه!" حمام عمومی؟ چقدر طول کشیده بود تا آنجا را یاد گرفته بود؟ اکثر کسانی که به حمام عمومی می رفتند کارگرها و بی خانمان ها و فقرا و ولگردها بودند. با وجود بیماریهای پوستی و بیماریهای عجیب و غریب و مسری اخیر از لحاظ بهداشتی نمی شد چندان اطمینانی به این حمام های عمومی داشت. با این همه ترجیح می داد به یکی از این حمام ها برود تا اینکه در قبال "یک حمام ناچیز" در خانه ی آشنایان ایرانی از کسی پرستاری کند یا خرید کسی دیگر را انجام دهد و یا بچه ی دیگری را تر و خشک کند. آقای نصرت زاده گفته بود: "میترا خانوم، تعارف نکنین، آپارتمان ما خالیه و زنم که می بینین نیس، رفته سفر، اگه کاری داشتین اصلا مضایقه نکنین، اینجوری منم از تنهایی در میام." حسن تلفنی به او گفته بود: "میترا جون قربون دستت، سر راه که میای خونه ما، یه چیزی، برای شام بخر! چون یخچالمون خالیه و مهمون داریم . . و راستی یادت نره دو بطر شراب م از مغازه عرب سر گذر بگیر! فرزانه گوشی را از دست حسن گرفته بود: "اصلا می دونی چیه؟ چرا چهارشنبه ها از صبح نمی یای خونه ما؟ اینطوری بچه رو نیگر می داری تا عصر، عصر که ما اومدیم حموم می کنی و شامت رو می خوری و می ری خونه ات . . . راستی موقع اومدن سیگار یادت نره چون حسن حواس پرتی داره و یادش رفته." حالا همین حمام ناچیز را هم از دست داده بود. هنگامی که از مترو خارج شد باران گرفته بود و خرد خرد می بارید. "چه حرفا! "پاییز و انتظار بیهوده ای را کشیدن" انتظار کی؟ انتظار چی؟ زندگی پر کردن همین همهمه هاس. این فاصله ها، همین فاصله های کوتاه . . . الانم من از زندگی انتظار یه حموم گرم دارم. فقط یه حموم و بس! دیگه هیچی نمی خوام." هنگام عبور از حیاط، مادام لوتروای کنار سطل های بزرگ زباله ایستاده می شاشید. آهسته به عقب برگشت و چند لحظه ای در درگاه ساختمان انتظار کشید، سپس بدون اینکه به سمت او نگاه کند دوباره وارد حیاط شد و با گام هایی سریع از کنارش عبور کرد. ـ "عصر بخیر!" ـ "عصر بخیر!" از پله ها بالا رفت و هنگامی که سرانجام به داخل اتاقش رسید و نگاهش به آینه قدی افتاد، مانند همیشه از تصویر خود پرسید: "خب چطورین میترا خانوم؟ تو پاریس بهتون خوش می گذره؟" نمی توانست بیش از این و تا هفته ی دیگر صبر کند. قابلمه ی آب را روی منقل برقی گذاشت. با قابلمه ی اول سرش را شست و تا قابلمه ی دوم جوش بیاید، نایلون ضخیمی در جلوی دستشویی بر کف اتاق انداخت. با قابلمه ی دوم همان گونه که از فرانسویان آموخته بود با لیفی نمدار تنش را شست. راستی چه حسی داشت وقتی که پس از بیماری، شخصی عرق تب رااز تن خود می شست؟ حالش کمی بهتر شده بود ولی هنوز آرام نگرفته بود و از چیزی کلافه بود. حس اینکه همه چیزی را نمی تواند تغییر بدهد، حس اینکه نمی تواند کاری را از پیش ببرد، حس اینکه حتا در حل مشکل "یک حمام ناچیز" عاجز است، حس اینکه زندگیش صفری بزرگ بوده است او را می آزرد. ـ "صفر! هیچ! یه صفر گنده! حالا کو تا تغییر جهان و اون همه رویاهای دور و دراز!" چشمانش را بسته بود و سعی می کرد با آرامش فکر کند و نمی شد. در خانه ی پدری شیر آب را باز می کرد: "حالا خوبه! دیگه مناسبه!" بعد توی آب گرم وان می سرید و تا گردن خودش را در آب نگه می داشت و مدتی در میان آب ولرم وان و بخار مطبوع اطرافش باقی می ماند و در رویای غوطه خوردن در آبیِ دریا فرو می رفت. ـ "یه همچین وقتایی مثه الان دلم می خواد با یه نفر حرف بزنم، برا یکی درد دل کنم، بار سنگینی رو قلبمه که باید کنارش بذارم. اگه سازم بود . . . ولی من یه چیز دیگه با خودم آوردم." کیانوش خسروی گفته بود: "مال تو! لازمت می شه!" ساعت سه بعدازظهر بود. خورشید با شدت هر چه بیشتر می تازید. عرق ریزان و له له زنان از گرما زنگ در را به صدا درآورد، عینک سیاه آفتابی اش را از چشم برداشت و در راهرو منتظر ایستاد. صدای کیانوش خسروی در سرش می پیچید: "تو نباید لالایی بزنی! تو باید خودت مثل لالایی یی نرم و نوازشگر باشی! تو باید همه رو با خودت به خواب و رویا بکشونی!" در باز شد و ناگهان اندام درشت و چاقی درگاه را پر کرد. قیافه ی اخمویی به ساعتش نگاه می کرد و حرفی نمی زد. مانند اینکه ناگهان با باز شدن در، او هم از خوابی سنگین بیدار شده باشد به کیانوش خسروی گفت: "معذرت می خوام. معذرت می خوام، ببخشین از اینکه دیر شد!" ـ "نخیر، من شما رو نمی بخشم. اصلا چرا دیر شد؟" صدایی اخمو در قیافه ی اخموتر چشمان خندان کیانوش را قابی جدی می گرفت. ـ "منتظر تاکسی شدم!" ـ "خب پس حالا چرا نمی یای تو؟" وارد حیاط شد و دستش را به سوی کیانوش دراز کرد. کیانوش دستش را پس زد و ناگهان او را مانند جوجه ای در میان بازوانش گرفت. بی اختیار چشمانش تر شد. از گرما نبود؟ کیانوش او را به سمت اتاق پذیرایی اش راند. و با همان چهره ی اخمو و چیره پرسید: "خب، بشین دیگه، برام تعریف کن که چطور شد تو مسافر شدی؟" پس از آن ناگهان مهربان شد و گفت: "تو هم ترکم می کنی؟" از دگرگونی ناگهانی کیانوش به خنده افتاد همیشه در برابر دگرگونی های ناگهانی او هم دست پاچه می شد و هم به خنده می افتاد. از کیانوش حساب می برد، کیانوش حالت پدرانه ای نیز داشت، گاهی بسیار سخت گیر و خشن بود و گاهی نیز خیلی مهربان و او هرگز نتوانسته بود بین این دو حالت کدامیک را بیشتر باور کند. ـ "دیگه تصمیم خودم را گرفتم، تا چند روز دیگه می رم." ـ "پس تو هم ترکم می کنی؟ زن و بچه هام ترکم کردن، دیگه عادت کردم که همه ترکم کنن، کم کم فکر می کنم اگر کسی ترکم نکنه و پیشم بمونه دیوونه اس. اوایل برام سخت بود، ولی حالا عادت کردم. اصلا برای چی اومدی دیدنم؟ خداحافظی یعنی چه؟" آبی در چشمانش حلقه بسته بود، از گرما و عرق نبود؟ "برا اینکه شما پدر ذهنی ام هستین!" ـ "خبه، بسه، بسه، پدر ذهنی؟ . . . چه غلطای زیادی!" باز با همان لحن تند و آمرانه گفت: "بگیر بشین یه چایی بخور!" آشفته روی مبلی نشست، آبی که درون چشمش جمع شده بود همین الان بود که سرازیر شود. ـ "خب جدایی سخت بود! بخصوص از استاد خسروی، معلمم بود، به من یه عالمه چیز یاد داده بود!" کیانوش خسروی نیمی از روح خفته ی او را بیدار کرده بود و به دنیا آورده بود. کیانوش خسروی به او آموخته بود تا غم یا شادیش را بنوازد. کیانوش خسروی چیزی مهم به او آموخته بود، یادش داده بود که همیشه خودش باشد. انگار همین دیروز بود که کیوان او را برای اولین بار پیش کیانوش خسروی برده بود تا تعلیم موسیقی ببیند. کیانوش خسروی با دیدن پنجه های کوچک او اخم کرده بود:"پنجه هاش خیلی کوچیکه!" صدای کیانوش خسروی در ذهن سپیدش نقشی به یادگار گذاشته بود: "میترا خودت باش! میترا تمام عیبای تو حسن های تو هم هس! سعی کن همه رو با خودت به همراه داشته باشی! چون اینا مشخصات تو ِاِِه! پس خودت باش! همینطور آزاد و وحشی، آزاد و سبکبال همراه نغمه ها پرواز کن!" حس اینکه دیگر او را نمی بیند، حس اینکه یکی از روزهایی که او در یکی از سرزمین های دیگر، جایی به دوری مزارع ذرت آریزونا، جایی به دوری تاکستانهای فرانسه، در جایی دور دست، روزی کیانوش بر اثر همه ی فشارهای عصبی و مشکلات زندگی اش سکته خواهد کرد، حس اینکه این آخرین باری است که او را می بیند راحتش نمی گذاشت. سیگاری روشن کرد و زیر سیگاری را به سمت خود کشید. ـ "آها! چطور؟ نبینم دیگه از این غلطا بکنی و جلوی روی من سیگار بکشی!" شوخی بیمزه ی کیانوش او را به خنده نینداخت. زیر سیگاری روی میز پر از ته سیگار بود. ـ "لابد همه ی این سیگارا رو هم تو کشیدی؟" ـ "نه! من تازه دو دقه اس از راه رسیدم!" صدای میترا بود که با سادگی یی کودکانه و با قیافه ای حق به جانب در دفاع از خود پاسخش می گفت. شوخی کیانوش آنقدرها هم خنده دار نبود. میترا مکثی کرد و به حرف آمد. "خب شما چیکار می کنین؟" ـ "می خوای چیکار کنم؟ دیگه همه ی زنای زندگیم گذاشتن و رفتن، زنام، معشوقه هام، دخترام، شاگردام، دیگه من موندم و مارمولکا و سوسکای خونه، تو هم برو! هیشکی جلوی رفتن شما رو نگرفته . . ." ـ "ولی . . . ولی . . . " چشمه ی آبی که در میان چشمش بود ناگهان لبریز شد و فرود آمد. کیانوش نمی توانست در برابر ریزش این چشمه ی کوچک تاب بیاورد، هرگز نتوانسته بود: "صبر کن! یه دقه صبر کن!" به سمت قفسه رفت و از درون قفسه شئی را بیرون آورد و به سوی میترا گرفت: "بگیر! اینو برای یادگاری نگه دار!" اشکدانی شیشه ای به سویش دراز شده بود و به آن می نگریست. "مالِ تو! من به تمام زنای زندگیم یه دونه از اینا هدیه داده ام و چون به دردتون می خوره، آخه شما زنا اشک تون دم مشک تونه. خب حیفه، با این اشکدونا می تونین اندازه اش بگیرین! پس اندازش کنین. خوبه خلاصه سرگرم تون می کنه." روی مبل نشست و مانند کیوان برای او حکایتی نقل کرد. "هیچ میدونستی یه نوع جونور ماقبل تاریخ وجود داره که نژادش در شرف نابودیه؟ اون جونور توی این اشکا زندگی می کنه. توی همین اشکا به حیات خودش ادامه می ده. از همین اشکا تغذیه می کنه. پس تو هم اشکات رو واسه اون جونور باستانی پس انداز کن!" دیگر از چشمانش آب نمی آمد. با چشمانی تر به روی کیانوش لبخند زد. کیانوش هم برای لحظه ای چشمان و لبانش همزمان خندان شدند و دستانش گوشه ای از سالن را نشان دادند. . . "خب دخترم، حالا هر وقت سیگارت تموم شد بلند شو برام کمی ساز بزن! اوناهاش! اونجاس! فقط مواظب باش کوک سیماش در نره چون اون وقت دیگه حسابی عصبانی ام می کنی. منم تو این فاصله کمی آبغوره می گیرم تا یه شام مفصل برای اون جونور باستانی تهیه کرده باشم." هنوز اشکدان را در دست گرفته بود و با چشمانی تر بدان می نگریست. "انگار فقط همین رو با خودم یادگاری آوردم." کیانوش حق داشت. حالا دیگر حتی سازی نداشت که با آن درد دل کند. راستی چند وقت بود که دستش به آرشه نخورده بود؟ صدای کیانوش را به یاد می آورد. "باید همه ی احساست رو، رنجت رو، محبت و شادیت رو، خشم و جنونت رو با نوای موسیقی بنوازی!" صدای جیک جیک قناری او را به خود آورد. کیانوش به او گفته بود: "باید موقع نواختن بلبلی باشی که بر سر شاخه ی زندگی می خواند. میترا! بخوان! بخوان!" جیک جیک خفیفی از اتاق بغلی به گوش می رسید. صدای کیانوش در یادش بود. “میترا هرگز نباید به صدای سازت گوش کنی، تو باید خودت موسیقی باشی. میترا تو باید مثل آوای نواخته بشوی تا دیگران ترا بشنوند.” الان چه کنم؟ برای امیر نامه ای بنویسم. نامه نوشتن برای مردی که مانند برگی خشک در میان فصل برگریزان در انتظاری بیهوده ایستاده است چگونه می تواند باشد؟ نامه برای مردی که منتظر ایستاده تا عابری پای بر او بگذارد تا زندگیش معنی یابد؟ برای یک چنین شخصی از چه می شود نوشت؟ با بی حوصلگی پیچ رادیو را چرخاند. برنامه ی اخبار ساعت پنج بود. خبر خروج ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی از خاک افغانستان اعلام شد. شانه هایش را بالا انداخت. ـ "ا، پس امروز روز مهمی اه. نه بابا! خب شاید امروز برای افغانی ها روز مهمی باشه ولی برا من امروز روزی مثل هزاران روز دیگه اس. مثلِ روزای قبل، مثلِ روزای بعد، مثلِ هر روز. من تو این روز خجسته مثلِ سه ماه پیش و مثل سه ماهِ بعد. اصلا مثلِ همیشه تنهام." در یک روز یکشنبه ی بارانی با گیسوانی خیس در آشیانه ای متروک نشسته بود و برای جانوری باستانی شامی مفصل تهیه می کرد. بالاخره دمی آرام گرفت. نفسی عمیق کشید، میل دردِ دل کردن با یک آشنا، نیاز به سخن گفتن با عزیزی دیرین قلبش را می فشرد. صفحه ای کاغذ برداشت و شتابزده بر آن نوشت. "همای عزیز، امروز 18 اکتبر 1986 است. روزی که ارتش سرخ از خاک افغانستان خارج می شود. ولی اینجا افغانستان نیست. اینجا فرانسه است. اینجا پاریس است. پاریسی پر از راهروهای تنگ و ترش، شهری پر از پلکان باریک چوبی. و سرزمینی از اتاقهای بی قواره ی سرد و کج و معوج. امروز شاید افغان ها از دست ارتش سرخ رهایی پیدا کرده باشند، امروز شاید آنها برای لحظه ای شاد باشند ولی ندایی قلبی به من می گوید که آنها فردا در دام ارتشی ناپیدا خواهند افتاد و می دانی؟ نمی دانم چرا ولی حس می کنم همه بیچاره اند. گمان می کنم هیچ چیز به این سادگی ها حل نخواهد شد. حالا مطمئنم که همیشه زیر هر کاسه نیم کاسه ایست. برای همین هم هست که یک روز ارتش سرخ پیدایش می شود، می آید، خیمه می زند، می ماند، تا هر وقت که بخواهد می ماند. و هر وقت که بخواهد هم می رود. افغان ها هم مثل من هستند، از آمدنش ناراحت می شوند و از رفتنش خوشحال می شوند. این حس ها فقط یک جریان حسی ساده است. ناراحتی! خوشحالی! من دیگر هیچوقت خوشحال نخواهم شد و دیگر هیچ چیز را باور نخواهم کرد. اصلا همه اش دروغ است . . ." از حسی گنگ دلش گرفته بود. اگر باران نمی آمد می توانست از خانه بیرون بزند، ولی باران می ریخت و راهروهای متعفن مترو مکان مناسبی برای تهیه ی شام آن جانور باستانی نبود. برای چه؟ برای که؟ چه وقت این بازیها تمام می شد؟ در این لحظه میترا در کدام زمان و در کدام مکان می زیست؟ کدامین تاریخ را طی می کرد؟ آیا هیچ می دانست؟ دوباره بی اختیار نوشت. "انگار در آن زمان بر سر چاهی ایستاده بودم و حالا در اینجا، مثل این است که کسی مرا به داخل چاه هل داده باشد. در آن چاه غرق شده ام. چاهی سیاه و عمیق. هیچ چیز نیست. هیچ کس نیست. نه نوری. نه امیدی. نه صدایی. همه اش سیاهی و سکوت . و صدای سکوت، و صدای سکوت. هیچ هیچ." صدای جیک جیک قناری به گوش می رسید. "قناری بیچاره! اول اونو تو یه قفس کوچیک حبس کرده ان. حالا قفسش رو هم آورده ان تو یه اتاقک حلبی گذاشتن! زندان به توان دو!" مکثی کرد. سیگاری روشن کرد. آبی که از چشمانش فرود آمده بود بر روی گونه هایش دو شیار باریک پدیدار کرده بود. جلوی آینه رفت و صورتش را پاک کرد. به سوی کاغذ برگشت، کلماتی را خواند و از خواندن آن همه سیاهی هراسید. نمی خواست غصه های کوچک و ناچیزش و جریان های حسی ساده اش را برای هما که در آن سوی عالم با جنگ و مرگ و مشکلات دیگر دست به گریبان بود صادر کند. نامه را مچاله کرد و صفحه ی سفیدی برداشت و از نو نوشت. همای عزیزم کمی از اینجا برایت می نویسم. حالا هوا خنک شده. دوباره باران گرفته، بیرون باران می بارد. وقتی که توی خیابان بودم باران می بارید. نم نم. اینجا پاییز و زمستان همراه یکدیگر از راه رسیده اند. هوای اینجا مثل تهران نیست. مثل افغانستان هم نیست. اینجا چهار فصل ندارد. دو سه ماهی بهار و تابستان است و هشت نه ماهی پاییز و زمستان. اکثر اوقات هوا بارانی است و یا مه آلود. در اینجا از هوای آفتابی کمتر اثری هست و من همیشه آفتاب و ستاره ها را کم دارم. دلم برای آفتاب دو بعدازظهر تابستان تهران که مغز آدمیزاد را مثل کره آب می کند تنگ شده. دلم برای همه آسفالت های شل و وا رفته اش در زیر پاشنه ی کفش هایمان در بعدازظهرهای تابستان ضعف می رود. و برای تمام آن درختان خاک آلود و همیشه تشنه خیابانها و غروب عصبی و تبدار کوچه های آب سردار و دلگشا. برای عطر بربری و سنگک و بوی ریحان تازه و بنفش. برای طعم توت های سفید که دیگر دارد شکلشان از خاطرم محو می شود. همان توت های شیرین و آبدار! و یا آلبالو و شکوه درخت آلبالوی توی حیاط خانه تان. برای جالیزهای خیار و بوستان های گرمک و طالبی. اینجا من عطر همه گلها و شکوفه های عالم را کم دارم. اینجا همه چیز کم رنگ و بی عطر و آبکی است. اصلا بگذریم. اینجا یک نوع بیسکویت ارزان قیمت هست که روی تک تک دانه هایش جمله ای کوتاه نوشته شده. اوایل سرگرمی ام این بود که موقع خوردن بیسکویت ها جمله ها را می خواندم و معنی کلمه هایی را که نمی دانستم از توی لغتنامه پیدا می کردم. روزی به شوخی با خودم نیت کردم: "برای چه اینجا هستم؟ چقدر ماندنم طول می کشد؟ بودنم در اینحا خوبست یا بد؟ آیا به نفع من است یا نه؟" بعد چشمانم را بستم و از توی جعبه یک دانه بیسکویت بیرون کشیدم. چشمانم را باز کردم و خواندم“C’était fatale” . در آن زمان هنوز معنی کلمه ی fatale را نمی دانستم. معنی کلمه را در لغتنامه پیدا کردم، معنای جمله نیز پیدا شد. "مقدر بوده." همین! "مقدر بوده." بدون هیچ نوع توضیح اضافه ای! حالا گاهی فکر می کنم آن بیسکویت حق داشت. اصلا باورت می شود اگر کسی به تو بگوید که این نوع زندگی برایم "مقدر بوده."! همین؟ تقدیر! تقدیرِ صرف؟ وگرنه پس چه؟ دیگر نامه را تمام می کنم و از دور روی ماهت را می بوسم. تا بعد ـ میترا 18 اکتبر 86 ـ پاریس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:43 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|





ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter