![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ حاوی مقالات مهستی شاهرخی می باشد |
|
بیرون باران قوی تر شده بود که میترا به خانه اش رسید و وارد شد. خانه سرد بود و هوای داخل اتاق یخ کرده بود. شوفاژ را روشن کرد، دنبال ژاکتی بود که بپوشد ولی یادش نمی آمد که ژاکتش کجاست، روتختی را برداشت و دور خودش پیچید، باز سردش بود و دندانهایش از سرما به هم می خوردند. نمی دانست حالا چکار باید بکند، نمی توانست هیچ کاری بکند، بی اراده، بی اختیار تلویزیون را روشن کرد. تلویزیون آگهی های تبلیغاتی را نشان می داد. "برای سلامتی بهتر ماست بدون چربی بخورید!" "برای سلامتی بهتر شکلات بدون قند بخورید"! و میترا همانطور که نشسته بود، در فکر این بود، "برای سلامتی بهتر، در درجه اول، زنده بمانید!" ـ "برای تناسب اندام شیر کم چربی بنوشید!" برای تناسب اندام و سلامتی خود، از آب "اوی آن" بنوشید!" تلفن زنگ می زد و یارای برخاستن و توان پاسخ دادن را نداشت، تلفن به صورت خودکار روی دستگاه پیام گیر بود و صدای ماری کریستین را می شنید که برایش پیام می گذاشت: "الو میترا! الو، الو، ساعت هشت و نیم شب زنگ زدم که با تو صحبت کنم ولی نیستی. امیدوارم که هر کجا هستی، به تو خوش بگذرد، پس تا بعد!" بهت زده، از همانجا که نشسته بود و آگهی یک نوع آب معدنی را نگاه می کرد، با شعار "بعد از غذا زندگی همچنان ادامه دارد!" و سپس آگهی یک نوع ماست، با شعار "آنچه طبیعت به شما داده است را همچنان حفظ کنید!" پس از آن آگهی یک نوع غذای گربه، بعدش آگهی مایع تمیزکننده و براق کننده کاشی های حمام و آشپزخانه، سپس آگهی یک نوع سوپ پاکتی، و بعدش به آگهی بیمه بازنشستگی و بیمه پس از مرگ رسید. ناخودآگاه کانال تلویزیون را عوض کرد، خسته بود، خسته از کار، از باران، از مرگ و خسته از ناامیدی، بقیه کانال های تلویزیون آگهی تبلیغاتی نشان می دادند، یکی از کانال ها گزارشی در مورد بیماری "ایدز" داشت و یکی دیگر از کانال ها یک واریته تلویزیونی را نشان می داد. دوباره به کانال اول برگشت، حالا آگهی های کانال اول تمام شده بود و برنده های لاتاری را اعلام می کرد. لوتو، لاتاری، فرش قرمز، از کلافگی خواست برای کسی نامه ای بنویسد، اما توانش را نداشت. خواست کتابی بخواند، ولی تمرکزش را نداشت. خواست کاری بکند، ولی نمی توانست. الان فقط توانست بی حرکت در برابر تصاویر تلویزیون بنشیند و بدون اینکه فکری بکند به آن تصاویر نگاه کند، بالاخره فیلم سینمایی شبانه، تلویزیون شروع شد، "پاپیون" با شرکت "استیو مک کوئین". ـ "عجب! همیشه فکر می کردم که "پل نیومن" توی این فیلم بازی کرده، شایدم "مارلون براندو" از بس اینا به هم شبیه اند، بدل های برابر اصل! ولی آدم که بدل نداره؟ آدم ها فقط می تونند به هم شبیه باشند. همین! ولی جای همدیگه رو که نمی تونند پر کنند!" چشمانش از شدت گریه می سوخت، صدای تلویزیون را کم کرد. ذهنش متمرکز نمی شد و نمی توانست داستان فیلم را دنبال کند. چشمانش را برای چند لحظه می بندد، وقتی دوباره چشمانش را باز کرد "پاپیون" یا "استیو مک کوئین" در پشت میله های زندان از چیزی رنج می برد و از پشت میله ها فریاد می کشید، راستی چرا امیر نتوانست فرار کند؟ امیر به او گفته بود: من به اشیاء وابسته ام، شیئی که تو به آن دست زده باشی، دیگر برای من آن شیئی سابق نیست. آن شیئی در برابر دیگر اشیا متفاوت می شود. در نتیجه، این لیوان، این لیوانی که تو با آن آب خورده ای، برای من با بقیه لیوان های دنیا فرق می کند، حتا اگر آن را بشورم، یا پاکش کنم، حتا اگر بارها و بارها بشورمش. ولی هر بار، که چشمم به این لیوان بلندی که تو از آن آب یا شربت آلبالو خورده ای، بیافتد! همیشه این لیوان مرا به یاد تو می اندازد!" ـ "پس سعی می کنم به چیزای کمتری دست بزنم!" ـ "تو به خیلی از چیزایی که نباید دست زده ای!" بعد خندیده بود و لیوانهای بلند را در دستشویی گذاشته بود و به سمت میترا آمده بود و سرش را در میان موهای میترا فرو برده بود، و نفس عمیقی کشیده بود. ـ "میترا تو چقدر با درون خودت یگانه ای!" ـ "علت این یگانگی من، تو هستی!" امیر موهای آشفته، او را از صورتش به کنار زده بود. ـ "الان چقدر صاف و شفافی!" و صورتش را مثل گربه ای به روی پوست گردن او لغزانده بود. ـ "حس می کنم که از تو پرم!" امیر بعدها، برایش نوشته بود: "میترای من، مگر از عشق پر باشی، نه از من، از عشق! از عشق!" چشمانش را دوباره باز کرد. قسمتی از فیلم گذشته بود. و الان "پاپیون" از زندان فرار کرده بود و سعی می کرد از جزیره زندان دور شود، توی قایقی نشسته بود و یک نفر دیگر همراهیش می کرد و دختری هم با آنها بود. ـ "امیر، یعنی نمیشه که ما، یه روز، یه زندگی عادی پیدا کنیم؟" ـ "نه!" ـ "چرا؟ آخه چرا؟ اما ما حق مونه؟ ما مستحق خیلی چیزا هستیم!" ـ "نه! برای اینکه ما آدمای عادی نیستیم. نخواستیم عادی باشیم. تو اگه می خواستی عادی باشی به جای اینکه الان، اینجا پیش من باشی، باید ده سال پیش ازدواج می کردی. اونوقت دو تا بچه داشتی، و الان مشغول حموم کردن بچه هات بودی! تو خودت نخواستی! من خودم نخواستم! من اینقدر از این دختر بچه هایی که با تورای سفید عروسی و گهواره های پر از بچه شون به سراغم می آیند کلافه ام که نگو! تو هیچ کدوم از اینا رو از من نخواستی! خواستی؟" ـ "من چیز بیشتری از تو خواستم!" ـ "چی؟" ـ "روحت رو! قلبت رو!"
قلبش از سرما یخ زده بود، شوفاژ را روی آخرین درجه اش گذاشت. دختری که همراه "پاپیون" بود، در نیمه راه کشته شد، "پاپیون" به فرار خود ادامه داد. میترا دوباره به جستجوی ژاکتش پرداخت. کتری را روی اجاق برقی گذاشت جوشانده درست کند، بلکه با نوشیدن آن گرمش بشود. "پاپیون" به فرار خود ادامه می داد که میترا لباسهای نمدار و تر خود را از تن بیرون کشید، در تاریک و روشن اتاق، زیر نور غریبی که از چراغ نئون ساختمان روبرو می آمد، تصویر شانه های عریانش در آئینه پوشیده از لکه های تار و تیره بود. در حالی که می لرزید و دندان هایش از سرما به هم می خورد، به سرعت لباس راحتی به تن کرد و ناگهان ژاکت خود را درست در برابر چشمانش، همانجا، بر لبه تخت یافت و برداشت و پوشید. ـ "زندگی در عمقِ آبها سخت است آن ته ته ها، آب بسیار سرد است و هیچ کس نمی داند که ماهی ها در چه سرمایی به زندگی ادامه می دهند و چگونه در آن فضا تلاش می کنند که هنوز هم چنان خود را گرم و زنده نگه دارند." صدای قُل قُلِ آب آمد. دو قرص مسکن خورد و آب جوش را روی کیسه ی کوچک جوشانده ی فوری، داخل پیاله ای ریخت. پیاله جوشانده در دست دوباره روی تخت نشست و پتو را دور خودش پیچید. خمیده و مچاله در میان تختش نشسته بود و آهسته آهسته جوشانده ی گرم را فرو می داد و تصویر پیکری خمیده در آئینه آن سوی اتاق منعکس می شد. از همانجایی که نشسته بود، به تصویر خود در آئینه می نگریست. ـ "میترا خانوم شما الان فقط یه سگ کم دارین تا تبدیل بشین به پیرزن کامل!" بعد با بی حوصله گی خواست تلویزیون را خاموش کند ولی ناگهان چشمش به تصویر روی اکران افتاد. حالا "پاپیون" و یک نفر دیگر بالاخره از زندان نجات پیدا کرده اند و توی اقیانوس هستند آزاد بر روی اقیانوس آبی آبی، شناور در بیکرانگی لاجوردی آبها، این پایان فیلم است. ـ همه که نمی تونن به خوش شانسی "پاپیون" باشن!" تلویزیون را خاموش کرد. پیاله، خالی جوشانده را کناری گذاشت و دوباره همانطور پیچیده در پتو، توی تختش نشست. ـ "همه اش تقصیر اون روباه لعنتیه! از همون لحظه ای که اون روباه رو توی اتوبان دیدم وحشت برم داشت و حالا می دونم برای چی، یه دفعه، یه احساس شومی به من دست داد و حالا می فهمم چرا؟ یک دفعه، قطره آبی گرم و شور بی صدا بر روی گونه هایش فرو افتاد و بعد دو چشمه، کوچک، آهسته آهسته سر باز کرد و سرید بیرون، باران آنچنان شده بود که مثل شلاقی بر روی حلب های روی بام اتاق زیر شیروانی می کوفت، امیر برایش نوشته بود. "پرستوی مهاجرم! می دانم که نمی دانی کجا ایستاده ای و بر قلب که، می دانی که خواستم و بودم و هم اینک می خواهم و هستم. اما میان آنچه ما می خواهیم کشتی بی لنگریست؛ و اینکه بر من چه خواهد گذشت. نمی دانم، اما دانسته ام که ترا می خواهم، با اینکه حتی تعریفی برای آن ندارم، همچنان که تو نداری. فراموش نکن که من قبل از رفتنت به تو گفتم، ایکاش مدتی دیگر صبر می کردی. تو عقب نشستی، تحصیلات عالیه، و اتاقی پر از تنهایی و رهایی. مرا پس زد. من به تو حق می دهم. باور کن! چه انتظاریم از جهان و تو؟ مگر برایت چه کرده ام و یا چه بوده ام؟ همین که مهربان بودی، برای من کافیست. تو آرامش و محبت برایم آوردی و خورشید سوزان و لطیفت را در دستانم غلتاندی. شاید سرنوشت ما همین بود: هفته مانایی که در گوشه ای از هستی واقعیت یافت، همچنان که حیات در گوشه ای از جهان، از زمین رویید، و دیگر تکرار نخواهد شد. با این همه می ماند، مثل ضربان ساعت، مثل نامه ای که هزار بار خوانده می شود. وقتی در تنهایی تلویزیون نگاه می کنی و از سرما پتو را به دور خودت می پیچی، پتو من می شوم و تو گرم می شوی. یا وقتی از گرما عریان می شوی، بر سفیدیت لکه های گندمگون باقیست به رنگ پوست من که تا هستی هست." قطراتی شور در دو سوی گونه هایش بی صدا، آهسته به پایین می لغزید. با صدایی خفه و بغض آلود زیر لب با خود گفت: "صد دفعه بهش گفتم مواظب خودت باش! گفتم حتی موقع رانندگی! گفتم به خاطر "من"! گفتم به خاطر "ما"! من بهش گفته بود ها!" امیر نوشته بود: "میترای من! حالا بهتر است همه چیز را رها کنی، و یک چای یا یک قهوه داغ بنوشی، بعد سیگاری روشن کن! با هر شعله ای که خواستی! و فکر کن که آن یک هفته را به حسابت ننوشته اند! و یا بیا طور دیگری فکر کن! فکر کن که زندگیت همه اش یک هفته بود! من الان توی پارک نشسته ام، پرنده پاییزی بال گشوده، باد او را فراز و نشیب می دهد. باد در میان کاغذهایم افتاد. به دنبال تو در باد می رقصم، می گیرمت و باز می فرستمت. برای همه تاخیرها ببخش! می بوسمت "امیر" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:17 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ برای مطالعه ساکنان ایران به وجود آمده است تا آنها به دلیل شرایط سخت به این مطالب دسترسی آسوده تری داشته باشند. فراموش نکنید که همه ی حقوق نویسنده محفوظ است و هر نوع استفاده ای از این مطالب بدون اطلاع نویسنده اش کاملاً غیرمجاز و در نتیجه غیر قانونی و قابل پیگرد قانونی است. لطفاً به جای نویسنده تصمیم نگیرید. برای رعایت حقوق معنوی مولف لطفاًً مطالب وبلاگ را ذخیره نکنید. کپی نگیرید. فقط می توانید لینک مستقیم بدهید.
|
|
RSS
|

تجاوز در زندان

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

سفرنامه ها

طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)

تئاتری ها: مجموعه مقاله

ادبی ها: مجموعه مقاله

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


رمان صبح نهان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

زنان در آئینه ی سینمای ایران

شالی به درازای جاده ی ابریشم

آسمان نادور است

شبان نیکو

Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED