تبليغاتX
چشمان بیدار - "در گوشه دیده های غم دیده"
این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد

"در گوشه دیده های غم دیده"

 

تازه از خواب بیدار شده بودند که تلفن دوباره زنگ زد. این دیگر چه کسی بود؟ در این ساعت صبح با امیر چه کاری داشتند؟ پس از چندین زنگ متوالی، سرانجام امیر گوشی را برداشته بود، و با صدایی خسته و خواب آلود به تلفن جواب داده بود.

ـ "الو، الو، ... آها! سلام! ... نه من گرفتار بودم. . . آره، حتما،  ... حق داری؟ ... نه حتما حق داری! ... باید حتما خبرت می کردم، ... نگران شدی؟ ... آخه برای چی؟... نه به جان عزیزت، نه وقت نکردم؟ ... نه، این حرفا کدومه؟...

صدای زنانه ای از آن طرف سیم می آمد که بی وقفه حرف می زد، میترا خیره به امیر نگاه کرده بود و امیر گوشی تلفن را از این گوش به آن گوش گذاشته بود، حتما نازی بود!

نازی با تمام قهقهه های بلند حریصانه اش! نازی با تمام پیراهن های تنگ و چسبان و دکلته اش! نازی با سینه های گوشت آلود و گردی که با فشار از یقه گشاد و باز لباسش بیرون می انداختند تا خود را به معرض نمایش بگذارند. نازی با چشمان خمار ریمل زده، نازی با تمام عطرهای کریستین دیور و شانل و محصولات آرایشی لانکوم، روک و کلینیک، نازی با تمام لباسهای گرانقیمت بوتیک های میرداماد و گاندی و میدان محسنی! نازی با کلکسیون کیف و کفش های شارل ژوردن و بالی! نازی با تمامیت زنانگی تجاری اش!

ـ خودش بود!

میترا خیره به امیر نگاه می کرد. از مکالمه آن طرف خط چیزی نمی شنید. فقط می دید که امیر دلداری اش می دهد، کار زیادش را بهانه می کند و قول دیدار در اولین فرصت را می دهد. حالا، میترا آهسته برخاسته بود و بی حرکت در مقابل امیر نشسته بود و به چشم می دید که یک زنگ تلفن، تا چه حد یار یگانه اش را دیگرگون کرده است. مگر این امیر، همان مرد عاشقی نبود که دستانش را بوسیده بود و یا پلک هایش را؟ پس چرا حالا مردی مثل مردان دیگر شده بود که درست مقابل چشمان او با عروسک ها و ملوسک ها و نازنین صنم هایش مغازله می کرد و عذرش کار زیاد و کمبود وقت بود. دقیقا نمی دانست آیا این حسادت است که به او غلبه کرده است و یا اینکه به  آن یگانگی بی نظیری  که در عشق می شناخت و برازنده عشقش بود اهانتی شده است.

امیر به میترا نگاهی انداخته بود، و بعد با اشاره سر عذرخواهی کرده بود. به این عنوان که از روی ادب مجبور بوده است او را (آن زن پشت خط تلفن را) دعوت بکند، یعنی حالا باید برای همیشه می رفت و امیر را در میان همه نازی های گوشتالود و فربه که قلب هایی گرم و سرخ داشتند تنها می گذاشت؟ پس، آنوقت، بر سر این رابطه چه می آمد؟ آیا این رابطه، در میان آغوش گوشتالود ناز نازی های نازنین ذوب و محو می شد، بخار می شد و به هوا می رفت؟ آیا روزی امیر، از سر تنهایی، نازنین خمار و تنهایی را در آغوش می کشید و میل به جاودانگی، میل به ابدی شدن، او را وادار به تولید مثل می نمود و آنوقت، بچه ها و توله ها و بچه گربه ها...؟ حالا می رفت و او را با این همه گربه خمار و ملوس شهر تنها می گذاشت و آنها مرنو مرنو کنان دوره اش می کردند، خودشان را به پر و بالش می مالاندند و از سر و گوشش بالا می رفتند و خرخرکنان توی دستانش آرام می گرفتند بعد آن میل زاد و ولد حیوانی شان را فورا به کار می انداختند و بعد سیل بچه گربه ها بود که به راه می افتاد و تکثیر می شد...

همه چیز بر باد رفته بود. بغضش گرفته بود. صبح جمعه می رفت و الان. صبح پنجشنبه بود. وقت زیادی نداشت، و تازه... این سهم کوچک ناچیز را نازنینی با یک مکالمه تلفنی از او دریغ کرده بود.

ساکت نشسته بود و مجبور بود که از روی ادب سکوت کند. خشمش از حسادت بود یا از مالکیت و یا عشق؟ خودش هم به درستی نمی دانست. با کلافگی از جای برخاست. نگاه دیگری به امیر انداخت، می خواست به سمت اتاق خواب برود ولی بی اختیار، پایش به میز سالن گیر کرد و صدایی برخاست. امیر با دست جلوی دهنی گوشی تلفن را گرفت و با اشاره از او پرسید: "طوریت شده؟"

 

با سر جواب منفی داده بود. امیر دستش را از جلوی دهنی گوشی تلفن برداشته بود و گفته بود: نه! کسی اینجا نیس! گربه بود از پنجره...

دیگر نمی خواست چیزی از آن مکالمه بشنود. حتا یک کلمه. به سمت اتاق خواب رفته بود و وارد اتاق خواب شده بود. جادوی کلام ویرانش کرده بود. حالا دیگر آهسته تر از قبل راه می رفت. مثل گربه شده بود. گربه ای که آهسته روی پنجه راه می رفت  تا صدایی به راه نیندازد که مبادا نازنینی را برنجاند. گربه ای رام و اهلی و  بی دردسر، که نیمه شب از پنجره وارد شده بود و حالا شاید بهتر بود که از همان پنجره بیرون می رفت و غیب می شد هنوز پنجره باز بود و تهران خاکستری در هاله ای از دود و غبار، با چهره ای غمدیده، از دور به او می نگریست.

یکدفعه، به یاد گذشته افتاد. به یاد سالهای پیش، به آن زمان که ساعتها شبانه با هم تلفنی حرف زده بودند و میترا در آن سوی سیم تلفن بوده است. آیا در همان زمان، نازی نازنینی در خانه ساکت در کنار امیر نشسته بوده است و مثل گربه روی سر انگشتان پا راه می رفته است تا مبادا صدایی بکند؟ راستی در تمام این سالهای غیبت پیشین، بر او چه گذشته بود؟ در تمام این سالهای جنگ بی وقفه و بمباران های روحی و تهاجم های عقیدتی بر تن او چه گذشته بود؟ تنش را به چه کسانی تقدیم کرده بود؟ تنش را با چه  کسانی تقسیم کرده بود؟ و عشق چه بود؟ عشق چه نقشی داشت؟ جای عشق کجا بود؟ فکر دگردیسی و استحاله پیدا کردن! مگر نه اینکه، مثل نازی ها روی پنجه پا راه می رفت؟ مگر نه اینکه، مثل عروسکی پشت پرده، از همه مخفی اش کرده بود؟ فکر دگردیسی، فکر اینکه به یکی از نازنین ها و عروسک ها تبدیل شده است، او را به وحشت انداخت. به سمت پنجره رفت. روز گرمی در راه بود و آفتاب، از صبح زود، شروع به تابیدن کرده بود. نسیم خنکی در راه نبود و گلهای دم پنجره، از تشنگی پلاسیده بودند. پرده ها را کشید. پیراهنش را از توی کمد امیر بیرون آورد و پوشید. پیراهن مردانه صورتی رنگ امیر را در دستش گرفته بود  و نمی دانست با آن چه کند، پیراهن اندازه اش نبود، برایش بزرگ بود، بزرگتر از آنچه فکرش را کرده باشد، اتویش از بین رفته و مچاله شده بود. راستی چه کسی همه این پیراهن ها را می شوید و مرتب می کند و اطو می زند؟ بعد با کلافگی این فکر بی مورد را رها کرد. فایده ای نداشت. هنوز پنج روز نگذشته بود که کلام مقدس از خاطرش گریخته بود. کیمیایی عشق، بی غیرت و بی خاصیت شده بود. حنای عشق دیگر هیچ رنگی نداشت. عملا می دید که جزیی از گذشته او بوده است و در این لحظه، الان در زندگیش جایی نداشته و ندارد.

یک هفته، یا پنج روزی که حق فرمانروایی داشته است. به پایان رسیده بود. هر کسی باید به راه خودش می رفت و هر کس، باید به تنهایی، زندگی خودش را دنبال می کرد. می دید که این لحظه های غنی و سرشاری که در این روزهای اخیر با هم گذرانیده بودند لحظاتی هستند که به گذشته ای دور تعلق دارند و پایانی هستند برای ماجرایی که در گذشته ای بسیار دور آغاز شده است.

به خودش دلداری می داد که نباید از یک تلفن ساده فاجعه ای بسازم، ولی ضعف عجیبی را در زانوانش احساس می کرد، که نیاز داشت در جایی بنشیند. تبسم گنگی بر لب آورد و به خودش گفت: مهم نیس، در هر حال، حداقل، پنج روز خوب داشتیم، پنج روزی مثل یک پنجه گمشده!"

و یک دفعه، مثل اینکه خبر مرگ آشنای عزیزی را شنیده باشد، اول برای لحظه ای بهتش زد و بعد طاقت نیاورد و اشک از چشمانش سرازیر شد.

 

وقتی مکالمه تلفنی اش تمام شد،  به دور و برش نگاهی انداخت. دیگر میترا در سالن نبود. برای لحظه ای به فکر فرو رفت. میترا جزیی از روح سرگردان و گمشده اش بود که سرانجام  او را برای مدتی بازیافته بود و نازنین و سهیلا و غیره جزوی از آشفتگی های تن سرگردانش بودند که او را می طلبیدند و هرگز، پیش از این، نتوانسته بود، بین اینها تعادلی ایجاد کند. مگر نه اینکه جدایی جسم و روح همیشگی بود؟ فقط یک بار، و برای مدتی کوتاه روح و جسمش هر دو، میترا را خواسته بود. ولی حالا که فردا، میترا برای همیشه می رفت. آیا باید باز هم، همه پل ها را پشت سرش خراب می کرد؟ به زمان احتیاج داشت که فکر کند. ولی حالا که وقتی برای فکر کردن نداشت، پس به چه زمانی؟ زمانی در قبل، در گذشته؟ راستی چه بر سرشان می آمد؟

میترا کف اتاق نشسته بود و فکرهای مغشوش و درهمی داشت.

امیر هیچوقت به او نگفته بود: "نرو! بمون!"

فقط، سه شنبه عصر، وقتی که او را مردد و سردرگم دیده بود، گفته بود: "خب، حالا که اینطوره. سفرت رو دو سه ماهی عقب بنداز"!

ـ "نمی تونم! دیگه فایده نداره! باید یا حالا برم و یا اینکه یک سال دیگه صبر کنم. چون دو سه ماه دیگه فصل ثبت نام و دانشگاه ها گذشته و تموم شده! تازه ویزام باطل می شه!"

حرفهای هما را در رستوران به خاطر می آورد. هما با بی میلی، با ظرف غذا کمی بازی کرده بود، بعد آن را با دست، به آرامی عقب زده بود و گفته بود: "توی این گرما اشتهام کور می شه! نمی تونم غذا بخورم!"

دستانش را به زیر چانه زده بود و پس از مدتی سکوت گفته بود: "تو که داری می ری، زیاد نگران نباش! چون از این به بعد، قرار نیست اتفاق مهمی برام بیفته! هر اتفاقی قرار بوده که تا حالا بیافته، شده دیگه! بعد از این دیگه. ادامه این زندگیه و بس! ... بعد از این، دیگه سیاهیه!"

مهناز گفته بود: "ببین جونم، راستش رو بخوای من زیاد از این امیر تو خوشم نمی آد! برای اینکه توی این چند ساله، حتی یک بار، با تو تکلیفش رو روشن نکرده! نه مرد و مردونه به تو اظهار علاقه کرده! نه اینکه اظهار بی میلی! خب، برای چی؟ حتما می خواد همینطوری تو رو توی آب نمک بخوابونه تا به موقعش... هر چه پیش آید خوش آید! چه می دونم؟ اصلا ولش کن! برو جونم دنبال زندگیت!"

حالا باید می ماند و مثل هما یا مهناز ادامه می داد: سیاه یا طلایی؟ عبث یا مصنوعی؟

هما گفته بود: "می دونم دلت برام می سوزه. می دونم نگرانم هستی... ولی راستش رو بخوای، من بیشتر نگران توام!"

مهناز گفته بود: "نیگا کن جونم، ببین من خودم رو به چه روزی انداختم. همه اش برای اینه که شوهرم رو نگه دارم... تازه آخرش هم می بینم بی فایده اس!"

هما گفته بود: اصلا مسئله متاهل بودن یا مجرد باقی ماندن نیس! مسئله اینه که ما خودمون رو دو دستی به این رابطه ها می چسبونیم. چون دیگه چیزی نداریم که برای ادامه زندگی بهش چنگ بزنیم می فهمی؟ تو، خودت، اصلا می دونی برای چی تصمیم گرفتی که از ایران بری؟ برای اینکه تو، خودت، بهتر از هر کسی می دونی که اگه با امیر زندگی کنی، اینجا، زندگیت حاصلی جز مرگ و تباهی نداره! تو داری بدون اینکه خودت بفهمی، جون خودت رو نجات میدی! شجاع باش! برو! من نمی تونم، ولی تو می تونی، برو یه جای دیگه و از نو شروع کن! برو دوباره سعی کن! سه باره سعی کن! تا جایی که می تونی سعی کن! اه، کلافه ام کردی دیگه! برو، آخه منتظر چی هستی؟

 

هنوز کف اتاق خواب روی زمین نشسته بود و به دیوار مقابل خیره شده بود که امیر وارد شد و مقابلش ایستاد.

ـ "چی شد؟ چرا اینقدر غریب اینطور روی زمین نشستی؟ به چی فکر می کنی؟

در سکوت سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد و پس از چند لحظه، بالاخره به حرف آمد: "امروز روز آخره!"

حالا امیر در مقابلش نشسته بود که با صدای خفه ای ادامه داده بود: "امیدوارم بتونم طاقت بیارم".

امیر دستان سردش را در دست گرفته بود. نگفته بود: "طاقت می آری!" همانطور که من طاقت آوردم! همانطور که همه طاقت آوردند!" بلکه به چشمان میترا خیره شده بود. نگاهش درخشش همیشگی را نداشت. چشمانش جور عجیبی به نظر می رسید. به شیشه ای بخار گرفته می مانست ولی چشمها، در هر حال همان چشمها بودند که از خستگی و گریه سرخ و کدر شده بودند و آن مویرگ سرخ که حالا بدجوری توی ذوق می زد و آن نگاه غریب و سخت که معلوم نبود از خشم یا غضب و یا از عشق ناشی می شود. چکار باید می کرد؟ چه باید می گفت؟ رفتن میترا برایش همانقدر سخت بود که دیدن مرگ دوستانش، ولی با وجود این هنوز زنده بود و نفس می کشید و غذا می خورد و اصلا زندگی همین طوری بود و همچنان ادامه داشت.

ـ "پاشو! بلند شو! اینطور غریب اینجا نشین!"

حتما مطمئن نبود که هنوز توانایی بر سر پا ایستادن را داشته باشد. با بغضی غریب گفته بود: "راحتم بذار!"

 ـ "دیوونه نشو! پاشو یه دوش بگیر! اینقدر بوی تن منو می دی که اگه از اینجا بری همه می فهمن!"

با همان چشمان کدر که حالا اشک در آن حلقه بسته بود، با همان بغض غریب، یک دفعه بر سرش فریاد کشیده بود: "خب به جهنم! اصلا، به درک! بذار همه بفهمن!"

ـ "میترا؟"

ـ اگه یک کلمه دیگه بگی. من می رم توی خیابون داد می زنم... اصلا می رم دم کمیته... می رم به همه مردم می گم... می گم آهای مردم، من این آقا رو دوست داشتم... اونوقت، این آقا چند سال تموم، برای من هی از مارکس و لنین آیه نازل کرد.

ـ می دونین چرا؟ برای اینکه اون موقع، فصل مناسبی برای رز صورتی نبود... آخه باورتون می شه؟ ... سرکار آقا فراموش کرده بودن که رز صورتی در طول هفت سال پژمرده می شه؟ و.... یا زیر سم چهارپایان له می شه؟ ... یا اینکه هفت تا کفن می پوسونه!" و بعد با هق هقی تلخ به گریه افتاده بود. امیر سرش را به آرامی در میان دستانش گرفته بود: "آروم باش! آروم باش!"

ولی او همچنان تلخ و سخت می گریست و کلماتی نامفهوم زیر لب می گفت که شنیده نمی شد، امیر سعی کرد تا تلخی این لحظه را از او بگیرد.

ـ "می دونی چیه میترا!؟ بیا فکر کنیم این یه هفته اصلا وجود نداشته! یه خواب بوده! یه رویا بوده!" ولی خواسته بود بگوید: "این هفته هم، درست مثل همان خوابی که تو دیده بودی؟ خواب قایقرانی در یک دنیای آبی، یک رویای شیرین بوده!"

ـ "نمی تونه خواب باشه، برای اینکه این بوی تن تو که تا مغز استخوون من رسوخ کرده، هیچوقت منو راحت نمی ذاره!"

ـ "ولی بهتره که فکر کنی خواب بوده، چون دنیا، هر روز زیبا نیست، هر روز آفتابی نیست، می خوای برات قصه دختری رو بگم که یه بارونی شیک پوشیده بود و روسری ابریشمی بسته بود و از صبح تا شب دم قصر اژدها می درخشید و دنبال امیرش می گشت؟ یا می خوای برات داستان پسر ساده لوحی رو بگم که مثل رابین هود، توی جنگل ها سرگردون بود و بالاخره توی همون جنگل ها پوسید؟"

 

 

زمانی که دیگر از شدت هق هق گریه اش کاسته شده بود، امیر صورت خیس میترا را در میان دستانش گرفت، و همانطور که به چشمان کدرش نگاه می کرد، به او گفت: "میترا، تو مثل اینکه هنوز نفهمیدی که من تا چه حد حسودم؟ من نمی تونم ببینم که تو هر روز از صبح تا شب جلوی قصرهای اژدها بدرخشی. عزیزم، زندگی ما رو از هم دور می کنه، یا امروز، یا فردا، یا  یه سال دیگه، یا دو سال دیگه! ما هیچوقت فرصت زیادی نداشتیم! از این به بعد هم نخواهیم داشت! اما، بالاخره، یه موقعی، از هم جدا می شدیم، پس شاید بهتر باشه، که همین الان بری! برو! پرواز کن! دور و دورتر! پرواز کن، تا جایی که بال هات توان پر زدن دارند! برو بالا! بالا و بالاتر! تا ابرها! کسی چه می دونه، شاید یه روزی، باز همدیگه رو پیدا کردیم!"

میترا نومیدانه، با صدایی خفه، در حالی که میان گریه می خندید، گفته بود: "شایدم، توی خونه سرودها."

امیر، هیچوقت به تقدیر معتقد نبود. ولی حالا، تنها چیزی که می دانست این بود که بدون هیچ دلیلی، تقدیرشان، قسمت شان، سهم شان، از زندگی همین بوده است و حالا، کاریش نمی شود کرد.

ـ "حداقلش اینه که ما برخلاف بقیه، چند روز خوب داشتیم، ببین آدما با هم سالها زندگی می کنن ولی بعضی ها حتا چند روز خوب هم با هم ندارن! ولی ما داشتیم! ما پنج روز خوب داشتیم! پنج روز خوب! عزیزم! تو میرنوروزی ما شدی و فرمانروایی کردی... ولی جان من، فرمانروایی تو که ابدی نیست، دیگه تموم شد!"

سر به سرش گذاشت تا او را از آن حالت تلخ و بی رمق بیرون بیاورد. برای همین لحن محکم و آمرانه ای به صدایش  داده بود: "فکر نکن اگه با من زندگی کنی، می تونی تموم روزای عمرت فرمانروایی کنی و به من دستور بدی! من آدمی نیستم که بذارم به من دستور بدن! اصلا هیچکس، حق نداره به من دستور بده! حتا تو! اصلا می دونی چیه؟ من دلم بخواد، سبیلم رو می ذارم، ... دلم بخواد ادکلنم رو می زنم... دلم بخواد پیرهن چینی مو می پوشم، متوجهی؟"

همین ها را می گفت و در همان حال می دید که چقدر تک تک این اعمال به نظرش کودکانه می آید ولی همین چیزهای ریز و کوچک کودکانه بین آنها همیشه فاصله انداخته بود، پس بهتر بود که فکر کند پنج روز فرصت داشته است. یا همین یک هفته ازآن او بوده است.

میترا از خود می پرسید: "یعنی آیا واقعا راه دیگری نبود؟"

ـ "اینجوری اینجا نشین! پاشو عزیزم! پاشو! برو یه دوش بگیر، حالت بهتر می شه؟ اصلا خودم می شورمت؟ یا می خوای کمکت کنم تا لباساتو بپوشی؟ جوراباتو کجا گذاشتی؟ ها؟ می خوای کمکت کنم تا جوراباتو بپوشی؟"

در فکر این بود که ایکاش می شد برود روی کاناپه بنشیند، چشمانش را ببندد و میترا، به سادگی، بی سر و صدا، از جایش برخیزد و بدون اینکه برگردد و پشت سرش را نگاه کند. برود، طوری که انگار نیامده است! طوری که اصلا نرفته است! ولی بدبختانه نمی شد، باید تک تک این لحظات را حس می کرد و یکی پس از دیگری می گذرانید، و حتا با دستان خودش او را روانه سفر می کرد.

ـ "خب، هنوز وقت داری یه آرزوی دیگه بکنی! یه فرصت دیگه! چی می خوای؟ می خوای چیزی برات بیارم؟ دلت می خواد برات مربا بیارم؟ ها؟"

میترا همانطور که روی زمین چمباتمه زده بود و زانوانش را در بغل گرفته بود، سرش را به علامت منفی تکان داد.

ـ "شربت آلبالو؟ گلابی؟ پس چی؟ یه چیزی بخواه!"

و میترا سرش را آهسته بلند کرده بود، با همان چشمان ترش به او نگریسته بود. و بعد دستانش را دور گردن او انداخته بود و گفته بود: "لطفا بغلم کن!" و برای آخرین بار او را درآغوش گرفته بود.

"اینقدر از من دور نباش! دور نشو! غیب نشو!"

ـ "آروم باش! آروم باش!"

حالا، برای آخرین بار، قبل از اینکه از در بیرون بروند، می توانست یک بار دیگر، نفسهای ملایم او را در پشت لاله های گوشش احساس کند.

ـ "یه دفعه دیگه بگو: مهم نیس!"

ـ "مهم نیس! مهم نیس! دیگه! اصلا هیچی مهم نیس!"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:32  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.

پیوندهای روزانه
حذف مردان از صحنه ی شعر و نظر خواهی؟
معنا گذاری و سانسور در اینترنت
هرگز به سانسور و بازمعناگذاری کارم توسط دیگران رضا نداده ام،
چون احوال مزدوران نویسیم
پرونده شرق
نشر دروغ
استعاره در شعر جرم نیست
فقط می توانید لینک مستقیم بدهید
آزادی بیان به سبک ایرانی
آیا سکوت خواهید کرد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
شهریور 1384
بهمن 1383
آبان 1383
مهر 1383
مرداد 1383
دی 1382
آذر 1381
دی 1380
آذر 1380
شهریور 1380
آرشیو موضوعی
راه های مبارزه با سانسور
ادبیات
تئاتر
زنان
هنرهای تجسمی و نقاشی
گوناگون
پژوهش ادبی
گزارش هنری فرهنگی
منتخب مصاحبه ها
زنان هنرمند
معرفی کتاب
داستان
چهره های ادبی
مقاله
منتخب نقدهای نوشته شده بر کتابهایم
ترجمه
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
رمان "صبح نهان"
ویژه نامه های چشمان بیدار
سینما
پیوندها
تکذیب نامه
نوشتن فارسی آسان
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
آرشیو مقالاتم در عصرنو
مجموعه مطالبم در مورد زنان
صفحه من در سایت ایراندخت
صفحه من در "آواهای دیگر" به انگلیسی
ویژه نامه های چشمان بیدار
بنیاد میراث پاسارگاد
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار
چشمان دیگر/1
چشمان زنان
وبلاگ جمهوری سکوت
زن در سینمای ایران
فرهنگ رقاصه ها و جاهل ها
اعدام!!! سنگسار!!!
آنچه از فرانسه آموختم
فرانسه قدم به قدم
سایت سفارت فرانسه در ایران
انجمن ایرانشناسی در فرانسه
اطلاعاتی در مورد بلژیک
روزنامه های مهم را ببینیم
اکسیر
زن و زندان
ویژه پورنو یا طنز
فریاد زنان سر شکسته
بازنگار
چشمانی دیگر
نشریه فرهنگی مردم لرستان
دیوان شاعران پارسی گوی
پیرامون گسترش زبان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
کتاب ویس و رامین
ویکیپدیای فارسی
ایرانیکا
پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران
سایت های مرجع برای پژوهش
کانون پژوهشهای ایرانشناختی
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
نویسندگان و شاعران فرانسه
ادبیات اسپانیایی زبان
ادبیات ایتالیا
گاهنامه سیاسی ایران
آوای آزاد: آثار شاعران معاصر ایران
وورد پرس فارسی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه الکترونیکی لور
پایگاه خبری لرنا
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
آرشیو کتابهای ممنوعه
ترجمه با گوگل
افسانه ها و اساطیر باستان
ناصر فکوهی
خبرنامه كتاب هاي الكترونيك فارسي
کتابخانه مجازی رایگان
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
تبدیل کلمات به زبان ایرانی باستان
ترجمه با گوگل
ترجمه آنلاین
جستجوگر کوپرنیک
جستجوگر بینگ
نویسه خوان آراکس
تبدیل فرمات به متن
کتاب فارسی
داونلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

پرونده مه 68


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter