تبليغاتX
چشمان بیدار - صبح نهان، جلد دوم، فصل چهاردهم: مردم غم آشیان
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

مردم غم آشیان

 

در بعدازظهر اول ماه مه، مثل یک مجسمه سنگی، بی حرکت، روی نیمکتی کنار دریاچه ی مصنوعی پارک نشسته بود، و با نگاهی مات به آب راکد چشم دوخته بود. هنوز بهت زده بود. از یک سوگواری دیرینه باز می آمد و از این متعجب بود که چطور، هنوز، با این همه آرامش می تواند صبورانه در کنار دریاچه ای بنشیند.

هنوز صدای ماری کریستین در گوشش بود که با آن قدرت همیشگی با لحنی محکم اخطار داده بود، "دیگر بس است! عزاداری دیگر کافیست!"

ماریا ترزا به او گفته بود: "میترا تو خیلی جوانی."

ماری کریستین به او گفته بود، "زیبا هم هستی!"

ماری کلر بارها به او گوشزد کرده بود: "زندگی در انتظار تست!"

و دکتر لوژاندر گفته بود، سعی کنید بالاخره هر طور شده زندگی کنید! حتی اگر شده، با یک کلیه... با یک کلیه هم می شود زندگی کرد."

آن روز، آفتاب می درخشید و برخلاف همیشه، در آسمان ابری دیده نمی شد. نسیم خنک و مطبوع بهاری می وزید. کافی بود سنگی یا برگی در آب بیفتد و یا نسیمی بوزد تا آب موج بردارد و کمانه های آب تا دور دست، تا بی نهایت، تا آنسوی دریاچه موج بردارند. چه سکوتی! چه آرامشی! چه روز زیبایی است! چقدر نور خورشید لذت بخش است! و زندگی چه بازی های غریبی دارد! چقدر غریب است!

نه ماه تمام گریسته بود و از یک سوگواری طولانی باز می آمد و از این متعجب بود که چگونه در میان روشنایی و تاریکی، در میان کابوس و جنون باز هم سر به راه است، از اینکه هنوز نمی تواند از آرامش دریاچه با نور خورشید و یا نسیم و یا دیدن مرغابی ها و قوهای دریاچه شاد شود و چگونه به همین سادگی، به این شادی های کودکانه ی هستی دودستی چسبیده است و چگونه می تواند در این غربت تا این حد غریب بماند.

دفترچه اش را از کیفش بیرون آورد و در آن چیزی نوشت. نگاهی به آرامش قوی روی دریاچه و نگاه دیگری به ساعتش. تازه ساعت یک و نیم بود و هنوز نیم ساعت دیگر وقت داشت. در همین موقع صدایی شنید، نگاهش از دریاچه چرخید و از روی اردک ها و قوها گذشت. مرد جوانی، کنار درختی ایستاده، برای اردک ها و قوها خرده نان می ریخت. قامتی بلند داشت و خورشید در موهای طلایی اش می درخشید. به مرد خیره شد و بعد در دفترچه اش چیزی نوشت. بعد چیزی را که نوشته بود خط زد و چیز دیگری نوشت. دوباره به دریاچه نگاهی انداخت و باز هم چیزی نوشت. آفتاب مطبوع و دلپذیری بود و نسیمی خنک و تازه می وزید. سرش به سمت پایین بود و داشت در دفترچه چیزی می نوشت که ناگهان از بالای سرش صدایی شنید.

ـ "... ساعت چنده؟"

به بالای سرش نگاه کرد، حالا، مرد جوان بالای سرش ایستاده بود و چیزی می پرسید. بی اختیار، به دست مرد جوان نگاه کرد. ساعت نداشت. بدون اینکه جوابی بدهد، دست چپش را بالا آورد و در هوا گرفت.

ـ "تو پاریسی نیستی؟" جوابی نداده بود.

ـ "نباید فرانسوی باشی!" باز هم جوابی نداده بود و لبخند زده بود.

ـ "ولی مطمئنم که بلدی حرف بزنی و لال نیستی... داشتی نقاشی می کردی؟"

ـ "نه!" ناگهان خورشید پشت ابری پنهان شد.

ـ "لعنتی! حیف شد! .. دندانم درد می کند!"

دقیقا مشخص نبود که او این "لعنتی!" را خطاب به خورشیدی که پشت ابر پنهان شده است گفته و یا به ابری که بی موقع آمده و جلوی نور خورشید را گرفته بود و یا اینکه اصلا آن را خطاب به دندانی که درد می کند به کار برده بود.

ـ "دندانم! ... خیلی درد می کند... هنوز بیمه ام درست نشده تا بروم دندانم را درست کنم... می دانی من تازه شش ماهست که به پاریس آمده ام... قبلا در "بوردو" بودم."

ـ "تو لهجه فرانسوی نداری، پس کجایی هستی؟"

ـ "آه، نمی دانم. اجدادم دریانوردهای رومی بوده اند که به اسپانیا رفته اند. از پرتغال هم گذشته اند! اما مادرم سوئیسی بود، البته ما چندین سال در آرژانتین زندگی کردیم... به هر حال، خلاصه، الان، من پاسپورت فرانسوی دارم... جواب سئوال ترا دادم؟"

ـ "آها!"

ـ "خب، تو کجایی هستی؟"

ـ "من ایرانی هستم."

ـ "عجب! توی این پاریس، از همه جور ملیتی پیدا می شود!"

ـ "تو خودت یک نفره، که همه ملیت ها را با هم به همراه داری!"

مرد جوان تبسمی کرده بود و بعد بر روی نیمکت، در کنارش نشسته بود، "نقاشی می کردی؟"

ـ "نه!"

ـ "ولی من نقاشی می کنم، موقع بیکاری، مواقع تنهایی، و تو؟"

ـ "من داشتم شعر می گفتم."

ـ "باید حدس می زدم. ایرانی ها همه شان شاعراند، یادم می آید یک شعر فارسی، یک وقتی خواندم، صبر کن تا یادم بیاد! آها. آن شعر می گفت در شب تنهایی من فرشته ای آمد... یا چیزی شبیه این!"

 

 

ـ "شب تنهایی نبوده بلکه شب جدایی بوده، و فرشته هم نیست بلکه پروانه است."

ـ "شاید! اما من اینطوری فهمیدم. البته با روایت من، داستان ملموس تر به نظر می آد... ولی حتما حق با توه! ... خوب برایم بخوان چه می نوشتی؟"

ـ "زیاد خوب نیست!"

ـ "عیبی ندارد! به کسی نمی گویم."

ـ "کامل نیست، هنوز ناتمام است!"

ـ "بعدا تمامش می کنی! الان تازه و با طراوته؛ فعلا همین را بخوان!"

ـ "آخر آن را به زبان فرانسه ننوشته ام!"

ـ "تا همین الان چه آفتاب خوبی بود!"

ـ "آره، این آفتاب پاریس است، همیشه و هر روز نیست. امروز سعی کن از این آفتاب نهایت استفاده را بکنی چون دیگر، تا مدت زیادی این آفتاب را نخواهی دید!"

ـ "زود باش! خواهش می کنم! بی صبرانه منتظرم بفهمم با آن علامت های مبهم چه می خواستی بگویی!"

میترا به دفترچه اش نگاهی انداخته بود و گفته بود: "سعی می کنم یک ترجمه سریع، از این شعر برایت بخوانم. البته وزن و آهنگ و کلماتش عوض می شود، با وجود این... سعی خودم را می کنم."

ـ "زود باش!"

ـ "روزی که بمیرم.

جسمم را به خاک خواهم سپرد.

تا خورشید بر آن بتابد.

و ذرات وجودم را تبخیر کند.

روحم به ابرها خواهد رفت.

بر دریاها خواهم بارید،

سوار بر بال موج ها،

به ساحل خواهم رفت،

تا بشنوم.

زمزمه آواز کودکانی را،

که در ساحل،

به بازی مشغولند،

و از نو،

از زندگی لبریز شوم."

هر دو در سکوت به خورشیدی که می رفت تا پشت ابرها پنهان شود، خیره شده بودند، بالاخره سکوت را شکسته بود و با قاطعیت به مرد جوان گفته بود: "نگران نباش! الان برمی گردد! بالاخره برمی گردد!"

ـ "نگفتی اسمت چیه؟"

ـ "خب، تو نپرسیدی؟"

ـ "خب، حالا می پرسم، بگو!"

ـ "میترا"

ـ "چی؟"

ـ "می ترا"

ـ "آها! این اسم معنی هم دارد؟"

ـ "البته" در همین موقع خورشید از پشت ابرها بیرون آمده بود.

ـ "باید حتما مثل معلمی که از شاگردش سئوال می کند ازت بپرسم تا جوابم را بدهی؟ بگو معنی اش چیست؟"

ـ "میترا یعنی: الهه خورشید."

ـ "آه! باور نکردنیه؟ مثل افسانه ها می مونه!

ـ "و تو؟ اسم تو چیست؟"

ـ “داوید” میترا با تبسمی بر لب، به خورشیدی که تازه از پشت ابرها بیرون آمده بود و دوباره می درخشید، اشاره کرده بود و گفته بود: "داوید، ترا به خورشید پاریس معرفی می کنم."

ـ "آه! باور نکردنیه! مثل افسانه ها؟ .... الان ساعت چنده؟"

ـ "ساعت؟ وای دیرم شد!"

ـ "کجا می روی؟"

ـ "باید بروم به سر کارم!"

ـ "امروز؟ امروز که تعطیل است؟ تو در روز اول ماه مه، کار می کنی؟"

ـ "آها"

ـ "چکار  می کنی؟" میترا با حرکات دست ادای اطو کشیدن را درآورد.

ـ "آها، فهمیدم، پیانو می زنی؟ توی کلیسا؟"

ـ "امروز نه! توی کلیسا. نه!"

ـ "پس چرا باید امروز کار کنی؟ امروز که همه جا تعطیل رسمی است!"

ـ "صاحب کار" من یک ایرانی است، او می گوید که چون ما ایرانی هستیم، نباید به تقویم میلادی و تعطیلات رسمی فرانسه اهمیتی بدهیم."

ـ "بنابر این شما روزهای تعطیل ایرانی ها تعطیل هستید؟"

ـ "نه! چون آن موقع می گوید که در شرایط فعلی، برای هیچ ایرانی عیدی وجود ندارد. من حتی روز سال نو را هم کار می کردم."

ـ "امیدوارم حداقل، به تو ساعت های اضافه کار را پرداخت کند!"

ـ "نه! ابدا؟ چون آن موقع می گوید که پول ندارد و اصلا هیچوقت، به روی خودش هم نمی آورد!"

ـ "ولی این غیرقانونی ست!"

ـ "خب، من هم غیرقانونی کار می کنم. در ضمن، اصلا من غیرقانونی زنده ام!"

ـ "پس او در واقع یک "صاحب کار" به تمام معنی است!"

ـ "خودش می گوید که زمانی انقلابی بوده، می دانی دکترای حقوق و علوم سیاسی دارد، قبلا کمونیست بوده، حالا ظاهرا، مذهبی شده، البته جزو مخالفان دولت ایران است. می دانی قضیه الان خیلی پیچیده است، برای تو سخت است که بفهمی!"

ـ "و حالا، این آقا، همه قدرتش را برای خرد کردن تو به کار می گیرد!"

ـ "صاحب کار"، "صاحب کار" است دیگر! کسی که دلش برای من و تو نسوخته!"

ـ "درسته ! ولی کسی که دکترای حقوق دارد و برخلاف قانون کار، کارمندانش را، در روز اول ماه مه، به سر کار می کشد. باید یک کثافت  به تمام معنی باشد!"

ـ "حق با تست! وای خیلی دیرم شد! دیگر باید بدوم! داشتم می گفتم حق با تست، او هست! به تمام معنی!"

ـ "لعنتی! آفتاب خوبی بود! حیف شد!"

 

پنج دقیقه از ساعت دو بعدازظهر گذشته بود که میترا با عجله، نفس نفس زنان وارد مغازه شد: "سلام!" و به محض ورود، کتش را به چوب رختی آویزان کرد و نگاهش به  عکس مصدق با قاب خاتم آن، در بالای پیشخوان افتاد. آقای گوهری، همانطور که دفتر مخارج خشک شویی را در دست داشت و به حساب دخل و خرج مغازه مشغول بود، از پشت صندوق، سرش را بالا آورد. از زیر عینک به او نگاه انداخت و بعد نگاهش به سمت ساعت بزرگ دیواری در بالای قفسه ها رفت: "سلام، خیلی وقته که همه چیز آماده است! می تونی شروع کنی!"

میترا پشت میز اطو قرار گرفت، نگاهی به پیراهن  های مردانه انداخت. حدود سی پیراهن چروکیده، روی گیره ها به صف شده بودند و انتظارش را می کشیدند. یکی از آنها را برداشت و شروع به اطو زدن کرد. در فکر این بود که حتی همین داوید علیرغم داشتن ملیت فرانسوی که در پاسپورتش ثبت شده است، در پاریس حالت یک مهاجر را دارد. راستی این مهاجرت ها از کجا آغاز شده بود؟

پروفسور مرسیه، در کلاس تاریخ گفته بود: "بزرگترین مهاجرت تاریخی از آن آریاهاست. آریایی ها، مردمی هستند که از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح، تا هزار سال قبل از میلاد، کم کم، به اطراف زاگرس و هگمتانه مهاجرت کردند. ما دقیقاً، هنوز نمی دانیم که آریایی ها، این  مردم مهاجر، آیا قبلا در آسیای میانه بوده اند و یا این که از سمت قفقاز می آیند."

 

میترا پیراهن دیگری برداشت، در هر صورت آریایی ها حتما از محل سکونت قبلی خود راضی نبوده اند، به خاطر همین بوده که دست به مهاجرت زده اند. لابد در مکان قبلی و دوره اول زندگیشان، آنقدر جنگ و بدبختی بوده است که ناچار همه دار و ندارشان را برداشته اند، فروخته اند، یا رها کرده اند و به جای دیگری کوچ کرده اند.

سر کلاس، یکی از دانشجویان فرانسوی دستش را بالا برده بود و پرسیده بود: "آیا این آریایی ها، همین مردمی که به سرزمین "آریانا" یا "ایران" مهاجرت کردند... آیا اینها تاجرانی نبوده اند که به قصد تجارت به سرزمینی دیگر کوچ کرده باشند؟"

پروفسور مرسیه با لحنی پرخاشگرانه به او پاسخ داده بود: "مسلم است که یک ملت، فقط به خاطر تجارت به کشور دیگری کوچ نمی کند. ببینید قضیه خیلی ساده است. اما این را وقتی می فهمید که خودتان مهاجر باشید نع! همه مهاجرت ها به دلیل تجارت نیست." با دست دانشجویان مقابلش را نشان داده بود: "باید گفت که فقط تاجرها نیستند که مهاجرت می کنند." و کلاسی که از انواع ملیت ها تشکیل می شد، اکثر شاگردانش از شنیدن این حرف پروفسور مرسیه به خنده افتاده بود.

آیا همین سفر خودش، یکی دیگر از مهاجرت های تاریخی ایرانیان نیست؟ از شدت بخار اطوکشی، داخل مغازه مثل اتاق گاز شده بود. راستی چطور دلشان می آمده که تمام یهودیان جهان را ملتی واحد تلقی کنند که باید نابودش کرد؟ مگر یهودی بودن فقط دین و مرام نبود؟ پس چرا این دین یک دفعه همچون نژاد تلقی شده بود؟ و مگر مسیحیان همان یهودیان پیشین نبودند؟ چطوری دلشان  آمده بود که آدمها را گروه گروه به اردوهای کار و سپس به اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی روانه کنند؟ مگر "آدم" را می شود سوزانید؟

به خاطر بخار اطو و بوی محلول دستگاه خشکشویی نفسش بند آمده بود، آیا نژاد خودش نیز در شرف نابودی نبود؟ حالا به پیراهن بیستم رسیده بود و دستش درد گرفته بود و از فشار بخار و گرمای اطو سرش منگ شده بود و احساس تشنگی می کرد و به چند دقیقه تنفس نیاز مبرمی داشت. به پستوی مغازه، اتاق کوچکی که شب ها، گوهری در آنجا می خوابید، رفت تا لیوانی آب بنوشد. همانطور که لیوان آب را سر می کشید نگاهش به تختخواب درهم ریخته و کثیف و نامرتب گوهری، در پستوی مغازه افتاد. شستن ملافه در مغازه کار ساده ای بود، پس چرا گوهری ملافه های خودش را نمی شست؟

چند روز پیش، گوهری از او پرسیده بود: "میترا خانم، شما از کجا خرید می کنید؟"

ـ "سوپر مارکت محله! چطور مگه؟"

ـ "سوپر مارکت که خیلی گرونه! چرا نمی ری از "باریس" و بازار عربا خرید بکنی؟"

نخواسته بود برای گوهری جزییات زندگیش را توضیح بدهد. برای خرید مواد غذایی برای یک نفر بیمار، کسی که با یک کلیه زندگی می کند، نمی تواند یک روزش را بگذارد تا به آنسوی شهر و بازار روز عرب ها برود، دیگر وقتی باقی نمانده! پس چطور به درس و دانشگاهش برسد! چه کسی به سر کار برود؟ کی به کارهای دیگر می رسید؟ چه وقت می توانست به حمام عمومی برود؟ حس خسته شدن در همهمه بازار عرب ها، حس گم شدن در میان جمعیت گرسنه، حس خرد شدن در پهنه این بازارها را نیز به یاد آورده بود؛ از اینرو، سرش را بالا گرفته بود. گردنش را صاف کرده بود و با لحن پر افاده ای به گوهری گفته بود: "می دونین مواد غذایی بازار عربا، از لحاظ کیفیت زیاد خوب نیست! برای همین هم زود خراب و فاسد می شه!"

نمی خواست گوهری تا این حد، بر بودجه و مسائل کوچک و پیش پا افتاده زندگیش آشنا و مسلط باشد. لیوان را زیر شیر آب شست و سر جایش گذاشت. هنگامی که به سمت میز اطو برگشت، گوهری، بغل میز اطو، منتظرش ایستاده بود. عکس مصدق نیز در میان قابش در بالای پیشخوان مغازه، در سکوت به آنها می نگریست.

ـ "سرکار خانم! میترا خانم، اطو داره سرد می شه! داره برق مصرف می شه ها؟ متوجهید؟"

ـ "بله، الان!"

نگاهی به سمت گوهری انداخت. عکس مصدق در بالای پیشخوان مغازه، خسته و فرسوده به نظر می رسید. مرور زمان و بخار داخل مغازه جلای قاب عکس را از بین برده بود. دوباره به کار مشغول شد. راستی این پیراهن های مردانه ای که او اطو می زند را چه مردانی می پوشند؟ فرانسویان؟ مهاجران؟ مقیمان؟ چه نوع مردانی؟ پیراهن دیگری برداشت و در سکوت به کارش ادامه می داد. گوهری، حالا، با تلفن حرف می زد و از وضع کسب و کار می نالید: "والله درآمد این مغازه کافی نیست، اصلا خرجش به دخلش نمی ارزد! ما از روی ناچاری این مغازه رو باز کردیم تا خرج یکی دو تا دانشجوی آواره رو تامین کنیم. همین و بس!"

میترا نفس عمیقی کشید و پیراهن دیگری را برداشت و تازه داشت یقه پیراهن را اطو می زد که دوباره صدای گوهری را شنید.

ـ "فردا ساعت هشت صبح، می تونی به مغازه بیایی؟"

میترا همانطور که داشت آستین چپ پیراهن را اطو می زد: "آقای گوهری، من صبح ها کلاس دارم. شما که می دونین!"

ـ "من فردا صبح یک جایی کار دارم، جلسه دارم... که گفتی نمی تونی ها؟"

ـ "آخه ما که قرارمون این نبوده!"

ـ "خیلی جالبه ها! وضعیت ما عین مصدق شده! باید یه توپچی استخدام کنیم و یه عمر بهش حقوق بدیم تا یه روز به دردمون بخوره! آنوقت، اون یه روز رو برامون ناز می کنه!"

میترا همانطور که داشت آستین چپ پیراهن را اطو می زد، دلش می خواست به او چیزی بگوید مثل: "من توپچی مصدق نیستم، یا "من با نازل ترین قیمت بی وقفه کار می کنم"، ولی نتوانست، انگار، این اواخر، دهانش را به هم دوخته بودند و به زحمت به حرف می آمد. همانطور که اطو را بر روی آستین راست پیراهن می کشید، مثل لال ها، گیج و منگ به عکس مصدق نگاهی انداخته بود، مصدق با نگاهی عبث، سرش را بر زانو گذاشته بود و خودش به عصایی چوبین تکیه داده بود و عجیب غمگین می نمود.

میترا سعی کرده بود حرف های گوهری را ناشنیده بگیرد و بدون اینکه جوابی بدهد، در سکوت به کارش ادامه داده بود. ولی گوهری در مغازه دوری زده بود و هنوز صدایش می آمد "پس فردا چی؟"

ـ "منظورتون چیه؟"

ـ "پس فردا می تونی بیای اینجا و در مغازه وایستی؟ یا اینکه با خواهر من می ری به سفارت آمریکا؟"

تجربه به میترا نشان داده بود که هر بار قبول کرده است تا ساعاتی اضافه در مغازه تنها بماند، بعدا گوهری هزار و یک داستان درست کرده بود. معمولا، قبل از رفتن، یک خروار لباس برایش می گذاشت تا اطو بزند: "برای اینکه حوصله تون سر نره، میترا خانم!"

و در آخر همان ماه، دبه درمی آورد که این ماه صورتحساب تلفن مغازه گرانتر از حد معمول شده است و شاید آن روز که تو در مغازه تنها بوده ای، حتما، از مغازه به بیرون و یا به ایران تلفن زده. نمی دانست چگونه  خودش را از این مخمصه برهاند. گوهری بسیار زرنگ تر از اینها بود که بشود برایش بهانه ای آورد، یا اینکه جوابش را نداد، و یا زبانم لال، به او جواب رد داد. چرا که فورا آن برنامه را با زرنگی خاصی به روز دیگری موکول می کرد.

ـ "من خواهرتون رو به سفارت آمریکا می برم."

حالا دیگر چشمان مصدق را می دید که حسابی گود رفته است و اندامش به نحو غریبی خمیده و تکیده شده است. به خوبی می دانست که بابت همراهی خواهر گوهری به سفارت آمریکا به عنوان مترجم، یا به عبارت دیگر یک روز کامل کار، هیچگونه حق الزحمه ای دریافت نخواهد کرد.

ـ "آره، ببرش! کارش رو راه بنداز! خودت خوب می دونی میترا خانم، که ما هم یه جوری جبران می کنیم."

این اواخر، از بس تو دهنی خورده بود مثل لال ها مات شده بود.

ـ "راستی دیشب، من از توی خیابون، یه چیزایی پیدا کردم، که اونا رو توی اتاق پشتی، توی یه جعبه مقوایی گذاشتم. شاید به دردت بخوره! الان که نه! هر وقت کارت تموم شد، برو نیگاشون کن! ببین اگه به دردت می خوره، برای خودت بردار!"

الان دیگر قیافه مصدق در قاب عکسش در حال احتضار بود، حتما، این عکس به آخرین روزهای عمر او در تبعید، در ده ییلاقی احمدآباد، مربوط می شد. میترا، دوباره، در سکوت، اطو زدن پیراهن های باقی مانده را از سر گرفت. گوهری دوباره به پشت دخل برگشته بود و با تلفن مشغول صحبت با دوستانش بود: "بعله!.... ما شاه رو با همه عظمتش از اون بالا پایین کشیدم و روانه "زباله دانی تاریخ" کردیم، بعله!... اوضاع اینطوری نمی مونه... حالا بگذر از اینکه فعلا مشغول رختشویی هستم و هی دارم شلوار و پیراهن عربا و اجنبی ها رو اطو می زنم..."

بالاخره اطوی پیراهن های مردانه عرب ها و اجنبی ها تمام شد، دم هوا و بخار اطو شیشه های مغازه را تار کرده بود؛ دیگر میترا عکس مصدق را در قابش محو می دید. حالا به بستن دکمه های پیراهن مشغول بود تا بتواند آنها را تا و بسته بندی کند و در قفسه ها بگذارد. راستی "آشغالدانی  تاریخ" در کجا واقع شده بود؟ آدرس دقیقش کجا بود؟ چه زمانی می شد که امثال گوهری را هم به همان "زباله دانی تاریخ" فرستاد؟

پروفسور مرسیه گفته بود: "تاریخ زباله دان ندارد. همه چیز در خوی، اخلاق، روح و خون ما حفظ می شود."

مدتها پیش، میترا در نامه ای به امیر نوشته بود: "برخلاف تو، من گمان می کنم که تاریخ زباله دانی ندارد. تاریخ جریانی ست که می شورد و می برد. هجومی ناگهانی ست که به همه چیز معنی می بخشد و یا برعکس همه چیز را بی معنی می کند. تاریخ، رود خروشانی ست که همه چیز را از جا می کند، ولی ریشه های آن، در خاطره ها، توهمات، کابوس ها و دردهای ما رسوب کرده است و با ما باقی خواهد ماند؛ و تاثیرش را در همه عکس العمل ها و رفتارهای ما در لحظات مختلف زندگی نشان خواهد داد."

همچنان در فکر "زباله دانی تاریخ" بود که تا کردن و بسته بندی پیراهن ها به پایان رسید و آنها را در قفسه گذاشت. به اتاق پشتی مغازه رفت. به محتوای جعبه مقوایی گوشه اتاق نگاهی کرد: یک سری لباس زیر زنانه مندرس در جعبه بود. گوهری آنها را از توی زباله های ثروتمندان محله چهاردهم پیدا کرده بود. رغبت نکرد که به آنها دست بزند. با تکه چوبی که در گوشه پستو افتاده بود، کمی آنها را به هم ریخت. راستی این کدامیک از بزرگان بود که گفته بود "هنر در نفس خود، دولت است، هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند." هنر بود یا هنرمند؟ با تکه چوب، لباس زیرهای آشغالی را به هم می زد، کدام قدر؟ کدام صدر؟ کی؟ کجا؟ سینه بند دانتل زرشکی رنگ مندرسی را که روبان پاره ای داشت با تکه چوب بلند کرد و در هوا گرفت. هنر: "دولت پاینده"، هنر: "چشمه زاینده"! دیگر صدای گوهری را از پای تلفن نمی شنید، حتما تلفنش تمام شده بود. بالاخره، با بی حوصلگی، با دستان خالی، از اتاق پشتی بیرون آمد و روبروی او ایستاد.

ـ "چیزیش به دردت نخورد؟"

ـ "نه!"

ـ "چرا؟"

ـ "اندازه ام نبود!"

ـ "وا چطور ممکنه؟"

گوهری همانطور که از زیر عینک با تعجب هیکل میترا را ورانداز می کرد، ادامه داد: "قاعدتا اونا باید اندازه تو باشه!... حالا تنگ بود یا گشاد؟"

میترا در سکوت، آهسته، بدون اینکه جوابی بدهد، کت و کیفش را برداشت، می خواست از مغازه خارج شود که ناگهان چیزی به خاطرش رسید: "راستی آقای گوهری شما حقوق ماه آوریل منو ندادین؟ می دونین من فردا باید کرایه خونه بدم."

گوهری سری تکان داد: "آره، آره، آره، یادم رفته بود."

بعد در صندوق را باز کرد و مقداری اسکناس برداشت و دوباره آنها را شمرد: "بفرمایین! می دونی که مغازه ماه آوریل خوب کار نکرده! بنابر این، من نمی تونم مثل هر ماه به شما  حقوق کامل بدم!"

میترا پولها را از دست او گرفت و شمرد. به جای ه هزار و هشتصد فرانک همیشگی، این بار به او هزار و دویست فرانک پرداخت شده بود، خیره به گوهری نگاه کرد، این بار قضیه جدی تر از آن بود که بتواند ساکت بماند: "ولی آقای گوهری، من که با شما شریک نیستم. من اینجا ساعتی کار می کنم."

روی قاب عکس مصدق چند قطره عرق نشسته بود، انگار اشک در چشمان خسته و گود رفته مصدق حلقه بسته باشد.

ـ "درسته که ساعتی کار می کنی و با ما شریک نیستی، ولی مغازه باید درآمد داشته باشد تا من بتونم حقوق تو رو بدم، از طرف دیگه خودت خوب می دونی که ماه آوریل کار نیست، چون نه تابستونه و نه زمستون. حالا اگه می خوای حقوقت رو بگیری برو در خونه ها رو بزن، جنس بگیر و بیار  یتومغازه بشور و اطو بزن تا مغازه چرخش بگرده، وگرنه همینه که هست!"

ـ "یعنی من به صاحب خونه ام، همینا رو بگم، برم بگم مغازه آقای گوهری درآمدش کمه  بنابر این من این ماه فقط نصف اجاره رو به شما می دم!"

ـ "ببین این دیگه مشکل خودته! اگه نمی تونی اجاره بدی، اگه جا نداری، خب، شبا بیا تو این مغازه بخواب!"

دیگر از شدت خستگی نمی توانست بر سر پا بایستد، چشمانش از  شدت بخار داخل مغازه، تار می دید. عکس مصدق هم در میان توده ای از بخار اطو و غبار محلول های شیمیایی محو شده بود. دلش می خواست دوباره به لب دریاچه برگردد و روی نیمکتی، مثل مجسمه ای بی حرکت و سنگی بنشیند و به آرامش قوی های روی آب خیره شود و همه چیز و همه کس را فراموش کند.

با صورتی برافروخته و لبانی تشنه و پریده رنگ از مغازه بیرون آمد. چکار می توانست بکند؟ برای که بگوید؟ از چه کسی به چه کسی شکایت کند؟ پیش چه کسی گلایه کند؟ توی ایستگاه اتوبوس نشست. وقتی برای هموطنت کار سیاه انجام می دهی، باید دهانت بسته باشد، "اینجا، هموطنان غیور هر بلایی به سرم می آورند، باید ساکت بمانم، چرا؟ برای اینکه هموطن است. برای اینکه آشناست. برای اینکه همگی در غربت هستیم. اینجا اینجوریه دیگه!" هنوز صدای گوهری در سرش بود: "مغازه درآمد نداشته است!" چه مسخره! حالا مگر روزهایی که مغازه خوب کار می کرد و درآمدش خوب بود، او به من اضافه حقوق و پاداش می داده! خواست دوباره به سمت پارک برود ولی شب از راه رسیده بود و هوا داشت کم کم تاریک می شد. باد سردی شروع به وزیدن کرد، کتش را پوشید و توی ایستگاه، در انتظار اتوبوس نشست.

ـ "حالا  چکار کنم؟"

 گیتی همیشه، در اینطور مواقع، می گفت: "بالاخره ما بی پناه ها هم خدایی داریم."

اتوبوسی از راه رسید و در مقابل ایستگاه توقف کرد. از جایش برخاست، دیگر خستگی بر تنش پخش شده بود، گیج و سردرگم، بدون اینکه بلیتش را به راننده نشان بدهد، وارد اتوبوس شد و به سمت ته اتوبوس می رفت تا صندلی خالی پیدا کند خدای بی پناهان؟ آخه تو کجایی؟ کمکم کن! تا من بتونم از این مخمصه و اصلا از دست اینها نجات پیدا کنم.

ـ "خانم بلیت تون؟"

حواسش نبود. "ششصد فرانک کسر بودجه برای کرایه خانه را چطوری تامین کنم؟" گیج بود. اصلا متوجه نبود که راننده او را صدا می کند، درست لحظه ای متوجه این قضیه شد که دید، راننده ناگهان، با ترمزی اتوبوس را متوقف کرد و بعد از پشت فرمان برخاسته به سمت او آمده تا او را از اتوبوس بیرون کند.

ـ "آه ببخشید! معذرت می خواهم!" با دستپاچگی، بلیت ماهیانه مترو را از جیب کتش خارج  کرد و به راننده نشان داد.

ـ "عذر می خوام، متوجه نشدم، از خستگی حواسم سر جایش نبود!"

راننده با دیدن بلیت، دهانش بسته شد، پس سوء تفاهمی پیش آمده! دوباره به جای خودش، در پشت فرمان برگشت و اتوبوس به حرکت درآمد، بقیه مسافران به این اتفاق لبخندی زدند و قضیه زود برطرف و فراموش شد. سرانجام میترا، در صندلی خالی ته اتوبوس نشست. حالا چکار باید می کرد؟

دکتر لوژاندر به او توصیه کرده بود: "چرا سعی نمی کنید که به خودتان کمک کنید؟ همه چیز به اختیار شماست؟ این شما هستید که تصمیم می گیرید چگونه و در کجا زندگی کنید! سعی کنید از آن اتاقی که شما را به یاد سلول می اندازد خارج شوید. به محیط های گسترده و باز بروید. با آدمهای تازه آشنا بشوید! پیاده روی کنید! قدم بزنید! سینما بروید! کتابخانه بروید! اینها شانس های بزرگیست که شما در اروپا دارید! بنابر این تصمیم خودتان را بگیرید! بقیه قضایا حل خواهد شد!"

"بالاخره این ششصد فرانکی که گوهری از حقوق او کسر کرده بود، را از کجا تهیه کند؟ چطور می تواند اجاره این ماه را بپردازد؟ از کجا بزند؟ به کجا بدوزد؟ در هر حال، تا آخر ماه ششصد فرانک کسر بودجه داشت و چقدر پنجه هایش درد می کرد."

راننده اتوبوس، بعد از دو ایستگاه برخلاف دیگر رانندگان که تا آخر خط در سکوت و یا با قیافه ای عبوس زمان را سپری می کردند، کم کم به حالت عادی خود برگشت و به حرف آمد، "خانم ها و آقایان، سلام! خیلی خوشحالم که با هم سفری در پاریس داریم." سرنشینان اتوبوس با چهره هایی حیرت زده، لبخندی زدند و به سمت راننده نگاه کردند.

ـ "ما الان در ارتفاع یک متری از سطح زمین هستیم... و مسیرمان از خیابانهای "سن ژاک"، "سن میشل" عبور از روی رود "سن" و بالاخره میدان "شاتله" است؛ بعد از خیابان "ریولی" به سوی "پله رویال" و "کمدی فرانسز" خواهیم گذشت. از جلوی بنای "اپرا"ی پاریس عبور خواهیم کرد و سرانجام، در "سن لازار" سفرمان را به پایان می رسانیم. امیدوارم که با من سفر خوشی داشته باشید." میترا با تبسمی بر لبان پریده رنگش، از پنجره به بیرون می نگریست. خب، امروز هم گذشت، ولی فردا، قبل از هر چیز، باید دنبال کار دیگری باشم. آیا امروز، روزی مثل روزهای دیگر بود؟ البته که نه! امروز، روزی متفاوت بود. اولا، روزی آفتابی و بهاری بود. ثانیا، پس از مدتها، از خانه خارج شده بود و به فضای گسترده پارک رفته بود، توانسته بود کمی کنار دریاچه، در زیر نور خورشید درخشان بنشیند و به حرکت قوها خیره شود و مهمتر از همه چیز، دست آخر سفری در پاریس داشت.

ـ "راستی پاریس واقعا زیبا بود!"

اتوبوس از روی پل "شاتله" عبور می کرد، چراغ قایق های کنار رود روشن شده بود، در سمت راست کلیسای "نتردام" زیر سایه روشن نور، عظمت مبهم خود را به نمایش گذاشته بود. پس همینجا بود که "کازیمودو" ناقوس ها را به صدا در میآورده! و "اسمرالدا" آن زیبای وحشی در همینجا از گوژپشت دلربایی می کرده! در سمت چپ، در بیرون از پنجره های بسته اتوبوس، برج "ایفل" و گنبد طلایی آرامگاه ناپلئون در تاریکی شب می درخشیدند و دوباره از نو خودشان را بر روی امواج جاری آب، در دو سوی رودخانه منعکس می کردند، انگار که وارد دکوراسیون صحنه ای باشکوه یکی از فیلم های موزیکال شده باشد. به نظرش رسید که همین الان است که ناگهان، از پشت یکی از این فرورفتگی های پل، "جودی گارلند" و یا "فرد آستر" بیرون بیایند و رقص خیال انگیزی را در کنار رودخانه "سن" آغاز کنند. ولی فورا به خاطر آورد که "جودی گارلند" سالهاست که فوت کرده است و "فرد آستر" هم چندیست که مرده است و صحنه خالیست.

ـ "صحنه خالی بود!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
حذف مردان از صحنه ی شعر و نظر خواهی؟
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
آذر 1381
دی 1380
آذر 1380
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای تجسمی و نقاشی
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
منتخب مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
سینما
پیوندها
تکذیب نامه
نوشتن فارسی آسان
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
آرشیو مقالاتم در عصرنو
مجموعه مطالبم در مورد زنان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
ویژه نامه های چشمان بیدار
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر/1
چشمان زنان
وبلاگ جمهوری سکوت
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آنچه از فرانسه آموختم
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
بازنگار
چشمانی دیگر
نشریه فرهنگی مردم لرستان
دیوان شاعران پارسی گوی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
ادبیات ایتالیا
گاهنامه سیاسی ایران
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه الکترونیکی لور
پایگاه خبری لرنا
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
آرشیو کتابهای ممنوعه
ترجمه با گوگل
افسانه ها و اساطیر باستان
ناصر فکوهی
خبرنامه كتاب هاي الكترونيك فارسي
کتابخانه مجازی رایگان
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
تبدیل کلمات به زبان ایرانی باستان
ترجمه با گوگل
ترجمه آنلاین
جستجوگر کوپرنیک
جستجوگر بینگ
نویسه خوان آراکس
تبدیل فرمات به متن
کتاب فارسی
داونلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

پرونده مه 68


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter