تبليغاتX
چشمان بیدار - صبح نهان، جلد دوم، فصل پانزدهم: ناجای جوان
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

"ناجای جوان"

ماری لورانس بود که در را به رویش باز کرد. هنوز چیزی از سلام و دیده بوسی و ورودش به داخل خانه نگذشته بود که ماری ژوزف با تعجب به او گفت: "میترا تو امشب برای شام پیش ما می مانی؟"

ـ "چرا از من می پرسی که برای شام می مانم؟"

ـ "چون دارم غذا درست می کنم اگر می خواهی برای شام بمانی باید بیشتر غذا درست کنم؟"

ـ "ماری ژو، یادت نیست که امشب دعوتم کردی تا بیایم اینجا؟"

ـ "نه! نه!"

ـ "مگر برای امشب برنامه دیگری داری؟"

ـ نه! نه! فقط حواسم پرت شد... وای غذایم ته گرفت!"

ـ "ماری ژو، من متوجه نمی شوم!"

ـ "تو مثل اینکه قرار بود فردا بیایی، مگر نه؟"

ماری ژوزف فراموش کرده بود که قرار بوده است به خانه میترا برود و حالا فراموش کرده است که قرار بوده میترا به خانه اش بیاید، تلفن زنگ می زند، گوشی را برمی دارد، نیم ساعت با تلفن صحبت می کند، ولی یادش نمی آید که اسم دوستش چیست، با وجود این می خندد، غذایش ته می گیرد، باز هم می  خندد و از میترا خبرهای جدید را می پرسد. در حالی که یادش نمی آید که خبرهای قبلی چه بود.

ـ "دنبال کار بودم، به یک آگهی کار تلفن زدم چون همه ی شرایط  لازم برای آن کار را داشتم. آخر سر از من ملیت مرا پرسیدند. گفتم فرانسوی نیستم. ایرانی هستم، گفتند متاسفیم، من گفتم من هم بسیار متاسفم! خلاصه نشد دیگر!"

 

ـ زندگیم یکنواخت است. خبر تازه ای نیست. هیچ! در دو سال گذشته، تنها موقعی که زندگیم تغییر کرد موقعی بود که داشتم از سرکارم به خانه برمی گشتم و جاده لیز بود و داشتم با دوچرخه به خانه برمی گشتم. افتادم و دستم شکست. افتادم چون حواسم نبود. چون داشتم آن طرف جاده را نگاه می کردم و به نظرم پشت درختها کسی سرتا پا سفید پوشیده بود و راه می رفت. افتادم و دستم شکست. یعنی البته همان لحظه ی اول این را نفهمیدم و کسی توی جاده نبود یعنی فقط پیرمردی با سگ سیاه بزرگی کنار جاده گردش می کرد. موقعی که افتادم حتا فریاد هم نکشیدم. آخ هم نگفتم. چرا که کسی دور و بروم نبود یعنی فقط پیرمردی با سگ سیاه بزرگی کنار جاده گردش می کرد. که اصلا حواسش به من نبود و انگار هیچ نمی خواست مرا ببیند. در این فکر بودم که چه خوب شد که هیچ کسی اینجا نیست تا برایش ناله و فریاد کنم. مجبور بودم از جایم بلند شوم و بلند شدم. به زحمت مثل بچه ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته است از زمین پا شدم و روی پاهایم ایستادم، تمام بدنم درد می کرد و دستم، دست راستم... بازویم درد می کرد... مسافتی را پیاده آمدم در حالی که به زور با دست چپم دوچرخه را با خود می کشیدم. دستم، دست راست را حس نمی کردم. فقط درد بود  و درد. پس از کمی مکث سوار دوچرخه شدم و با یک دست دوچرخه را راندم، تا به خانه رسیدم.

 

ماری لورانس می پرسد: "راستی فارسی را چطور تایپ می کنند؟"

ـ "با ماشین تحریر!"

ـ "یعنی یک ماشین تحریر مخصوص این کار هست؟"

ـ "البته!"

ـ "آهان!"

 

ـ داوید گفت "دیوانه دستت را نگاه کن! دستت شکسته."

مرا به بیمارستان برد. از دستم عکسبرداری کردند، حق با داوید بود. دستم شکسته بود. همانجا دستم را گچ گرفتند. خیال داشتند شب مرا در بیمارستان نگه دارند، گفتم این مسخره بازی ها چیست؟ همین گچ کافی است حالا بایست به خانه برگردم چون دوست دارم شب توی جای خودم بخوابم."

 

ماری ژوزف در حالی که مشغول سوزاندن شام است می پرسد: "راستی چینی را چطور تایپ می کنند؟"

ـ "نمی دانی!"

ـ "آخر  چینی را چطور می شود تایپ کرد؟ بخصوص که خطوط چینی عمودی است و نه افقی!"

ـ "نمی دانم!"

ماری لورانس می گوید: "زبان چینی حدود سه هزار حرف دارد، چطوری همه اینها را توی ماشین می گذارند؟ "

میترا می گوید: "باید این را حتما از یک چینی بپرسم؟"

ماری ژوزف می گوید: "چقدر تفاوت بین زبانهاست!"

ماری لورانس می گوید: "چطور می شود به همه این سئوالات پاسخ داد؟"

ماری ژوزف می گوید: "لورانس وقتی کوچک بود، زبان خاصی اختراع کرده بود که ما آن را با علامت می نوشتیم و همدیگر را می فهمیدیم. الان که بزرگ شده، دیگر آن زبان را فراموش کرده! من هم فراموش کرده ام! لورانس وقتی مفهوم یک کلمه را زیبا نمی دانست، آن کلمه را خودش عوض می کرد، مثلا "س امه موس مه" یعنی یک چیزی که برای خودش اصل آن کلمه جالب نبود!"

ـ "خب معنی اصلی این کلمه چیست؟"

ـ "نمی تونم آن را بلند بگویم!"

ـ "پس بیا در گوشم بگو!"

ـ "نه!"

ـ "منظورت فعل  S’aimer نیست؟

ـ نه! S’aimer  یعنی دوست داشتن!

ـ نه! S’aimer معنی های مختلفی دارد! اگر می خواهی برو توی لغت نامه نگاه کن!

ـ  نه برای من معانی مختلفی ندارد!

 

ـ S’aimer با aimer چه فرقی دارد؟ دو ماه دستم توی گچ بود. همان موقع بود که فهمیدم چقدر به داوید محتاج شده ام. احتیاج و وابستگی علیل کننده! می خواست مثل بچه ها غذا دهانم بگذارد، گفتم نه! فقط گوشت را با کارد برایم تکه تکه ببری کافیست. می خواست در حمام بشوردم. گفتم نه! فقط سرم را بشوری و آب بکشی کافیست. آن روزها قراردادی برای یک پروژه ی خانه سازی روی باتلاق بست و از طرف دیگر مادرش... خیلی گرفتار بود در نتیجه من تنها با یک دست توی خانه ماندم... برای اینکه مرا از تنهایی درآورد برایم یک سگ خرید، سگی که مدام توی دست و پای من می لولید و برایم پارس می کرد. خوبی "گالیور" سگمان در این بود که هر وقت کلافه بودم من هم همراهش پارس می کردم. الان فکر می کنم اگر بچه داشتیم نمی توانستم سر بچه ام داد بکشم. در حالی که با "گالیور" اینطور نیست. من با خیال راحت سرش فریاد می کشم... همانطور که گاهی سر داوید فریاد می کشم... ماری ژو به من بگو من چه ام شده؟"

ـ "هیچ فقط تو خیلی خسته ای و احتیاج به استراحت داری."

***

پس از شام، ماری لورانس گفت: "من میروم تا از این مغازه عرب پایینی دسر بخرم."

ماری ژوزف با مهربانی مدتی در سکوت به میترا نگریست: حالا بهتری؟ میترا لبخندی زد و با اشاره ی سر تایید کرد.

ـ "می دانم خیلی دردناک است ولی..."

ـ "بهتر است راجع به موضوع دیگری صحبت کنیم... همیشه دردناک است."

ـ "می فهمم، حق داری! ... راستی از داوید چه خبر؟"

ـ "رفته پیش مادرش... یعنی پیش از رفتن، به من پیشنهادِ ازدواج داد...

ـ "آه چه خوب!"

ولی من به او گفتم که الان خسته ام ولی بعدا یک فکری می کنیم."

ـ "آَه چه بد!"

ـ "الان هم رفته پیش مادرش."

ـ "تو دیوانه ای."

ـ "من؟... او هم همین را گفت... ولی من فقط خیلی خسته ام...

 

به داوید گفته بود: "داوید من خسته ام."

ـ "اه عزیزم چی شده؟"

ـ "داوید کمی به من شجاعت بده! کمی محبت! و کمی امید! داوید کمکم کن تا بتوانم آرام بگیرم."

ـ عزیزم مگر با تو چه کرده اند؟"

ـ "داوید کمی امید... کمی نیرو... فقط یک کم... فقط اینقدری که بتوانم باز هم ادامه بدهم."

ـ "البته. همه چیز را با هم تقسیم می کنیم. سلامت و شادی و قدرت را!... ایمان و امید و آینده را؟"

ـ "وای که چقدر خسته ام."

ـ "میترا به نام شعر و به نام موسیقی و به نام عشق تا آخر دنیا با هم می مانیم. به تو قول میدهم که ما خوشبخت ترین زوج جهان بشویم."

ـ "ولی من خسته تر از آنم که بتوانم خوشبخت ترین زن جهان بشوم."

 ـ "اشتباه کردم. حالا می فهمم چرا کشیش ها و راهبه ها نبایست ازدواج کنند. چه چیزی بالاتر از عشق به خداست؟ ها؟ من نبایست عشقم را به پای یک نفر تقدیم کنم نمی شود. من بایست عروس جهان می شدم و در جهان حل می شدم. من بایست عروس بیشه ها و عروس شعرها و عروس نغمه ها می شدم. بایست همه ی نیروی من، پیشکش جهان می شد شاید که روزی چیزی نو به وجود بیاید و انسانی نو!"

ـ "تو که این حرفها رو به داوید نگفتی؟ گفتی؟"

 

نه اینها را به داوید نگفته بود. همچنان که به ماری ژوزف نیز نگفته بود که در تنهایی راه می رود و بی وقفه اشک می ریزد و به پل فکر می کند و به این که ته آب چه سرد است. نه هیچ کدام از اینها را به هیچکس نگفته بود. با لبان خنده و چهره ی آرایش شده، فریبنده و دلربا با گیلاس شرابی در دست، در برابر ماری ژوزف نشسته بود و برایش از سفرش با داوید به کنار جنگل های سیاه حرف می زد. داشت به ماری ژوزف توضیح می داد:"هنوز می خواهم به دنیا حالی کنم که چیزهایی با ارزشی وجود دارد که در انزوا و فراموشی می پوسد؟ و دنیا تا عمقِ وجودش در گه و لجن فرو رفته است؟ چون...؟

ماری ژوزف سرش را از آن طرف میز به سوی او آورد و آهسته به او اشاره کرد تا گوشش را جلو ببرد. سپس با صدایی رازگونه گفت: "بیا در درجه ی اول ما خودمان را از گه بیرون بکشیم! فقط خودمان را! "

هر دو با صدایی بلند به خنده افتادند و قهقهه زدند: "بگذار بقیه توی همان لجنی که هستند باقی بمانند. بیا اول خودمان..."

ـ "فقط خودمان؟.... "

ـ "آره... فقط ما دو تا..."

داوید عزیزم،

عصر جمعه بود. تو می خواستی مثل همیشه، تعطیل آخر هفته را پیش مادرت بروی. من سرما خورده بودم و تب شدیدی داشتم. به هزار بهانه، به بهانه ی این که هیچ جوری نمی توانی ترکم کنی مرا با خودت تا ایستگاه قطار کشانیدی... با مترو تا ایستگاه قطار رفتیم. وقتی قطار ترا با خود برد. من در میان باد شدید روی سکوی ایستگاه ایستاده بودم. برای بازگشت دوچرخه ام را با خود نداشتم. قاعدتا باید با مترو برمی گشتم. دستهایم  را در جیبم فرو کردم و ناگهان دیدم حتا یک فرانک هم با خودم ندارم. چرا؟ چون همراه تو آمده بودم و چون روی تو حساب کرده بودم و چون بیش از حد به تو وابسته شده بودم و چون دوچرخه ام را با خودم نیاورده بودم. یک دفعه دیدم من که در تمام این سالیان روی دوچرخه ام حساب می کردم و به دوچرخه ام وابسته بوده ام و دوچرخه ام به من هیچ قول وفاداری و تقسیم غم و شادی در بد و خوب زندگی را نداده بود و همیشه به من وفادار باقی مانده بوده است و همیشه مرا با خود به جاهایی که دوست داشتم و می خواستم برده است، ولی حالا دوچرخه ام اینجا نیست و الان توی پارکینگ ساختمان است و دلم برایش عجیب  تنگ شده است. افکارم هذیان وار بود چون تب شدیدی داشتم و نمی دانستم چه کنم. نمی توانستم گدایی بکنم. در نتیجه با تب و لرزی که در ایستگاه به سراغم آمده بود به راه افتادم تا پیاده به خانه برگردم.

هوا سرد بود. باد می آمد. وقتی که به کنار رود سن رسیدم باران گرفت. باید به آن سو می رفتم باید از پل می گذشتم. باد می آمد. سوز می آمد. باران می آمد و من آهسته آهسته از روی پل می گذشتم. باد شدید شده بود و من با تن تبدار لرزان از روی پل عبور می کردم... باد آنقدر شدید بود که برای لحظه ای فکر کردم اگر کمی سبک تر بودم، مرا به داخل رودخانه پرتاب می کند. شالم را محکم تر به دور سر و گردنم پیچیدم ولی در همان لحظات فکر کردم که اگر باد لطف کند و من بیعرضه ی بی دست و پا را که حتی جرات خودکشی هم ندارم به داخل رودخانه بیندازد چه خوب خواهد شد... در آن لحظه و روی پل بود که فهمیدم زندگی تا چه حد پوشالی است. ما هیچ چیز را نمی توانیم با هم تقسیم کنیم. ما هیچ گذشته ی مشترکی نداشته ایم. ما اصلا به زحمت حرف همدیگر را می فهمیم. ما مثل همسایه ها کنار هم زندگی می کنیم. با هم خرید می کنیم. کنار هم غذا  می خوریم. کنار هم می خوابیم. ولی روحمان چه؟ من در خوابهایم کابوسهایی پر از قل و زنجیر می بینم و در روزهایی مثل امروز که پر از تب و لرز و هذیان روی پل هستم، تو مرا رها می کنی تا به زهدانِ مادرت بپیوندی و من همیشه بایست این پل ها را یکی پس از دیگری در تنهایی طی کنم...

من در آن لحظه هیچ تصمیمی نگرفتم، فقط نگاه کردم و دیدم که از یک طرف آبِ رودخانه سرد بود و از طرف دیگر باد هم مرا به داخل رودخانه نینداخت پس باز مجبور بودم باقی راه را پیاده طی کنم تا به خانه برسم.

***

ماری لورانس با یک بسته کرم کارامل از در وارد شد. آنها را روی میز گذاشت و بعد به دنبال قاشق چای خوری رفت. درِ اولین قوطی کرم کارامل را که باز کرد و چشید: فاسد است! یادم رفت تاریخ روی قوطی را نگاه کنم، تاریخش گذشته!

ـ برو آن ها را پس بده!

ماری لورانس دوباره قوطی ها را در دست گرفت ولی موقع خروج از درِ آشپزخانه یکی از قوطی ها  از دستش رها شد و روی کف آشپزخانه پخش شد. هر سه به هم نگاه کردند و ناگهان با هم خنده ای را آغاز کردند که خیلی زود آن خنده تبدیل به قهقهه شد.

 

در سر میزِ شام، همه مشغول خوردن دسر بودند که ناگهان میترا چکمه هایش را به پا کرده بود، بارانی بلندش را به تن کرده بود و به سوی جنگل رفته بود. از کوره راهی که به سوی رودخانه می رفت گذر می کرد تا به کنارِ رودخانه برسد. پس از آن از کناره ی رودخانه رفته بود تا به جنگل رسیده بود. از میان جنگلی که می گذشت نرمه بادی می وزید که گیسوانش را پریشان می کرد. باد در میان شاخه های درختان می پیچید و خواب زمستانی جنگل را آشفته می کرد. گام هایش در میانِ گل و لای کنارِ رودخانه و علف های هرز فرو می رفت و او بی توجه به فرو رفتنش در گل، با درختان سربلند و عریانِ جنگل حرف می زد و بلند بلند می خندید و می گریست و می دوید. باران که گرفت از میان همان کوره راهی که اکنون پر از برگهای زرد شده بود می دوید و فریاد می کشید و قهقهه می زد و همراه باد زوزه می کشید. بالاخره سرتا پا خیس و گل آلود با چشمانی سرخ و لبخندی مرموز به خانه ی پر از مهمانِ مادر داوید برگشته بود.

 

ماری ژوزف همانطور که با دستمالی کف آشپزخانه را تمیز می کرد و می خندید: آهان! تازه یادم افتاد! فردای آخرین باری که ترا دیدم به تو تلفن زدم. می خواستم بگویم که شب قبل خوابت را دیده ام، توی خوابم خیلی مهربان و دوست داشتنی بودی، بی نهایت، خیلی به هم نزدیک بودیم، مثل یک خانواده می خواستیم با هم توی یک خانه زندگی کنیم...

ـ داستانِ خوابت چه بود؟

ـ هیچ یادم نیست، فقط یادم هست که تو خیلی مهربان بودی... فردایش به تو زنگ زدم، بعدازظهر بود و خانه نبودی، بعدش هم یادم رفت که به تو بگویم...

ـ آره، بعدازظهر خانه نبودم ... راستی من کجا بودم؟

ـ دیدی لورانس چطور از شنیدن آن کلمه قرمز شد؟

ـ آره، بیشتر اوقات ما از گفتن ِ کلمات بیشتر وحشت داریم تا انجام دادنشان!

ـ مثل سکس می ماند همه انجامش می دهند، ولی به زور می توانند خودشان را با کلام بیان کنند؟

ـ آخر بیان کردن عشق و یا سکس با کلمه مشکل است؟

ـ خیلی هم مشکل است!

ـ ولی من دوست دارم بشنوم! مثل لمس کردن دیگری با کلمات می ماند!

ـ و تا به حال شنیده ای؟

ـ نه! نه! ولی داوید دارد سعی می کند کلماتش را پیدا کند.

 

میترا به داوید گفته بود، این پروژه ی تو بالاخره تمام نشد؟"

ـ "نه هنوز!"

ـ "امیدوارم که این پروژه ات خریدار داشته باشد."

ـ "خریدار هم نداشته باشد چندان مهم نیست. من به فکر فردا هستم. من مردی از آینده ام."

ـ "فکر می کنی در آینده مردم موفق می شوند که خانه هایشان را روی دریا یا آب یا شن یا باتلاق و یا توی هوا بسازند؟"

ـ "بله. شاید.."

ـ "من که نمی توانم ذهنا بپذیرم.."

ـ "معلوم است که نمی توانی! با آن ذهنیت قرون وسطایی که تو داری برایت سخت است که یک چنین ایده ای را بپذیری. تو در طول قرنها، آنقدر به آن یک وجبِ خاک مقدست چسبیده بودی که مسلم است چرا نمی توانی خودت را با این فکر همنوا کنی، میترا دیگر صدایش را نمی شنید و صدای داوید در میان صدای شکستن و افتادن ظرفی که کف آشپزخانه افتاد گم شد.

 

ماری لورانس با قیافه ای درهم و دمغ بازگشت، بقال حرفم را باور نکرد، گفت یک قوطی کم است، گفتم افتاد و ریخت روی زمین، گفت به هر حال باید آن را می آوردی؟

 

داوید در درگاهِ آشپزخانه ایستاده بود و می پرسید: "چی شد؟ صدای چی بود؟"

ـ "هیچی، یک بشقاب شکستم."

ـ "چطوری؟"

ـ "هیچی! تصادفی. زدمش به دیوار. اینطوری." و بشقاب دیگری را به دیوار آشپزخانه کوبید.

ـ "مهم نیست."

ـ "مال تو بود."

ـ "مهم نیست، مال تو هم بود."

ـ "نه من اون بشقاب را نخریده بودم."

ـ "من برای تو خریده بودمش، یادت نیست! سالها پیش، ده سال پیش، این بشقاب را توی یک بازار مکاره دیدم. آن روز ترا نمی شناختم ولی این بشقاب را به نیت تو خریدم. پس مال تو بود. برای تو!"

ـ "ولی من شکستمش."

ـ "مهم نیست میترا!"

ـ "من شکستمش، می فهمی؟ من شکستمش."

ـ "خدای من تو چت شده؟ عزیزم چه بلایی به سر تو آورده اند؟"


 

ـ خب حالا که دسر نداریم، برویم فیلم مستندی راجع به الجزایر در تلویزیون یکی از دوستان لورانس که همین نزدیکی ها زندگی می کند را ببینیم!... تو هم که با ما می آیی؟

ـ من که آنجا دعوت ندارم!

ماری لورانس گفت: ناجا دوستِ من است، قبلا تلفن زده ام. او منتظر ماست، می داند که تو هم می آیی، حتما برایمان دسر هم دارد!

ـ ناجا! ناجا؟ فرانسوی نیست!

ـ ناجا اصلش الجزایری است ولی ملیت فرانسوی دارد. ناجا اسم یکی از رمانهای عاشقانه آندره برتون است، رمان دیگری هم دارد به نام عشق جنون...

ـ من اینها را نخوانده ام!

ـ یادم بینداز تا آنها را به تو امانت بدهم تا بخوانی!

ـ یادم بینداز تا آنها را از تو امانت بگیرم!

ـ یادم بینداز تا به شما یادآوری کنم تا یادتان نرود!

 

فراموشی غریبی به سراغش آمده بود و مانند مه او را می پوشانید. چیزی را برمی داشت و بعد یادش می رفت که جایش کجاست. چیزی را در ذهنش سر جایش گذاشته بود ولی دیگر هیچوقت آن را نمی یافت. کارت اعتباری اش را پنهان کرده بود که مبادا گمش کند و حالا یادش نبود که آن را کجا پنهان کرده است. دسته چکش را توی خانه گذاشته بود، ولی کجای خانه؟ کارت اعتباری را پیدا می کرد و می خواست با آن خرید کند ولی کدِ مخفی کارت را فراموش کرده بود. دسته چک را توی خانه پیدا می کرد و با آن به خرید می رفت و ناگهان دم صندوق متوجه می شد که دسته چک خالی است و مدتهاست که همه ی چک هایش تمام شده است.

 

ناجا آهسته در را باز کرد و همه را در سکوت به داخل خانه دعوت کرد. آهسته حرف می زد تا مادرش را که در اتاق بغلی خوابیده بود بیدار نکند. هر سه روی کاناپه مقابل تلویزیون نشستند و برنامه ی تلویزیون شروع شد.

 

داوید عزیزم

ما همیشه کنار هم هستیم، کنار هم از سوپرمارکت خرید می کنیم. کنار هم غذا می خوریم. گاهی کنار هم توی جنگل قدم می زنیم. گاهی کنار هم توی جاده قدم می زنیم. روزهایی هم که بی وقفه باران می بارد توی خانه می نشینیم و تلویزیون نگاه می کنیم. سریال های آمریکایی را می بینیم. سریال های قدیمی را می بینیم. وقتی هم که اوضاع سیاسی حسابی به هم ریخته، فیلم انقلاب رومانی یا جنگ خلیج فارس را تماشا می کنیم. جنگ مثل مسابقات جام جهانی فوتبال به صورت مستقیم از تلویزیون خانه مان پخش می شود و ما تماشایش می کنیم و حرص می خوریم و به هیجان می آییم و گاهی هم پکر و غمگین می شویم. اما هیچ کدام از این ها مانع از خواب آن شب مان نمی شود. ما زلزله ی ایروان را مثل فیلم سینمایی آخر شب از تلویزیون تماشا کردیم. ما تماشاچی شده ایم و تماشاچی حتا سیاهی لشکر تاریخ هم به شمار نمی آید.

 

ـ میل دارید چیزی بنوشید؟ چای، قهوه، شیر کاکائو؟

ـ هیچی!

ـ شیر کاکائو، چون من و ماری لورانس دلمان می خواهد!

ـ پس ما هم همینطور.

در حالی که فیلم شروع می شد ناجا به آشپزخانه رفت. نام برنامه "سالهای الجزایری" است. چهار برنامه ی پی در پی، که هر هفته یک قسمتش پخش می شود. این دومین قسمت است. برنامه ی قبل را هیچکدام ندیده اند و از تاریخ الجزایر هم چیز زیادی نمی دانند. حتا نمی دانند که کجای داستان هستند.

در ابتدا، افسران فرانسوی که در سالهای 1957 ـ 1952 به الجزایر احضار شده اند، تعریف می کنند که چگونه به آنها دستور داده شد تا مردم را سرکوب کنند. بعد، الجزایری هایی که برای فرانسوی ها کار می کردند، شهادت می دهند که چگونه مجبور بوده اند تا برادران هم وطن خود را سرکوب کنند. سپس، الجزایری هایی که جانبِ فرانسه را گرفته اند خود را توجیه می کنند، فکر می کرده اند که تمدن در جناح فرانسویان است. پس از آن، فرانسویانی که در الجزایر به دنیا آمده اند و به "پاسیاه" معروف اند از موقعیت پیچیده ی خود در آن دوره ی حساس تاریخی حرف می زنند. برخی از مردم بومی،  از اهالی کابیل نحوه ی قتل عام ها را تشریح می کنند. نطق ژنرال دوگل پخش می شود که قولهای بسیاری به مردم الجزایر می دهد. زنی راجع به روز 28 ماه می صحبت می کند که الجزایری ها با چه شور و شادی خاصی ورود فرانسویان را به خاک الجزایر پذیرا شدند. تصاویری از اجتماع شاد مردم نشان داده می شود که گویا همگی برای شنیدن نطق دو گل در خیابانها ریخته اند. زنانی را نشان می دهند که حجابشان را با میل خود در خیابان از سر می اندازند و روبنده هایشان را در میدان از چهره برمی دارند.

ناجا سینی در دست به داخل سالن برگشت سه لیوان شیر کاکائو، یک لیوان آب پرتقال، دو موز، دو کیوی، ظرف بزرگی از تارتِ سیب ... دسر ناجا مثل برنامه ی مذکور ترتیب مشخصی ندارد، قسمت اول برنامه را ندیده اند. تاریخ را هم به درستی نمی دانند چرا که در آن سال ها در آنجا زندگی نکرده اند،  اصلا در آن سالها به دنیا نیامده اند، و اطلاعاتشان بسیار کم است.

ناجا گفت: من آب پرتقال می نوشم. چون کاکائو کم داشتم و برای چهار نفر کافی نبود.

یک افسر ارتشی معلول حرف می زند که صدایش را نمی شنوند، سپس افسرانی که در الجزایر قتل عام کرده اند، صحبت می کنند. چتربازی تعریف می کند که چگونه دستور داشته بمباران کند و چگونه به آن دستور عمل کرده، چون در آن لحظه فکر می کرده که او یک مامور وظیفه است... البته حالا می داند که در آن لحظه ی تاریخی آن عمل درست نبوده است، الان اعتراف می کند که اشتباه کرده، الان متوجه شده آن موقع که از آن بالا، بمب ها را به زمین می  انداخته، این پایین آدمهای بسیاری کشته می شدند، در حالی که او فکر می کرده دارد به وظیفه اش عمل می کند.

ناجا گفت: شیر کاکائوی تان سرد می شود؟

چترباز با نوعی خلوص، نوعی صداقت اظهار می کند: من نمی فهمیدم، حتا وقتی توی روزنامه های خارجی عکس هایی در این زمینه منتشر کردند و به دستمان رسید، به ما گفتند که این عکس ها ساختگی است؟... یواش یواش، وقتی شوروی اعتراض کرد، آمریکا اعتراض کرد، تقریبا همه اعتراض کردند، موقعی که شنیدیم تونس شلوغ شده، و همه این طرف و آن طرف تظاهرات کرده اند، تازه ما متوجه شدیم که مثل اینکه ما داریم اشتباه می کنیم.

ناجا با چاقویی تارت سیب را برید و به دست هر کدام از میهمانان یک بشقاب شیرینی داد، پیرزنی دهاتی، از اهالی بومی کابیل، تعریف می کند که به خاطر اینکه در خانه شان اسلحه پیدا کرده اند،  شوهرش و همه ی مردم ده را کشته اند. مرد جوانی سنگ هایی را از کنار تپه ای کنار می زند و جمجمه ی اهالی ده را یکی پس از دیگری از زیر خاک بیرون می  آورند، در دست هر مردی یک جمجمه است. کله ی پیرزن نیز به اسکلت جعبه ای می ماند که تکان تکان می خورد. برای چی؟ من نفهمیدم برای چی اینقدر به ما سخت گرفتند.

ناجا به هر یک از مهمانان خود یک قاشق غذاخوری می دهد تا شیرینی شان را بخورند.

 

ـ “وقتی یکی از کلیه هایم از کار افتاد ترسیدم. و از ترس، تصمیمم را گرفتم! گفتم می مانم تزم را هر جور شده تمام می کنم و بعد از تمام کردن تز و پیش از سفر آخر، سفری به ایران می روم."

 

جوانی الجزایری را نشان می دهند که در وسایلش بمبی دستی پیدا کرده اند. روی بمب نوشته "بتی" بتی کیست؟ جوان را محاکمه می کنند و او محکوم به مرگ با گیوتین می شود، وکیلش می گوید که برای او هیچ راه نجاتی وجود نداشته است. آیا بتی می دانست که این بمب دستی قرار بوده آدمهای دیگری را بکشد؟ چرا روی بمب دستی که می خواسته با آن فرانسویان را بکشد اسم بتی را نوشته؟ بتی کیست؟

ماری ژوزف گفت: کم کم دارم... نمی فهمم ... خیلی پیچیده شده!

ـ هیس!

 

ـ وقتی دیدم که زمان با شتاب مثل باد می گذرد و تهِ رودخانه هم بدجوری سرد است. از موقعی که به من گفتند که کلیه ی دومم دارد از کار می افتد. به خودم گفتم وقت زیادی باقی نمانده و بایست حتما تاریخ سروهای خمیده را تمام کنم. درست است که دیگر نمی توانم بنوازم ولی موسیقی در یک جایی تبدیل به شعر می شود و شعر هم همان تاریخ است و من هر طور شده، بایست حتما رساله ام در مورد "تاریخ سروها" را به پایان برسانم.

 

فرانسویانی را نشان می دهند که می گویند ما واقعا فکر کردیم می خواهیم الجزایر را فرانسوی کنیم، متمدنش کنیم، مدرسه ساختیم، درس می دادیم، می خواستیم برایشان جاده بکشیم، تازه شروع به کار کرده بودیم... ما نفهمیدیم چرا اینطور شد؟ ما انسانهای فردی منظوری نداشتیم، ما هم قول ها و حرفهای دوگل را باور کردیم.

میترا پرسید: این که ارتشی نیست؟ مگر نه؟

ـ هیس!

 

- وقتی فهمیدم سرطان گرفته ام خیالم راحت شد. انگار این بیماری جواب خیلی از سئوالاتم را داد. تازه بیدار شدم. تازه یاد گرفتم که آرام بگیرم و قدر لحظه ها را بدانم و کمی زندگی کنم. در زندگیم، خیلی طول کشید تا بفهمم دیگر لازم نیست... بلکه فقط بایست آخرین لحظات را به خوبی ادامه داد.

فرمانده ای فرانسوی، پیرمردی طاس با لهجه ی عربی، و چهره ای عربی در مورد قتل عامی که کرده صحبت می کند: ما دستور داشتیم بدون اینکه فکر کنیم، بکشیم، بکشیم و بکشیم و بکشیم هر چیزی را، هر سربازی را، هر مهاجمی را...

ناجا پرسید: این کیه؟ این به نفع چه کسی کار می کرد؟

ماری ژوزف گفت: برای ارتش آزادی بخش الجزایر.

ناجا دوباره پرسید: پس چرا اسمی از ارتش رهایی بخش الجزایر نبردند، زیر متن هم که چیزی ننوشته بودند؟

میترا گفت: نه! این برای فرانسوی ها کار می کرد!

ماری ژوزف گفت آ... این قضیه خیلی پیچیده است!

ماری لورانس گفت: هیس!

باز فرمانده ی عرب دیگری که برای فرانسویان کار میکرده شهادت می دهد. سربازی را نشان می دهند که در جبهه است و برای مادرش پیام می فرستد، از سوی دیگر تصویرِ مادرش که در خانه در  کنار سایر افراد خانواده نشسته است پیام پسرِ خود را می شنود و اشک می ریزد، نشان داده می شود. حالا، سرباز جوان مدیر مدرسه ایست و درباره آن گزارش و پیام سالهای جنگ حرف می زند. صحنه های جنگی آن روز، همه ساختگی بود! روزِ قبل از فیلمبرداری همه جا را بمباران کرده بودند که صحرا کاملا خالی باشد و صحنه ها برای فیلمبرداری مناسب باشد و خراب نشود!

خبرنگار تلویزیون می پرسد: دلت می خواهد به الجزایر برگردی؟

ـ نه هیچوقت؟

ـ از الجزایر بدت می آید؟

ـ نه! من نسبت به هیچ زمین، کشور، یا مردمی کینه ندارم، به هیچ چیز و هیچ کس! ولی دیگر هیچوقت به الجزایر برنمی گردم!

ـ چرا؟

ـ برای اینکه همه ی کسانم، همه ی دوستانم را در آنجا از دست دادم. آنجا برای من خاک مرده است. یعنی تمام مرده های من در آن خاک مرده اند و این برای من بسیار آزاردهنده است که به آنجا برگردم.

سرباز بغض کرده  است.

ـ از دوستان نزدیکت هم مردند؟

ماری ژوزف خطاب به گوینده گفت: آره احمق! مگر نشنیدی؟

ـ تو مرگ کسی را هم به چشم دیدی؟

اشک در چشمان مدیر مدرسه حلقه زده است. ماری لورانس گفت مخصوصا می خواهد او را به گریه بیندازد!

ـ خیلی از نزدیکانت را از دست دادی؟

ماری ژوزف گفت: آه! ول کن نیست!

سرباز سابق و مدیر مدرسه ی فعلی به گریه می افتد.

ناجا گفت: برنامه تمام شد یا نه؟

ارتش رهایی بخش را نشان می دهند که در مرزها مبارزه می کرده، و از آن طرف نیروی هوایی فرانسه که از آن بالا بمبارانشان می کرده و صحنه های پرتاب بمب و جنگی و در آخر برنامه با عنوان درشت روی پرده ی تلویزیون نوشته می شود: دنباله ی این برنامه در هفته آینده! تلویزیون به پخش آگهی های تبلیغاتی می پردازد.

ماری ژوزف با کلافگی گفت: این را خاموش کنید! نمی توانم آگهی تجارتی را تحمل کنم!

 

ـ "مقابل تلویزیون می نشینیم و زمان کش می آید و عبور نمی کند. دارم از تلویزیون همه ی فیلم هایی که در کودکی دیده بودم را دوباره می بینم. همان سریال ها! همان داستانها! افسونگر! خانه ی کوچک! عربسک! فراری! کلمبو! مامور ما سنت! مهاجمین! دالاس! دیناستی! ... آلکسی و سارا و سامانتا! همیشه جوان می مانند و من دارم پیر می شوم. یک خانه! یک سگ! یک تلویزیون! پایان داستان!"

ناجا با متانت خاصی تلویزیون را خاموش کرد. همه کمی آرامش خود را بازیافتند.

ماری ژوزف گفت: این نزدیکی ها یک گلفروشی هست که صاحبش از اهالی کابیل است! از فرانسویان کابیل!

میترا گفت: فرانسوی اهل کابیل وجود ندارد، فرانسوی فرانسوی است. کابیل کابیل است، حالا شاید این گلفروش از اهالی کابیل است که ملیت فرانسوی گرفته... در هر صورت اصلش کابیلی است دیگر!

ماری لورنس گفت: شما از این فیلم چی فهمیدید؟

ناجا همانطور که میوه ها را پوست می کند و حلقه حلقه بر بشقاب می گذاشت تا به دست مهمانانش بدهد گفت: خیلی پیچیده بود! من خیلی نفهمیدم!

ماری ژوزف گفت: ببین دوگل قول هایی به مردم الجزایر داد، در نتیجه فرانسویان به الجزایر آمدند تا در آنجا مستقر بشوند و الجزایر را توسعه بدهند و کشور را بسازند، ولی پس از مدتی این قضیه به اشکال برخورد...

میترا گفت: چون الجزایری ها که مظاهر تمدن را دیدند، استقلال خواستند، زیرا عملا می دیدند که دستشان برای هیچ کاری باز نیست. فرانسه هم مسلما به آنان استقلال نمی داد.

ماری ژوزف گفت: ببین الجزایر از لحاظ سیاسی و جغرافیایی تقریبا به دو بخش تقسیم شد، بخشی که می خواست با فرانسه بماند و فرانسوی بشود. یعنی الجزایر فرانسوی، و بخش دیگری که می خواست مستقل بماند که این گروه دوم با گروه اول وارد جنگ شد. یک گلفروشی هست که از اهالی کابیل...

میترا گفت: الجزایری هایی که خواستند با فرانسه کار کنند و فرانسوی باقی بمانند، به عنوان ارتشی همپای فرانسویان با گروه دیگر جنگیدند.

ماری ژوزف گفت: این گلفروشی سر کوچه الجزایری بوده...

میترا گفت: الجزایری هایی که استقلال می خواهند و مقاومت می کنند، زیر نام ارتش رهایی بخش و غیره با فرانسویان و فرانسه طلبان جنگیدند.

ماری لورانس گفت: پس تکلیف فرانسویان پاسیاه، که در الجزایر به دنیا آمده اند چیست؟

ماری ژوزف گفت: این گلفروشی از اهال کابیل بوده ولی سالهاست که در فرانسه زندگی می کند..

 

ـ "ساعتها و ساعتها می گذرد و فقط ظهر تبدیل به عصر می شود و باز هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است. عصر می گذرد و تبدیل به شب می شود  و شب هم در سکوت و یکنواختی معمول خویش می گذرد تا به خواب برویم. اوایل خوب بود. پس از مدتها آشفتگی و هرج و مرج به آرامش احتیاج داشتم ولی حالا این بیماری نیست بلکه این آرامش است که بدتر از سرطان است و دارد مرا از پا درمی آورد. حضور سنگین این سکوت!"

 

ناجا بشقاب های میوه پوست کنده را به دست مهمانانش داد و گفت: قضیه خیلی پیچیده است!

میترا گفت: فرانسویانی که در خاک الجزایر به دنیا آمده اند، عملا وطنشان الجزایر است. ولی از لحاظ قانونی فرانسوی به حساب می آیند، اینها در آن لحظه ی تاریخی دچار سردرگمی می شوند، آدمهایی مثل آلبر کامو...

ماری ژوزف گفت: این گلفروش سر کوچه هم ملیت فرانسوی دارد...

میترا گفت: در یک چنین مقطع تاریخی، کامو چکار باید بکند؟ از سوی دیگر، روشنفکران فرانسوی مثل سارتر نیز وجود دارند که با استعمار مخالفند، ولی در عین حال از لحاظ قومی، خونی، ملی، رسمی و یا هر طور که فکر کنیم فرانسوی اند، ولی قلبا با استقلال الجزایر موافقند، اما عملا باید فرانسه را انتخاب کنند.

ناجا گفت: خیلی پیچیده تر شد!

ماری لورنس گفت: دیگر دارم قاطی می کنم، هم می فهمم و هم نمی فهمم.

ماری ژوزف گفت: این گلفروش دم بازار، یک الجزایری کابیلی است که برای فرانسه جنگیده و ملیت فرانسوی دارد، الان بازنشستگی ارتش فرانسه را می گیرد، جراحت جنگی هم دارد، با وجود این اینجا مانده و گلفروشی باز کرده.

ناجا، ماری لورانس و میترا هر سه با هم گفتند: آهان! حالا فهمیدیم که چرا تو اینقدر از این گلفروش سر کوچه یاد می کردی!

 

ـ "گاهی وقتها، به آشپزی مشغول می شوم می دانی گاهی پختن و غذا دادن حس خوبی دارد. بعضی اوقات هم عصرها وحشت می کنم. نمی دانم چطوری وارد شب بشوم؟ چطور یک شبِ دیگر را پشتِ سر بگذارم؟ پس کی تمام می شود؟ هجوم این همه سکوت و سیاهی و سردی به من سنگینی می کند و گلویم را می فشارد. گاهی یک گیلاس کنیاک می خورم... گاهی هم دو گیلاس"

 

ماری لورانس گفت: ما که فقط قسمت دوم برنامه را دیدیم؟

ماری ژوزف گفت: شاید اگر برنامه های بعد را ببینیم برایمان روشن تر بشود.

میترا گفت: ما نمی توانیم تاریخِ جنگ الجزایر را با دیدن یک اپیزود کوچک درک کنیم.

ماری لورانس گفت: فکر می کنم که اگر هر چهار قسمت را هم ببینم باز هم برایم مبهم باقی بماند!

ناجا گفت: در هر صورت من برنامه ی آینده را نمی بینم.

ماری ژوزف گفت: خب با ویدیو آن را ضبط کن!

ناجا گفت: نمی توانم، چون روز جمعه به آکسفورد می روم.

میترا گفت: جدی می گویی؟

ناجا با سر تایید کرد.

ـ برای چه مدت؟

ـ برای چهار سال!

ـ آه ناجا چهار سال خیلی زیاد است!

ـ آره، خیلی!

ماری لورانس گفت: راستی من باید چیزی را به شما دو نفر یادآوری کنم! ولی چی را به کی؟ هیچ یادم نیست!

ماری ژوزف گفت: ولی من چیزی یادم آمد، صبر کنید تا از ناجا بپرسم، ناجا فعل s’aimer  یعنی چی؟

ـ دوست داشتن!

ـ نه به غیر از آن.

ناجا با کنجکاوی نگاهی به ماری لورانس انداخت، بعد بی خیال شانه هایش را بالا انداخت و با تردید گفت: خوابیدن؟

هر سه از سادگی ناجا به خنده افتادند. ماری ژوزف گفت این آخرین کلمه ایست که دلم می خواست بشنوم.  s’aimer یعنی مهر ورزیدن! وقتی در قطعه ای ادبی می خوانید که: "ما دو نفر تمام طول شب را به هم مهر ورزیدیم، شما جوانترها به چی فکر می کنید؟

ماری لورانس تکرار کرد: "تمام طول شب!" و از ته دل خندید.

ماری ژوزف با اصرار عجیبی گفت: یعنی شماها اگر این جمله را بشنوید نمی فهمید؟

ناجا صادقانه گفت: نه! من اصلا نمی فهمم!

ماری لورانس با تاکید گفت: مامان، این نوع جمله بندی، با این معنا مالِ نسل ما نیست!

میترا گفت: من هم قبلا این فعل  را نشنیده بودم!

ماری ژوزف باز پرسید: وقتی کسی این جمله را به شما بگوید این را نمی فهمید؟

میترا با قاطعیت گفت: نع! 

 

داوید عزیزم،

آن شب آب گل آلود بود و زیادی بالا آمده بود و مضطربانه انتظار چیزی را می کشید. همان وقت فکر کردم که روزگار بدی است و من هیچ قوی نیستم. من سرما می خورم، تب می کنم، لرز دارم، بینی ام از شدت ذکام ورم کرده است. سرم گیج می رود و مثل بچه ای ننر لوس شده ام. زمین می خورم و دردم می آید. زمین می خورم و دستم می شکند. بوکس بازی بلد نیستم تا از خودم دفاع کنم، مرا می زنند و دهانم پر از خون می شود و دندانم را می شکند، به هیچ دردی نمی خورم رانندگی ام افتضاح است. آشپزی ام غم انگیز است. ساعتها مقابل تلویزیون می نشینم و تصاویری از جلوی چشمانم عبور می کند و زندگی از برابرم می گذرد و دستم شکسته است و نمی توانم دستِ کسی را بگیرم.

 

ماری ژوزف گفت: تمام ادبیات قرن نوزدهم پر است از استعمال فعلِ مهرورزی با این معنا! مثلا در آثار ویکتور هوگو...

میترا گفت: هوگو! هوگو! اگر هوگو بنویسد: "ما تمام شب همدیگر را دوست داشتیم!"او را مجسم می کنم که با آن انبوه موهای سپیدش زیر نور شمع نشسته است و با قلمی از پر طاووس دارد نامه ی پر از مهر و محبت به دوستش، معشوقه اش و یا دخترش می نویسد. اصلا با خواندن این جمله نمی توانم تصورش را بکنم که هوگو تمام طول شب با معشوقه اش عشق بازی کرده است! عجب مثالی می زنی!

ماری ژوزف و دخترها خندیدند. ماری ژوزف همانطور که می خندد: میترا تو کاملا اشتباه می کنی! هوگو آدمی بود که تمام طول شب با معشوقه اش عشق بازی می کرد. گاهی هم وسط عشق بازی زنگ تفریحی می داد. بعد می نشست و همه ی تاثیراتی که بر او گذشته بود را می نوشت.

میترا با تعجب گفت: این به روحیه یک نویسنده ی رمانتیک نزدیک نیست!

ماری ژوزف خنده ی بلندی سر داد: مگر همین هوگو نبود که مانیفست رئالیست ها را نوشت؟

میترا با قیافه ی متفکرانه ای گفت این حرکت از لحاظ اخلاقی، از جانب یک نویسنده رئالیست هم اصلا درست نیست!

ماری لورانس قهقهه بلندی سر داد. میترا با قیافه ی حق به جانبی گفت در هر حال این عادلانه نیست!

ناجا هم به خنده افتاد. میترا ادامه داد: این... این اصلا انسانی نیست؟

و سپس از حرف خودش خنده اش گرفت حالا هر چهار نفر با هم به یکی از معناهای فعل s’aimer  می خندیدند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:18  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
حذف مردان از صحنه ی شعر و نظر خواهی؟
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
آذر 1381
دی 1380
آذر 1380
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای تجسمی و نقاشی
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
منتخب مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
سینما
پیوندها
تکذیب نامه
نوشتن فارسی آسان
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
آرشیو مقالاتم در عصرنو
مجموعه مطالبم در مورد زنان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
ویژه نامه های چشمان بیدار
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر/1
چشمان زنان
وبلاگ جمهوری سکوت
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آنچه از فرانسه آموختم
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
بازنگار
چشمانی دیگر
نشریه فرهنگی مردم لرستان
دیوان شاعران پارسی گوی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
ادبیات ایتالیا
گاهنامه سیاسی ایران
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه الکترونیکی لور
پایگاه خبری لرنا
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
آرشیو کتابهای ممنوعه
ترجمه با گوگل
افسانه ها و اساطیر باستان
ناصر فکوهی
خبرنامه كتاب هاي الكترونيك فارسي
کتابخانه مجازی رایگان
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
تبدیل کلمات به زبان ایرانی باستان
ترجمه با گوگل
ترجمه آنلاین
جستجوگر کوپرنیک
جستجوگر بینگ
نویسه خوان آراکس
تبدیل فرمات به متن
کتاب فارسی
داونلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

پرونده مه 68


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter