تبليغاتX
چشمان بیدار - صبح نهان، فصل سیزدهم: آئینه زنگ خورده
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

آئینه زنگ خورده

هنوز از ساختمان دانشگاه خارج نشده بود که بارانی سیل آسا باریدن گرفت و دوان دوان خود را به داخل راهروی مترو رسانید. ولی در طول همان مسافت کوتاه، سراپا خیس شد. در راهروهای مترو، بوی رطوبت و ادرار در هوا پیچیده بود. به سکوی مترو رسید که به اطراف نگاهی انداخت: کمی دورتر چند صندلی خالی بود بر روی یکی از صندلی ها به انتظار مترو نشست و در فکر فرو رفت.

صدای پروفسور تئودور مرسیه در گوشش بود: "مادها خیلی پیشرفت می کنند، ارمنستان را تصرف می کنند و خیلی جاهای دیگر را، بعد به نینوا می رسند و نینوا را ویران می کنند. از ری گرفته تا همدان و آسیای صغیر کشور مادهاست! نکته جالبی که مادها دارند، این است که با پارس ها تفاوت بسیار دارند، مادها به زبانی حرف می زنند که ما آن را آریایی ـ اروپایی می نامیم... ما تا کتیبه های داریوش در واقع هیچ نوشته ای از ایرانیان نداریم، پنجاه سال طول کشید تا باستان شناسان توانستند این کتیبه ها را بخوانند!" میترا به یادداشتهایش نگاه می کرد تا مطالب پیشین را مرور کند: "این جزوه های منم به دست هر کسی بیفته، حداقل صد سالی طول می کشه تا از اون سر در بیاره!" همانطور که به حرفهای پروفسور تئودور مرسیه گوش می داد، در دفترش عکس پری را نقاشی می کرد.

"... همه ملتهای دنیا می نویسند برای اینکه بتوانند آنچه را نوشته اند بخوانند، در حالی که ایلامی ها، ایرانیان باستان به زبانی می نوشتند که هنوز هم برای باستان شناسان قابل خواندن نیست! در روم یا مصر این قضیه به شکل دیگریست! اصلا کاغذ را مصری ها کشف و اختراع می کنند! در روم هم نحوه نگارش و زبان بسیار پیشرفته است و خیلی خیلی زودتر به وجود می آید! چطور می شود که ملتی نوشته هایش را به زبانی بنویسد که برای خواندنش مجبور باشد این همه وقت بگذارد تا آن را ترجمه کند تا بفهمند قضیه از چه قرار بوده است؟ حیرت انگیزست ولی حقیقت دارد! خب دیگر تا همینجا کافیه! امروز، وقتمان تمام شد! راستی به اطلاع تان می رسانم که باید برای امتحان آخر سال از حالا به فکر باشید و یک موضوع تاریخی انتخاب کنید تا روی موضوع تحقیق و کار کنید و چیزی در حدود ده تا پانزده صفحه برایم بنویسید، در انتخاب موضوع هم آزادید! دیگر شب بخیر و عید نوئل شما هم مبارک!"

میترا برخاسته بود و مشغول جمع آوری وسایلش بود تا از کلاس خارج شود.

ـ "میترا! یک دقیقه صبر کن!"

میترا به سمت پروفسور مرسیه با تعجب نگریسته بود.

ـ "چطوری شد که اسم مرا یاد گرفتید؟"

پروفسور مرسیه در حالی مشغول جمع آوری کاغذهایش از روی میز بود با لبخند مرموزی بر لب سرش را از توی کاغذهایش بلند کرد و به میترا نگاهی انداخت.

ـ "همه دانشجویان من اسمشان "میترا" نیست، می دانی "میترا" یعنی چه؟ میترا تو حق انتخاب موضوع نداری! می دانی چرا؟ چون تو "میترا" هستی، تو باید درباره همین موضوع تحقیق کنی، و همچنین کمی درباره قدیمی ترین تمدنی که در سرزمین ات وجود داشته، در مورد تاریخ سرزمینت! اینطوری خودت، تاریخ خودت، فامیل ات و قومت را خواهی شناخت! وقتی گذشته ات را خوب بشناسی، آنوقت است که می توانی به سمت آینده بروی! من مطمئنم که خیلی چیزهاست که نمی دانی و تو باید اینها را بدانی!"

ـ "هر طور میل شماست!"

ـ "دلم می خواهد که هر مطلبی را با دقت بررسی کنی و از هیچ چیز سرسری عبور نکنی! از هیچ چیز! خوب فردا که عید است ولی بهتر است هر چه زودتر مشغول کار بشوی!"

ـ "اما من می توانم از فردا که روز تولدم است شروع کنم!"

پروفسور مرسیه عینکش را کمی جابجا کرده بود، برای لحظه ای با تعجب به میترا نگریسته بود.

ـ "می دانی در زندگی خیلی چیزها غافلگیر کننده و اعجاب انگیز وجود دارد! هنوز دیر نشده! برای من از امروز تا آخر سال، و برای خودت از امروز تا آخر عمر وقت داری که "میترا" را بشناسی! حالا دیگر برو چون خیلی خسته ام!"

میترا کمی گیج و متفکر به سمت در می رفت تا از در خارج شود.

ـ "راستی یک نکته دیگر! از این به بعد، سر کلاس من، سعی کن برخلاف اجداد باستانی ات، به جای آن علائم مبهم و ناخوانا به زبانی بنویسی که بشود آن را خواند و فهمید تا جایی که ممکنه، سعی کن که یادداشت برداری!"

ـ "چشم!"

به دم در کلاس رسیده بود که یک بار دیگر صدای پروفسور مرسیه را شنید.

ـ "حداقل دیگه نقاشی نکن! باشه؟"

میترا جزوه هایش را بست و به ساعتش نگاهی انداخت. پس چرا این مترو نمی آمد؟ یعنی باز هم اعتصاب شده بود؟ یا چه؟ از توی کیفش سیبی بیرون آورد و گاز زد و به فکر فرو رفت. ریشه اصلی این تضادها در کجا بود؟ چرا انسان موجودی پر از تناقض بود؟ این تناقض، این دو شخصیتی بودن، این تضاد کلام با عمل از کجا  آغاز شده بود؟ همان تضادی که باعث می شد ایرانیان در بحث و مجادله از پیشرفته ترین ایده ها و پدیده ها کمک بگیرند، ولی عملا، زندگی را به همان شیوه سنتی ادامه بدهند؟ اصلا چرا سنت، همیشه و همیشه. با قدرت کامل. به همان شکل سابق به حیات خود ادامه می داد؟ این تضادها را چگونه می شود از بین ببرد؟ چگونه می شد اینها را با یگانگی آشنا کرد و یا به یگانگی رسانید؟

صدای شارل لاروی، در کلاس انسان شناسی هنوز در سرش بود: "بنابر تعریف  آندره مالرو، دو نوع فرهنگ وجود دارد: یک ـ فرهنگ توبره ای یا در واقع سطحی که شامل کتابهایی ست که می خوانیم، فیلم هایی ست که می بینیم، و بالاخره معلوماتی ست که پس انداز می کنیم. تاریخ ها و ارقامیست که به خاطر می سپاریم، و در مواقع بحث کردن آنها را مبادله می کنیم و از آرشیو بایگانی مغز بیرون می کشیم. این نوع فرهنگ مثل نوار ضبط صوت یا مثل کاست ویدیوست، هر موقع که به آن احتیاج داشته باشیم، آن را از محفظه اش بیرون می کشیم و استفاده می کنیم.

دو: نوع دیگری از فرهنگ هم هست که من آن را فرهنگ اسفنجی و جذبی می نامم، فرهنگی که جزوی از وجود انسان شده است و در خصوصی ترین لحظات زندگی پدیدار می شود و خود را نشان می دهد. این فرهنگ خودش را در نحوه سلام دادن، غذا خوردن، یا راه رفتن و خلاصه در اعمال ما، آن هم در لحظات متفاوت و غیرمترقبه زندگی آشکار می سازد!"

آیا من، خودِ من، آیا با درونم یگانه ام؟ درونم تنهاست، اما با وجود این، ظاهرا اوقاتم را با غرغر فرانک، با قیمه خوری های دوستان، با چرندیات حسن و یا با درددلهای تکراری مادام لوتراوای پر می کنم. راستی چرا؟ این تضادهای من است، این دوگانگی وجود در درون من است و خودش را به این شکل نشان می دهد. این تضادها و تناقض ها در لحظات سرگردانی و گیجی من بیرون می زند! راستی امروز، من چرا اینقدر گیج بودم؟ چون آخرین روز سی سالگی ا م بود؟

از مترو خبری نبود! دوباره به ساعتش نگاهی انداخت، علت این همه تاخیر برای چه بود؟ آیا باز کارمندان و کارگران مترو اعتصاب کرده بودند؟ این دفعه، درست در شب عید، چه می خواستند؟ به چه چیزی اعتراض داشتند؟

بالاخره، مترو با سر و صدای بسیار از راه رسید و ایستاد. همه کوپه ها از جمعیت انباشته بود. کسانی که در سکوی ایستگاه منتظر ایستاده بودند، غرغرکنان با فشار سعی می کردند که خودشان را درون کوپه های مترو جای دهند. سرانجام درهای مترو بسته شد و مترو به حرکت درآمد. آدمهای داخل مثل ماهی های سادرین در داخل قوطی کنسرو به هم فشرده شده بودند و هر کسی به زبان خودش غر می زد.

ـ "لعنت به این نقص فنی!"

ـ "لعنت به هر چه اعتصاب است!"

 

ـ "می دانستید که هر وقت مترو دیر می آید و به ما اعلام می کنند که به علت تصادف یا نقص فنی تاخیر دارد، یعنی اینکه یکی خودش را زیر چرخ های مترو انداخته است؟"

ـ "باز هم یک خودکشی دیگر! باز یک نفر دیگر خودش را از شر این زندگی راحت کرد!"

آیا روزی نوبت منهم خواهد شد؟ روزی که خودم را زیر چرخ های قطار بیندازم و زیر سنگینی آن چرخ های بزرگ آهنی، بر روی ریل های آهنی تکه تکه و له بشوم و تمام؟ یعنی تاکنون زیر چرخ های عظیم و آهنین زندگی، تکه تکه نشده بود؟ از فشارِ جمعیت معترض و عجول احساس نفس تنگی می کرد و حالت دل آشوبه ای به او دست داده بود، آیا آن آدمی که خودش را زیر چرخ  های مترو انداخت، واقعا هیچ راه دیگری نداشت؟ آیا ظرفیتش تا این حد تکمیل شده بود؟ آیا کسی را نداشت؟ آیا حالا کسی هست که برایش سوگواری کند؟ چقدر دیگر تا پایان راه باقی مانده است؟ چقدر دیگر، تا ظرفیت من هم تکمیل بشود؟ آیا همین ها کافی نیست؟ اصلا چرا زندگی اینطوری ست؟ چرا زندگی اینطور انسانها را فرسوده و متلاشی می کند؟ چطوری می شود از شر این نوع زندگی خلاص شد؟ و چگونه می توان از دست این همه تضادها رهایی یافت؟ و چرا انسان در میان این فشردگی جمعیت حاضر می تواند تا این حد عمیقا خودش را تنها بیابد؟ درهای مترو باز شد و میترا قبل از اینکه درهای مترو دوباره بسته شوند و مترو به حرکت بیافتد، با تقلای بسیار، خودش را از کوپه بیرون انداخت.

 

محله و خیابان پر از جنب و جوش و غلغله بود، که وارد سوپرمارکت محله شد. همه آخرین خریدهای شام شب عید خود را انجام می دادند. دم در ورودی سوپرمارکت، بابا نوئل سیه فامی با ریش بلند پنبه ای به بچه ها آب نبات می داد. میترا چرخی برداشت و وارد شد  و جلوی قفسه ها ایستاد. خب، از کجا شروع کنیم تا بتوانیم این تن را سیر کنیم؟ از سالاد شروع می کنیم که اشتهاآور است. یک عدد کاهو برداشت و در کیسه پلاستیکی گذاشت و توی سبد چرخ انداخت. بعد گوجه فرنگی و خیار. از لحاظ زیباشناسی باید به سالاد اهمیت داد، باید سبز باشد، قرمز باشد، سالاد باید هوس انگیز باشد! مگر نه اینکه نصرت زاده و جمشید به سر و سینه و پرو پاچه همه زنها نگاه می کنند تا اشتهایشان باز شود؟ مگر نه اینکه امثال کامجو مجلات و فیلم های پرنوگرافیک تماشا می کنند و عمدا بدن خود را تحریک می کنند تا اشتهایشان باز شود. البته که باید سالاد خورد!

مقابل یخچال های بزرگی رسید که گوشت های مختلف طبقه بندی و بسته بندی شده را در آنها قرار داده بودند. دیگر چه؟ گوشت و سبزیجات؟ بدن، حداقل، یک بار در روز، به غذای گوشتی نیاز دارد! بعضی ها یک استیک کوچک می خورند، بعضی ها یک تکه مرغ می خورند، بعضی ها ماهی دوست دارند، بعضی ها بره تو دلی را به گوشت گاو ترجیح می دادند، و البته همیشه عده ای هم هستند که بزرگترین استیک را دوست دارند. به هر حال زیباشناسی غذا اهمیت بسیار دارد، مثلا ران مرغ خیلی هوس انگیز است؟ مگر نه اینکه کامجو، نصرت زاده و جمشید و یا حتی داریوش به او چون توده ای از گوشت نگاه کرده بودند؟ آنوقت، قدیمی ها بعد از شکار مگر چکار می کردند؟ حتما اجداد باستانی، در چمنزارانی می نشسته اند و ساقی با قامتی مثل سرو، اصلا سرو جهان، چهره ای از زیبایی مثل ماه تمام و لبانی به شیرینی قند و عسل واسطه بین شراب و لبان نوشنده بوده است.

دو تکه سینه مرغ و یک بسته ژامبون برداشت و در سبد چرخ انداخت. این اواخر مرتب بال مرغ خریده بود، که چند روز پیش، به دوستی گفته بود: "این روزا، اون قدر بال مرغ خورده ام که فکر می کنم به زودی بال دربیارم تا پرواز کنم!"

دیگر باید چه چیزی می خرید؟ سبزیجات؟ خوردن سبزیجات بد نیست. پر از ویتامین است، طعم ذائقه را عوض می کند، با سبزیجات می توان ویتامین گیری کرد. این مخلفات برای سلامتی لازم است؛ درست مثل معاشقه؛ مثل ادای عشاق را درآوردن! مثل گفتن جمله "دوستت دارم"! می ماند که رنگ دیگری به ماجرا می دهد! اگرچه برای اجداد باستانی، این امر مانند راه رفتن در مرغزاران و چمن زاران، چیدن گل بوده است.

بعد از غذای اصلی نوبت دسر است، دسر را می خورند که غذای اصلی هضم بشود. بعضی ها دوست دارند چیزی شیرین بخورند که این مراسم، پایان خوشی داشته باشد، مگر نه اینکه کامجو گفته بود: "می خوام حتما بازم همدیگه رو ببینیم؟ من سالی یک بار، برای یک هفته، به پاریس می آیم. اینطوری می تونیم چند روزی رو با هم تنها باشیم؟ ولی حالا باید برگردم! به خاطر بچه ها! مجبورم، ولی فقط به خاطر بچه ها!" دسر برای قدیمی ها، برای همان اجداد باستانی نوشیدن شراب به همراهی نقل و نبات و بوسه های شیرین بار بوده است. دسر، وعده، رویا! از توی قفسه یک بسته پنیر کم چربی برداشت، باید غذای یک هفته را تهیه می کرد. باید آینده نگری می کرد! باید قول داد، باید وعده داد، مثل گفتن جمله "فردا می بینمت، با هم شام می خوریم، یک شام حسابی!" می ماند.

مقابل قفسه های نوشیدنی رسید. دکتر لوژاندر گفته بود؟ "دیگر از آب شیر نخورید!"

دو بطری آب برداشت و توی سبد چرخ گذاشت، حالا مقابل بطری های رنگارنگ نوشابه ایستاده بود و به آنها نگاه می کرد. یعنی اینها همان "بکر مستور مست" بودند؟ نوشیدنی، عالم خلسه و رخوت؟ مگر نه اینکه در "مینوی خرد" آمده بود که از قدرت این مایع، انسان که مانند جامی از طلا یا نقره است، شخصیت خود را نشان می دهد. می ناب بود که انسان را به جوشش درمی آورد و ناخالصی های او را افشا می کرد. قدرت جادویی اش در این بود که اگر مصرف آن از حد می گذشت، تبدیل به سمی تهاجمی، مخرب و ویران کننده می شد. تن جامی بود مثل خورشید، مثل آینه، و می مانند جانی در تن، می همچون خوابی شیرین و نوشین بود!

یک بطری شراب ارزان قیمت برداشت و توی سبد گذاشت. راستی حالا این اجداد باستانی چه شده بودند؟ همانهایی که در جشن بهار و طبیعت دور هم جمع می شده اند و به یاد ایام گذشته و ایام طلایی می نوشیده اند، حالا یعنی خاک شده بودند؟ یعنی واقعا آن اجداد باستانی تبدیل به گل کوزه گران شده بودند؟ همانهایی که می را مانند دارویی می نوشیده اند. اصلا می برایشان آب زندگی بوده، افسردگی هایشان را از بین می برده، پلیدی هایشان را می شسته، اندوه دل را هم از بین می برده و همچنین همه محنت های جهان را. می برایشان رهایی دهنده و روشنایی دهنده بوده است. می خون افسرده را به جوش می آورده، روح القدس را از تخته بند تن رها می ساخته، جان پرور بوده، اصلا زنگار روح را می شسته و حال و کمال و پیام می آورده است. پس حالا آن کوزه ها و خمره های قدیمی توی موزه "لوور" همان اجداد باستانی بودند؟

راستی کامجو چی دوست داشت؟ آهان! ودکا! مشروب قوی و تند با درصد الکل بیشتر! یعنی لذت سریع و آنی! آیا برای اجداد باستانی مستی هم با هق هق  گریه و فحاشی و عربده  و بد و بیراه همراه بوده است؟ یا مستی دری می شده برای رسیدن به اسرار، آگاهی یافتن از سر نهفت، آزادی روح از تخته بند تن؟ اگر چه به هر حال باید بدن را تقویت کرد! باید از زندگی لذت برد! باید زندگی کرد! باید به ناخودآگاه پناه برد، چون این ناخودآگاه لعنتی باعث می شود که انسان از آگاهی رنج بکشد، پس باید به مخدرات پناه برد! اما اجداد باستانی می نوشیده اند و در پیری روحشان جوان می شده و با می ای بیدار کننده از خواب بیدار می شده اند. یعنی می برایشان مخدری مهلک نبوده؟ آیا این راست است که می برای اجداد باستانی چیزی بوده که آلودگی را از دامنشان می شسته و می برده و تن را از پلیدی ها پاک می کرده؟ یعنی سردردِ آنها را می از بین می برده؟ واقعا؟ یعنی این می، خودش اسباب دردسرشان نمی شده؟ چرا می اجداد باستانی، به چهار مذهب حلال بوده است و داروی همه دردهایشان بوده؟ ولی گمان نکنم؟ یعنی دیگر جادوی آب حیات برای همیشه از کف رفته بود؟ اما زندگی همین ها هم نیست. زندگی باید چاشنی داشته باشد! باید خیارشوری، چیپسی، ماست و خیاری در کنار داشته باشد، وگرنه بدمزه است. مزه و طعم زندگی به همین مخلفاتش است که طعم تلخ واقعیات را از او می گیرد. باید به هر چیزی انگیزه ای داد! مگر نه اینکه کامجو به  او گفته بود: "من می خوام یه فیلم بسازم، خانم ایلامیان شما حاضرید توی فیلم بازی کنید؟"

مگرنه اینکه جمشید به او گفته بود: "میترا خانم، به چشم خواهری، من می خوام برای زنم لباس زیر بخرم، گمونم یکی دو سایز از شما بزرگتر باشه!"

مگر نه اینکه نصرت زاده به او گفته بود: "میترا، من همینطوری حیرون موندم که این اندازه تو چنده؟ آخه طفلک، تو که همه اش یه پاره استخوون شدی!"

مخلفات! مخلفات! یک بسته چیپس برداشت و توی سبد انداخت. خریدش تمام شده بود، و حالا زمان پرداخت رسیده بود. حالا باید قیمت همه آنها را دم صندوق می پرداخت! آیا زندگی برای این است که هر طور شده و به هر قیمتی که شده، ما این تن را سیر و راضی نگه داریم؟ آیا فقط همین کافیست؟ راستی چطور می شد که بسیاری از آدمها فقط میل های حیوانی خود را سیراب می کردند؟ و سعی در اثبات این نکته که چه اشتهای وسیعی دارند، مثل تلاش، در دزدیدن مرغی بود که نمی خواستیم مبلغش را پرداخت کنیم، یا سعی، در دزدیدن بوقلمونی که پولِ پرداختش را نداشتیم متوقف می ماند. پس تکلیف روحش چه می شد؟ روحش را چگونه می بایست سیراب کند؟ آن نیاز روحی! در میان صف صندوق سوپرمارکت ایستاده بود و زنانی که با سبدهای لبریز از آذوقه ایستاده بودند، نگاه می کرد. مگر نه اینکه همیشه برای خوردن حرص می زدیم؟ و مگرنه اینکه همیشه بیش از آنچه نیاز داشتیم می خریدیم؟ آخرش تکلیف این مرغان خانگی چه می شد؟ مرغان خانگی که قدقد می کردند. دانه برمی چیدند و در خانه هایشان با خیال راحت تخم می گذاشتند. مرغان خانگی که غذای شوهرشان را می پختند و جوجه هایشان را برای خروس هایشان می پروردند، و خروس ها که راحت و سبکبال پرواز می کردند و به هر جا که می خواستند می رفتند و خروسهای حریصی که دله دزدی می کردند و غذای بغل دستی شان را هم نوک می زدند و با هم گلاویز می شدند. همه آنقدر می خوردند که  شکم شان از غذای اشباع شده، ورم می کرد و مثل زن آبستن بالا می آمد. یعنی نمی شد اینها را عوض کرد؟ و تازه بعضی از همین ها روزی مثل خود او بوده اند و خواسته اند شکل دنیا را عوض کنند و نشده و حالا دارند زندگی می کنند دیگر! باید حتما سر راه نان می خرید وگرنه در طول تعطیلات نوئل در خانه بی نان می ماند. راستی چه کسانی بهتر نان می خوردند؟ مگر نه اینکه همانهایی که نان بهتری می خوردند پدر و پدرانش را سالها روانه سیاهچال کرده بودند؟ مگر نه اینکه همانها به هر طریقی همیشه درصدد بودند که او را از هر راهی که شده، خرد و ذلیل و اسیر کنند تا دیگر نتواند قد علم کند و یا حتی فریاد خفه ای سر دهد؟ همانها همیشه سیر و پر و راضی بودند، سیر از حس پیروزی! همانها بودند که همیشه شهرتش را به دست می آوردند، و نان افتخارش را می خوردند و همین ها بودند که برایش تصمیم می گرفتند، همین هایی که هر جوری رهایشان می کردی، باز مثل گربه چهار دست و پا، سالم بر روی زمین فرود می آمدند، همینها بودند که اسم شان در تاریخ ثبت می شد و می ماند. نانش را خریده بود و داشت از نانوایی بیرون می آمد که چشمش به چند ولگرد آواره که در آنسوی خیابان در نزدیکی پارک نشسته بودند افتاد. آن مردم بی سر و بی شکل! با شرمندگی، ساک های پر از مواد خوراکی را در دست داشت و نگاه افتاده اش به سنگ فرش خیابان بود؛ چرا که نمی توانست نان روزانه اش را با آنها تقسیم کند. آنوقت، فردا خودش بی نان چه می کرد؟ و آن توده های ساکت بردبار. تکلیف شان چه می شد؟ چه موقع روز سعادت و سیری آن مردمان بردبار سر می رسید؟

***

نفس نفس زنان، از پله های خانه بالا می آمد، که به مادام لوتراوایLe Travail  پیرزن همیشه بیکار میخواره ای که در ته راهرو می زیست روبرو شد. پیرزن داشت به کندی و سختی از پله ها پایین می آمد که با دیدن میترا دوباره حرف همیشگی اش را شروع کرد.

ـ "شب بخیر!"

ـ "شب بخیر!"

ـ "از خانواده ات خبر تازه ای نداری؟"

ـ "نه!"

ـ "جنگ چیز سختی است! من جنگ را به چشم خودم دیده ام!"

ـ "چه جنگی؟"

ـ "جنگ جهانی دوم! روزگار سختی بود! آن موقع، من دختر جوانی بودم. خیلی گرسنگی کشیدیم، خیلی کشته دادیم. به خاطر "هیتلر" و نازی ها! اسمشان را که شنیده اید؟"

ـ "بله! بله!"

ـ "الان خانواده ات در تهران هستند؟"

ـ "نه! الان آنها در تهران نیستند و به شهر دیگری سفر کرده اند."

ـ "چه جالب!"

وقتی وارد اتاق شد، محتوای داخل ساک خرید را روی میز خالی کرد. دربازکن را آورد تا در بطری را باز کند. یعنی "بکر پوشیده روی" همین بود؟ در چوب پنبه ای بطری به زحمت باز می شد، بالاخره به سختی چوب پنبه را بیرون کشید، تنها لیوان بلوری شکلی که داشت را آورد... یعنی حالا این لیوان باید جانشین "یادگار جم" می شد؟ همین لیوان کهنه؟ خط باریک کمرنگی کنار دهانه لیوان بود. ولی مگر قرار نبود از جنس نشکن باشد؟ این را ته لیوان نوشته شده بود، با وجود این واضح بود که به زودی می شکست. اصلا مگر نه اینکه چینی و بلور و شیشه برای شکستن خلق شده بود؟ لیوان را تا نیمه پر کرد. رنگش سفید نبود، "آب جوی بهشت" هم نبود. اصلا به "سرشک قدح" هم نمی مانست. بعید به نظر می آمد که "جگر گوشه آفتاب" باشد. خرده ریزهای چوب پنبه توی لیوان افتاده بود. مایعی قرمز بود ولی با آن "آتش تابناک" هیچ قابل مقایسه نبود. داشت با چنگالی خرده های چوب پنبه را از توی لیوان بیرون می کشید. سرانجام تکه کوچکی را با سر چنگال بیرون آورد. حالا رنگ مایع زلال شده بود، ولی کو تا"رومی وش" بشود؟ این کجا و "لعل پالوده" کجا؟ "لعل پالوده، که حتما نمی شد! نع! ولی شاید "آتش توبه سوز" باقی می ماند!

تلویزیون را روشن کرد. تا چند دقیقه دیگر، ساعت اخبار بود. لیوان را در دست گرفته بود و به آن می نگریست. پس "شربت دلفریب" همین بود؟ یا "داروی بیهشان"؟ این همان "باده خوشگوار" ی بود که طعم شهد و شیر می داد و "حلوای هر غم کشی" بود؟ لیوان در دست، در میان اتاق ایستاده، ناگهان برگشت و به آینه و تصویرش در آینه نگاه کرد: از این فاصله، و با این نور، ظاهرا، تصویرش با تصویر سالهای گذشته تفاوتی نداشت. لیوان را بالا برد و خطاب به تصویرش گفت: "میترا خانوم سی سالگی ات مبارک!"

 

امیر، مدت ها پیش، در نامه ای برایش نوشته بود: "پرنده ی مهاجر، میترا! نه می بندمت و نه رهایت می کنم. پرسیده بودی اینجا می مانم یا نه و این چیزها، هیچ نمی دانم. هفته پیش، سفر کوتاهی داشتم، سفر خوبی بود، می دانم اگر بودی می بردمت (من مثل تو مودب نیستم که بگویم دعوتت می کردم. هر چند در حرف چنینی و در عمل چیز دیگر، یعنی چون اندکی می شناسمت، به زور می بردمت) از اینکه همچون ترانه ای هفته مان و خاطره مان را زمزمه می کنی خوشحالم. امید که دست و پای پروازت را نبندد. نپرس پرواز چیست چون من هنوز نمی دانم."

 

هما می گفت: "محرومیت جنسی است جانم!"

چه محرومیتی؟ محرومیت شان در حرص زدن بود. یک نوع گرسنگی ذهنی و ناسیرایی غریب که هیچ چیز راضی شان نمی کرد. می دید آدمهایی را که از صبح تا شب مشغول شکم چرانی و چشم چرانی و دلی از عزا درآوردن بودند، و با این همه کمبود عظیمی را احساس می کردند، که به هر تار مویی متوسل می شدند. ولی چرا؟ چگونه می توانست این عطش و گرسنگی عظیم تاریخی ایشان را بپذیرد و چگونه می توانست خطاهای خویش را بر خود ببخشاید؟ و این روح، این قناری آشفته ساکت و غمزده، چرا آواز خواندن فراموشش شده بود، که گاه مثل قناری محبوس همسایه، جیک جیکی می کرد و سپس سکوت. این روح کوچک سرگردان، به انتظار چه ایستاده بود؟ و چرا آنقدر قلب کوچکش برای رسیدن به سیمرغ بزرگ می تپید؟ این تقابل روح و جسم از کجاست؟ روحی که به دنبال سیمرغ پر می کشد و جسمی که به یک تکه گوشت قناعت دارد؟ این بلندپروازی ها و این حقارتها به کجا می انجامید؟

دکتر لوژاندر گفته بود: "تصمیم بگیرید! تصمیم بگیرید که دیگر نخورید! خودتان را با چیز دیگری سرگرم کنید! سعی کنید به درس تان ادامه بدهید! با آدم های جدید آشنا بشوید! چهره های مختلف پاریس را ببینید! آدمهای تازه را کشف کنید!"

با تبسمی تلخ، نگاهی به "جام آینه فام" و "جهان بین" خود انداخت و جرعه دیگری از آن "آب چون ارغوان" نوشید، درد مثل زهری بود که روی پوستش ریخته باشند، پوست را می سوزانید و استخوان را می خورد. با وجود این رفته بود و چیزی که برای سلامتیش مضر بود، را خریده بود. پس تقصیر خودش بود.

هیچکس تقصیر نداشت. این درد چیزی بود که از کودکیش آغاز شده بود، از همان زمانی که به جای سوزن و نخ دستش به سمت ویلن رفته بود. از آن زمانی که به جای قلاب و میل بافتنی آرشه ویلن را به دست گرفته بود. از آن زمان که به جای کتاب آشپزی و یا ژورنال خیاطی و یا هفته نامه های مد و آرایش، فلسفه و عرفان و تاریخ خوانده بود و به کلیت این مادینگی تاریخی زادن ها و پروردن ها شک کرده بود، تقصیر خودش بود. تقصیر هیچکس نبود.

مایع "خوناب خون" کم کم تاثیر خودش را نشان می داد و تنش را کرخت می کرد. حالا تلویزیون مشروح اخبار فشرده وقایع سال گذشته در جهان را نشان می داد. در صحنه هایی از یک فیلم خبری سیاه و سفید صامت، عده ای با طناب مجسمه بزرگ تزار را پایان می کشیدند. سلاح ها و داس هایی در هوا بود، کارگران، سربازان، دهقانان و انقلابیون شاد و خوشحال بودند و سرود می خواندند."

درد مثل طشتی از روغن داغ پایش را در میان گرفته بود. پوست پا از بیرون جز جز می کرد و می سوخت رگها و عصب ها را گلوله و منقبض می کرد و استخوان را به  حالتی بین خواب و بیداری، بی حس می نمود.

از جام "روشن بین" و "زرین" خودش از همان لیوان ترک خورده، آخرین جرعه "آب آتش خیال" را یک باره سر کشید. نگاهش به تلویزیون بود، ولی حالا "گوگرد سرخ" باعث می شد که درد کمتری حس  کند.

این همه تلویزیون می گفت: سیگار نکشید! هر سیگاری که می کشید چهارده دقیقه از عمرتان کم می کند! ولی من سیگار می کشم. همه آن چیزهایی را که دکتر به من گفته است تا نخورم را می خورم. چیست این ممنوعیت ها و حریص شدن ها؟ علت این خواستن ها و نتوانستن ها؟ و یا بالعکس. نتوانستن ها و خواستن ها؟ من مجموعه و نمایانگر همه اینها هستم. این منم!

تقصیر خودش بود. تقصیر هیچکس نبود. این خودش بود که کل حیات مونث را به زیر سئوال برده بود و حالا باید آن را به بهای گزافی می پرداخت. به بهای خرد شدن تدریجی و لحظه به لحظه از جانب جامعه مردانه ای که او را کالایی، کنیزی، معشوقه ای، منبع الهامی بیش نمی دید، و تصویرش با هیچکدام از این تصاویر منطبق نمی شد. تقصیر خودش بود. تقصیر هیچکس نبود.

حالا تلویزیون مشروح اخبار و فشرده، وقایع ده سال گذشته در جهان را نشان می داد. در صحنه هایی از یک فیلم خبری سیاه و سفید صامت، انقلابیون را نشان می داد که همه در حال جنگیدن بودند.

دوباره جام "گوهرفشان" را از  آن "آب یاقوت وار" پر کرد. حالا کم کم "شب چراغ مغان" داشت اثر می کرد و درد کمتری احساس می کرد. درد، چیزی بود که عصب هایش را فلج می کرد. درد این بود که تقصیر خودش بود.

تقصیر هیچکس نبود. خواسته بود در یک جامعه مردانه، در کنار مردان کار کند، مستقل باشد و دوشادوش آنان در فضای آزاد نفس بکشد. و حالا چه شده بود؟ آن جامعه مردانه متحد، هر لحظه به سراغش می آمد تا برای بقا و اثبات حاکمیت خود، تصویرش را بر او تحمیل کند، یا با رد کردن تصویرش، او را بی هویت و بی حیثیت و بی شخصیت کند تا به او ثابت کند که هرگز نتوانسته است، و هنوز هم نمی تواند و همیشه و همیشه به آنها که جنس برترند محتاج است. تقصیر خودش بود. تقصیر کسی نبود.

همانطور که به کندی در تدارک شام بود به مشروح اخبار گوش می داد، جنگ و گرسنگی، تظاهرات، پرچم سرخی در هوا. باز هم تظاهرات، جنگهای داخلی و درگیری های طبقاتی، حالا عده دیگری داشتند پرچم سرخ را پاره می کردند. حالا به دستور دولت جدید، پل ها را برمی دارند تا راه ارتباط مردم با یکدیگر قطع شود..."

سرانجام دیوارهای عظیم برلین فرو ریخت، پس کی، دیوارهای ذهنی انسان فرو خواهد ریخت؟ درهای بزرگ چین بزرگ داشت باز می شد، پس چه موقع، همه این مرزهای شرقی و غربی، در آلمان، فرانسه، انگلیس، یا ایران و شوروی و چین، همه و همه کنار خواهند رفت؟ چه وقت درهای بزرگ ذهن انسان، به روی جهان گشوده می شد؟ چه موقع این جنگ های مرگ بار بر سر مشتی خاک و یا بشکه ای نفت از بین خواهد رفت؟

تا قرن بیست و یکم چیزی باقی نمانده بود و هنوز می دید که مردی از آنسوی دنیا، با همه سنت ها و محدودیت های ذهنی اش از راه رسیده، و همچون تاجران جاده ابریشم، چندین فرش فروخته بود و حالا خیال توسعه حرمسرای ذهنی خود را داشت، آنوقت در این سوی دنیا، زمان به سوی عصر فضا می رفت، چه موقع این بازیها تمام می شد؟ آیا روزی از راه می رسید که همه در یک زمان مشترک زندگی کنند؟ چه باید می کرد؟ به چه کسی باید اعتراض می کرد؟ آیا باز هم باید آنها ندیده می گرفت و فرار می کرد؟ به کجا باید می گریخت؟ تا کی؟ آیا اصلا این گریزها فایده ای هم داشت؟ "آب اندیشه سوز" به کندی و نم نم در وجودش جذب می شد و درد کمتری حس می کرد.

ماری کریستین گفته بود: "در طول تاریخ، همیشه، به ما خیانت شده است. مسیح را در نظر بگیر! مسیح از مهمان کردن دوستانش، به گوشت و خون خود ابایی نداشت و با وجود این سخاوت عظیم روح، یهودا به او خیانت کرد، با این همه مسیح رنج همه مردم عالم را به جان خویش پذیرفت."

دردی دیرینه جام وجودش را لبریز کرده بود، با بی تفاوتی تصاویری روی صفحه، تلویزیون می دید. کمیته حزب بلشویک را می دید که از هم پاشیده می شود... حالا می خواهند لنین را دستگیر کنند... لنین فراری می شود، حالا انقلاب در خطر است. حالا ژنرال کرنیلف حمله می کند و به نام خدا ناقوس ها به صدا در می آیند. حالا به نام خدا... چراغ نئون ساختمان روبرو، مثل همیشه، سایه روشن خود را در فضای اتاق او می آورد و چشمانش را می آزارد. تصاویر تلویزیونی همچنان ادامه داشت، پلک های سنگینش را برهم گذاشت تا کمی بیاساید.

 

 

همانطور که چشمانش را بسته بود تا  از نور چراغ در امان بماند، صدای مکالمه ای بین سه مرد را می شنید.

ـ "آقایون، باید کم کم به فکر دکور و لباس برای صحنه های تاریخی فیلم باشیم، تا بتونیم این فیلم رو به بازارهای جهانی عرضه کنیم."

ـ "هر نوع فرش یا عتیقه جاتی رو که بخواهید، من از بازارهای جهانی تهیه می کنم. شما اصلا نگران نباشید."

ـ "منم یه خونه قدیمی ساز بزرگ توی خیابون پاستور سراغ دارم که برای صحنه های داخلی فیلم عالیه! صاحبش تازگی ها مرده و خونه در جریان ورثه است و خالی!"

ـ "پیراهنش باید مشکی و چسبان باشه! با آستینایی تا آرنج، و یقه باز! طوری که برآمدگی سینه ها و گردن و بازوها معلوم باشه! می دونید به غیر از عوامل تاریخی و اسطوره ای، سینما به عوامل جنسی هم احتیاج داره! مردم باید ببینن آقایون! آنقدر باید ببینن تا مثل زندگی از دیدن خسته بشن!"

ـ "بخصوص که اکثر تماشاچیان ما رو جوونا تشکیل می دن! وظیفه هنر آموزش جووناست! در کشورهای عقب افتاده، به نظر من، بیش از هر چیز، جوونا به آموزش جنسی نیاز دارن!  حتی به عقیده من باید برای جوونا کلاس گذاشت، شخصا، من، داوطلبانه، حاضرم براشون تدریس کنم."

ـ "اما من طرفدار آموزش عملی هستم."

ـ "من با نشون دادن، سر و سینه و پر و پاچه مخالفتی ندارم، ولی باید به مسئله سانسور توجه کنیم، پس باید جنبه آموزشی فیلم در حد معقولانه ای باشه؟ از طرف دیگه فیلم باید خونوادگی هم باشه! فراموش نکنیم که بالاخره زن و بچه ها هم باید به سینما بیان وگرنه فیلم فروش نمی کنه."

ـ "تصاویر مینیاتوری و تغزلی در هر شرایطی گل می کنه. تجربه نشون داده که میزانسن های اسطوره ای مثل دختری با پیراهن چسبان مشکی به تن، در کنار درخت سروی، در حالی که آهنگی رو زمزمه... "

ـ "عالیه!"

ـ "آقایون فقط مواظب باشید که صحنه خیلی هندی نشه!"

ـ "با پیراهنی یقه باز درحالی که موهاش رو بافته..."

ـ "من دوس دارم زن موهاش رو روی شونه هاش بیریزه!"

ـ "اونوقت دیگه گردنش معلوم نیس!"

ـ "تازه موهای بلندش رو اگه نبافه، اونوقت روی سر و سینه اش رو می پوشونه!"

ـ "حالا متوجه شدم!"

ـ "با پاهای برهنه می آید روی سنگفرش حیاط و کنار حوض می رسد... نه کنار حوض می آید و بعد کفش و جوراب هایش را می کند و پاهای برهنه اش را در پاشویه حوض می گذارد، سردی آب را حس می کند و همانطور دو پایش تا ساق در پاشویه، در حالی که با دو دستش دامنش را گرفته است، آهسته آهسته می رود تا به سنگ کنار حوض برسد و بر رویش بنشیند و همانطور پاها در آب، آستین ها را بالا زده، و دستهایش را تا آرنج در آب فرو ببرد."

ـ "قربون جسارت نباشه ها! ولی اگه دو پایش تا ساق توی حوض باشه و روی سنگ آبی حوض نشسته باشه و بعد هم دستانش رو تا آرنج در آب فرو ببره، من مطمئنم که حتما، جا به جا با ملاجش توی حوض می افته! عملی نیس! اصلا با عقل جور در نمی آد!"

ـ "آقای کامجو، جناب فرشچی حق داره! این میزانسن با عقل جور در نمی آد! بهتره یه فکری به حال آرنج هاش بکنی! اصلا واسه چی دستاش رو تا آرنج تو آب فرو بکنه؟"

ـ "برای اینکه بتونیم بازواش رو ببینیم.... من نسبت به بازوای زنا خیلی حساسیت دارم."

ـ "خب اینکه کاری نداره! آستین لباسش رو کوتاه می گیریم."

ـ "باید چند تا صحنه عشقی هم جور بکنی! چون عشق نمک هر داستانیه! من گاهی سعی می کنم عاشق بشم تا لیبیدوم به کار بیفته. هر چی باشه تو زندگی آدم لحظاتی هس که دوس داره رمانتیک باشه، زنا از عشق خوششون می آد! این داستان باید برای اونا هم کشش داشته باشه، چون نیمی از تماشاگران ما رو زنا تشکیل می دن!"

ـ "جنبه های اجتماعی ـ سیاسی داستان با من! آقای کامجو، کارِ شما، گردآوری این مجموعه به شکل هنرمندانه و معقولیه! البته، مطمئنا، در سیر کار، ابعاد دیگه ای رو هم در نظر خواهید گرفت."

ـ "مسلما! اصولا،  تخصص من در عالم سینما، در زمینه مونتاژه! از تمام این عوامل، مثل خاتم کاری و منبت کاری استفاده می کنم و چنان قالب یک دستی بسازم که دیگه هیچکس به اصل واقعه اهمیتی نده و یا براش مهم نباشه!"

ـ "اصلا، کار یه هنرمند بازسازی واقعه است."

ـ "حالا اصل قضیه از چه قرار بوده؟"

ـ "ماجرای یه زن جوونه در پاریس!"

 وقتی میترا به زحمت چشمانش  را باز کرد ناگهان خود را در یک سالن بزرگ دید. به محض باز کردن چشمانش، نور خیره کننده پروژکتورها نگاهش را مهار کرد. با پیراهن خواب سفید توری اش، ایستاده بود و از سرما مثل پرنده ای در زمستان می لرزید. چشمانش به زحمت زیر نور خیره کننده پروژکتورهایی که او را از هر طرف محاصره کرده بودند، چیزی را می دید. حس کرد که مثل اینکه بر سر صحنه فیلمبرداری است و آدمهایی دور و بر او راه می روند و راجع به او حرف می زنند و دورش می چرخند. ولی شدت نور نمی گذاشت که آنها را ببیند. فقط صدایشان را می شنید. هر بار سرش را به جهت صدا بر می گرداند صدا آشنا بود .بوی عطری تند و وحشی را در نزدیکی خود احساس کرد و بوی شدید الکل در مشامش پیچید.

صدای آشنای دیگری از ته صحنه با لحن مستانه ای چیزی می گفت.

ـ "چقدر استخوناش ریزه! زیاد جون نداره!"

ـ "آره! زیاد گوشت نداره!"

ـ "بعله! رون و کپلش هم لاغره!"

ـ "به نظر من رون باید گوشت داشته باشد!"

ـ "به نظر من رون هر جونوری هوس انگیزه! حتی رون مرغ!"

صدای خنده بلند هر سه آمد، و ناگهان صدای آشنای دیگری را شنید.

ـ "می دونین چیه بچه ها؟ چطوره یه روز یکشنبه دور هم جمع شیم و یه کباب حسابی با هم بخوریم؟"

حالا صدای آشنا دور میترا می چرخید.

ـ "از شوخی که بگذریم، آقای  نصرت زاده، من کار و تفریح با هم رو قاطی نمی کنم. خانم ایلامیان، صمیمانه بهتون می گم، شما چندان تعریفی نیستید! اصلا برای اون صحنه هایی که من فکر می کنم مناسب نیستید! با وجود این، به خاطر آشنایی شخصی ام با شما سعی می کنم که بهتون یه شانس دیگه بدم! این آخرین شانس شماست!"

چشمانش را گشود. برای لحظه ای، چراغ نئون سیاه و سفید ساختمان روبرو را که مرتب خاموش و روشن می شد، در میان همهمه از سر و صدای رقص و آواز و پایکوبی سیاهان شنید. ولی بیهوش تر از آن بود که کاری بکند، دوباره پلک هایش برهم افتاد و با صدای آشنای کامجو به خود آمد.

ـ "خانوم ایلامیان، عقب شما فرستادم،چون می خواهم یه فیلم تهیه کنم، شما باید توی فیلم من بازی کنین!"

ـ "ولی من هنرپیشه نیستم."

ـ "شکسته نفسی نکنین، خانوم! به عقیده من، تموم آدمای روی زمین هنرپیشه اند و استعداد بازیگری دارن! فقط باید به تور کارگردانای خوب بخورن! کارگردانایی مثل من! چتونه؟ خدا بد نده! نکنه بازم مریضین؟ بهتون توصیه می کنم که هر چه زودتر خودتون رو معالجه کنین! باید تا قبل از فیلمبرداری، حالتون کاملا خوب بشه! به هر حال، قبل از هر چیز، من باید یه سری تست سینمایی از شما بگیرم!"

میترا زیر نور  خیره کننده پروژکتورها به جهت صدا می نگریست. ولی چیزی نمی دید. حالا این صدای منوچهر کامجو بود که به او نزدیک شد.

ـ "ما باید یه سری "کلوزآپ" از شما بگیریم. و یه سری "لانگ شات"! خب، فعلا با نمای نزدیک شروع می کنیم تا بعد... شما، همونجا که هستین وایستین! تکون نخورین!"

میترا حضور آدمهایی را در نزدیکی خود احساس می کرد ولی هر بار چشمانش را زیر نور خیره کننده می گشود، کسی را نمی دید، با وجود این عطر ادکلن "آزارو"یی که با بوی تند عرق تن آمیخته بود که از همان نزدیکی ها از جانب صدایی آشنا آمد را حس کرد.

ـ "آرره! من آدمی هستم که هیچ جنسی را ندید نمی خرم. توی مغازه و بازارم همینطورم! بنابر این، من، تا نبینم معامله نمی کنم و سرمایه نمی ذارم."

صدای آشنای دیگری، با لحنی متفکرانه دور او چرخ زد.

ـ "هر آدمی یه کلیدی داره! به قول نیچه در "چنین گفت زرتشت"، "کلید زن در حاملگی اوست!"

میترا با شنیدن نام زرتشت، انگار از خوابی طولانی بیدار شده باشد، خواست چیزی را توضیح بدهد، ولی نتوانست.

صدایی از پشت دوربین های فیلمبرداری ته صحنه آ مد.

ـ "از لحاظ تاریخی، اصلا، معلوم نیس که زرتشتی وجود داشته یا نه!"

صدای آشنای دوستی این حرف را تایید کرد.

ـ "برای اثبات وجود زرتشت هیچ سندی نداریم."

صدای کارگردان از نقطه دیگری در آنسوی پروژکتورها اضافه کرد: "به هر حال، اگرم وجود داشته، تا حالا، صد تا کفن پوسونده! زرتشت مرده!"

ـ "آقایون، من هنوزم در فکر سکانس حاملگی هستم، این خیلی لاغره! باید چاقش کنیم، بخصوص که برای صحنه حاملگی "تارا" باید، خیلی طبیعی به نظر برسه! با این نمی دونم چیکار می شه کرد! آیا میشه با گذاشتن بالش به روی شکمش؟... حق دارید، شکمش خیلی کوچیکه! اصلا شکم نداره! و لگن خاصره؟ لگن خاصره تون هم که خیلی کوچیکه!"

صدای آشنای دوستی را شنید که با عجز و شرمندگی بسیار از کارگردان پوزش طلبید: "می بخشید! ولی بهتر از این توی دست و بالم نبود!" و صدای آشنای مدیر تدارکات را شنید که چیزی را می پرسید: ـ "من اصلا می خوام ببینم که این خانوم چی چی داره؟"

صدای آشنای تهیه کننده را می شنید که همین سئوال را تکرار کرد: "منم می خوام بدونم که این خانوم، به غیر از زبونش، چی چی داره؟ وگرنه به عنوان تهیه کننده، نمی تونم روش سرمایه گذاری بکنم!" و باز صدای آشنای کارگردان را می شنید که حرف آن دو نفر دیگر را تایید کرد: "دوستان، اگه واقعیتش رو بخواهید، منم تا ندونم این خانوم چی چی داره نمی تونم به عنوان هنرپیشه نقش اول، از این خانم برا فیلمم استفاده کنم. ما باید ببینیم چی چی داره!"

میترا، گویی قدرت حرف زدن، پرسیدن، یکه به دو کردن از او سلب شده است، و مثل یک عروسک کوکی بی اختیار آنجا، در برابر آنها ایستاده است. ناگهان، نور شدید پروژکتورها بر روی صورتش متمرکز شد. صدای کارگردان را شنید و بی اراده، دستورات او را انجام داد.

ـ "صورت تون رو بچرخونید! سمت چپ! مستقیم! سمت راست! آهان، خوبه! خوبه! دستاتون رو بالا بیگیرید! خوبه! نع!  خوب نیس! با دستاتون مواتون رو کنار بزنید! می خوام گوشاتون رو ببینم! گردنتون رو! بد نیس! بد نیس!"

میترا حضور کارگردان را در نزدیکی خود احساس کرد، صدا دور او که در میان پیراهن خواب سفید توری اش از سرما می لرزید، می چرخید.

ـ "خب! حالا، حالا زبون تون رو در بیارین تا ما معاینه کنیم! خانم ایلامیان، میترا، عجیبه ها! زبون تون به او بلندیا که ما خیال می کردیم نیس!" و بعد صدای قهقهه، خنده، تمام گروه فیلم را شنید که همنوا با هم، از ته دل به او می خندند.

 

یک دفعه، همه چیز برای چند لحظه، ساکت می شود، آدمها از حرکت می ایستند، صدای همهمه قطع می شود، فقط صدای کارگردان را می شنود که از وسط صحنه به او دستور می دهد: "خب، حالا سعی کنید بخندید! نه، اینجوری نه! از ته دل! نه، اینطوری نمی شه!"

صدای آشنای دوستی را می شنود که برای کارگردان پیشنهادی دارد: "قربون، می خواین برم قلقلکش بدم؟"

باز هم یک پیشنهاد دیگر از سوی صدای آشنای دیگری: "می تونیم از گاز خنده یا مواد مخدر استفاده کنیم؟"

ـ "نع! به هیچ کدوم، از این چیزا احتیاجی نیس! با نیروی تلقین ما از یک طرف، و از طرف دیگه با نیروی تخیل خودش، همه چیز امکان پذیره! خواهید دید!"

چند لحظه سکوت حکمفرما شودمی تا اینکه کارگردان، سکوت را می شکند: "خانم ایلامیان! میترا! بیاین و مثلا فکر کنید که دو تا بلیت رفت و برگشت، برای پدر و مادرتون جایزه بردین، و پدر و مادرتون تا یک ساعت دیگه، در فرودگاه اند و به دیدن شما اومدن! آهان! این خوب شد! خب، کافیه! کات!"

چند لحظه سکوتی مبهم برقرار می شود، دوباره کارگردان به حرف می آید: "می بینین که چقدر ساده بود! حالا سعی کنید که قیافه غمگین بگیرید! نه. این اصلا خوب نیست! ضعیفه! بیایید و تصور کنید که شب عیده، تمام افراد فامیل توی خونه شما جمع شدن. بعد یک دفعه، ناگهان یک بمب توی خونه تون می افته و همه خانواده و کس و کارتون تیکه تیکه می شن! شما شاهد این صحنه هستین، انگار دنیا روی سرتان خراب شده! آهان! آهان!"

صدای کارگردان برای مدتی قطع می شود، برای چند لحظه، میترا در سکوت و سرما می لرزد، تا اینکه  ناگهان دوباره صدای کارگردان را در فاصله بسیار نزدیکی می شنود.

ـ "می بینید که استعداد هنرپیشگی دارید! همه آدمهای دنیا، استعداد هنرپیشگی دارند. تا وقتی که حس داشته باشند، ما می تونیم ازشون بازی بگیریم و ازشون بازی بیرون بکشیم. خیله خوب، خیله خوب! کات! عالی بود! عالی!"

کارگردان دستوراتی به دیگران می دهد: "برای صحنه بعد، باید نور کم باشه!" نور خیره کننده ی پروژکتورها کم می شود. کارگردان، همچون شبح سیاهی  در تاریکی ست  ولی صدایش با وضوح کاملا شنیده می شود که مثل سابق دستور می دهد: "خانم ایلامیان، میترا" گوشتون که با منه! این سکانس به سه قسمت تقسیم می شه و یکی از مهمترین صحنه های تاریخی فیلم ماست!"

(خطاب به گروه فیلمبرداری) شما حاضر باشید! ما تمرین رو شروع می کنیم، برداشت اول از سکانس اول، پلان اول: حمله مغول، (خطاب به میترا) خانم ایلامیان، شما دو زانو بنشینید! نشستین؟ در این صحنه شما رو به تازیانه می بندند! وحشت نکنید! اینا همه اش بازیه! فیلمه! خب، (یک) شما را می زنند و شما نمی توانید فریاد بکشید. (دو) محکم تر می زنند، این بار فریاد می کشید، (سه) دهانتان را می بندند و محکم تر می زنند، شما نمی تونین فریاد بکشین!" در حالیکه درد هر چه بیشتر باشه، شما بیشتر دلتون می خواد که فریاد بکشید چون خیال می کنید که وقتی فریاد می کشید دردتون کمتر می شه! در حالی که شما خیال می کنید! خانم ایلامیان، شما همه اش خیال می کنید! امیدوارم که برای این صحنه، قدرت کافی داشته باشین! خوب، تمرین رو شروع می کنیم! دستاتون رو بذارین زمین! سعی کنید مثل یک حیوون اهلی چهار دست و پا راه برید! سعی کنید که خوب سواری بدید! اینجوریه که صحنه خوب و طبیعی به نظر می رسه!"

صدای آشنایی از ته صحنه می گوید: "این خانوم خیلی تاخت و تاز داره!"

صدای آشنای دوستی، آهسته می گوید: "میترا! حالا، یه کم کوتاه بیاه!"

باز دوباره صدای کارگردان بر دو صدای دیگر غلبه می کند: "اینش مهم نیس! مهم اینه که همیشه، و در هر صورت، این ما هستیم که سواری می گیریم! بنابر این، آقایون، می شه گفت که همیشه این ما هستیم که برنده ایم!"

بعد صدای قهقهه، بلند خنده آن سه را شنیده بود. خنده هایشان که تمام شد. سکوت همراه با همهمه خفیفی از راه رسید. سرانجام صدای کارگردان، این بار از پشت بلندگویی بر دیگر صداها غلبه کرد. گویی که او مشغول سخنرانی و یا دادن یک کنفرانس علمی است: "خیلی از آدمها وحشی اند، باید با آنها مثل جانوران رفتار کرد. باید اهلی شان کرد، برای این اهلی شدن زمان لازم است."

صدای پشت بلندگو، مخاطبی برای خود برگزید: "خانم ایلامیان، شما از آن دسته اید! باید که گاه ترکه ای روی پشت تان خرد کرد تا یادتون بیاد که چه کسی دستور می ده و چه کسی انجام می ده!"

صدای آشنای مدیر تدارکات فیلم را می شنید که خوش خدمتی می کرد: "برم خیزران بیارم؟ اجازه می فرمایین؟"

بوی عطر وحشی و تندی که با بوی عرق تن مخلوط شده بود، اطرافش را اشباع کرده بود و به او حالت تهوع می داد. ناگهان یک دفعه، مثل اینکه جریان برق را به تنش وصل کرده باشند، سوزش دردناکی را بر روی پوست گرده اش  احساس کرد.

صدای امیر در گوشش می گفت: "عزیزم! جانم! شجاع باش!"

صدای هما در گوشش می گفت: "تحمل کن! تحمل کن! صبر داشته باش!"

صدای حسن در گوشش می گفت: "بالاخره باید، باهاشون ساخت! چیکار می شه کرد؟"

سنگینی وزن کسی را که بر روی پشتش  سوار شده، و به او ترکه می زند، دردی را در کمر و نخاع حس می کرد که با سرعت به دو جهت می شتافت و سر و پا و تمام بدن را در بر می گرفت، انگار که درد در سراسر بدنش چنگ انداخته باشد.

صدای هما در گوشش می گفت: "سعی کن خودت رو منقبض نکنی!"

صدای امیر در گوشش می گفت: "عزیزم، سعی کن راجع به جسمت تعصب نداشته باشی! سعی کن با روحت پرواز کنی! پرواز کن! بالا و بالاتر!"

دردی پوست گرده را می شکافت، پوستی سوزن سوزن می شد و به خواب می رفت و بعد با سوزش دردناک ضربه بعدی.

باز به هوش می آمد و حس اینکه، همین الان، پوست گرده اش غلاف غلاف ترک می خورد و کنده می شود.

صدای آشنای تهیه کننده فیلم را می شنید: "دیدین آقای کامجو، من حق نداشتم؟ هر آدمی کلیدی داره! برای تسلط پیدا کردن به آدما، باید اون کلید رو پیدا کرد."

صدای امیر در گوشش می گفت: "آه عزیزم، متاسفم! صمیمانه متاسفم!"

صدای هما در گوشش می گفت: "فقط دردای اولیه اش سخته! سعی کن داد بزنی! می دونی وقتی داد بزنی، نصف دردت تسکین پیدا می کنه! سعی کن! سعی کن داد بزنی! اینقدر عضلات خودت رو منقبض نکن!"

اگرچه دردهای اولیه را تحمل کرده است ولی باز هم دارند روی پشت گرده اش، ترکه ای را خرد می کنند! دیگر بیش از این نمی تواند این مراحل متنوع درد را تحمل کند، دیگر تحمل، هیچ دردی را ندارد.

صدای حسن در گوشش می گفتم: "خب، چیکار  کنم؟ همینا هستن دیگه؟ باید با همینا ساخت و زندگی کرد! میترا جون می فهمی؟ می فهمی؟ ما مجبوریم با اینا زندگی کنیم و کنار بیاییم! تو هم همینطور!"

صدای هما توی گوشش می گفت: "میترا جون، قربونت برم، یه ذره دیگه طاقت داشته باش!"

صدای امیر توی گوشش می گفت: "جانم! عزیزم! منو ببخش! متاسفم! متاسفم!"

دیگر تحمل ضربه های بعدی را نداشت، حس می کرد که تمام بدنش ورم کرده، و خون توی بدنش جمع شده است. انگار که بدنش را باد کرده باشند. سعی کرد با تمام قدرتش فریاد بکشد، ولی توان فریاد کشیدن از او سلب شده است. با وجود این، برای آخرین بار، نهایت سعی خود را کرد و با تمام وجود، از ته دل فریاد کشید.

***

هنگامی که از صدای فریاد خویش به هوش آمد، چند لحظه ای طول کشید تا بفهمد که توی اتاقش است و روی تختش خوابیده است و این نور نئون سیاه و سفید است که از آن سوی خیابان و از پنجره به درون می تابد. به سمت در اتاق نگاه کرد: در بسته بود. تلویزیون هنوز روشن بود و برنامه نیمه شب تلویزیون ادامه داشت. به خود نگاه کرد: پیراهن خواب توری سفیدش از عرق تن، خیس بود. ملافه و لحاف هم مرطوب بود، و تنش چون کوره ای گداخته از آتش، از تب می سوخت. از انتهای راهرو، از سمت اتاق زوجی که تازگی ها در این ساختمان ساکن شده بودند، صدای موزیک و رقص آفریقایی می آمد. در این سوی راهرو، ژان مری، باز مثل هر شب دیوانه شده بود و در تنهایی توی اتاقش فریاد می کشید و به دیوار مشت می کوبید، و میترا  هم مثل همیشه، چه در شب جشن نوئل، و چه در شب یلدا، و چه در شب تولدش، در اتاقش با خود تنها بود.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:6  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
حذف مردان از صحنه ی شعر و نظر خواهی؟
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
آذر 1381
دی 1380
آذر 1380
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای تجسمی و نقاشی
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
منتخب مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
سینما
پیوندها
تکذیب نامه
نوشتن فارسی آسان
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
آرشیو مقالاتم در عصرنو
مجموعه مطالبم در مورد زنان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
ویژه نامه های چشمان بیدار
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر/1
چشمان زنان
وبلاگ جمهوری سکوت
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آنچه از فرانسه آموختم
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
بازنگار
چشمانی دیگر
نشریه فرهنگی مردم لرستان
دیوان شاعران پارسی گوی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
ادبیات ایتالیا
گاهنامه سیاسی ایران
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه الکترونیکی لور
پایگاه خبری لرنا
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
آرشیو کتابهای ممنوعه
ترجمه با گوگل
افسانه ها و اساطیر باستان
ناصر فکوهی
خبرنامه كتاب هاي الكترونيك فارسي
کتابخانه مجازی رایگان
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
تبدیل کلمات به زبان ایرانی باستان
ترجمه با گوگل
ترجمه آنلاین
جستجوگر کوپرنیک
جستجوگر بینگ
نویسه خوان آراکس
تبدیل فرمات به متن
کتاب فارسی
داونلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

پرونده مه 68


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter